نیکوس پولانزاس (Nicos Poulantzas ) در 21 سپتامبر 1936 در آتن یونان به ‌دنیا آمد، مهم‌ ترین و با نفوذ ترین مارکسیست نظریه پرداز دولت و سیاست در دروه پس از جنگ جهانی دوم بود. پدرش استاد دانشگاه و یکی از شخصیت‌ های برجسته جامعه یونان بود. وی در کودکی به زبان فرانسه تسلط پیدا کرد و در 1953 در هفده سالگی درجه معادل لیسانس گرفت. سپس وارد دانشگاه حقوق آتن شد و در 1957 از این دانشگاه فارغ‌ التحصیل شد. پولانزاس در 1960 به سوربن راه یافت و با عنوان دستیار آموزشی تا سال 1964 در آنجا به تدریس حقوق پرداخت. در همین سال رساله دکترایش را تکمیل کرد. پولانزاس در رساله دکتری اش که در زمینه فلسفه حقوق بود، استدلال خود را بر اساس نظریات "گئورگ لوکاچ" و "لوسین گلدمن" بنا کرد. پس از آن وی به مطالعه آثار "گرامشی" پرداخت. در 1966 با یک داستان نویس جوان به نام "آنی لک لر" ازدواج کرد و در 1970 از او صاحب یک دختر شد. وی در اواخر دهه 1960 در یک دانشگاه تجربی فرانسه نیز به آموزش جامعه ‌شناسی پرداخت.   وی در محیط فکری فرانسه فعالانه شرکت می کرد و با شخصیت‌ هایی چون "ژان پل سارتر" و "سیمون دوبوار" ارتباط نزدیکی داشت.  وی کتاب قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی را با تاثیر پذیری از مفاهیم اصلی نظریه "آلتوسر" نگاشت و به بررسی "طبقات اجتماعی و دولت" در درون چارچوب نظریه آلتوسر درباره علیت ساختاری و تعیین کنندگی سراسری پرداخت. هم چنین نظریه پردازی های وی در مورد انکار اکونومیسم، تعهد او نسبت به مفهوم استقلال نسبی و اعتقادش مبنی  بر اینکه تاریخ را نمی توان به ‌عنوان یک توسعه خطی در نظر گرفت، تحت تأثیر نظریات "آلتوسر" بوده است. وی در 43 سالگی بر اثر خودکشی از دنیا رفت. 
پولانزاس هم زمان با تحصیل در رشته حقوق در مقطعی در جناح چپ سیاسی کم و بیش فعال بود اما هنوز مارکسیست نشده بود. وی بعد از چهار سال خدمت در نیروی دریایی یونان به کانون وکلا راه یافت اما در عمل هرگز کار حقوقی نکرد. به جای آن برای ادامه تحصیل به خارج از کشور رفت و روانه پاریس شد. پولانزاس در زمان حضورش در پاریس در دهه های 1960 و 1970 بیش از پیش درگیر اندیشه مارکسیست و فعالیت سیاسی شد. او هر چند که در فرانسه ماندگار شد و افکارش تحت تاثیر حیات فکری فرانسوی شکل گرفت ولی پیوند هایش با یونان را همچنان حفظ کرده بود. پولانزاس درباره رویدادهای روز دریونان قلمفرسائی می کرد و کارت عضویت حزب کمونیست یونان را بدست آورده بود. اما به گفته "جسوپ" او با چشمهای فرانسوی در برابر رویدادهای یونان واکنش نشان می داد. وی طی دهه های 1960 و 1970 آثار گوناگونی از خود به چاپ رساند و در حیات سیاسی یونان و نیز فرانسه سخت فعال شده بود. 
به عقیده پولانزاس سرمایه داری نوین از سه عنصر سازنده اصلی ساخته شده است دولت، ایدئولوژی و اقتصاد.  بر این اساس این سه مولفه در ارتباط متقابل با یکدیگر جامعه سرمایه داری را تشکیل می دهد. جایگاه دولت در جامعه سرمایه داری دولت سرمایه داری با جدایی نسبی اقتصاد از سیاست و استقلال نسبی دولت از طبقات حاکم مشخص می شود. وی همه اجزای ساختاری جامعه سرمایه داری را در ارتباط متقابل می بیند، هر چند که بر استقلال نسبی هر یک از آن‌ها نیز تأکید می کند. ساختارها مرکب از چندین خرده‌ ساختار هستند. در این زمینه از اصطلاح رده ها استفاده می کند. نمونه های این رده ها عبارت‌اند از: کارکنان دولت که از طریق رابطه شان با دستگاه دولت مشخص می شوند.این دستگاه های دولتی عبارت ‌اند از:از یک طرف، دستگاه سرکوب گر دولتی به ‌معنای دقیق آن با شاخه هایش: ارتش، پلیس، زندان ‌ها، دادگستری و خدمات کشوری. از طرف دیگر، دستگاه‌های ایدئولوژیک دولتی: دستگاه آموزشی، دستگاه مذهبی، دستگاه اطلاعاتی (رادیو، تلویزیون، مطبوعات)، دستگاه فرهنگی (سینما، تئاتر، انتشارات)، دستگاه اتحادیه ها با هدف همکاری طبقاتی و احزاب سیاسی بورژوا و خرده ‌بورژوا. براساس نظریه پولانزاس در این رابطه، دولت سه وظیفه یا کار ویژه را عهده دار است: 1- موجب سازمان یابی و انسجام سیاسی طبقات مسلط می گردد. 2- موجب تضعیف سازمانی طبقات کارگر می گردد و بدین سان تهدید ناشی از تمرکز و سازمان یابی آن‌ها نسبت به سلطه طبقه مسلط را از میان بر می دارد. 3- به سازماندهی سیاسی و بسیج ایدئولوژیک طبقات متعلق به وجوه تولید قدیمی مانند خرده­بوروژوازی و دهقانان می پردازد. دولت، ایدئولوژی و اقتصاد تأکید نظری اصلی پولانزاس بر رابطه متقابل سه عنصردولت، ایدئولوژی و اقتصاد به عنوان عناصر سازنده جامعه سرمایه داری است. او با این استدلال دولت و ایدئولوژی را به‌ هم پیوند داده و اعتقاد دارد، دولت در درازمدت نمی تواند کارکرد سلطه اش را تنها از طریق سرکوبی انجام دهد؛ این سلطه همیشه باید با سلطه ایدئولوژیک همراه باشد، وی ایدئولوژی را نیز به اقتصاد پیوند داد. مهم ‌ترین نقش ایدئولوژی که با فراگرد اجتماعی کردن تجلی می یابد، آموزش دادن افراد جامعه برای تصدی سمت‌ها و مشاغل موجود در بخش اقتصادی است. به نظر پولانزاس ساختاری که از صورت‌ های قضایی سیاسی و ایدئولوژیک ساخته شده است، به گونه تعیین‌ کننده ای در فراگرد تولید دخالت می کند. 
طبقات اجتماعی در سرمایه‌داری از مباحث عمده پولانزاس است که به ‌ویژه در کتاب «طبقات در سرمایه‌داری معاصر»(1975) مطرح می‌شود. وی از منظر یک مارکسیست به مسائل اجتماعی می‌نگرد و نظام قشربندی اجتماعی را در چارچوب مفاهیم مارکسیستی تحلیل و تبیین می‌کند. وی مانند اکثر مارکسیست ‌های جدید طبقه را به ‌طور عمده به ‌مثابه مجموعه ای از جایگاه‌ ها در ساختار می داند، اگرچه گاهی مفهوم طبقه را به افراد یا عاملان اجتماعی نسبت می دهد که این مکان ‌ها را اشغال می کنند. نظریات پولانزاس درباره طبقات اجتماعی دارای سه نکته حائز اهمیت است: 1- طبقات برحسب اعمال طبقاتی که در مناسبات اجتماعی خصومت آمیز، تقسیم کار و کشمکش طبقاتی بازتاب می یابد تعریف می شوند. 2- هر طبقه در تقسیم کار جایگاهی دارد که نماینده تعین ساختاری آن طبقه است. 3- طبقات در سطوح اقتصادی، سیاسی وایدئولوژیک ساختار می یابند. طبقات اجتماعی در نظام سرمایه داری در نظریات پولانزاس که مبتنی بر اندیشه های مارکسیستی است، دو طبقه اصلی «بورژوا» و «پرولتاریا» در شیوه تولید سرمایه‌داری وجود دارند. اما(در سطح تحلیل انضمامی) هنوز در جوامعی که سرمایه‌داری به عنوان شیوه تولید مسلط وجود دارد، بازمانده‌های شیوه‌های تولید پیشین مشاهده می‌شوند، همچنین رشد طبقه متوسط «جدید» باعث گردیده که تقسیم طبقات اجتماعی به دو قطب کاملاً مجزا به سادگی میسر نباشد. هم چنین محدوده های طبقاتی نظام سرمایه داری و افراد هر طبقه به ‌واسطه موقعیتی که در قلمرو تولیدی یا اقتصادی دارند مشخص می شود.  در نظام سرمایه داری پیشرفته  بورژوازی، نیروی مولد پرولتاریا را استثمار می کند تا به سود برسد. اما در طی زمان ساختار طبقاتی را فرایندهای سیاسی و ایدئولوژیک حفظ می کند. پولانزاس  اشاره دارد که عوامل سیاسی و ایدئولوژیک می تواند شکافی را به شکل قشرها و یا تقسیمات فرعی میان طبقات اصلی ایجاد کند. این محدوده های میانی همان طبقه خرده بورژوازی مارکسیستی است. پولانزاس دو محدوده میانی را معرفی می کند: 1- خرده بورژوازی سنتی یا قدیمی مقوله ای که شامل مالکان مستقل و صنعتگران رو به زوال هستند. 2- خرده ‌بورژوازی جدید که شامل تکنسین ها و ناظران و کارکنان یقه سپید مزدبگیر و مزدبگیران بخش سوم (خدمات) در حال رشد است. دولت و طبقات اجتماعی پولانزاس در کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم نظرات ساخت ‌گرایانه خود را تعدیل کرد و بر نقش نیروهای اجتماعی تاکید بیشتری گذاشت. از چنین دیدگاهی دولت مجموعه ای از روابط است که زیر تأثیر مبارزه طبقاتی شکل می گیرد. دولت جایگاه وقوع منازعات و مبارزات طبقاتی برای دستیابی به قدرت سیاسی است. بنابراین در آثار پولانزاس دو نظریه درباره رابطه دولت با طبقات اجتماعی وجود دارد: یکی نظریه دولت به‌ عنوان عرصه سلطه طبقاتی و دیگری نظریه دولت به‌ عنوان عرصه منازعه طبقاتی. طبقه خرده بورژوازی نوین خرده ‌بورژوازی به‌ طور کلی نسبت به نظام سرمایه‌ داری نگرشی اصلاح طلبانه دارد و رفاه حال خود را در چنین اصلاحی جستجو می کند. قدرت ‌پرستی و قدرت‌ طلبی مهم ‌ترین ویژگی اساسی خرده ‌بورژوازی است که از موقعیت بینابینی و شکننده آن در فاصله طبقات اصلی ناشی می شود. بر طبق تحلیل پولانزاس، خرده ‌بورژوازی جدید در فرآیند رشد سرمایه داری به ‌تدریج جانشین خرده‌ بورژوازی سنتی شده است. در طرح طبقاتی پولانزاس علاوه‌ بر شاخص مالکیت وسایل تولید، خرید و فروش نیروی کار، شاخص تولید مازاد اقتصادی نیز افزوده شده است. خرده ‌بورژوازی سنتی، مالک وسیله تولیدی خود بوده و تولید کننده مازاد اقتصادی نیز می باشد؛ در حالی که خرده‌ بورژوازی جدید، فقط فروشنده نیروی کار خود است، و در مقایسه با کارگران، تولید کننده مازاد اقتصادی نیست. بنابراین نه در طبقه خرده ‌بورژوازی سنتی قرار می گیرد و نه در طبقه کارگران؛ اگرچه در شاخص هایی، با هر دو طبقه، مشترک است. خرده‌ بورژوازی جدید از حیث اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک از طبقه کارگر مجزا می شود. از نظر اقتصای، خرده‌ بورژوازی جدید، کار غیرمولد انجام می دهد در حالی که طبقه کارگر کار مولد عرضه می کند. از نظر سیاسی، خرده‌ بورژوازی جدید بر خلاف کارگران تحت سرپرستی و نظارت سرکوبگرانه قرار ندارد. از نظر ایدئولوژیک، خرده ‌بورژوازی جدید کار فکری انجام می دهد. در حالی که کارگران کار بدنی انجام می دهند. خرده‌ بورژوازی جدید از جهات مهمی دنباله خرده ‌بورژوازی سنتی است، این دو طبقه از لحاظ ایدئولوژیک یک طبقه واحد را تشکیل می دهند. عناصر اصلی این ایدئولوژی عبارت است از: فردگرایی، اصلاح گرایی و قدرت ‌پرستی. ترس از به وضعیت پرولتاریا دچار شدن، باعث می شود تا خرده بورژوازی بر هویت شخصی و پیشرفت فردی تأکید کند. دسته های اجتماعی پولانزاس همچنین از دسته های اجتماعی نیز صحبت می کند که بر اثر موقعیت ‌شان در نهادهای سیاسی تعیین می شوند، از قبیل بوروکرات های دولتی و روشنفکران و نظامیان. این دسته اجتماعی در شرایطی معین می توانند نقش مهمی بازی کنند، اما به نظر وی در دوره های بحران، در راستای خاستگاه طبقاتی خود تقسیم می شوند، و به آن طبقه اجتماعی می پیوندند که از آن بر آمده اند. 
پولانزاس قدرت را توانایی یک طبقه اجتماعی برای تحقق منافع خاص عینی خود تعریف می کند. مفهوم قدرت به آن نوع از روابط اجتماعی مربوط می شود که ویژگی آن‌ ها تعرض و مبارزه طبقاتی است، یعنی به حوزه ای که در آن دقیقاً به‌ دلیل وجود طبقات، استعداد یک طبقه برای تحقق منافع خویش از طریق رفتارش با استعداد و منافع دیگر طبقات در تقابل قرار دارد. در نظر پولانزاس نمی توان تمامی وضعیت ‌هائی را که شامل منافع مخالف اند و مربوط به طبقه نمی شود را مبارزه مبتنی‌ بر قدرت نامید. در نهایت به نظر وی روابط قدرت، روابط پیچیده هستند که در آخرین تحلیل توسط قدرت اقتصادی تعیین می شوند. 
ساختارگرایی شیوه‌ای از تحلیل است که به جای تمرکز بر فرد و ذهنیت انسانی در توضیح امور، ‌بر ساختارهای اساسی و عمیق جامعه تأکید می ‌گذارد. این شیوه در شاخه‌های مختلف دانش اجتماعی مانند زبان‌شناسی، انسان‌شناسی و روان شناسی در طی قرن بیستم به کار برده شده است. پولانزاس نخستین متفکر مارکسیست بود که ساختارگرایی را در تحلیل دولت به کار برد. پولانزاس را می توان در مجموع علی رغم انتقاداتی که به اندیشه های مارکسیست های ساختاری داشت یک مارکسیست ساختاری دانست؛ چراکه بسیاری از جهت ‌گیری‌هایش با آن‌ها مشترک است. یکی از رویکردهای نظری و اساسی او که در آن با مارکسیست‌های ساختاری دیگر اشتراک دارد، مبحث "خودمختاری نسبی" است. پولانزاس در این مبحث به خودمختاری نسبی نهادهای سیاست و اندیشه از نهاد اقتصاد تاکید دارد و می گوید ساختارهای گوناگون جامعه سرمایه‌ داری، به نسبت مستقل از یکدیگرند. مارکسیسم ساختاری مارکسیست‌های ساختاری به بررسی ساختارهای مسلط بر جامعه سرمایه د‌اری گرایش دارند. اقتصاد برای مارکسیست‌های ساختاری بسیار حائز اهمیت است، اما نمی‌ توان آن‌ها را با تقلیل گرایانِ اکونومیست یکی دانست. آن‌ها به ساختارهای گوناگونِ دیگر به‌ ویژه ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک نیز توجه دارند. در حقیقت  مارکسیست‌ها ساختارهای دیگر را صرفاً بازتاب ساختار اقتصادی نمی‌دانند و تنها می‌پذیرند که ساختار اقتصادی در «آخرین مرحله» نقش «تعیین کننده» دارد. آن‌ها نه تنها اهمیت نظام سیاسی و ایدئولوژیک را می پذیرند، بلکه برای آن‌ها «خودمختاری نسبی» قائلند. به شکلی که این ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک ممکن است راه‌های تحول مستقلی را در پیش گیرند و در هر لحظه‌ای از زمان می‌توانند به‌صورت نیروهای مسلط بر جامعه پدیدار شود. مارکسیست ‌های ساختاری بر هر ساختار که تأکید ورزند، باز معتقدند که کنشگران انسانی صرفاً جایگاه‌هایی را در این ساختارها پر می‌کنند؛ به این معنی که، کنشگران بیشتر تحت الزام این ساختارها به سر می برند. با وجود دلالت‌های انفعالی یک چنین دیدگاهی، این ساختارگرایان نمی خواهند نتیجه‌ گیری کنند که آدم‌ها فقط باید بنشینند و در انتظار از هم گسیختگی نهایی نظام ساختاری بمانند. به گفته پولانزاس، «اگر ما تنها سیاست صبر و انتظار را در پیش گیریم، هرگز آن روز بزرگ را نخواهیم دید، بلکه فقط شاهد رژه تانک‌ها در نخستین ساعات صبح خواهیم بود». 
شهرت پولانزاس  بیش ‌تر به خاطر آثار او در مورد تئوری دولت است. اما، او همچنین آثاری در مورد تحلیل فاشیسم، تقسیم طبقات اجتماعی در دنیای معاصر و فروپاشی دیکتاتوری‌های اروپای جنوبی در دههٔ 70(حکومت فرانکو در اسپانیا، سالازار در پرتغال و پاپادوپولوس در یونان)، دارد. از آثار عمده  وی می توان موارد زیر را برشمرد: -قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی (1968) -طبقات در سرمایه داری معاصر (1975) -دولت، قدرت، سوسیالیسم (1978) -فاشیسم و دیکتاتوری (1979) -بحران دیکتاتورها (1976) 
قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی کتاب قدرت سیاسی و طبقات اجتماعی کتابی ساختارگرایانه است و به رابطه دولت با طبقات اجتماعی می پردازد. دولت در درون ساخت ‌ها و منازعات طبقاتی جای دارد و تداوم ساخت‌های زیربنایی را تضمین می کند. دولت ساختار طبقاتی را بازتولید می کند. به طور خلاصه دولت تنها عرصه و جایگاه گروه هژمونیک در سازماندهی به قدرت طبقه مسلط است و به اجزا پراکنده طبقه حاکمه وحدت می بخشد و با این عمل طبقات تحت سلطه را منزوی و متفرق می سازد. دولت، قدرت، سوسیالیسم در کتاب دولت، قدرت، سوسیالیسم و طبقات در سرمایه داری معاصر، پولانزاس به ‌جای تأثیر ساخت‌ های تولیدی و اقتصادی، بر تأثیر مبارزه طبقاتی در صورت ‌بندی دولت تأکید می کند. از این دیدگاه، دولت اساساً ساخت نیست بلکه مجموعه ای از روابط است که تحت تأثیر مبارزه طبقاتی شکل می گیرد. بدین ترتیب در آثار متأخر پولانزاس، دولت جایگاه وقوع منازعات و مبارزات طبقاتی برای قدرت سیاسی است. 
پولانزاس در 3 اکتبر 1979 خود کشی کرد. آثار وی پس از مرگش توجه جهانیان را به خود جلب کرده و به عنوان یکی از مهمترین چشم اندازهای نومارکسیستی شناخته شده بود. 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۳۶:۵۹

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۳۷:۰۱

اسناد و مراجع