میکل آنجلو آنتونیونی (Michelangelo Antonioni) در 29 سپتامبر 1912 در شهر فرارا (Ferrara) در شمال ایتالیا به دنیا آمد. آنتونیونی از همان کودکی به هنر از جمله موسیقی و طراحی علاقه داشت. او به‌عنوان یک ویولنیست متبحر، اولین کنسرت خود را در 9 سالگی اجرا کرد. اگرچه او با ورود به عالم سینما، از نواختن ویولن فاصله گرفت؛ اما طراحی به عنوان یک شور و شوق دائمی در او باقی ماند.آنتونیونی فیلمنامه‌های بسیاری از فیلم‌هایش را یا خود نوشته یا در نوشتن آن‌ها همكاری داشته ‌است. حال و هوای غربت، ملالت، شهوت بی‌عشق و ناتوانی انسان از ایجاد ارتباط، از مضامین مشترک بسیاری از آثار این فیلمساز ایتالیایی است. فیلم‌های وی آكنده از سكوت‌، خلاء و همه واكنش‌های انسان مضطرب و ناامید است. او مانند "فدریكو فلینی" به نئورئالیسم درونی معتقد بود.از جمله فیلم‌های مشهور این كارگردان ایتالیایی می‌توان به "داستان عشق" (Cronaca di un amore)، "گریه" (Il Grido)، "ماجرا" (L'Avventura)، "شب" (La Notte)، "كسوف" (L'eclisse)، "صحرای سرخ" (Il deserto rosso)، "آگراندیسمان" (Blowup)، "مسافر (حرفه: خبرنگار)" (The Passenger)، "آنسوی ابرها" (Al di là delle nuvole)  و... اشاره كرد.آنتونیونی بعد از 6 دهه فیلمسازی در جولای 2007 در سن 94 سالگی درگذشت. او که در سال 1995، اسکار یک عمر فعالیت هنری را به دست آورد، به عنوان یکی از بنیانگذاران سینمای آوانگارد اروپا مطرح بوده است. 
آنتونیونی در رشته اقتصاد در دانشگاه بولونیا (Bologna) ایتالیا تحصیل کرد و پس از آن به عنوان یک منتقد فیلم، شروع به نوشتن در یک روزنامه محلی کرد. او در سال 1940 به رم رفت و برای مجله "سینما" (Cinema) که توسط "ویتوریو موسولینی" (Vittorio Mussolini)، پسر "بنیتو موسولینی" دیکتاتور ایتالیایی، اداره می‌شد مشغول به کار شد اما چند ماه بعد از آن کار اخراج شد. او برای تحصیل در رشته سینما اقدام کرد اما پس از چند ماه آن را رها کرده و به ارتش ملحق شد.  
آنتونیونی اولین فعالیت‌های سینمایی خود را در سال 1942 آغاز کرد و با همکاری روبرتو روسلینی (Roberto Rossellini)، فیلم‌نامه‌ "بازگشت خلبان" را نوشت و بعد از آن به‌عنوان دستیار کارگردان "انریکو فولچینونی" (Enrico Fulchignoni)، خود را به عنوان کارگردان مطرح کرد.   ساخت فیلم‌های کوتاه  آنتونیونی در سال 1943 به فرانسه سفر کرد و شروع به ساخت فیلم‌های کوتاه کرد. اولین فیلم کوتاه خود را با نام "اهالی پو" (Gente del Po) ساخت که داستانی درباره ماهیگیران فقیر دره "پو" واقع در شمال ایتالیا بود. او پس از یک ماه فیلمبرداری در آن منطقه به "رم" بازگشت و این زمان با سقوط حکومت فاشیستی موسولینی و امضای قرارداد آتش بس میان ایتالیا و ارتش متفقین مصادف شد. آنتونیونی پس از این واقعه به "پو" بازگشت تا حلقه‌های مونتاژ نشده فیلم خود را پیدا کند اما تنها با نگاتیوهایی نیمه سوخته روبرو شد که بخش اعظم آن نیز از بین رفته بود. آنتونیونی به هر شکل بازمانده‌های فیلم را در سال 1947 مونتاژ کرد. پس از آن آنتونیونی تعدادی فیلم کوتاه و مستند دیگر را نیز ساخت که از جمله مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به "دروغ‌های عشق" (L'amorosa menzogna) اشاره نمود. "دروغ‌های عشق" مستندی است با موضوع داستان‌های مصور مجلات و خوانندگان آن‌ها که اغلب از دختران فقیر شهر هستند. این فیلم در سال 1951 دست مایه "فدریکو فلینی" برای ساخت "شیخ سفید" شد و از این جهت در میان کارهای کوتاه و مستند آنتونیونی اهمیتی ویژه یافت.   ساخت فیلم‌های بلند آنتونیونی اولین فیلم بلندش را در سال 1950 با عنوان "داستان عشق" (Cronaca di un amore) ساخت. او سپس فیلم "شکست‌ خورده" (The Vanquished) را در سال 1952 ساخت که در 3 کشور فرانسه، ایتالیا و انگلیس فیلم‌برداری شد. "زنی بدون کاملیا" (The Lady Without Camelias) در سال 1953، و "گریه" (Il Grido) در سال 1957 از فیلم‌های بعدی آنتونیونی بودند که هر یک از آن‌ها به مباحث اجتماعی طبقه‌ کارگر پرداخته‌اند.  
اولین موفقیت بین‌المللی آنتونیونی در سال 1960 با فیلم "ماجرا" (L'Avventura) رقم خورد که در جشنواره‌ "کن" با استقبال رو به رو شد. او موفقیت‌های جهانی‌اش را با فیلم "شب" (La Notte)  در سال 1961 و "کسوف" (L'eclisse) در سال 1962 ادامه داد. "گوئرا" نویسنده، شاعر و فیلمنامه نویس ایتالیایی، فیلمنامه "ماجرا" را برای آنتونیونی نوشت که با فیلم‌های "شب" و "کسوف" این همکاری ادامه پیدا کرد. این سه‌ فیلم با توجه به شباهت در سبک و موضوع که هر سه به نگرانی‌های بشر امروز پرداخته‌اند به یک سه‌گانه‌ی زیبا و ماندگار تبدیل شد.پس از آن اولین فیلم رنگی بنیان گذار سینمای مدرن ایتالیا در سال 1964 با نام "صحرای سرخ" (Il deserto rosso) ساخته شد که گفته شده این فیلم نیز ادامه‌ این سه‌گانه محسوب می‌شود. آنتونیونی با ساخت این فیلم‌های سه‌گانه و پس از آن "صحرای سرخ" خود را به عنوان بنیانگذار سینمای نوین ایتالیا معرفی کرد. 
آنتونیونی با امضای قراردادی با یک تهیه‌کننده انگلیسی، ساخت 3 فیلم انگلیسی ‌زبان برای استودیو "ام جی ام" (MGM) را برعهده گرفت. اولین فیلم‌، "آگراندیسمان" (Blow-Up) بود که در سال 1966 در لندن ساخته شد و موفقیت زیادی کسب کرد. پس از آن فیلم "نقطه زابریسکی" (Zabriskie Point) را در سال 1970 در آمریکا ساخت. گوئرا فیلمنامه‌ "نقطه‌ زابریسکی" را برای آنتونیونی نوشت که درباره‌ عصیان دانشجویی در آمریکا بود. این فیلم به اتهام ارائه‌ تصویری نادرست از آمریکا به شدت مورد انتقاد منتقدان قرار گرفت. سومین فیلم "مسافر (حرفه: خبرنگار)" (The Passenger) نام داشت که در سال 1975 با حضور "جک نیکلسون" ساخته شد. همکاری گوئرا و آنتونیونی در چند فیلم از جمله "صحرای سرخ" (1964)، "راز اوبروالد" (1981)، "شناسایی یک زن" (1982)، "آنسوی ابرها" (1995) و در آخرین فیلم آنتونیونی یعنی فیلم اپیزودیک "اروس" که مشترک با "استیون سودربرگ" و "وونگ کار وای" ساخته شد، ادامه پیدا کرد.  
در سال 1972 آنتونیونی بین فیلم‌های "نقطه زابرسکی" و "مسافر (حرفه: خبرنگار)" از طرف مقامات "Mao" به چین دعوت شد تا از این کشور دیدن کند. او مستندی را در چین با نام "چونگ کو" (Chung Kuo, Cina) ساخت که با مخالفت مقامات چینی روبه رو شد و نویسندگان چینی آن را "ضد چینی" و "ضد کمونیست" نامیدند. این مستند برای اولین بار در 25 نوامبر 2004 در جشنواره فیلم پکن که در تجلیل از آثار آنتونیونی برگزار شده بود، پخش شد. 
میکل ‌آنجلو آنتونیونی در چهارمین جشنواره فیلم تهران در آذرماه سال 1354 (دسامبر 1975) به همراه تعدادی از بزرگان سینما به ایران سفر کرد. او به‌عنوان خبرنگار برای حضور در جشنواره‌ جهانی فیلم تهران به ایران سفر کرده بود. در این سفر "کامران شیردل" به دلیل تسلط به زبان ایتالیایی و اشراف بر سینمای آنتونیونی با او همراه بود. آنتونیونی در جشنواره فیلم تهران راز سکانس پایانی فیلم "مسافر" را فاش کرد. کامران شیردل در بیان اتفاقات آن روز گفت: «در مراسم در طول مصاحبه، [آنتونیونی] مرتباً مورد تشویق حضار قرار گرفته بود و این موضوع احساساتی‌اش کرده بود. در پایان گفت من به شدت تحت تأثیر قرار گرفتم و این جا می‌خواهم نکته‌ای را بگویم و رو به من [شیردل] اضافه کرد از این به بعد را دقیق‌تر ترجمه کن، کلمه به کلمه، بعد ادامه داد؛ "من یک هنرمند هستم نه صاحب پول و نه سرمایه اما می‌خواهم امروز چیزی به شما هدیه کنم، چیزی که تا به حال هیچ جا نگفته‌ام، می‌خواهم برای نخستین بار راز آن سکانس پایانی را با همه جزئیات به عنوان هدیه به ملت شما فاش کنم." سپس شمرده و دقیق آن هدیه ناب را به همه تقدیم کرد. چهره خبرنگاران ایتالیایی که با شتاب یادداشت برمی‌داشتند دیدنی بود.»  
آنتونیونی در سال 1980 فیلم "راز اوبروالد" (The Mystery of Oberwald) و 2 سال پس از آن "شناسایی یک زن" (Identification of a Woman) را در ایتالیا ساخت. وی در سال 1985 دچار عارضه‌ سکته مغزی شد؛ اما با وجود فلج نسبی و مشکل تکلم، همچنان به فیلم‌سازی ادامه ‌داد. "فراسوی ابرها" (Beyond the Clouds)، در سال 1995 اولین فیلم آنتونیونی پس از این عارضه بود که "ویم وندرس"، کارگردان آلمانی چند صحنه از آن را کارگردانی کرد که نتیجه‌ آن کسب جایزه‌ فدراسیون جهانی منتقدین فیلم از جشنواره‌ فیلم "ونیز" بود.آنتونیونی در سال 1995، جایزه‌ یک عمر دستاورد شغلی خود را از آکادمی "اسکار" از دستان "جک نیکلسون" دریافت کرد، پیش از این او برای جایزه اسکار بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه برای فیلم "آگراندیسمان" نامزد دریافت جایزه شده بود. آنتونیونی آخرین فیلم خود را در سال 2004 با نام "اروس" ساخت. 
آنتونیونی در 30 جولای 2007 در سن 94 سالگی در رم درگذشت، در همان روزی که دیگر کارگردان بزرگ سینمای جهان  "اینگمار برگمن" سوئدی چشم از جهان فروبست. آنتونیونی در 2 اوت 2007 در زادگاه خود "فرارا" به خاک سپرده شد. به گزارش "رویترز"، میکل آنجلو آنتونیونی وصیت کرده بود که در زادگاهش (فرارای ایتالیا) دفن شود. در این مراسم "ویم وندرس" سینماگر آلمانی و دوست و همکار آنتونیونی برای شرکت در مراسم تدفین و ادای احترام به فرارا آمده بود. "وندرس" در این مراسم به خبرنگاران گفت: «سخت است که چیزهایی که استاد برای ما به یادگار گذاشته بشماریم و در این مورد جمع‌بندی کنیم. آنتونیونی مطمئناً در فیلم‌های خود، تصویری جدید از انسان قرن بیستمی ارائه داد.» 
فیلم‌های کوتاه -"اهالی پو" (Gente del Po) در سال 1947 -"اولتر لوبلیو" (Oltre l'oblio) در سال 1948 -"خرافات" (Superstition) در سال 1949 -"دروغ‌های عشق" (L'amorosa menzogna) در سال 1949 -"بومارزو" (Bomarzo) در سال 1949 -"خانه اشباح" (La villa dei mostri) در سال 1950 -"بند فالوریا" (La funivia del Faloria) در سال 1950 -"عشق در شهر" (L'amore in città) در سال 1953 -"سه چهره" (Il provino) در سال 1965 -"رم" (Roma) در سال 1989   فیلم‌های بلند -"داستان عشق" (Cronaca di un amore) در سال 1950 -"شکست خورده" (The Vanquished) در سال 1952 -"زنی بدون کاملیا" (La signora senza camelie) در سال 1953 -"دوست دختر" (Le Amiche) در سال 1955 -"گریه" (Il Grido) در سال 1957 -"ماجرا" (L'Avventura) در سال 1960 -"شب" (La Notte) در سال 1961 -"کسوف" (L'eclisse) در سال 1962 -"صحرای سرخ" (Il deserto rosso) در سال 1964  -"آگراندیسمان" (Blowup) در سال 1966 -"نقطه زابریسکی" (Zabriskie Point) در سال 1970 -"چونگ کو" (Chung Kuo, Cina) مستند، در سال 1972 -"مسافر (حرفه: خبرنگار)" (The Passenger) در سال 1975 -"راز اوبروالد" (Il mistero di Oberwald) در سال 1981 -"شناسایی یک زن" (Identificazione di una donna) در سال 1982 -"آنسوی ابرها" (Al di là delle nuvole) در سال 1982 اروس (Eros) در سال 2004  
جایزه‌ یوزپلنگ طلایی جشنواره‌ فیلم لوکارنو برای فیلم "گریه"، در سال 1957 جایزه هیأت داوران جشنواره کن برای فیلم "ماجرا" در سال 1960 جایزه خرس طلایی جشنواره‌ برلین برای فیلم "شب" در سال 1961 جایزه فدراسیون جهانی منتقدین فیلم از جشنواره برلین برای مجموع آثار در سال 1961 جایزه‌ ویژه هیأت داوران جشنواره کن برای فیلم "کسوف" در سال 1962 نامزد جایزه اسکار بهترین کارگردانی و فیلم‌نامه اصلی برای فیلم "آگراندیسمان" در سال 1966 جایزه نخل طلای جشنواره کن برای فیلم "آگراندیسمان" در سال 1967 جایزه بهترین فیلم خارجی از انجمن منتقدین فیلم فرانسه برای فیلم "آگراندیسمان" در سال 1968 جایزه ربان نقره‌ای بهترین کارگردان فیلم خارجی برای فیلم "آگراندیسمان" در سال 1968 جایزه بهترین فیلم اروپا از جوایز فیلم "بودیل" دانمارک برای فیلم "مسافر (حرفه: خبرنگار)" در سال 1976 جایزه‌ لوچینو ویسکونتی در سال 1976 جایزه‌ بهترین کارگردانی از انجمن ملی روزنامه ‌نگاران سینمایی ایتالیا برای فیلم "حرفه خبرنگار" در سال 1976 جایزه سی‌وپنجمین سالگرد جشنواره‌ کن برای فیلم "شناسایی یک زن" در سال 1982 جایزه فیلم اروپا برای یک عمر دستاورد شغلی در سال 1993 جایزه‌ گرند پریکس جشنواره‌ فیلم مونترال برای دستاورد هنری در سینما در سال 1995  جایزه فدراسیون جهانی منتقدین فیلم از جشنواره‌ ونیز برای فیلم "فراسوی ابرها" در سال 1995 جایزه افتخاری آکادمی اسکار برای یک عمر دستاورد شغلی در سال 1995 جایزه یک عمر دستاورد شغلی از جشنواره‌ فیلم استانبول در سال 1996  
وب‌ سایت سینمایی IMDB در گزارشی در نوامبر 2011، فهرست بهترین کارگردانان تاریخ سینمای اروپا را منتشر کرد که نام آنتونیونی در میان کارگردانان بزرگی چون آلفرد هیچکاک، چارلی چاپلین، اینگمار برگمان، آندری تارکوفسکی و... به چشم می‌خورد. 
آنتونیونی در سال 1960 با فیلم "ماجرا" (L'Avventura) به شهرتی جهانی دست یافت. این فیلم آغاز همکاری طولانی "گوئرا" نویسنده و فیلمنامه نویس ایتالیایی و آنتونیونی بود. این فیلم به جشنواره فیلم "کن" راه یافت.   نگاهی به مضمون فیلم "ماجرا" نخستین فیلم از سه‌گانه آنتونیونی در باب جابه‌جایی و بیگانگی در دنیای مدرن و نخستین فیلم آنتونیونی در پرده عریض، ماجرای گروهی قایق ‌سوار ایتالیایی‌ ثروتمند است که در یک جزیره دورافتاده آتشفشانی در مدیترانه توقف می‌کنند که زن جوانی، آنا، با معشوق خود، ساندرو و رهبر گروه، اختلاف به هم می‌زنند و آنا به شکل اسرارآمیزی ناپدید می‌شود. کلودیا دوست نزدیک آنا و ساندرو که هر دو تاکنون از چهره‌های فرعی داستان محسوب می‌شدند، به جستجوی آنا در جزیره می‌پردازند و اثری از او نمی‌یابند. به پیشنهاد کلودیا آن‌ها به شهر (سیسیل) بازمی‌گردند تا به جستجوی خود در آنجا ادامه دهند؛ اما در این میان به کلی زنِ مفقود شده را فراموش می‌کنند و به یکدیگر دل می‌بندند.   اعتراض تماشاگران به فیلم زمانی که فیلم "ماجرا" در جشنواره‌ "کن" به نمایش درآمد، مورد اعتراض تماشاگران قرار گرفت؛ اما برخی از منتقدان و فیلمسازان از جمله "روسلینی" به تمجید از مدرنیسم جسورانه و نگاه شاعرانه و عمیقاً انسانی آن پرداختند. این فیلم در این جشنواره توانست جایزه هیئت داوران را بدست آورد.    نقدی بر فیلم فیلم "ماجرا" نخستین فیلم از سه گانه آنتونیونی (ماجرا، شب، کسوف) در باب از خود بیگانگی انسان‌ها و بیماری بزرگ عاطفی آن‌ها در دنیای مدرن است. آنتونیونی در "ماجرا" از یک طرف نما را برای انطباق سینما با زندگی واقعی به کار گرفته بود: هر صحنهٔ فیلم، تدوین شده یا نشده، در همان مدت زمانی اتفاق می‌افتد که در زمان واقعی تجربه می‌کنیم؛ از طرف دیگر با استفاده از وضوح عمیقِ پردهٔ عریض اصرار دارد کاراکترهایش را به محیطِ تحمیل‌کننده‌شان پیوند بزند. هر دو تکنیک به هر حال برآنند تا تجربهٔ روانی کاراکتر را به تماشاگر منتقل کنند چرا که هر دو طرف همان زمان و فضا را با مشخصاتی یکسان تجربه کرده‌اند، زمان و فضایی که مونتاژ دخالتی در آن‌ها نداشته است. لذا در این فیلم ما به‌عنوان تماشاگر همان جستجوی طولانی و ملال‌آوری را تجربه می‌کنیم که آنا، ابتدا در جزیره و بعد در سیسیل به عمل می‌آورد، همان کاری که ساندرو و کلودیا می‌کنند -ابتدا با علاقه و اشتیاق، سپس با ناامیدی، سرانجام با بی‌میلی و ملال- و همین امر موجب می‌شود که موضوع اصلی را به کلی فراموش کنیم و به رابطه میان جستجوکنندگان بپردازیم، همان کاری که جستجوکنندگان آنان می‌کنند. آنتونیونی هرگز اجازه نمی‌دهد از لحظه‌ای به لحظه‌ای دیگر چیزی بیش از معمای غیبت آنا (یا رابطه آن دو) بدانیم، یعنی همان قدر بدانیم که ساندرو و کلودیا می‌دانند و هنگامی‌که فیلم با این معمای حل‌نشده به پایان می‌رسد. درمی‌یابیم که این ماجرای روان شناختی کاراکترها، بدل به حادثه‌ای برای خود ما شده است.   "ماجرا" به عنوان یکی از فیلم‌های برتر تاریخ سینما نشریه سینمای "سایت اند ساوند" آگوست 2012، در فهرست 50 فیلم برتر تاریخ سینما، در کنار فیلم‌هایی چون "سرگیجه" ساخته‌ "آلفرد هیچکاک" محصول 1958، "همشهری کین" ساخته‌ معروف "اورسن ولز" و... از فیلم "ماجرا" میکل آنجلو آنتونیونی در رتبه 21 این لیست نام برده است. همچنین "مارتین اسکورسیزی" دیدن فیلم "ماجرا" را در مشاوره به "کالین لوی" فیلمساز جوان آمریکایی به عنوان یکی از 39 فیلم شاهکار دنیا پیشنهاد کرد.  
آنتونیونی فیلم‌های سه‌گانه‌ به قول خودش "بیماری بزرگ عاطفی دوران ما" را بعد از فیلم "ماجرا" با فیلم "شب" ادامه داد. "شب" فیلمی است درباره احساس غربت روزافزون یک رمان ‌نویس مشهور و همسرش و از خود بیگانگی آن‌ها در خلأ موجود در شهر مدرنِ صنعتی میلان. فیلم بعد از آن، "کسوف" در سال (1962) که نقطه پایان درخشانی است بر این سه‌گانه، به آنتونیونی امکان داد تا دیدگاه خود را نسبت به نابسامانی و ناسازگاری در هستیِ مدرن منعکس کند.  در این فیلم، دو عاشق در شهر رم رابطه خود را خاتمه می‌دهند زیرا چیزی برای گفتن به یکدیگر ندارند و زن با جوان خوش‌سیمایی که در مرکز سهام برای مادرش کار می‌کند رابطه برقرار می‌کند. این رابطه نیز به احساس غربت می‌انجامد و فیلم با یک فصل 7 دقیقه‌ایِ مونتاژی، شامل 58 نما که در آن مکان‌هایی از شهر از غروب تا نیمه‌شب نشان داده می‌شود، به پایان می‌رسد. این مکان‌ها نقاطی است که در آن‌ها دو عاشق به طور معمول در جریان فیلم دیدار می‌کردند، درحالی‌که اکنون در این نماها هیچ‌یک از آن دو را نمی‌بینیم. فقدان توضیح بر این غیبت، تذکر رعب‌آوری است از شکنندگی و عدم تداوم رابطهٔ شخصی و جمع‌بندی کاملی است از سه‌گانه‌ای که درونمایه‌ٔ آن‌ها مظلومیت عشق در عصر مدرن است. به طور کلی، فیلم‌های آنتونیونی در فضایی بین بازیگر و شخصیت‌، داستان و گونه روایت داستان و حتی بین سوژه و دوربین در حال حرکت و پویایی است. در فیلم "کسوف" که یکی از بهترین سکانس‌های پایانی سینمای مدرن را در خود جای داده است، دوربین با حرکت و بازگشت به گذشته‌، حس عاطفی مخاطب را برمی‌انگیزد.  
فیلم "آگراندیسمان" ساخته 1967، فیلمی بود با درون‌مایه‌ تردید و عدم قطعیت در مفهوم واقعیت که آنتونیونی آن را بر اساس فیلمنامه‌ای از "گوئرا" ساخت. این فیلم جایزه نخل طلای جشنواره‌ "کن" را به دست آورد.    نگاهی به مضمون فیلم دیوید همینگز، شخصیت اصلی فیلم، جوان عکاس در مغازه عتیقه‏ فروشی سردرگم است که اتفاقی به سوی پارکی کشیده می‏شود، دو نوجوان در زمین تنیسی مشغول بازی‏اند و معلوم است که هیچ‏ مهارتی نیز در بازی ندارند اما دوربین عکاس مرتب کار می‏کند و عکس از پی عکس می‏اندازد تا این‏که چشمش به دو دلداده‏ می‏افتد که از شیب ملایم پارک بالا می‏روند و دزدانه آن‌ها را تعقیب‏ می‏کند. از آن فاصله یکی از آن‌ها ونسا ردگریو زنی بلندبالاست که مردی مسن‏تر از خودش را تعقیب می‏کند. همینگز با لنزهای تلسکوپی که دارد، ناشیانه پشت درختان یا نرده‏ها پنهان می‏شود و آن‌ها را دید می‏زند و از آنها عکس می‏اندازد. ونسا متوجه او می‌شود. یک زندگی خام از سر اتفاق خودبخودی که ناگهان درگیر نحسی‏ یک مجموعه از وقایع پی‏درپی می‏شود. ونسا ردگریو ملتمسانه درخواست عکس‏هایی را می‏کند که همینگز دزدانه گرفته است. این لحظه جایگاه مهمی در فیلم دارد طوری‏ که وقتی ردگریو می‏خواهد از جسمش مایه بگذارد تا عکس‏ها را به دست آورد مورد قبول واقع می‏شود. همینگز اول از دادن نگاتیوها خودداری می‏کند اما بعداً مکارانه‏ می‏پذیرد و نگاتیوهای تقلبی به زن می‏دهد. وقتی اصلی‏ها را چاپ‏ کرده و اگراندیسمان می‏کند درمی‏یابد چیزی که در ظاهر قرار ملاقاتی ساده در پارک به نظر می‏آمده، صحنه یک قتل را در خود دارد.  همینگز شخصیت اصلی از کشف راز توسط عکس‏هایش در پارک احساس غرور و پیروزی دارد و درعین‏حال از نظر اخلاقی ضعیف است. او حقیقت را کشف می‏کند؛ اما از قضاوت درباره آن ناتوان است. او شبانه به صحنه جنایت بازمی‏گردد و نعش مرد مرده را می‏بیند. وقتی به‏ استودیوی عکاسی‏اش برمی‏گردد. عکس‏های اگراندیسمان شده‏ همگی به سرقت رفته‏اند. بعد وقتی صدای پا می‏شنود شدیداً دچار ترس شده و در گوشه یکی از دکورهای محل کارش پنهان می‏گردد اما این همسر دوست هنرمندش است...   صحنه پایانی درخشان ترین صحنه فیلم‌های آنتونیونی قسمت پایانی فیلم صحنه‏ای را دربر دارد که به جرأت می‏توان آن را درخشان‏ترین صحنه فیلم‏های آنتونیونی دانست. جوان عکاس به‏ صحنه جنایت باز می‏گردد. باد می‏وزد و جسد ناپدید شده است. برگ‏ها چرخ‏زنان در آسمان می‏گردند که ناگهان سروکله سرخوشان‏ شلوغ‏کن با حرکات پانتومیم‏وار و سوار بر همان کامیون روباز پیدا می‏شود. آن‌ها به سمت زمین تنیس هجوم‏ می‏آورند و دوتایشان بازی تنیسی را با راکت و توپ خیالی آغاز می‏کنند و بقیه در سکوت و تمرکز شدید انگار که بازی واقعی باشد با حرکت سر مسیر توپ را تعقیب می‏کنند. دوربین آنتونیونی نیز به دنبال توپ به این سو و آن سو می‏رود یا از روی تور عبور می‏کند تا اینکه توپ فرضی از روی‏ توری دور زمین به خارج، نزدیک به جایی که جوان عکاس ایستاده‏ می‏افتد. او بعد از مکثی به سمت نقطه‏ای که توپ در آن‏جا افتاده‏ می‏رود و آن را به داخل زمین پرتاب می‏کند. بعد از این او نیز مثل‏ سایر تماشاگران با گردش مداوم سر، مسیر توپ را دنبال‏ می‏کند و حتی صدای ضربه‏های راکت را می‏شنود و از این‏که‏ چنین بی‏خیالانه وارد بازی شده لبخند می‏زند که ناگهان ردی از دلهره و تشویشی درونی از چهره‏اش می‏گذرد. بلافاصله صحنه به‏ شمایی از بالای سر جوان عکاس قطع می‏شود، نمایی که خواری و دلسوزی را به یک نسبت در خود دارد.   تحلیلی بر فیلم "آگراندیسمان"، فیلمی ضد پیرنگ در فیلم "آگراندیسمان" پرسش‏های مهی بی‏پاسخ هستند که این یکی از ویژگی‌های فیلم "ضد پیرنگ" است. تصادف، زمان غیر‏خطی و واقعیات ناسازگار ویژگی‏های بارز ضد ‏پیرنگ به شمار می‏آیند. غیر‏خطی بودن زمان به این معنی است که وقایعی را می‏بینیم و بعد وقایع دیگری را که پیش از آن رخ داده‏اند و داستان همین طور در زمان به جلو و عقب می‏رود و تماشاگر را در تشخیص این که کدام اتفاق زودتر افتاده و کدام دیرتر دچار شک و تردید می‏کند.   "آگراندیسمان" فیلمی حاوی ترس و واهمه  در نقد این فیلم اندرو ساریس، نظریه‌ پرداز فیلم در آمریکا گفته است: «بی شک اگراندیسمان آنتونیونی فیلمی است که در عین‏ داشتن خصوصیات هنری، مایه‏های سرگرم‏کننده بسیاری نیز دارد و از این بابت هیچ‏گاه حوصله مخاطب را سر نمی‏برد.  آگراندیسمان‏ بیش‏تر از هر فیلم دیگری که در آن سال اکران شده حاوی ترس، یأس، هوس و احساس واهمه بود. فیلم با اسنادی که‏ روبه‏روی چشم‏اندازی از زمین چمن‏کاری شده استنسیل می‏شوند آغاز می‏شود. فیلم‏نامه همه ویژگی‏های آنتونیونی را دربر دارد. آگراندیسمان در پرداخت و ارائه شخصیت‏ها هرگز به‏ سراغ مؤلفه‌های آشنای دراماتیکی نمی‏رود. دیالوگ‏های فیلم بسیار مختصر و مشخصاً به سبک پینتر نگاشته شده است.»    ارتباط مسئله عکس با پس زمینه فیلم، تأکید کلی فیلم است اندرو ساریس در ادامه این نقد گفته است: «طرح داستانی‏ فیلم یک روز از زندگی جوان عکاس امروزی که در حومه پر تب و تاب لندن دربر می‏گیرد. اما کشمکش دیگری نیز در فیلم وجود دارد: تقابل بین رنگ‏های سبز بهاری از یک طرف و آبی‏ها، قرمزها، زردها، و صورتی‏ها و ارغوانی‏های شهری از سوی دیگر، جهان طبیعت در مقابل صحنه‏های مصنوعی شهر صف‏آرایی‏ می‏کند؛ وجدان یا فطرت انسانی به جنگ قراردادها می‏رود.  آنتونیونی به دو دلیل این امکان را می‌دهد که فیلمش را با فرصت کافی جلو برد؛ اول این‏که ما در تمام فیلم شاهد همینگز (شخصیت اصلی داستان) و فعالیت‏ها و زندگی هنری‏اش هستیم و جزئی افزودن ابهام در آغاز فیلم نمی‏تواند خط سراسری شخصیت او را مخدوش نماید و دوم‏ اینکه تأکید کلی فیلم آن‏قدر که بر آن چه عکاس و دوربینش ثبت‏ می‏کنند و ارتباط مسئله عکس با پس‏زمینه فیلم، می‏باشد، بر خود شخصیت اصلی فیلم یعنی عکاس نیست و به تدریج متوجه‏ می‏شویم آن چه ظاهراً به عنوان طرح فیلم یعنی زندگی یک روز جوان عکاسی بی‏رنگ و ریا عنوان می‏گردد ماجرای اصلی نیست.»   زیبایی آگراندیسمان در حالت خود افشاگرانه آن است ساریس درباره فیلمسازی آنتونیونی اظهار داشت: «نهایت زیبایی آگراندیسمان را جدای از بقیه عوامل باید در حالت‏ خودافشاگرانه آن دانست. آگراندیسمان برای آنتونیونی مثل‏ بیانی از زندگی هنرمندانه اجباراً آن‏طور که در واقعیت اتفاق می‏افتد بلکه در خود هنر به عنوان بخشی مهم از زندگی یک هنرمند است. او حتی در مواقعی که طرح داستانی‏اش به اندازه کافی‏ روشن نیست و بیش‏تر باعث گیجی مخاطب می‏شود قادر است‏ وی را سرگرم نیز سازد.»   نقش مرگ در بیشتر آثار آنتونیونی ساریس در مضمون فیلم‌های آنتونیونی تأکید کرده است: «مرگ در بیش‏تر فیلم‏های آنتونیونی نقش عمده‏ای داشته و در این‏جا نیز به استودیوی جوان عکاس ورود با شکوهی دارد آن هم‏ از طریق چشم دوربین که "حقیقت" را ثبت کرده حال آن‏که چشم‏ عکاس تنها "واقعیت" را دیده بوده است. این از جمله نگرش‏های‏ پارادوکسی آنتونیونی به هنر است: "هرچه از واقعیت دورتر می‏شویم به حقیقت نزدیک‏تر می‏گردیم."»   آگراندیسمان، فیلمی شایسته جایگیری بین کلاسیک‌های تاریخ سینما اندرو ساریس در مورد آنتونیونی گفته است: «آنتونیونی که زمانی خود بازیگر تنیس بود و موقعی نیز از سر اجبار و برای گذراندن زندگی تمام جوایزش را فروخت با قاطعیت‏ تمام از پس شرح حساسیت‏های دوگانه‏اش به صورت نیمی‏ امروزی و نیمی مارکسیست برآمده است. در هرحال او قادر شده‏ است اعترافات خود را به صورت فیلمی واقعی دربیاورد. آگراندیسمان فیلمی که شایستگی‏ جای‏گیری بین کلاسیک‏های تاریخ سینما را دارد می‏تواند برای‏ علاقمندان سینما که تا به حال حتی نام آنتونیونی نیز به گوششان‏ نخورده لذت‏بخش باشد.»   انتقاد از زندگی مدرن نکته مهم دیگر در آگراندیسمان انتقاد آشکار آنتونیونی از شیوه زندگی مدرن است. در دنیایی که او ترسیم می‌کند عشق و احساسات و عواطف جایی ندارند. در اپیزود 2، مانکن‌هایی که قرار است همینگز از آن‌ها عکس بگیرد، چهره‏ایی بی روح و تکراری دارند و حتی خندیدن هم بلد نیستند. همینگز به آن‌ها می‌گوید: "از شما خواستم لبخند بزنید! موضوع چیه؟ یادتون رفته لبخند چه جوریه؟"  
آنتونیونی فیلم "مسافر" یا با عنوان ایتالیایی‏اش "حرفه: خبرنگار" را در سال 1975 ساخت. او پس از موفقیت فیلمهای ماجرا، شب، کسوف و صحرای سرخ، ابتدا به انگلستان رفت و شاهکار دیگری به نام "آگراندیسمان" را خلق کرد. در سال 1970 تجربه "نقطه زابریسکی" در امریکا را داشت و پس از ساختن فیلم نیمه مستندی در چین به ساختن "مسافر" پرداخت. فیلم بطور مشترک در کشورهای انگلستان، امریکا، اسپانیا و صحرای افریقا فیلمبرداری شد.   نگاهی به مضمون فیلم  فیلم "مسافر" ماجرای خبرنگاری است به نام "جان لاک" که نقشش را "جک نیکلسون" بازی می‌کند. او در آفریقا مشغول فیلم‌برداری فیلمی درباره تلاش کشوری آفریقایی برای مبارزه با مخالفان است. در ابتدای فیلم، او در صحرا مانده و بومی شترسواری از کنار او می‌گذرد و دست تکان دادن‌های جان و کمک خواستنش را با بی‌تفاوتی نظاره کرده و خونسرد با شترش به راهش ادامه می‌دهد و جان را مبهوت پشت سر می‌گذارد. در واقع آنتونیونی با این تصاویر، سرگشتگی و بحران انسان معاصر را به رغم برخورداری از تکنولوژی و امکانات روز به تصویر کشیده است. کمی بعدتر ماشین او در شن‌ها گیر می‌کند... او سرانجام با چهره‌ای خسته و درمانده با حالتی نزدیک به مرگ به هتل محل اقامتش بازمی‌گردد بلافاصله بعد از ورودش به هتل با جسد بی‌جان "رابرتسون" روبرو می‌شود. رابرتسون ساکن اتاق بغلی اوست که جان در مدت اقامتش در هتل با او برخورد کرده و با هم آشنا شده‌اند. جان در همان حین به طور تصادفی به شباهت عجیب خود با رابرتسون پی برده و ایده‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد. او مدتی را در اتاق رابرتسون صرف بررسی ایده‌اش می‌کند. سرانجام تصمیمش را گرفته، لباس‌هایشان را عوض می‌کند، پاسپورت و بلیط رابرتسون برای لندن را برداشته و تصمیم به جابجایی خود با او می‌گیرد.  در این فیلم لاک، تلاش می‌کند از زندان دردناک زندگی‌اش فرار کند و وارد قلمرویی از امکانات شود که از طریق زندگی شخص دیگری قابل نمایش است. لاک تلاش می‌کند قصه زندگی‌اش را مجدداً بازنویسی کند و امیدوار است که بتواند شخص دیگری شود. متأسفانه او خودش را فریب می‌دهد. فرار لاک از واقعیت چیزی شبیه به خودکشی است...   سکانس پایانی فیلم، اسرارآمیزترین سکانس تاریخ سینما در انتهای فیلم ما در سکوت سکانسی 7 دقیقه‌ای را شاهد هستیم که به راستی یکی از زیباترین و اسرارآمیزترین سکانس های تاریخ سینما است... جان بر روی تخت دراز می‌کشد و دوربین به نمایش آن سوی پنجره اتاق و با حرکتی بسیار آرام می‌پردازد. پنجره‌ای که با میله‌های فلزی محصور شده است. در همین هنگامی که دوربین آرام به سوی پنجره می‌رود ماشینی را می‌بینیم که می‌ایستد و دو مردی که از مأموران دولت آفریقایی بوده‌اند پیاده می‌شوند. مرد سیاه‌پوست ظاهراً به سمت هتل می‌رود و صدایی شبیه باز شدن درب اتاق جان را می‌شنویم. مرد دیگر هم به طرف پنجره آمده و با دیدن درون اتاق سریع می‌رود و سپس به سرعت سوار ماشین شده و ظاهراً همکار سیاه‌پوستش را هم سوار کرده و به سرعت می‌روند. دوربین در همان حرکت آرامش که دیگر به میله‌های فلزی رسیده، در نمایی حیرت‌آور از پنجره عبور کرده و در میدان جلوی اتاق چرخی می‌زند و ماشین پلیس را که آژیرکشان نزدیک می‌شود، نشان می‌دهد. به دنبال آن ماشین دیگری نیز رسیده و همسر جان به همراه دختر و پلیس‌ها سراسیمه به درون اتاق می‌دوند اما با پیکر بی‌جان او روبرو می‌شوند.   افشای رازی که مدت‌ها سربه‌مهر بود فیلمبرداری به شدت خلاقانه سکانس پایانی فیلم شاهکاری است به تمام معنا که از تمامی سکانس های برجسته ابتدایی فیلم نیز پیشی می‌گیرد. رازی که مدت‌ها سربه‌مهر بود، آنتونیونی آن را در چهارمین جشنواره فیلم تهران (آذرماه 1354) فاش کرد.  از زاویه‌ای می‌توان این نما و عبور دوربین از میله‌های فلزی و برگشتن دوربین را به نشانه آزادی روح جان از زندان تن و رهایی‌اش دانست. دوربین به عنوان نماد روح رهایی طلب جان، تا لحظه‌ای که مرد سیاه پوست برای کشتنش وارد می‌شود هنوز پشت میله‌هاست ولی بعد خارج شده و بعد با چرخشی در میدان، باز به درون آمده و پیکر خویش را نظاره گر می‌شود؛ درحالی‌که همسرش و دختر نیز بر بالای سرش ایستاده‌اند. همسرش در پاسخ پرسش پلیس مبنی بر شناسایی‌اش می‌گوید هرگز نشناختمش. در واقع راشل با دیدن پیکر جان بعد از این مدت جستجو آن چنان جا نخورده و ناراحت به نظر نمی‌رسد. چون که پیش از این یک بار او را مرده پنداشته و سوگواری‌هایش را انجام داده است.   نقدی بر فیلم یکی از شاخصه‌های مهم مسافر استفاده از دو الگو برای گسترش پیرنگ (plot) فیلم است. شروع فیلم تا وقتی که "جک نیکلسون" در هیأت خودش یعنی خبرنگار است، پیرنگ به شکل الگوی سرگردانی و پرسه زدن همراه جستجو گسترش می‌یابد. ملاقات با پسربچه راهنما و متعاقب آن رفتن برای دیدن پادگان نظامی، سرگردانی میان شنزار صحرا و ناتوانی در برقراری حتی ساده‌ترین ارتباط‌های کلامی با مردم سیاه پوست، حسی از پوچی و سردرگمی را انتقال می‌دهد. حرکات دوربین هم اغلب به صورت پن و نماهای لانگ شات است تا خبرنگار را در محاصره دنیایی که با آن غریبه است نشان دهد. پس از تغییر هویت به "رابرتسون" ضرباهنگ فیلم و الگوی گسترش پیرنگ از قالب الگوی "سرگردانی" به الگوی "تعقیب و گریز" با مایه‌های پلیسی بدل می‌شود، هر چند که آنتونیونی هیچگاه قواعد ژانر را در هیچ یک از فیلمهایش رعایت نکرده است. نقطه این کادانس پیرنگ در سکانس فرودگاه است که جان (که حالا رابرتسون) شده با شورشیان متقاضی خرید اسلحه دیدار می‌کند. از دیگر مواردی که "مسافر" را به عنوان فیلمی غیرکلاسیک و نزدیک به سینمای هنری و مدرن اروپا (که آنتونیونی به همراه برگمان و فلینی و ...از پایه گذاران آن بود) از سینمای علی و معلولی کلاسیک جدا می‌کند، استفاده از عنصر شانس و تصادف در پیشبرد روایت است. جان به شکل تصادفی با رابرتسون ملاقات می‌کند، رابرتسون تصادفاً می‌میرد، ملاقات جان و دیزی بر حسب اتفاق رخ می‌دهد و... که این زنجیره اهمیت تصادف‌ها و حادثه‌ها به نوعی با نیهیلیسم (هیچ انگاری) و تن سپردگی به جریان جان لاک تناسب دارد.  

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۱:۵۶

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۱:۵۸

میکل آنجلو آنتونیونی

خلاصه زندگی نامه

 میكل آنجلو آنتونیونی، بنیانگذار سینمای مدرن ایتالیا، که با خلق آثاری چون "ماجرا"، "آگراندیسمان"، "مسافر (حرفه: روزنامه نگار)" و... جایگاه مطرحی در سینمای جهان پیدا کرد. 

درخت واره
ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع