جستجو در مطالب و اشخاص
آیت‌الله شهید مهدی شاه‌آبادی در سال 1309 شمسی در خانواده‌ای لبریز از نور، دیده به جهان گشود. وی فرزند مجاهد شریف و مرجع بزرگ آیت‌الله العظمی محمدعلی شاه‌آبادی بود. شهید مهدی شاه‌آبادی از سنین کودکی تحت راهنمایی‌های پدر بزرگوارش به تحصیل دانش پرداخت و پیشرفت‌های چشمگیری نصیبش شد. در سن 4 سالگی به علت هجرت پدر مکرمش از قم به تهران آمد. تحصیلاتدوران طفولیت و کودکی خویش را در مکتب‌خانه قرآن امامزاده یحیی (ع) به مدت 2 سال گذراند. تحصیل دوره ابتدایی را از سن 6 سالگی تا 12 سالگی به پایان برد. در حین همین سال‌ها ادبیات عرب را از پدر بزرگوار خویش و نیز از برادر بزرگ‌تر خود فراگرفت. در سال 1323، جهت تحصیل کامل دروس علمیه در دبیرستان مروی تهران ثبت‌نام نموده و دروس حوزوی را با موفقیت در سال 1327 به پایان برد.18  ساله‌ بود كه‌ در حضور والد ارجمندش‌ و به‌ دست‌ یكی‌ از سادات‌ محترم، به‌ لباس‌ مقدس‌ روحانیت‌ ملبّس‌ گردید. 

بیش‌ از یك‌ سال‌ از تلبّس‌ او به‌ این‌ لباس‌ شریف‌ نگذشته‌ بود كه‌ در چهارم آذر 1328 (سوم‌ صفر 1369 ق) پدر بزرگوارش‌ به‌ عالم‌ بقاء رحلت‌ كرد؛ پدر گران‌قدری‌ كه‌ نه‌ تنها برای‌ او پدر بود، بلكه‌ معلم، استاد و مراد او بود. وقتی ‌قریب‌ 2 سال‌ از وفات‌ پدر گذشت، تصمیم‌ گرفت‌ جهت‌ ادامه‌ی‌ تحصیل‌ علوم اسلامی‌ به‌ قم‌ عزیمت‌ نماید. سپس‌ در سال ‌1331 به‌ منظور گذراندن‌ دوره‌ی‌ دبیرستان، موقتاً به‌ تهران‌ بازگشت‌ و به‌ خاطر هوش‌ و استعداد سرشاری‌ كه‌ داشت، كل‌ّ دوره‌ی‌ دبیرستان‌ را در طول‌ 14 ماه ‌اقامت‌ در تـهران‌ با موفّقیت‌ پشت‌ سر گذاشت.‌وی پس‌ از كودتای‌ نـنـگین‌ 28 مرداد سال 1332، برای ‌اولین‌ بار در تـهـران‌ دستگیر و زندانی‌ شد ولی‌ پس‌ از مدت‌ كوتاهی‌ آزاد گردید. شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی‌ در مهر 1332 دوباره‌ راهی‌ قم‌ شده‌ و تحصیل‌ علوم‌ حوزه‌ را با جدیت‌ ادامه‌ داد و با ذهن‌ درّاك‌ و ذكاوت‌ سرشار، این‌ دروس‌ را سریعاً ‌آموخت.شیخ مهدی در درس‌های حوزه پشتکار عجیبی داشت و بسیار پیش می‌آمد که او تمام شب را به مطالعه مشغول بود و بعضی از شب‌ها استراحت او بیش از چهار ساعت نبود. خود او در این زمینه می‌گوید:«با مختصر غذایی در ماه مبارک رمضان افطار می‌کردم و به مطالعه می‌نشستم و هنوز جابه‌جا نشده بودم که صدا می‌زدند و می‌گفتند دیر شده و نزدیک اذان است. به سرعت چیزی می‌خوردم و به نماز مشغول می‌شدم. در طی چند سال متمادی در ایام تحصیل اتفاق نیفتاد که در شبانه‌روز بیش از چهار ساعت بخوابم؛ حتی پنج دقیقه هم نشد!» اساتید ایشان در حوزه علمیه قماو رسائل را از آیت‌الله مشکینی و مکاسب را از آیت‌الله ستوده و کفایةالاصول را از آیت‌الله مجتهدی آموخت. در سال‌ 1334 یعنی‌ در 25 سالگی، سطوح‌ عالی‌ حوزه‌ را به‌ اتمام‌ رسانیده‌ و در دروس‌ خارج‌ فقه‌ و اصول‌ آیت‌الله العظمی‌ بروجردی‌ و حضرت امام‌ خمینی (ره) و آیت‌الله العظمی‌ گلپایگانی‌ و آیت‌الله العظمی‌ اراكی‌ و آیت‌الله محقـق‌ داماد و نیز درس‌ اسفار علامه‌ طباطبایی‌ حاضر شد و در 35 سالگی‌ به‌ مرتبه‌ی‌ اجتهاد نائل‌ آمد و پس‌ از آن‌ به‌ تدریس‌ در حوزه‌ پرداخت. 

شهیـد شاه‌آبادی در سال‌ 1336، در 27 سالگی، زمانی كه‌ دوره‌ی 10 ساله‌ی سطح‌ را به‌ اتمام‌ رسانده‌ و دو سال‌ از دوره‌ی خارج‌ فقه‌ و اصول‌ را نیز پشت‌ سر گذاشته بود، تصمیم‌ به‌ ازدواج‌ گرفت. ایشان برای ازدواج، دختری را برگزیدند كه خون انقلابی گری را از اجدادش به ارث برده بود. دختری از نوادگان میرزای شیرازی، فرزند حجت‌الاسلام سید عبدالمطلب شیرازی. نحوه آشنایی و ازدواج از زبان همسر شهید شاه‌آبادی«صفیه» که در جمع خانوادگی، او را عزت السادات صدا می‌کردند، متولد نجف بود، اما پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و آموزش علوم قرآنی، همراه خانواده‌اش به ایران مهاجرت كرد. ایشان درباره این آشنایی و ازدواج این‌طور روایت می‌کند:«سالی كه از نجف آمدیم. تا سه چهار سال هركسی به بنده پیشنهاد ازدواج می‌داد پدرم موافقت نمی‌كردند تا زمانی كه آقای شاه‌آبادی برای خواستگاری به منزل ما تشریف آورند، پدر بنده جواب مثبت دادند و برای خودم بسیار جای سؤال بود كه چه طور پدرم با آن همه سخت‌گیری، به این زودی موافقت كردند، اما زمانی كه برای اولین بار ایشان را دیدم، دلیل پدرم را متوجه شدم، چرا كه خلوص ایشان واقعاً مرا جذب كرد.پس از مراسم خواستگاری و مراحلی كه برای همه پیش می‌آید،‌ با گذشت یك ماه از خواستگاری با ایشان عقد كردم. در ابتدای زندگی وضع اقتصادی و مالی خوبی نداشتند به طوری كه حتی خرید هم نكردیم و به همین دلیل حتی مهریه را هم سبك انتخاب كردیم. به گفته خود ایشان، مهریه هفت ‌هزار تومان تعیین شد و بحثی هم نشد. مراسم عقد بدون تشریفات برگزار شد و دو سه هفته بعد هم در منزل اجاره‌ای در قم ساكن شدیم. با این‌كه از لحاظ امكانات مالی در سطح پایینی بودیم اما به خاطر لطف و صفای ایشان این مسایل به چشم نمی‌آمد. با این حال ایشان اصلاً سهم امام را مصرف نمی‌كردند و خرج زندگی‌مان از اجاره‌ای كه بابت منزل مادری‌شان دریافت می‌كردند می‌گذشت. زندگی ما با این‌كه در سطح پایینی بود اما باصفا و محبت بود و انگار كه در باغ زندگی می‌كردیم.»صفیه نخستین كلمات همسر آینده را این‌طور به خاطر می‌آ‌ورد: «من خاطرم می‌آید كه اولین حرفشان به من این بود كه می‌خواهم شما درس بخوانید و كوشا باشید در درس خواندن.» شهید شاه‌آبادی در همان‌ سال، مادر محترمه‌ی خود را که‌ او نیز اهل فضل‌ و ادب‌ بود و در آن‌ زمان‌ 75 سال‌ داشت‌ به‌ نزد خود آورده‌ و بدین‌ گونه زندگی مشترك‌ شهید شاه‌آبادی و همسر بزرگوارش‌ در كنار مادر آغاز شد و از مادر تا پایان‌ عمر او نگهداری كرده‌ و به‌ خدمتگزاریش‌ ادامه‌ داد. این بانوی مکرمه در سال 1358 دار فانی را وداع گفت. 

شهید شاه‌آبادی‌ در دهه‌ی‌ 40 علاوه‌ بر فعالیت‌های‌ مبارزاتی‌ آشكار و علنی خود كه‌ از جایگاه‌ یك‌ استاد و مدرّس‌ حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ قم‌ انجام‌ می‌گرفت، اهتمام‌ فراوانی‌ به‌ فعالیت‌های‌ مبارزاتی‌ مخفیانه‌ نیز داشت. در همین‌ دوران‌ بود كه‌ اعلامیه‌های‌ امام‌ عموماً توسط‌ دوستان‌ شهید شاه‌آبادی‌ و با هدایت‌ ایشان، اكثراً درون‌ عدله‌های‌ پارچه‌ به‌ شهرستان‌ها حمل‌ می‏شد. نقش‌ این‌ شهید بزرگوار در مخفی‌ نمودن‌ طلابی‌ كه‌ رژیم‌ در تعقیب‌ آن‌ها بود‌ نیز قابل‌ذکر است‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ می‌توان‌ حجت‌الاسلام‌ شهید محمد منتظری را نام‌ برد كه‌ در سال‌1349 به‌ مدت‌ چند روز در منزل‌ شیخ‌ شهید، شاه‌آبادی‌ مخفی‌ شد تا آن‌ كه ‌مقدّمات‌ فرار او به‌ خارج‌ از كشور فراهم‌ آمد.جسارت‌ و بی‌پروایی‌ شهید شاه‌آبادی‌ در برخورد با طاغوت‌ كه‌ به‌ حق‌ از پدر والامقامش‌ در برخورد با رضاخان‌ قلدر به‌ ارث‌ برده‌ بود، از آن‌ شهید عزیز چهره‌ای‌ مقاوم‌ و سازش‌ناپذیر و درخشان‌ ترسیم‌ كرده‌ بود. 

در این‌ سال‌ها ابعاد مبارزات‌ ایشان بروز و ظهور و وسعت‌ بیشتری‌ یافت و لذا لازم‌ دید كه ‌از پایگاه‌ قم‌ به‌ تهران‌ هجرت‌ كرده، در مركز ایران‌ حضور بارزتری‌ در برخورد با مسائل‌ سیاسی‌ داشته‌ باشد. ایشان در سال‌ 1350 پس‌ از حدود 21 سال‌ اقامت‌ در قم‌ به‌ تهران‌ آمد و چهره‌ در چهره‌ی‌ شاه‌ و رودررو، خلاق‌تر و فعال‌تر با مسئله‌ی‌ شاه‌ و رژیم‌ طاغوت‌ برخورد کرد. پس‌ از مدتی، اهالی‌ منطقه‌ رستم‌آباد شمیران از ایشان‌ دعوت‌ نمودند تا با قبول‌ امامت‌ مسجد، این‌ محل و مسجد را به‌ پایگاهی‌ جهت‌ رشد نیروهای ‌انقلابی‌ بدل‌ سازد. از دیگر فعالیت‌های ایشان در مسجد رستم‌آباد می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:برگزاری جلسات تفسیر قرآن، تعمیر مسجد، تشکیل صندوق ذخیره علوی.از زمانی که شیخ مهدی به تهران آمد، مبارزات او علیه رژیم پلید پهلوی شدت بیشتری گرفت. این روحانی شجاع، ‌با درک صحیح اهداف والای امام امت (ره) و بینش کامل نسبت به موقعیت ویژه کشور، وظیفه آگاهی بخشیدن به طلاب جوان را برعهده‌گرفته و جوانان پرشور مسلمانی که قصد زیارت امام (ره) یا آموزش نظامی در خارج از کشور را داشتند یا به هر شکل دیگری در مبارزه شرکت می‌کردند،‌ از جهت مالی در حد توان خویش یاری کرده، امکانات مورد نیاز را در اختیارشان قرار می‌داد.همچنین ایشان در آن زمان با حزب‌الله (یکی از گروه‌های مسلمان و دارای خط مشی مبارزه مسلحانه) در ارتباط بود و به علت همین فعالیت‌های شبانه‌روزی و بی‌وقفه، رژیم شاه ایشان را به عنوان یک روحانی برجسته و فعال در مبارزه شناسایی کرد و این امر منجر به دست کم پنج بار زندان و یک بار تبعید وی –به جز بازداشت‌های متعدد کوتاه مدت– گشت. وی هر بار پس از آزادی از زندان‌های ستم‌شاهی نه تنها از فعالیت‌های سیاسی خویش دست نمی‌کشید؛ بلکه پرخروش‌تر از گذشته در مسیر اهداف مقدس انقلاب گام بر می‏داشت. 

شیخ مهدی به دلیل فعالیت‌های آشکار و پنهانی علیه رژیم سفاک پهلوی و لو رفتن ایشان در بازجویی‌های بعضی از افراد –که از ایشان اعلامیه گرفته بودند– دستگیر شد و وقتی خانه این روحانی توسط ساواک جستجو شد، تعداد زیادی اعلامیه و کتاب اسلامی به دست ساواک افتاد که به زندانی شدن ایشان منجر گشت.ایشان در سال 1353 دستگیر و پس از 20 روز آزاد شد و در سال 1354 مجدداً دستگیر و شکنجه شد و رژیم ساواک در سال 1355 او را به شهرستان «بانه» (یکی از شهرهای استان کردستان) تبعید کرد تا شاید صدای حق‌گوی او را خاموش کند و با توجه به اختلاف مذهبی که بین او و دیگر علمای شهرستان بانه وجود داشت، امکان مبارزه را از ایشان سلب نماید؛ اما ایشان نه تنها در بانه از هر گونه تفرقه و اختلاف پرهیز داشت؛ بلکه با شرکت پیوسته و مستمر در مساجد برادران اهل سنت آن شهر و گفتگوهای صمیمی با مردم و روحانیون آن دیار، ماهیت خائنانه رژیم را افشا کرد.یکی از علما می‌گوید: «شاید بتوانم به جرئت ادعا کنم که آقای شاه‌آبادی در مدت تبعید خود، هیچ یک از نمازهای یومیه‌اش را در منزل نخواند، بلکه در همه جماعات شرکت می‌نمود و حتی در یک یا چند مسجد خاص نماز نمی‌خواند، بلکه سعی می‌کرد در همه چهارده مسجدی که در این شهر بود، به نوبت شرکت کند.» سرباز اسلامشهید شاه‌آبادی برای جوانان بانه کلاس‌های تعلیم و تفسیر قرآن دایر کرد و در پاسخ اعتراض رئیس شهربانی وقت گفت: من از سربازان حسین بن علی (علیهماالسلام) هستم و اگر بند از بندم جدا کنید در راه اسلام و حسین (علیه‌السلام) فعالیت و جهاد خواهم کرد. او در طول تبعید، مرتب به منزل علمای اهل سنت می‌رفت و یا آنان را به منزل خود دعوت می‌کرد و در این مراوده، آن‌ها را به مبارزه و مخالفت با رژیم شاه فرامی‌خواند. وی به ویژه با شهید ملا عبدالکریم -از علمای بانه- انس بیشتری داشت.او در مدت تبعید زندگی بسیار ساده و بی‌آلایشی داشت. گاهی تمامی طول شبانه‌روز را با یک وعده نان و پنیر به سر می‌برد و به سه ساعت خواب بسنده می‌کرد. این زندگی بی‌آلایش، در مردم محروم بانه تأثیر شگرفی گذاشت. او در طول تبعید خود، علی‌رغم دستورهای ساواک، به شهرهای دیگر می‌رفت و با دیگر افرادی که در تبعید بودند، ارتباط برقرار می‌کرد. بانه، سنگر جدید مبارزه برخلاف تصور ساواک، بانه مستعد برای مبارزه و انقلاب بود و در حقیقت این شهر سنگر جدیدی برای شهید شاه‌آبادی بود که از آن به بهترین نحو برای فعالیت استفاده کرد تا جایی که رئیس شهربانی آن جا هم از ارادتمندان ایشان شده بود و می‌گفت: «نیازی نیست هر روز به شهربانی بیایید و دفتر حضور و غیاب را امضا کنید.» حتی اجازه می‌داد از شهر خارج شود. خلاصه رئیس شهربانی را هم تبدیل به یك عنصر انقلابی کرده بود.  این‌گونه فعالیت‌ها باعث می‌شد مراقبت‌های مأمورین ساواک از شهید شاه‌آبادی بیشتر شود تا آن جا که حتی کلیه مكاتبات میان وی و اعضای خانواده او باز و از روی  آن‌ها نسخه‌برداری می‌شد. کار به جایی رسید که ساواک متوجه شد بانه عملاً به یک منطقه جدید برای فعالیت‌های ضد حکومتی او تبدیل‌شده، لذا در ششمین ماه تبعید، حکم آزادی شهید شاه‌آبادی  را صادر كرد. هنگام بازگشت از بانه، اهالی این شهر با اشک او را بدرقه کردند.بالأخره در اثر روشنگری‌های این روحانی شجاع به تدریج شعله‌های خشم و نفرت از طاغوت در دل‌ توده‌های مردم بانه اوج گرفت و به رهبری آن رادمرد، تظاهرات باشکوهی علیه رژیم شاه برگزار شد. رژیم هم از ترس شورش بیشتر در آن مناطق به تبعید ایشان خاتمه داد و ایشان پس از حدود شش ماه آزاد شد.  

دیگر بار حجت‌الاسلام و المسلمین شاه‌آبادی در 30 خرداد 1357 به همراه 70 نفر دیگر دستگیر شد. این بار از لحظه‌ ورود به کمیته ضد خرابکاری، ‌باصلابت و اقتدار خاصی با مأموران برخورد می‌کرد و قدرت مخوف شاه را به مسخره می‌گرفت و مرتباً به مأموران می‌گفت: «باید تمام اعلامیه‌ها، کتاب‌ها و نوارهایی را که از منزل دزدیده‌اید، برگردانید» او حدود 5 ماه در زندان به سر برد و در آبان ماه آزاد شد،‌ ولی پس از 12 روز مجدداً دستگیر شد و در سوم بهمن 1357 –چند روز قبل از ورود امام به ایران– از زندان آزاد شد.به تحقیق می‌توان گفت: شهید شاه‌آبادی از شمار کسانی است که باصلابت و استواری خود توانستند طعم تلخ شکست و تحقیر را به دژخیمان بچشانند. 

همسر شهید شاه‌آبادی در این زمینه می‌گوید: «بچه‌ها را برمی‌داشتیم و به دنبال آقا به روستاها می‌رفتیم. با توجه به تبلیغات ضد روحانی رژیم، ایشان جاهایی را انتخاب می‌کرد که سختی، بیشتر و نیاز، شدیدتر باشد. در ابتدای ورود ما به روستاها با عدم استقبال مواجه می‌شدیم و گاهی می‌شد که بر اثر تبلیغات سوء رژیم شاه علیه روحانیت به حدی افراد روستاها با ما مخالفت می‌کردند که حتی از فروش نان به ما ابا داشتند. لذا ایشان همراه خودشان به روستاها نان خشک و پنیر می‌بردند؛ اما در همین روستاها ایشان با شوق و علاقه فراوانی در هدایت و ارشاد مردم می‌کوشیدند و بیشتر توجه ایشان به جوانان و نوجوانان بود که با برنامه‌های درسی –تفریحی– در علاقه‌مند ساختن آنان به اسلام تلاش می‌کردند. رفتار روستائیان در روزهای آخر اقامت ما، با روزهای ورودمان تفاوتی توصیف‌ناپذیر داشت. مردم با گریه، جلو ماشین آقا جمع می‌شدند و با اصرار و التماس از خروج ایشان جلوگیری می‌کردند و از او می‌خواستند که دوباره و در فرصتی دیگر به آن ده برگردد؛ ولی ایشان به جای آن که در رمضان بعد یا محرم آینده به همان ده برگردند؛ این روستا را به روحانی دیگری سپرده، خودشان به یک روستای دیگر می‌رفتند.» 

شهید شاه‏آبادی در واپسین لحظات حیات حاکمیت ستم‌شاهی؛ یعنی پس از آزادی از زندان در سوم بهمن 1357 به همراه بعضی از علما و روحانیون، در دانشگاه تهران تحصن نموده، خواستار بازگشایی فرودگاه جهت ورود امام شدند. اداره بیت امام هنگام استقبال از امام، نقش ویژه شهید بود که بسیار حساس و قابل توجه است. در این‌ میان، شهید شاه‌آبادی از جمله‌ی معدود افرادی بود كه‌ در ارتباط‌ خاص‌ با حضرت‌ امام‌ و در جمع‌ افرادی چون‌ شهید مطهری و شهید بهشتی و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی قرار داشت. در 21 بهمن‌ 1357 و در لحظات‌ حساسی كه‌ امام‌ خمینی، فرمان‌ تاریخی لغو حکومت‌نظامی را صادر فرمودند، شهید شاه‌آبادی و شهید مطـهری، اولین‌ افرادی بودند كه‌ این‌ پیام‌ را از امام‌ دریافت‌ نموده‌ و مأموریت‌ ابلاغ‌ این‌ پیام‌ را به‌ تمامی مراكز و اماكن‌ بر عهده‌ گرفتند. آن‌ شهید به‌ هنگام‌ شروع‌ درگیری‌ها در 21 بهمن، از همان‌ ابتدا در خلع‌ سلاح‌ کلانتری‌ها و پادگان‌ها و انتقال‌ اسلحه‌ و مهمات‌ آن‌ها به‌ نقاط‌ امن، فعالانه‌ كوشا بوده‌ و لحظه‌ای از پا نایستاد.  

بلافاصله‌ با پیروزی انقلاب‌ اسلامی، شهید شاه‌آبادی به‌ عضویت‌ شورای مركزی كمیته‌ی انقلاب‌ اسلامی درآمد. ایشان‌ در تشكل‌ و سازماندهی این‌ نهاد مقدس، فعالیت‌ بسیار نموده‌ و در جمع‌آوری كمیته‌های فرعی، نقش‌ بسزایی ایفا نمود. علاوه‌ بر آن، مسؤولیت‌ یكی از ستادهای ‌كمیته‌ی شمیرانات‌ را نیز بر عهده‌ داشت‌ و همراه‌ با مرحوم‌ حجت‌الاسلام‌ و المسلمین‌ مصطفی ملكی رضوان‌الله علیه، بدون‌ هیچ‌گونه‌ پیرایه‌ای در کمیته‌های آن‌ منطقه‌ فعالیت‌ می‌نمود و تا دیروقت‌ در كمیته‌ به‌ حل‌ و فصل‌ امور می‌پرداخت.ایشان‌ به‌ حِصـن‌ حـصیـن‌ روحانیت ‌عمیقاً اعتقاد داشت‌ و در این‌ راستا در ابتدای مبارزات‌ خود، به‌ همراه‌ شهیدان‌ گران‌قدری همچون‌ آیت‌الله مطهری، دكتر بهشتی، دكتر باهنر و دكتر مفتح، هسته‌ی مركزی «جامعه‌ی روحانیت‌ مبارز تـهران» را بنیان‌ نهاد و این‌ سنگر مقدّس‌ را تا لحظه‌ی شهادت‌ به‌ عنوان‌ پایگاه‌ اصلی خود انتخاب‌ كرد.نقش‌ ایشان در تشكیل‌ و انسجام‌ روحانـیـت‌ مبارز تـهران، بسیار مهم‌ و قابل‌ توجه‌ است. شركت‌ فعالش‌ در جلسات‌ جامعه‌ و دعوت‌ دیگران‌ به‌ حضور فعال‌ و منظم‌ و دقیق‌ در این‌ جلسات، خود گویای این‌ حقیقت‌ است. ایشان‌ علاوه‌ بر عضویت‌ در شورای مركزی جامعه‌ی روحانیت‌ مبارز تـهران، دبیر جامعه‌ی روحانیت‌ مبارز شمیرانات‌ نیز بود و در این‌ رابطه، جلسات‌ متعددی با روحانیون‌ منطقه‌ی شمیرانات‌ داشت‌ و ارتباط‌ آنان‌ را با جامعه‌ی ‌روحانیت‌ مركز برقرار می‌نمود. او در جهت‌ دادن‌ به‌ حركت‌های فرهنگی در شمال‌ تهران‌ كه‌ نیاز مبرم‌ به‌ آن‌ مشهود بود از هیچ‌ كوششی فروگذار نكرد. علاوه‌ بر آن، مسؤولیت‌ دایره‌ی تبلیغات‌ جامعه‌ی روحانیت‌ مبارز نیز به‌ عهده‌ی ایشان‌ بود و در رابطه‌ با این‌ مسؤولیت‌ خطیـر خود، جلسات‌ متعدد و همكاری ‌بسیار نزدیكی با «جامعه‌ی وعاظ» داشت. نماینده دوره‌ی اوّل‌ مجلس‌ شورای اسلامی آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی با اصرار جامعه‌ی روحانیت‌ مبارز و حزب‌ جمهوری اسلامی و دیگر گروه‌های اسلامی، برای اولین‌ دوره‌ی مجلس‌ شورای اسلامی كاندید شده‌ و با قریب‌ 700 هزار رأی، به‌ نمایندگی از طرف‌ مردم‌ تهران‌ به‌ مجلس‌ شورای اسلامی راه‌ یافت‌ و در طی 4 سال، خدمات‌ بسیاری را ارائه‌ كرد و اثرات‌ عمیقی از خود بجای گذاشت. نظراتی بسیار معقول‌ و متین‌ در مجلس‌ ارائه‌ می‌داد و همه‌ به‌ نظرات‌ ایشان‌ توجه‌ می‌کردند. سایر فعالیت‌هادر سال‌ 1359 و در پی ‌حساسیت‌ حضرت‌ امام‌(ره) نسبت‌ به‌ نقش‌ بنیاد مستضعفان‌ و ضرورت‌ بررسی عملكرد دقیق‌ این‌ نهاد، هیأتی متشكل‌ از علمای اعلام‌ و از آن‌ جمله‌ شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی‌ از سوی‌ حضرت‌ امام‌(ره) برای‌ این‌ امر مهم‌ تعیین‌ گردید.از فعالیت‌های‌ دیگرِ این‌ شهید عزیز، همكاری‌ با سازمان‌ اوقاف‌ و امور خیریـه‌ به‌ همراه‌ حجت‌الاسلام‌ و المسلمین‌ سید مهدی‌ امام‌ جمارانی‌ بود كه‌ در این‌ رابطه، خدمات‌ قابل‌توجهی‌ در اوقاف ‌شمیران‌ و مسائل‌ مربوطه‌ به‌ آن‌ انجام‌ می‌دادند.  شهید شاه‌آبادی‌ علیرغم‌ همه‌ی ‌گرفتاری‌ها و مسؤولیت‌های‌ خود كه‌ پس‌ از پیروزی‌ انقلاب، متوجه‌ او بود، هرگز امامت‌ مسجد را ترك‌ نكرد و آن‌ محل‌ را به‌ یك‌ پایگاه‌ مهم‌ جهت‌ فعالـیـت‌های ‌اسلامی‌ خود تبدیل‌ كرده‌ بود. ایشان‌ همیشه‌ بعد از نماز، ساعاتی‌ را به‌ پاسخگویی سؤالات ‌مردم‌ و مراجعین‌ اختصاص‌ داده‌ بود و تا دیروقت‌ به‌ خدمت‌ به‌ مردم‌ و حل‌ّ و فصل‌ مشكلات‌ آنان‌ می‌پرداخت. حضور در جبهه‌هاآخرین سمت ایشان نمایندگی‌ دوره‌ی‌ دوم‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ بود كه‌ علیرغم‌ عدم‌ تمایلش، به‌ اصرار جامعه‌ی‌ روحانیت‌ مبارز و حزب‌ جمهوری‌ اسلامی، از سوی‌ آنان‌ و تمامی‌ احزاب‌ و گروه‌های‌ اسلامی‌ كاندیدا می‌گردد و مردم‌ تهران‌ نیز به‌ پاس‌ خدمات‌ صادقانه‌اش، او را با اكثریت ‌مطلق‌ آراء در همان‌ مرحله‌ی‌ اول، با قریب‌ یك‌ میلیون‌ و دویست‌ هزار رأی‌ به ‌نمایندگی‌ خود در دومین‌ دوره‌ی‌ مجلس‌ شورای‌ اسلامی‌ فرستادند تا بار دیگر از خدمات‌ پر فیض‌ او بهره‌ها گیرند، لكن‌ تأكیدات‌ مكرر امام‌(ره) نسبت‌ به ‌جبهه‌های‌ نبرد و رفتن‌ روحانیون‌ به‌ آن‌ خطه‌ از یك‌ طرف و عشق‌ زائدالوصف‌ خود آن‌ شهید سعید به‌ رزمندگان‌ جان‌ بر کف‌ از طرف‌ دیگر، ایشان‌ را وامی‌داشت‌ كه‌ به طور مكرر به‌ جبهه‌ها برود.  شهید آیت‌الله مهدی شاه‌آبادی‌ كه‌ اصرار زیادی‌ به‌ حضور در جبهه‌ها داشت، مرتباً با به ‌دست‌ آمدن‌ كوچك‌ترین‌ فرصتی، روی‌ به ‌سوی ‌جبهه‌ می‌گذاشت. تعطیلی‌های‌ مجلس‌ را حاضر نبود با استراحت‌ بگذراند و حتی‌ اگر یك‌ فرصت‌ دو روزه‌ هم‌ می‌یافت‌ در جبهه‌ها حضور پیدا می‌كرد و آن‌ دو روز را در كنار رزمندگان‌ جبهه‌ها سپری‌ می‌نمود. 

همسر شهید شاه‌آبادی از آخرین دیدار خود با ایشان چنین یاد می‌کند:«اتفاقاً آن روز [روز سفر] را خوب به خاطر دارم؛ زیرا پیش از رفتن كاملاً بی‌مقدمه و ناگهانی گفتند: «یقین دارم این دفعه می‌خواهم شهید شوم». قرار بود سر ساعت مشخصی در فرودگاه باشند، اما زنگ زدند كه پرواز جلو افتاده است و همین باعث شد كارها كمی به هم بخورد و شتاب‌زده شوند. پاسدارشان هم كه از جلو افتادن ساعت پرواز ایشان بی‌خبر بود نیامده بود و من دور و برشان راه می‌رفتم تا كمك كنم وسایل لازم را جمع كنند كه یك دفعه گفتند: «یقین دارم این دفعه می‌خواهم شهید شوم. شما احترام خاصی به من می‌گذاری و یك طور خاصی مواظب من هستی». گفتم: «نه این‌طور نیست، از كجا معلوم كه این‌طور شود؟ شهادت خیلی خوب است و خدا قسمت ما هم بكند. ما خودمان هم می‌خواهیم شهید شویم.» دیگر چیزی نگفتند و بدون این‌كه منتظر پاسدارشان بمانند، رفتند ماشین را روشن كردند. من هم قرآن را برداشتم و رفتم به حیاط. ایشان از ماشین پیاده شدند و قرآن را بوسیدند و آماده شدند كه بروند؛ اما من با حالت خاصی گفتم: «شما گاهی وقت‌ها ما را به جاهایی می‌بردید، اما حالا خودتان به تنهایی می‌روید، خوب ما را هم ببرید». گفتند: «شما اگر این مسافرت‌ها را دوست داری، از این به بعد هر جا خواستم بروم، برنامه‌ریزی می‌كنم شما هم باشی». گفتم: «بله خیلی دوست دارم.» برنامه‌ سفر 48 ساعته بود، اما وقتی پایشان به جبهه رسید، زنگ زدند كه در جبهه كمبود روحانی است و من خیلی دوست دارم چند روزی بیشتر اینجا باشم. اگر می‌توانید كار من را طوری تنظیم كنید كه من بتوانم چند روز بیشتر بمانم. 

به اتفاق یکی دو نفر از دوستان صمیمی و همچنین یکی از فرزندانشان عازم سفر شدیم. به اهواز که رسیدیم، یادم هست اولین جمله‌ای که فرمودند این بود که: «از هر لحظه و دقیقه وقتمان باید به خوبی استفاده کنیم. حتی اگر شد از یک کلانتری هم بازدید کنیم، نباید اجازه دهیم وقتمان تلف شود.» در طول مسیر، هر جا که با رزمندگان برخورد می‌کردند و هر جا که گروهی از آنان متمرکز بودند، با تبسمی دل نشین به سراغ آنان رفته و با روحیه‌ای شاد به روبوسی و صحبت با آنان می‌پرداختند و طراوت و شادابی را برایشان به ارمغان می‌بردند.آن شب در پادگان شهید بهشتی اهواز، نماز مغرب و عشاء را به جماعت اقامه کردیم و پس از نماز نیز، ایشان به سخنرانی پرداختند. بعد از اتمام سخنرانی، رزمندگان و بسیجیان برای مصافحه و روبوسی با ایشان هجوم آوردند به گونه‌ای که برادرانی که آنجا مهماندار بودند، سعی می‌کردند افراد را قدری از ایشان دور کنند تا اذیت نشوند، اما رزمندگان دست‌بردار نبودند و من می‌دیدم که حتی گردن ایشان را به طرف خودشان می‌کشیدند تا ببوسند و آن برادران فریاد می‌زدند که: «بابا گردن ایشان را کندید!» و ایشان می‌گفتند: «گردن که ارزشی ندارد؛ جانم متعلق به این عزیزان است. بگذارید بیایند تا من آن‌ها را ببوسم.» ایستگاه آخر؛ جزیره مجنونبعد از سخنرانی، به محل استقرار دوستان تبلیغات جبهه و جنگ برگشتیم و قرار شد صبح زود عازم جزیره مجنون شویم. جانشین لشکر، افسری بسیار شجاع و متدین به نام سرتیپ «اقارب پرست» بود که او هم در همان جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نائل گشت. من پیشنهاد کردم ملاقاتی هم با این فرمانده شجاع داشته باشیم و اتفاقاً آن عزیز هم توصیه می‌کرد که به جزیره نرویم اما اساساً برنامه مهم و از پیش تعیین‌شده ما بازدید از جزیره بود.  به هر حال پس از آن دیدار کوتاه، به طرف جزیره به راه افتادیم تا به پل رسیدیم و با ماشین از روی پل شناور ادامه مسیر دادیم.بسیار شاداب و با طراوت بودند و با همراهان شوخی می‌کردند و حتی می‌گفتند: «دلم می‌خواست از همین جا می‌پریدم توی آب و شنا می‌کردیم!» ایشان دوست داشتند همواره جلوی ماشین بنشینند تا بتوانند به خوبی رزمندگان را ببینند و برایشان دست تکان دهند و به اصطلاح حال و احوال کنند. آن موقع هم به همین صورت جلوی ماشین نشسته بودند و به رزمندگان «خسته نباشید» می‌گفتند. دعایی که مستجاب شدبه هر حال از پل گذشتیم و به جزیره رسیدیم. شروع کردیم به بازدید از جزیره و جاده‌ی خاکی در دست احداث و قرارگاه‌های مختلف تا اینکه ظهر شد و برای اقامه‌ی نماز به یکی از قرارگاه‌ها رفتیم. سنگر نسبتاً بزرگی آنجا بود که گنجایش حدود بیست نفر را داشت. یکی از همراهان که مسئول تبلیغات بود اذان گفت و در همان سنگر به اقامه نماز پرداختیم. چیزی که من هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم دعای ایشان در آخرین سجده‌ی نماز است. دعا این بود: «اللهم انی اسألک ان تجعل وفاتی قتلاً فی سبیلک تحت رایة نبیک و [مع] اولیائک» از خداوند می‌خواستند که وفات ایشان را، کشته شدن در راه خدا و تحت لوای پیامبر و اولیای خدا قرار دهد؛ و این دعا چقدر زود مستجاب شد! پس از اقامه نماز، ناهار مختصری در همان سنگر صرف شد و سپس بازدید از جزیره و قرارگاه‌ها و مکان‌های استقرار نیروهای سپاه، ارتشی و بسیج را ادامه دادیم.  پرواز به سوی معبود یکی از مراکز مورد بازدید، یک سایت پدافند هوایی بود که اتفاقاً یک روز قبل، یک هواپیمای عراقی را سرنگون کرده بود. یادم هست دو رزمنده‌ای که با ما بودند می‌گفتند زودتر برگردید چون عراق به هنگام غروب این جزیره را زیر آتش می‌گیرد مخصوصاً حالا که هواپیمای عراقی هم توسط رزمندگان ساقط شده است. شاید حدود صد متر یا کمتر، از هواپیمای ساقط‌شده عراقی دور شده بودیم که صدای انفجاری مهیب سکوت نیزار را شکست و دود غلیظ سفیدی به هوا برخاست. با شنیدن صدای انفجار، بلافاصله همگی طبق معمول روی زمین دراز کشیدیم.  می‌شود گفت قبل از انفجار تقریباً متوجه هیچ صدایی نشدیم تا بتوانیم قبل از انفجار درازکش کنیم. شهید شاه‌آبادی هم به حالت درازکش روی زمین بودند تصور ما این بود که ایشان هم مانند بقیه افراد در این حالت قرار گرفتند. در هر حال گلوله توپ منفجر شد و از آنجائیکه دود برخاسته کمی سفید رنگ به نظر می‌رسید، من نگران شیمیایی بودن گلوله شدم چون در آن مقطع، عراق از سلاح شیمیایی زیاد استفاده می‌کرد. ماسک و وسایل ضد شیمیایی هم در ماشین بود و همراه نیاورده بودیم. به همین دلیل فریاد زدم به سمت مخالف جهت وزش باد حرکت کنید!بلند شدیم که بدویم، دیدم ایشان به همان شکل روی زمین خوابیده‌اند و بلند نمی‌شوند. فرزند ایشان سریع خود را به کنار پدر رساند و ناگهان صدای فریاد و شیون فرزند را شنیدم که با لفظ «آقاجون» ایشان را صدا می‌کردند. این مسئله باعث شد همگی خود را به ایشان برسانیم و دور ایشان جمع شویم. صحنه دردناکی بود. با مشاهده بدن خون‌آلود ایشان، بهت و حیرت و غم و اندوه سراسر وجودمان را فراگرفت.صورت و بدنشان خونریزی شدیدی داشت. ترکش گلوله توپ به صورت ایشان اصابت کرده و به داخل سر و مغز رفته بود و گویا همین باعث شده بود که در همان لحظات اولیه، روح بلندشان از جسم خاکی جداشده و به سوی معبود پرواز کند. البته ترکش دیگری هم به پایشان اصابت کرده بود. سر ایشان را به دامن گرفتم. نمی‌توانستیم صبر کنیم و دست روی دست بگذاریم. خون به شدت فوران می‌کرد. پارچه‌ای را به صورت ایشان بستم تا حتی‌الامکان از خونریزی بیشتر جلوگیری شود. نمی‌خواستم و نمی‌توانستم قبول کنم که فردی که تا چند لحظه قبل با آن شور و هیجان و تحرک و شادابی و طراوت، به عنوان دوست و معلم در کنارمان بود، این‌گونه از میان ما پر کشیده و عروج خود را آغاز کرده باشد. متأسفانه یکی از نخبگان انقلاب و نظام را از دست دادیم... به معراج الشهداء رسیدیم و بدن مطهر آن شهید را جهت انتقال به تهران آماده کردیم. آن شب در معراج الشهداء هیچ کس تا صبح نخوابید و همه با این عزیز وداع می‌کردند. انتقال این خبر به تهران و به خانواده بزرگوار ایشان هم کار ساده‌ای نبود. آن شب نتوانستیم تماس بگیریم و فردا صبح هم که تماس گرفته شد، من نتوانستم با صراحت خبر شهادت ایشان را بیان کنم و گفتم ایشان مجروح شده‌اند و در حال انتقال ایشان به تهران هستیم. البته خانواده ایشان متوجه شدند که ایشان به شهادت رسیده‌اند. به هر حال بدن مطهر این شهید عزیز را با غم و اندوهی وصف‌ناشدنی به تهران منتقل کردیم و حزن و اندوه مردم در تهران را هم بسیاری از دوستان دیده و یا شنیده‌اند.به جرأت می‌توانم بگویم که در این سفر غم انگیز و دردآور، متأسفانه یکی از نخبگان انقلاب و نظام را از دست دادیم و برای ما حادثه‌ای بسیار ناگوار و دردناک بود اگر چه برای خود ایشان سعادتی بزرگ بود که همچون سرور و سالار شهیدان که سال‌ها روضه آن حضرت را بر منابر خوانده بودند با چهره‌ای خونین دعوت حق را لبیک ‌گویند و به آرزوی دیرینه خود که در آخرین نمازشان نیز از خدا آن را طلب می‌کردند نائل گردند. 

                                                         بسم‌الله الرحمن الرحیم                                                          انا لله و انا الیه راجعونبا کمال تأسف و تأثر شهادت استاد زاده محترم جناب حجةالاسلام آقای شیخ مهدی شاه‌آبادی را به پیشگاه معظم حضرت بقیة‌الله ارواحنا لمقدمه الفداء تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. مبارک باد بر آن حضرت چنین فداکاران و جانبازان در راه هدف بزرگ و اسلام عزیز که با شهادت افتخارآمیز خود ملت عظیم‌الشأن ایران، به ویژه روحانیت عالی‌قدر را سرافراز می‌نماید.این شهید عزیز، علاوه بر آن که خود مجاهدی شریف و خدمت‌گزاری  مخلص برای اسلام بود و در همین راه به لقاءالله پیوست، فرزند برومند شیخ بزرگوار ما بود که حقاً، حقِ حیات روحانی به این‌جانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش برنمی‌آیم. از خداوند متعال برای این شهید سعید و سایر شهدای در راه اسلام، رحمت در جوار خود و برای فامیل معظم و حضرات آقازادگان محترم شاه‌آبادی دامت افاضاتهم صبر و اجر عظیم خواستارم.                                                         روح‌الله الموسوی الخمینی 

آن زمان که دست تقدیر، مجال بهره بیشتر از مکتب پدر را از او گرفت؛ به ناچار باید ادامه راه را در محضر مرشد و مرادی دیگر می‌پیمود. باید به دنبال کسی می‌گشت که به مانند پدر همان قدر که عارف است مجاهد باشد و همان قدر که عالم است عامل؛ کسی که با تکیه بر دین و بدون عافیت‌طلبی در پی اصلاح جامعه و مبارزه با فساد و بی‌عدالتی باشد. جستجوی او خیلی زود به نتیجه رسید و این خصوصیات را در کسی ندید جز یکی از شاگردان برجسته پدر به نام: «روح‌الله الموسوی الخمینی»طعم زندان و شکنجه و تبعید را بارها و بارها چشید اما دست از مقتدای خود برنداشت و هر بار پس از آزادی با عزم و ایمانی راسخ‌تر به مبارزه ادامه می‌داد. نگاهی کوتاه به اسناد ساواک گویای همین واقعیت است و خالی از لطف نخواهد بود که عمق ارادت «شهید آیت‌الله شاه‌آبادی» به حضرت امام (ره) و مجاهدت در این راه را در برخی اوراق برجای‌مانده از ساواک نیز جستجو کنیم. در اوج خفقان و سرکوب، اعلامیه‌ای با عنوان «نظریه اساتید بزرگ و حجج‌اسلام حوزه علمیه قم درباره مرجعیت عامه حضرت آیت‌الله العظمی خمینی دامت برکاته» منتشر می‌شود که شناسایی و بازداشت عاملین تهیه و توزیع آن در دستور کار ساواک قرار می‌گیرد. در صدر اعلامیه  مذکور و پس از نام بزرگانی چون آیت‌الله مشکینی، آیت‌الله خزعلی، آیت‌الله ربانی شیرازی و آیت‌الله نوری همدانی، نام و نظر فقهی عالم مجتهد شهید آیت‌الله شاه‌آبادی را مشاهده می‌کنیم که با صراحت اعلام داشته است: «اتباع از آراء و فتوای آیت‌الله العظمی خمینی مدّ ظله موجب فلاح و رستگاری است.»  

شهید شاه‌آبادی به روایت خانم صفیه شیرازی همسر شهید:ایشان همیشه بانشاط بودند. خصوصیت دیگر ایشان این بود که به اسراف نكردن بسیار مقید و از تشریفات گریزان بودند. دلیل ایشان برای اسراف نکردن، صرفاً مسایل مالی نبود، بلکه اصولاً از اسراف و هدر دادن امکانات و تجمل‌گرایی گریزان بودند. برای ما هم این‌گونه جا می‌انداختند كه وظیفه ما این است كه با كم‌ترین امكانات باید زندگی كرد تا مبادا آن‌ها که تمکن ندارند، ببینند و غبطه بخورند و همین حسرت خوردن آن‌ها برای عاقبت ما بد باشد.   به همین جهت ایشان حاضر نبودند كوچك‌ترین امكانات اضافه‌ای در منزل ما باشد. خانه ما پر رفت‌وآمد بود و هر بار كه ایشان از زندان آزاد می‌شدند مریدان ایشان از همه شهرها به دیدن ایشان می‌آمدند و درِ منزل هم به روی همه به گرمی باز بود، حتی برخی مواقع ساعت 12 شب برای ما مهمان می‌آمد، با وجود این همه مهمان، نه تنها هیچ‌گاه برای من ناراحتی ایجاد نمی‌كردند بلكه خودشان كمك هم می‌كردند. به بچه‌ها هم از نظر تربیت و هم از لحاظ تفریح و ورزش رسیدگی ‌می‌كردند. به صراحت می‌توان بگویم بهتر از بنده بچه‌ها را از نظر روحی تأمین می‌كردند.   رشد همه‌جانبه را به بچه‌ها یاد می‌دادند و به آن‌ها می‌گفتند سعی کنید در کنار درس، در امور منزل و دیگر فعالیت‌های جانبی نیز مشارکت داشته باشید و آگاهی خود را افزایش دهید. رفتارشان با بچه‌ها بسیار دوستانه بود و تذکراتشان همواره با دلیل و برهان همراه بود. از قدرت تشخیص بالایی برخوردار بودند و همین امر سبب شده بود که دوستان و اقوام برای مشورت در امور مختلف به ایشان مراجعه می‌کردند و ایشان نیز با کمال میل و صادقانه آن چه به نظرشان می‌رسید را به طرف مقابل می‌گفتند و دلسوزانه به راهنمایی می‌پرداختند. همین ویژگی ایشان باعث شده بود که دوستان و اقوام، پس از شهادتشان به من می‌گفتند تنها بچه‌های شما یتیم نشدند، بلکه همه ما یتیم شدیم و کسی را نداریم که ما را راهنمایی کند. شهید شاه‌آبادی به روایت عروس خانواده، خانم خسروی:  یكی از چیزهایی كه در رابطه با حاج آقا همیشه برای من جاودانه باقیمانده، دوری ایشان از اسراف بود. همیشه بدترین میوه را از میوه فروشی می‌خریدند و می‌گفتند هیچ کس نیست این نعمت خدا را بخورد. حالا من این قسمت خراب میوه را جدا می‌کنم و بخش سالم آن را می‌خورم، چه اشکالی دارد؟ آن وقت قشنگ میوه را پوست می‌گرفتند و انسان لذت می‌برد از این همه دقتشان.آخرین دیدارم با حاج آقا هیچ‌وقت فراموشم نمی‌شود. ایشان در کارهای خانه خیلی کمک‌حال حاج خانم بودند، آن طور نبود که بگویند کارهای خانه مال زن است، از هیچ کمکی دریغ نداشتند. یك روز قبل از آن كه عازم جبهه شوند، آخرین دیدار من با ایشان بود، آن روز ماشین لباس‌شویی حاج خانم خراب بود و شهید شاه‌آبادی می‌خواستند آن را تعمیر کنند، من احساس کردم خیلی خسته هستند و چون دستشان بند بود و راضی نمی‌شدند كارشان را رها كنند و چیزی بخورند، من برایشان آب پرتقال گرفتم و لیوان را به لب‌هایشان گذاشتم. در این هنگام یک نگاه محبت‌آمیزی به من کردند که تا عمق جانم نفوذ کرد و من هنوز دنبال آن نگاه هستم. در واقع ایشان با چشمانشان از من تشکر کردند. بعد هم همراهشان نماز را به جماعت خواندم، تنها من و آقاجان، همراه با تعقیبات نمازی که بسیار در ذهنم مانده و هر لحظه یاد آن روز می‌افتم دگرگون می‌شوم.  پسر من اولین نوه حاج آقا بود. ایشان فوق‌العاده به وی علاقمند بودند، زود به زود دلشان برای او تنگ می‌شد و می‌آمدند و با محمدعلی بازی می‌کردند.  ایشان به زنان و تحصیل کردن آن‌ها نیز فوق‌العاده اهمیت می‌دادند و می‌گفتند در زمان طاغوت بیش‌ترین قشری که به آنان ظلم شد زنان بودند. عقیده داشتند زنان باید رشد کنند تا فرهنگ جامعه از ریشه متحول شود. به خاطر همین هم بود که خانه خودشان را تبدیل به حوزه علمیه کردند و ما هم در همین محل، «تحریرالوسیله» را از ایشان یاد گرفتیم.  شهید شاه‌آبادی در آیینه‏ی کلام رهبر:«بعد از اینكه انقلاب پیروز شد، این انسان گویى كه برایش خواب و استراحت، راحتى معنى ندارد. چقدر شب‌ها اتفاق مى‏افتاد كه ساعت دوازده و یا یک و دو بعد از نیمه شب بلند مى‏شدند با بعضى از دوستانشان راه مى‏افتادند و به سراغ بیمارستان‌ها مى‏رفتند، به عیادت مجروحین و جانبازان و رسیدگى به وضع بیمارستان‌ها كه برود ببینید بیمارستان‌ها چه جورى است؟ آیا به مریض‏ها كسى رسیدگى مى‏كند یا نمى‏كند و اگر نقصى وجود دارد پیگیرى كرده، با مسئولین تماس بگیرد.» «شهید شاه‌آبادی یک انسان نمونه و استثنائى بود. یک‌بار من یادم نمى‏آید كه در طول این دوستى چندین ساله‏اى كه با این شهید عزیز داشتم، ببینم از كار خسته شده و آثار كسالت و انزجار از كار را من هرگز در چهره این مرد عزیز و بزرگوار ندیدم.» «شهید عزیزمان آقای شاه‌آبادی برای ما برادر بسیار ارجمندی بود. روابط ما فقط روابط فکری نبود بلکه روابط عاطفی دوستانه و صمیمانه بود. ایشان چه قبل و چه بعد از انقلاب در خدمت انقلاب بوده و بالأخره در میدان جنگ با شقی‌ترین دشمنان خدا به شهادت رسید و این پاداش بزرگی بود که خداوند به این بزرگوار عطا فرمود گرچه این حادثه برای ما و شما تلخ بود اما برای خود شهید یک حادثه شیرین به حساب می‌آید.» شهید شاه‌آبادی به روایت یکی از دوستان:حاج آقا خصوصیات بسیار خوبی داشتند و برخوردشان بسیار عالی بود. گاهی اوقات همسایگان برخوردهایی را از ایشان می‌دیدند که بسیار مورد تعجب همگان واقع می‌شد. شهید شاه‌آبادی با این که روحانی بودند، به قدری در کارها فعال بودند و تحرک داشتند كه اگر کاری پیش می‌آمد و از دست خودشان ساخته  بود، حتماً به شخصه آن كار را انجام می‌دادند. مثلاً چه بسا می‌دیدیم که ایشان منزلشان را خودشان لوله‌کشی می‌کردند. بعد می‌گفتیم آقا، مگر شما به كار لوله‌کشی هم وارد هستید؟! حتی کارهای بنایی خانه را هم انجام می‌دادند. در بین همین همسایگان کسی بود که منزلش مشکلی داشت و ایشان گفتند من خودم می‌آیم و این جا را برای شما درست می‌کنم و فقط به ما فرمودند یک مقدار گچ و استامبولی  بیاورید. وقتی که شهید شاه‌آبادی بنایی می‌کردند، مثل این بود که سال‌ها کار بنایی کرده‌اند. من با تعجب گفتم حاج آقا، همه کارها از دست شما برمی‌آید! توجه به تحصیل فرزندانفرزندان حضرت آیت‌الله آقای شیخ محمدعلی شاه‌آبادی (ره) معروف و استاد حضرت امام خمینی (ره) بودند و مشخص است که از این دودمان و از چنین خانواده‌ای باید یک چنین شخصیت علمی و فرهنگی و سیاسی و نخبه‌ای باربی‌اید. رفتارشان در خانواده  بسیار عالی بود و الحمدالله فرزندانی بسیار خوب و در سطحی بالا تربیت كردند. ایشان كه در سطح شهادت و آماده رسیدن به بالاترین فیوضات بودند و سرانجام نیز بدین فیض عظما نائل شدند، گاهی اوقات در مورد وضع درسی و علمی آقازاده‌هایشان برای ما تعریف می‌کردند و همواره تلاش می‌کردند و آرزو داشتند که  آن‌ها را در سطوح عالیه ببینند. مدافع انقلابانقلاب که پیروز شد شهید عزیز ما كارهای مهمی در همین منطقه که منطقه حساسی هم بود انجام دادند. مدتی بود که از سوی نظام فرمان خلع سلاح صادر شده بود و تلاش ایشان بر این استوار بود که  هر قدر می‌توانند  در امر جمع‌آوری سلاح‌ها کمك كنند. ما به اتفاق آقای شاه‌آبادی سلاح‌ها را می‌بردیم به کمیته انقلاب اسلامی تحویل می‌دادیم تا یک وقت مشکلی پیش نیاید. ایشان معمولاً ساعت 12 یا 1 و 2 نیمه شب می‌آمدند خانه، یک استراحتی می‌کردند و همیشه به ما می‌گفتند مراقب باشید اسلحه دست اغیار و غیرخودی‌ها نیفتد. در این مدت ایشان فعالیت خیلی زیادی داشتند و این جا برای مهدیه شرق تهران تشکیل کمیته دادند. ما زیر نظر حاج آقا، جوان‌های محله را سازمان‌دهی کردیم و ایشان برای جوان‌ها، هم سخنرانی می‌کردند و هم به آن‌ها خط مشی می‌دادند، به این صورت که از همه می‌خواستند نماز جماعت را اقامه کنند و به این امر خطیر رونق بیشتری ببخشند. یادم است که آقازاده ایشان حاج آقا سعید در آن جا اقامه نماز می‌کردند و کمیته، خیلی خوب راه افتاده بود و تمام منطقه زیر نظر شهید شاه‌آبادی حفاظت می‌شد تا خدای نا کرده گزندی به انقلاب و نظام نوپای جمهوری اسلامی وارد نشود. 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۹:۵۷

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۹:۵۹

شهید مهدی شاه‏ آبادی

خلاصه زندگی نامه

 شهید آیت‌ الله مهدی شاه ‏آبادی، فرزند حضرت آیت‌ الله العظمی محمدعلی شاه ‏آبادی است. مجاهد نستوهی که فعالیت سیاسی خود را از کودتای 28 مرداد 32 آغاز و پس از آن در راه مبارزه با حکومت پهلوی، مدت‌ها در تبعیدهای پیاپی و یا در زندان‌های ساواک بسر برد و بعد از انقلاب نیز نقش پررنگی در صحنه‌های مختلف ایفا کرد و سرانجام در تاریخ 6 اردیبهشت سال 1362 در حین بازدید از جبهه‌های جنوب، در جزیره مجنون به شهادت رسید. 

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع