مهدی باکری در سال 1333 شمسی در میاندوآب به دنیا آمد. او در همان دوران كودكی مادرش را از دست داد و دور از دامن محبت او بزرگ شد. تحصيلات ابتدايی و متوسطه را در اروميه به پايان رسانيد. خانواده اش همگی مذهبی بودند و برادر بزرگش «علی» در يك گروه مخفی عليه رژيم شاه مبارزه می كرد. مهدی سال آخر دبيرستان بود كه نيروهای ساواك برادرش علی را در يك درگيری به شهادت رساندند و اين واقعه تأثير بزرگی بر روحيه او گذاشت. از آن پس مهدی همچون برادرش وارد مبارزه مستقيم با رژيم شد و فعاليت های انقلابی خودش را آغاز كرد. يك سال بعد از آن كه ديپلمش را گرفت در كنكور ورودی دانشگاه تبريز قبول شد و تحصيلاتش را در رشته مهندسی مكانيك شروع كرد. 
اما تحصيل در دانشگاه موجب دور شدن او از مبارزه انقلابی اش نشد. در آن سالها برادرش حميد باکری كه به خارج از كشور رفته بود برای استفاده انقلابيون اسلحه تهيه می كرد و مهدی در مرز تركيه اسلحه ها را از او می گرفت و به ايران می آورد . با آن كه اين فعاليتها كاملاً مخفی انجام می شد، ساواك به مهدی مشكوك شده بود و او را زير نظر داشت. چند بار هم او را احضار كرد ولی هر بار مهدی با زيركی و شجاعت با بازجوها برخورد كرد و نگذاشت هيچ سرنخی از او به دست بياورند. شهید مهدی باکری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی(ره) – در حالی که در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی کرد و فعالیت های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.  
پس از پیروزی انقلاب مهدی باكری خود را يكسره وقف تثبيت نظام كرد كه ثمره خون شهدا بود . به سپاه رفت و در و در سازماندهی و استحكام سپاه اروميه نقش فعالی را ايفا كرد. در شهرداری مشغول به كار شد،‌ به جهادسازندگی رفت و جالب است كه از هيچ كدام حقوق نمی گرفت. مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. اما شروع جنگ مسير اصلی او را مشخص كرد. سپاه، مهمترين جايی بود كه مهدی می بايست تمام نيروی خود را در آنجا صرف كند. در منطقه ی غرب سمت فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. همان روزها بود که علی صیاد شیرازی به کردستان آمد و با مهدی آشنا شد.او در سال 1359 ازدواج کرد و روز بعد از عقد به سوی جبهه شتافت. چهل روز از جنگ گذشته بود كه مهدی ازدواج كرد. با معرفی يكی از دوستانش با خانم صفيه مدرس آشنا شد. يك ملاقات ساده زندگی مشترك آن دو را پی ريزی كرد و از پی آن جشنی بسيار ساده گرفتند كه در خور زندگی عارفانه شان باشد. مهريه همسرش يك جلد قرآن بود و يك اسلحه كمری: « ميان ما آنچه پيوندمان می دهد ايمان به خداست و مبارزه در راه او.»مهدی ازدواج كرده بود اما بيشتر وقتش در جبهه می گذشت. مدتی بعد همسرش را با خود به اهواز برد و در آنجا خانه ای گرفت تا كنار هم باشند اما اهواز كيلومترها دورتر از خط مقدم جبهه بود و دوری همچنان ادامه داشت.باكری در مدت مسئوليتش به عنوان فرمانده عمليات سپاه اروميه تلاشهای گسترده‌ای را در برقراری امنيت و پاكسازی منطقه از لوث وجود وابستگان و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعاليت‌های شبانه‌روزی در مسئوليتهای مختلف، پس از شروع جنگ تحميلي، تكليف خويش را در جهاد با كفار بعثی و متجاوزين به ميهن اسلامی ديد. 
مهدی باكری، پاسدار نمونه، فرماندهی فداكار و ايثارگر، خدمتگزاری صادق، صميمی، مخلص و عاشق حضرت امام خميني(ره) و انقلاب اسلامی بود. با تمام وجود خود را پيرو خط امام می‏دانست و سعی می‏كرد زندگی‏اش را براساس رهنمودها و فرمايشات آن بزرگوار تنظيم كند، با دقت به سخنان حضرت امام (ره) گوش می‏داد، آنها را می‏نوشت و در معرض ديد خود قرار می‏داد و آنقدر به اين امر حساسيت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنرانی آن حضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طريق روزنامه بدست آورند. او معتقد بود سخنان امام الهام برگرفته از آيات الهی است،‌ بايد جلو چشمان ما باشد تا هميشه آنها را ببينيم و از ياد نبريم. 
باكری از انسانهای وارسته و خودساخته‌ای بود كه با فراهم بودن زمینه‌های مساعد، به مظاهر مادی دنیا و لذایذ آن پشت پا زده بود. زندگی ساده و بی‌ریای او زبانزد همه آشنایان بود. با توانایی‌هایی كه داشت می‌توانست مرفه‌ترین زندگی را داشته باشد اما همواره مثل یك بسیجی زندگی می‌كرد. از امكاناتی كه حق طبیعی‌اش نیز بود چشم می‌پوشید.تواضع و فروتنی‌اش باعث می‌شد كه اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش می‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نیز بسیجیان را دوست داشت و به آنها عشق می‌ورزید. می‌گفت: وقتی با بسیجی‌ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم، هرگاه خسته می‌شوم پیش بسیجی‌ها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود. در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم حتی برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه – برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد – بشویم. چون یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد.در برابر دشمنان اسلام و انقلاب چون دژی پولادین و تسخیرناپذیر بود و با دوستان خدا، سیمایی جذاب و مهربان داشت. با وجود اندوه دائمش، همیشه خندان نشان می‌داد و بشاش. انسانی همیشه آماده به خدمت و پرتوان بود.حجت‌الاسلام والمسلمین شهید محلاتی در مورد شهید باكری اظهار می‌دارد: وی نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط برای دشمنان بود و به عنوان فرمانده­ای باتقوا، الگوی رأفت و محبت در برخورد با زیردستان بود.همسر باكری در مورد اخلاق او در خانه می‌گوید: باوجود همه خستگی‌ها، بی‌خوابی‌ها و دویدن‌ها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد و اگر مقدور بود در كارهای خانه به من كمك می‌كرد. لباس و ظرف می‌شست و خودش كارهای خودش را انجام می‌داد. اگر از مسلئله‌ای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی می‌كرد با خونسردی و با دلایل مكتبی مرا قانع كند.دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند به همان میزان كه به انجام فرائض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد و با خدای خود خلوت می‌كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌كرد.باكری در حفظ بیت‌المال و اهمیت به آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان برحذر می‌داشت و از نوشتن با خودكار بیت‌المال – حتی به اندازه چند كلمه – منع می‌كرد. وقتی همرزمانش او را به عنوان فرماندهی كه مندرس‌ترین لباس بسیجی را مدت‌های طولانی استفاده می‌كرد مورد اعتراض قرار می‌دادند، می‌گفت تا وقتی كه می‌شود استفاده كرد، استفاده می‌كنم.همواره رسیدگی به خانواده‌های شهداء را تأكید می‌كرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولان لشكر بعد از هر عملیات به منزلشان می‌رفت و از آنان دلجویی و برای رفع مشكلات آنها اقدام می‌كرد. می‌گفت امروز در زمره خانواده‌های شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلت‌ترین زندگی‌هاست. 
در عملیات فتح المبین در منطقه رقابیه مهدی باكری معاون تیپ نجف اشرف بود و در همین عملیات بود كه از ناحیه كمر زخمی شد. اما زخم كمر او را از پا نینداخت. در این عملیات یكی از گردان‌ها در محاصره قرار گرفته بود كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه «رقابیه» از ناحیه چشم مجروح شد؛ یك هفته در خانه استراحت كرد و دوباره به جبهه برگشت.به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس(با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود.در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحتهایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.در عملیات رمضان فرمانده تیپ عاشورا بود. در این عملیات نمایشی مقتدرانه از فرماندهی جنگ ارائه داد. باز هم مجروح شد اما از پا نیفتاد. در این عملیات، به نبرد بی‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصمم‌تر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد.عملیات بعدی مسلم بن عقیل بود. حالا دیگر تیپ عاشورا تبدیل به لشگر شده بود و فرماندهی اش را مهدی بر عهده داشت. این لشگر توانست بخشهای مهمی از خاك میهنمان را از دست نیروهای بعثی خارج كند. باكری در «عملیات‌های والفجرمقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار» با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد. 
در «عمليات خيبر» و زمانی كه برادرش حميد، به شهات رسيد؛ با وجود علاقه خاصی كه به او داشت بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنين گفت: شهادت حميد يكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است و در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت: من به وصيت و آرزوی حميد كه باز كردن راه كربلا است همچنان در جبهه‌ها می‏مانم و به خواست و راه شهيد ادامه می‏دهم تا اسلام پيروز شود. مهدی حتی برای شركت در مراسم بزرگداشت برادر هم جبهه را ترك نكرد. او فقط شكر حق را به جا آورد و افسوس خورد كه چرا پيش از برادر به شهادت نرسيده است.نقش باكری و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خيبر و تصرف جزاير مجنون و مقاومتی كه آنان در دفاع پاتك‌های توانفرسای دشمن از خود نشان دادند بر كسی پوشيده نيست. 
15 روز قبل از «عملیات بدر» به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‏ بن موسی‌الرضا(علیه السلام) خواست كه خداوند توفیق شهادت را نصیبش كند. سپس خدمت حضرت امام خمینی(ره) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.در مرحله آماده‌سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به كندی می‌گذشت اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب كرد و چونان مرشدی كامل و عارفی واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت و گفت:"بسم الله الرحمن الرحیم"عملیات، عملیات سختی خواهد بود. باید بدانیم اگر این عملیات موفق نشد،‌عملیات بعدی ما سخت‌تر خواهد بود؛ چون خداوند بندگان مؤمن خود را هر چه می گذرد با آزمایشی دیگر می آزماید.همه برادران بایستی تصمیم قطعی بگیرند. تمام علایقی كه در ده، در شهر و … دارید، ‌كنار بگذارید.مصمّم،  قاطع و با توكّل به خداوند،  ‌تمام برادران تصمیم بگیرند و گرنه خدای ناكرده مردّد و متزلزل می‌شویم و تردید و ابهام حتی به اندازه ی نوك سوزن مانع امداد الهی است. هر برادری شب عملیات می‌خواهد جلو برود باید تصمیم خود را گرفته باشد. خدای نكرده اگر برادر ضعیفی است، نباید جلو بیاید. هر كس نمی تواند تصمیم بگیرد، ‌همراه ما نیاید و گرنه خدای نكرده به ما صدمه خواهد زد. همه برادران تصمیم خود را گرفته‌اند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاكید می‌كنم شما باید مثل حضرت ابراهیم(ع) باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كنیم.هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شامل حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته 22، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اطاعت از فرماندهی است. تا زمانی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند. حتی اگر مجروح شد خودداری نماید. دستمال در دهانش بگذارد، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند، فریاد نشانه ضعف شماست.با هر رگبار سبحان‌الله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه كرده و با سازماندهی مجدد كار را ادامه دهید.حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایق‌ها باید عملیات بكنیم. لباسهای غواصی را خوب نگهداری كنید. یك سال است دنبال این امكانات هستیم.  
بعد از عملیات خیبر، دشمن علاوه بر سازماندهی سپاه های اول، دوم، سوم و چهارم، اقدام به تشكیل فرماندهی شرق دجله و رده های مواضع پدافندی در سراسر منطقه جنوب كرد و در مسیر آب راه ها و در داخل نیزارها كمین هایی قرار داد تا در صورت هجوم نیروهای ایرانی، نقش هشدار دهنده و تأخیری داشته باشند و از نزدیكی نیروهای شناسایی به خط دشمن نیز ممانعت به عمل آورد. دستیابی به یك جناح از دشمن در شمال بصره و قطع جاده مهم بصره – العماره، كه می توانست منطقه مانور مناسبی را برای عملیات های آینده به سمت بصره و یا العماره باز نموده و دروازه جدیدی را برای ورود به مناطق خشكی جدید بگشاید، هم چنان به عنوان یك هدف مهم تلقی می شد. جزایر مجنون به عنوان مناطق واسط و سرپل كه امكان تمركز نیروها و انتقال تجهیزات به جلو را تسهیل می نمود؛ موجب شدند منطقه غرب هورالهویزه مجدداً برای انجام عملیات بزرگ بعدی انتخاب گردد. اهداف عملیاتدستیابی و تسلط بر جاده العماره – بصره و نیز راهیابی به مركز اصلی هورهای غرب دجله –كه استان های ناصریه، بصره و العماره را احاطه كرده است– و هم چنین تسلط بر شرق دجله همراه با انهدام نیرو از جمله اهداف این عملیات بود.هم چنین تسلط بر شرق دجله همراه با انهدام نیرو، پاكسازی پاسگاه های ترابه، بلال، ابولیله و نیز روستاهای البیضه، الصخره، پَد خندق و انهدام پل های العزیر، خندق و ... در حد شمالی منطقه عملیات؛ و پاكسازی روستاها و انهدام پل هایی همچون جوبیر و ... در حد جنوبی منطقه در دستور عملیات بود. منطقه عملیاتمنطقه عملیات در غرب هورالهویزه واقع است كه از شمال به ترابه و زجیه و از جنوب به القرنه و كانال سوئیب محدود می گردد. این منطقه دارای دو نوع طبیعت متفاوت است: یك خشكی در قسمت غربی كه حداقل عرض آن 2 كیلومتر در زجیه و حداكثر عرض آن 8 تا 9 كیلومتر در عزیر و الهاله می باشد و 2 هور بزرگ (هورالهویزه در شرق و هورالحمار در غرب) این خشكی را احاطه نموده اند. زمین آن از جنس خاك رس نمكی و به حالت گرد است. در نزدیكی سیل بندهای هور نیز با نشست آب، منطقه حالت باتلاقی به خود می گیرد.هم چنین، منطقه مذكور توسط رودخانه دجله به دو قسمت شرقی و غربی تقسیم می شود. قوای سپاه ایراننیروهای عمل كننده در منطقه تحت پوشش سه قرارگاه عملیاتی و با فرماندهی مركزی قرارگاه خاتم الانبیاء (صلی الله علیه و آله) به شرح زیر تشكیل گردیده بود:قرارگاه نجف تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله)، محدوده عملیاتی قرارگاه نجف از منطقه ترابه تا آب راه نینوا بود.قرارگاه كربلا  تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله)، محدود عملیاتی قرارگاه كربلا از جنوب خط حد قرارگاه نجف تا شمال پَد الهویدی بود.قرارگاه نوح تحت فرماندهی قرارگاه خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله)، محدوده عملیاتی از پد الهویدی تا كانال سوئیبهم چنین، دو قرارگاه ظفر 1 و 2 تحت نظر قرارگاه خاتم الانبیاء(صلی الله علیه و آله) برای قرارگاه های نجف و كربلا منظور شده بود. نتایج عملیاتعملیات در ساعت 23 روز 1363/12/20 با اسم رمز مبارك یاالله، یاالله، یاالله و قاتلوهم حتی لاتكون فتنه، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا(سلام الله علیها) آغاز گردید و در همان ساعات اولیه، تمامی خطوط و استحكامات دشمن به سرعت در هم كوبیده شد.طی عملیات بدر علاوه بر تلفات سنگین كه به دشمن وارد شد، بیش از 500 كیلومتر مربع از منطقه هور از جمله روستاهای ترابه، لحوك، نهروان، فجره و نیز جاده خندق به طول 13 كیلومتر،  كه فاصله آن با جاده  العماره –  بصره 6 كیلومتر است،  به تصرف نیروهای خودی درآمد.لازم به ذكر است كه پس از این عملیات، عراق با استفاده از پشتیبانی هوایی و موشكی خود به حملات گسترده به شهرها و مناطق مسكونی و نیز كشتی های حامل نفت ایران مبادرت ورزید.تلفات و خسارات وارده به دشمن طی عملیات بدر به شرح ذیل می باشد:كشته و زخمی شدن بیش از ده هزار نفر.به اسارت در آمدن 3200 نفر.انهدام 250 تانك و نفربرانهدام 40 قبضه انواع توپ.انهدام 200 خودرو.انهدام 60 قبضه انواع خمپاره انداز.انهدام 15 دستگاه مهندسی.انهدام 4 هواپیمایPC – V .انهدام 2 هواپیمای میگ و سوخو.انهدام 4 هلی كوپتر.به غنیمت گرفته شدن 50 قبضه انواع خمپاره انداز.به غنیمت گرفته شدن 2 دستگاه رازیت. 
مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان‌ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند: برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوة الا بالله» تشویق می‌كند.لشكر عاشورا در كنار سایر یگانهای عمل كننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب «عملیات بدر»، موفق به شكستن خط دشمن می‌شود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود می‌پردازد.دو روز از عملیات می گذرد. برادر كاملی فراق مهدی را طاقت نمی آورد و او هم چون دیگران به آن سوی دجله می رود. با «رستم خانی» برخورد می كند و همان جا می ماند.نزدیك شب آقا مهدی به آنجا می آید و خطاب به برادر كاملی می گوید: «چرا آمدی؟» و او سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید، و آقا مهدی دستور می دهد كه برای خودشان سنگر بكنند.برادر «امین شریعتی» هم همان جاست و همه تا صبح در كنار آقا مهدی می مانند.صبح زود بر می خیزد و به سوی اتوبان می رود و منتظر می ماند تا نیروی تخریب برسد كه متأسفانه نمی رسد. بعد با برادر مقیمی آماده می شوند تا به جلو بروند و از برادر كاملی هم می خواهد كه بی سیم را بردارد و با آنان بیاید.از یك نفربر می گذرند، به تنگه ای می رسند به نام «گلوگاه» یا «نخلستان». و پیاده می روند تا به یك گردان می رسند. آقا مهدی آنان را توجیه می‏كند و راه می اندازد و بعد با فرمانده نجف اشرف صحبت می كند و به حركت خود ادامه می دهد.نزدیك ظهر به نیروها می رسند. منطقه در تصرف نیروهای خودی است.  ولی هنوز پل تصرف نشده است،‌خبر می دهند، برادران عسگر قصاب و علی تجلاّیی به شهادت رسیده اند.برادر جمشید فرمانده گردان «سید الشهدا» را در آنجا می بینند. آقا مهدی با دوربین به پل نگاه می كند، پل تنها دو سه محافظ دارد. از سویی خبر می رسد كه عراق پاتك كرده است. جلوتر می روند. چند نفربر در حال پیش روی به سوی آنهاست و نیروهای عراقی پشت سر آنها حركت می كنند. آقا مهدی خمپاره شصت را برپا می كند و چند گلوله خمپاره به طرف عراقی ها شلیك می كند. عراقی ها می گریزند و دو، سه نفربرشان هم منفجر می شود.آقا مهدی پشت موضع عراقی ها می خوابد و نارنجكها را میان آنها می اندازد و در پناه آتش تهیه شده  به سرعت به مواضع خودی بر می گردد. ساعت چهار و نیم، احساسی شگفت، ناگاه به او دست می دهد؛ به خلوتی نیازمند است. به برادر كاملی می گوید: به نیروها بگو بالای تپه بروند.دوربین را به دست شهید اوحانی می دهد و به او می گوید كه به ده نزدیك آنجا نگاه كند و ببیند وضع چطور است؟ می خواهد ببیند كه گردان سید الشهدا در چه وضعی است. شهید اوحانی نگاه می كند: گردان سید الشهدا، ‌در سمت چپ آنها قرار دارند. برادر كاملی از پشت بی سیم در حال هدایت نیروها به بالای تپه است. آقا مهدی دارد با مولایش سخن می‌گویدشهید اوحانی بر می گردد تا وضع را تشریح كند و كاملی بر می گردد تا نتیجه را گزارش دهد كه می‌بینند آقا مهدی با تواضعی عجیب، با كسی صحبت می كند و چشمانش خورشید وار می درخشند؛ انگار دریایی از نور است كه به یك سمت سرازیر شده است و لبهایش با تبسمی نمكین با كسی راز می‌گویند. صحبت در حریم است و همه بی خبرند و باید بی خبر بمانند. پیك وصال آمده است و پیغام وصل دارد.نگاه شهید اوحانی و برادر كاملی در یكدیگر تلاقی می كند و آن گاه شهید اوحانی با صدایی لرزان ـ با توجه به برادر كاملی ـ می گوید: خداوندا … ! … امام زمان ! آقا مهدی دارد با مولایش سخن می‌گوید.برادر كاملی و شهید اوحانی می گویند كه یكمرتبه آقا مهدی كمر راست می كند و بر می خیزد راست قامت و استوار. همین طرفه العین می ارزید به آن همه بی خوابی و خستگی...شهید اوحانی حس می كند كه بعد از این معراج باید با مهدی سخنی بگوید، اما دیگر قدرت تكلم از او گریخته است،‌ نمی داند چه بگوید و چگونه؟ و بریده بریده جمله ای را سر هم می كند: « آقا مهدی … خلاصه … ان شاء الله … ما را حلال كنید»بیش از این نیز نمی توان گفت. و آقا مهدی با آرامشی خاص و نگاهی آگاهانه و لبخندی پرمعنا پاسخ می دهد: « آقای اوحانی شما در سیاست دخالت نكنید؛ اگر شهید شوم خدا می داند و اگر هم نشوم باز خدا می داند»آن گاه با شور و شعفی وصف ناپذیر،‌ آرپی‌جی را بر می دارد و به طرف پاسگاهی در جلو حركت می كند. و در پی نبردی دلیرانه به لقاء معشوق می پیوندد.پنجره دیدگانش به ملكوت آسمان و زمین باز می شوند، هنگام وصال دوستان است. در عرش و عالم قدس جشنی است، قدسیان، همه در حال دست افشانی و غزلخوانی ‌اند. آخرین گفتگو ها لحظاتی قبل از شهادت مهدی باکری، به نقل از شهید احمد کاظمی...مهدی تماس گرفت گفت می آیی؟گفتم: با سر          گفت:زودتر                                       آمدم خود را رساندم به ساحل دجله دیدم همه چیز متلاشی شده و قایق ها را آتش زده اند. با مهدی تماس گرفتم گفتم چه خبرشده مهدی؟نمی توانست حرف بزند. وقتی هم زد با همان رمز خودمان حرف زد گفت: اینجا اشغال زیاد است. نمیتوانم.از آن طرف از قرار گاه مرتب تماس می گرفتند می گفتند: هر طور شده به مهدی بگو بیاید عقبمهدی می گفت نمیتواند. من اصرار کردم.به قرار گاه هم گفتم. گفتند: پس برو خودت برش دار بیاورش.نشد نتوانستم. وسیله نبود. آتش هم آنقدر زیاد بود که هیچ چاره‏ای جز اصرار برایم نماند.گفتم: تو را خدا، تو را به جان هر کس دوست داری، هر جوری هست خودت را بیا برسان به ساحل، بیا این طرفگفت: پاشو تو بیا، احمد! اگر بیایی، دیگر برای همیشه پیش هم هستیمگفتم: این جا، با این آتش، نمیتوانم. تو لااقل...گفت: اگر بدانی این جا چه جای خوبی شده، احمد.پاشو بیا! بچه ها این جا خیلی تنها هستندفاصله ما هفتصد متری می شد. راهی نبود. آن محاصره و آن آتش نمیگذاشت من بروم برسم به مهدی و مهدی مرتب می گفت: پاشو بیا، احمد!صداش مثل همیشه نبود. احساس کردم زخمی شده. حتی صدای تیر های کلاش از توی بی سیم می آمد. بارها التماس کردم. بارها تماس گرفتم. تا اینکه دیگر جواب نداد. بی سیم چی اش گوشی را برداشت گفت: آقا مهدی نمی خواهد،یعنی نمیتواند حرف بزند...ارتباط قطع شد. تماس گرفتم، باز هم و باز هم و نشد... 
این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 1363/11/25، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناک ترین صحنه‌های کارزار وارد شد و در حالی که رزمندگان لشکر را در شرق دجله از نزدیک هدایت می کرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتک های دشمن تثبیت نماید که در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیک گفت و به لقای معشوق نایل گردید. هنگامی که پیکر مطهرش را از طریق آب های هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیکر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست. او با حبی عمیق به اهل عصمت و طهارت (علیهم السلام) و عشقی آتشین به اباعبدالله‌الحسین (علیه السلام) و کوله‌باری از تقوا و یک عمر مجاهدت فی سبیل‌الله، از همرزمانش سبقت گرفت و به دیار دوست شتافت و در جنات عدن الهی به نعمات بیکران و غیرقابل احصاء دست یافت. 
یا الله، ‌یا محمد، یا علی، ‌یا فاطمة زهرا، ‌یا حسن، یا حسین، ‌یا مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) و تو ای روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان.خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی. ای وای كه سیه روز خواهم بود.خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! هیهات كه نفهمیدم. یا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش، و چه كنم كه تهیدستم، خدایا تو قبولم كن.سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر كفر و الحاد، عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت وخلوص در عمل، تنها چاره ساز است.ای عاشقان اباعبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت، گونه ها بایستی از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نمائیم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكر گزاری بجا آورده باشیم.وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل، بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،  همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید، ‌پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید، ‌اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح، وارث حضرت ابوالفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد.                   خدایا مرا پاكیزه بپذیر                        مهدی باكری 
از خصوصیات بارز شهید مهدی باكری، وارستگی و ساده‌زیستی ایشان بود كه زبانزد خاص و عام بود. در اوایل زندگی مشتركمان شهید رفتند جبهه و بعد از اینكه برگشتند، گفتند كه برویم یك مقدار وسایل خانه تهیه كنیم. البته در اوایل ازدواجمان بعضی از لوازم ضروری را خانواده ما فراهم كرده بودند، ولی با این همه مهدی حتی به وسایل اولیه و ابتدایی زندگی‌مان ایراد و اشكال وارد می‌كردند و می‌گفتند كه ما از این هم ساده‌تر می‌توانیم زندگی كنیم. حتی روزی مادرشان به خانه‌ ما تشریف آورده بودند و با حالت خیلی ناراحت گفتند كه خدا بابایت را رحمت كند و جای او خالی است و اگر می‌آمد و شما را در این حال می‌دید كه شما روی موكت زندگی می‌كنید قهراً نمی‌گذاشت این چنین زندگی كنید، چرا شما فقط این طور زندگی می‌كنید در حالی كه هیچ پاسداری این چنین زندگی نمی‌كند. این یكی از ویژگی‌های اخلاقی شهید باكری بود كه اصلاً به دنیا وابسته نبود و هیچ‌گونه وابستگی و دلبستگی به دنیا و تعلقات دنیوی نداشت و خیلی راحت توانسته بود از تعلقات دنیوی دل بكند و راهی را انتخاب كرده بود كه راه پیغمبرعظیم‌الشأن اسلام (صلی الله علیه وآله) و ائمه اطهار بود. یار همراه همسرازدواج ما مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود یعنی سال 1359 كه جنگ در شهریور ماه تازه شروع شده بود. شهید باكری بلافاصله بعد از عقدمان، فردایش به جبهه تشریف بردند تا 3 ماه و بعد از 3 ماه كه تشریف آوردند زندگی مشتركمان را شروع كردیم. مهدی مدت كوتاهی در جهاد سازندگی خدمت كرد بعد از آن فرمانده عملیات سپاه (شهید مهدی امینی) كه شهید شد، وارد سپاه شد. البته مدتی كه در جهادسازندگی خدمت می‌كردند همیشه با سپاه هم در ارتباط بودند و در هرگونه عملیاتی كه پیش می‌آمد یا نیاز می‌شد، شركت می‌كردند. مدتی در سپاه در پاكسازی مناطق كردستان از كومله و دموكرات، خدمات ارزنده‌ای به آذربایجان غربی كردند. برگردیم به قضیه ازدواج. شهید باكری پیشنهاد كردند كه من به اهواز می‌روم با من می‌آیی؟ بعد از موافقت با هم راهی اهواز شدیم.چند ماه قبل از شروع عملیات فتح‌المبین به اهواز رفتیم و اولین عملیات كه ما در اهواز بودیم عملیات فتح‌المبین بود. از عملیات فتح‌المبین تا عملیات بدر كه آن عزیز شهید شد من در تمامی مناطقی كه لشكر عاشورا عملیات داشت من از این شهر به آن شهر، اسلام‌آباد، اهواز یا دزفول همواره همراه این شهید بودم.البته سرتاسر زندگی من با مهدی لحظه به لحظه خاطره است ولی خاطره مهمی كه حالا در ذهن من خطور می‌كند آن‌را بیان می‌كنم. ایشان در ارتباط با بیت‌المال خیلی حساس بودند ما در زمانی كه در اهواز بودیم مسئولیت اداره خانه به من محول شده بود. یك روز قرار بود بچه‌های لشكر به عنوان مهمان به خانه ما بیاید. من از آنجا كه فرصت نكرده بودم نان تهیه كنم به مهدی گفتم كه وقتی عصر می‌آیید، نان هم تهیه كنید. مهدی كه هم‌ طبق معمول عصرها دیر به خانه می‌آمدند -بنابه شرایط كاری- از آنجا كه نانوایی‌ها بسته بودند نتوانسته بود نان تهیه كند. زنگ زدند كه از لشكر نان بیاورند.البته از امكانات لشكر هیچ وقت استفاده نمی‌كردند ولی چون مجبور بودیم این كار را كردند. نان را كه آوردند مهدی پنج، شش تا برداشت و آورد بالا با تأكید گفت كه تو حق نداری از این نان استفاده كنی چون كه این‌ها را مردم برای رزمندگان اسلام ارسال كرده‌اند و چون تو رزمنده نیستی پس حق خوردن از این نان‌ها را نداری. من هم مجبور شدم از خرده نان‌هایی كه قبلاً در سفر مانده بود استفاده كردم. البته این مراعات ایشان را می‌رساند نسبت به بیت‌المال والا خدای ناكرده سوء برداشت نشود. بسیجی ها بچه های من هستندیكی از خصوصیات بارز شهید باكری كه خیلی برایم جالب بود، این بود كه مسائل محیط كارش را زیاد در منزل مطرح نمی‌كرد و معتقد بود كه اگر اینها مطرح شود ممكن است به انسان غرور دست بدهد و اخلاصی كه انسان می‌تواند نسبت به كارهایی كه كرده است داشته باشد ناگهان از بین برود. لذا به این علت مسائل جبهه و كارهایی را كه به خودش مربوط بود مطرح نمی‌كرد.یك روز اتفاقاً خودم از ایشان پرسیدم این همه افراد جبهه می‌روند و می‌آیند و كلی درباره آن حرف می‌زنند، ولی شما اصلاً صحبت نمی‌كنید با این همه مسئولیت سنگینی كه داری، چرا حرف نمی‌زنی؟ ایشان گفتند: من كه آنجا كاری نمی‌كنم كارها را بسیجی‌ها می‌كنند و آنقدر به این بسیجی‌ها علاقه داشت كه همواره از آنها به عنوان فرزند یاد می‌كردند و می‌گفتند این‌ها بچه‌های من هستند. هركس كه از بچه‌های لشكر شهید می‌شد عكس‌اش را به خانه می‌آورد و به دیوار اتاقش نصب می‌كرد. اتاقش شده بود یك نمایشگاه عكس. وقتی كه من مثلاً از بیرون می‌آمدم خانه. می‌دیدم كه به این عكس شهدا خیره شده است و زیر لبش اشعاری را زمزمه می‌كند و چشمهایش پر از اشك شده است می‌خواست گریه كند ولی من كه وارد اتاق می‌شدم صحنه عوض می‌شد. در مورد خودش و در مورد شهادت خودش صحبت نمی‌كرد چرا كه معتقد بود كه بادمجان بم آفت ندارد. ولی من یقیناً می‌دانستم مهدی كه یكی از افراد برگزیده خدا بود، حتماً در آینده نزدیك به مقام و درجه رفیع شهادت خواهد رسید. 
در سالهای دفاع مقدس، چای، مرهم خستگی جسمی رزمندگان اسلام بود. در میان لشکرها رزمندگان لشکر عاشورا انس و الفت بیشتری با چای داشتند . روزی در محضر آقا مهدی باکری و شهید حاج ابراهیم همت (فرمانده لشکر 27 حضرت محمد رسول الله « صلی الله علیه و آله» ) بودیم که در آن صحبت از کنترل مناطق عملیاتی بود.حاج همت به آقا مهدی گفت: نگهبانان لشکر شما برای نیروهای سایر لشکرها سخت می گیرند و اجازه نمی دهند راحت عبور و مرور کنند مگر ترکی بلد باشند. آقای مهدی در پاسخ گفت: شما یقین دارید که آنها نگهبانان لشکر ما هستند حاج همت گفت: من نه تنها نگهبانان لشکر شما را می شناسم حتی حد خط لشکر عاشورا را هم می شناسم. آقا مهدی با تعجب پرسید چطور چگونه می شناسید؟حاج همت گفت: شناختن حد و حدود لشکر شما کاری ندارد اصلاً مشکلی نیست هر خطی که از آن دود به هوا بلند شده باشد آن خط، لشکر عاشوراست چون همیشه کتری های چای لشکر شما روی آتش می جوشد. همگی خندیدیم. 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۳۰ ۰۰:۰۰:۰۰

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۳۰ ۰۰:۰۰:۰۰

شهید مهدی باکری

خلاصه زندگی نامه

سردار دلاور بدر و فرمانده لشکر عاشورا شهید مهندس مهدی باکری متولد 1333ش. در میاندوآب است. قبل از انقلاب فعالیت های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی انجام داد. پس از انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به سپاه اسلام پیوست و با دلاوریها و رشادتهایش عملیاتهای گوناگونی را فرماندهی و هدایت کرد. شاه بیت غزل دفاع مقدسش عملیات بدر است که با شجاعت و ایمان و اخلاص در حین فرماندهی نیروهایش در معرکه پیکار با دشمن بعثی، بر روی آبهای دجله شهد شیرین شهادت را نوشید وپیکر پاکش در حین بازگشت بر اثر اصابت آرپی جی دشمن، به آب افتاد و هورالعظیم بدن مطهرش را برای همیشه در آغوش گرفت.

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع