جستجو در مطالب و اشخاص
سید هاشم موسوی حداد در سال 1318 ق (1279 ش) در کربلای معلی چشم به جهان گشود. پدرش "سید قاسم" نیز متولد کربلا بود. نام مادرش زینب بوده که در خصوص ولادت فرزندش چنین گفته است: «فرزندم، هاشم، از وقتی تو را باردار شدم تا وقتی که وضع حمل کردم هر روز بعد از نماز صبح زیارت عاشورا خواندم.» ایشان هر چه دارند را مدیون سرّی می‏دانند که از همان ابتدا با عشق اباعبدالله الحسین (علیه السلام) در وی نهاده شد.  سیّد حسن، جدّ حاج سیّد هاشم حدّادسیّد حسن از شیعیان هند بود. زمانی میان دو طائفه از اهل هند نزاع و جنگی در می‏گیرد، سیّد حسن به دست گروه غالب اسیر شده و او را به یک خانوادهٔ شیعی ملقّب به "افضل خان" می فروشند و این عائله به کربلا هجرت کرده و سیّد حسن را نیز با خود می آوردند. امّا از آنجا که از وی کراماتی مشاهده کردند، او را از اسارت آزاد نموده و از رجوع کار به او خودداری نمودند، ولیکن سیّد حسن از قبول زیستن بدون عمل و کار در برابر آنها جداً إبا کرد. ایشان وی را مخیّر ساختند بین چند عمل و او از میان آنها سقائی را برگزید و گفت: "شغل عمویم عبّاس سلام الله علیه است".سید حسن به حیا و پاکدامنی زبانزد بوده است. اعراب غیرتمند اطراف کربلا بعضی اوقات زنان خود را به همراه آقا سید حسن به کربلا می فرستادند تا لوازم مورد نیاز را تهیه کنند. در تمام راه تا شهر کربلا حتی یک بار هم بی اختیار نگاه سید حسن به آنها نمی افتاد و این نشان از شدت احتیاط و توجه وی داشت. ایشان در کربلا خانه ای را سقایی می کرد؛ به قدری در هنگام آب رسانی خویشتن دار بود که از وقت داخل شدن به منزل تا خارج شدن سرش را به طرف دیوار بر می‏گرداند تا زنی را نبیند خواه در آن منزل کسی باشد یا نباشد.سید هاشم حداد سالها شاگردی عارف بزرگ میرزا علی قاضی را کرد و خود نیز همچون استاد به مراتب بالایی از شهود رسید و در این راه شاگردانی چند را تربیت نمود.حالات عرفانی خاص وی با استادش را برخی از اطرافیان تعریف کرده اند. وی سرانجام در تاریخ 12 رمضان سال 1404 ق (21 خرداد 1363) رحلت کرد و در قبرستان "وادی الصفا" در شهر کربلا به خاک سپرده شد. 

سید هاشم حداد در همان کربلا مشغول تحصیل شد. درسهای طلبگی را تا سیوطی خواند. سپس راهی نجف اشرف شد تا علاوه بر تحصیل، از محضر عارف کامل، میرزا علی قاضی طباطبائی تبریزی، استفاده و همچنین در مدرسه هندی نجف خدمت کند.روزی در کربلا با شیخی مباحثه می کند و شیخ به او می گوید: «تو با این استعداد چرا به تحصیل ادامه ندادی؛ ایشان در پاسخ می گوید: «مگر اول جامع المقدمات رسول خدا صلی الله علیه و آله نمی فرمایند: "اَوَّلُ العِلمُ معرفتُ الجبّار و آخِر العِلم تَفویضُ الاَمر الیه؛ ابتدای علم حقیقی معرفت خداوند جبّار است و انتهای آن واگذاری تمام امور به اوست." شیخ می گوید: بله سید هاشم جواب می دهد: «خُب، من به آن رسیده ام.»یکی از بزرگان می گوید که از خود آقا سید هاشم حداد شنیدم که فرمود: «مضطرب و سرگردان بودم و برای یافتن استادی که در مدرسه هندی تدریس داشت و معروف به میرزا علی آقا قاضی بود به نجف اشرف رهسپار شدم وقتی داخل مدرسه هندی شدم، نگاهم به سیدی افتاد که در روبروی در ورودی نشسته بود. به محض نگاه کردن به وی اضطراب از دلم رفت.» آیت الله طهرانی نیز گفته است: «ایشان پس از ورود به مدرسه هندی بی اختیار به سوی علامه قاضی رفته و پس از سلام دستش را می بوسد و آیت الله  قاضی نگاهی به او کرده، می گویند: سید هاشم، رسیدی.»جناب حداد می‏گوید: «زیاد به دنبال استاد می گشتم و نشانی آقای قاضی را به من دادند، وقتی به ایشان رسیدم فرمودند: «سیّد بیا که رسیدی.»»سید هاشم در آن مدرسه حجره ای گرفته و از آن موقع شاگردی در نزد استاد را شروع کرد. وی تا پایان عمر آیت الله سید علی قاضی تحت تربیت ایشان بود. سید هاشم در مدرسه هندی در حجره ای ساکن بود که سید بحرالعوم نیز در آن ساکن بوده است.  علامه قاضی بسیار به حجره ایشان می آمدند و گاهی می گفتند امشب حجره را خالی کن که می خواهم تنها در آن بیتوته کنم. این خود نشان از نورانیت این حجره شریف دارد و خداوند توفیق سکونت در آن را نصیب حاج سید هاشم کرده بود.تنها استاد سید هاشم استاد العرفا، آیت الله سید علی قاضی بود و جالب اینجاست که علامه قاضی می فرمایند: «هیچ کس نتوانست از من کامل بگیرد.» یعنی حداد به این عظمت نیز به مقام استاد خویش نرسید. خودِ میرزای قاضی نیز می‏گوید: «من هر چه دارم تنها از اشارهٔ چشم حسین بن علی علیه السلام دارم.» احوالات خاص استاد و شاگردسید هاشم حداد حدود 28 سال (از 20 تا 48 سالگی) از محضر عارف بزرگ آیت الله قاضی بهره برد. او تمام حرکات و سکنات خود را با آن عارف عظیم الشان تنظیم می‏کرد. سید هاشم به مراحلی از توحید و یقین رسیده بود که نیازهای جسمی اش را حس نمی کرد. و  جز "هو" از حداد چیزی باقی نماند.مرحوم قاضی برخلاف عادتی که با بقیهٔ اصحاب داشت، ساعتهای طولانی با او خلوت می کرد و وقتی که علامه قاضی در پایان جلسه می فرمود: «سبحان ربک رب العزة عما یصفون» جمع حاضر برمی خاستند و در هر حالی بودند مجلس را ترک می کردند. نقل شده است که وقتی در جلسات خصوصی جناب میرزای قاضی، جناب قاضی به وجد آمده و در جذبه می سوختند، چنان حالتی به ایشان دست می داد که شاگردان از هیبت آن، مجلس را ترک می کردند و تنها کسی که جرأت داشت و در کنار میرزای قاضی می ماند و از ایشان مراقبت می کرد سید هاشم حدّاد بود.سید محمد حسن قاضی، فرزند علامه قاضی، این قضیه را اینگونه بیان می‏کند: «من خودم شاهد بودم و می دیدم بعد از ساعت یا ساعتها از مجلس، هنوز جذبات پی درپی والد را فرا می‏گرفت و سیاهی چشمانش در داخل حدقه می چرخید و به چپ و راست متمایل می‏شد و گاهی آب خنک می خواست و می نوشید و بقیه را به سر و سینه می ریخت. اینجا بود که از اعماق جان ندا می‏زد: «سبحان ربک ... سبحان ربک» که آنرا به سختی در لبانش می چرخانید و در هر حالتی زمستان یا تابستان، آقای حداد منتظر بود که همه بروند و او نزدیکتر بیاید و باقی آب ظرف را به سینه خود بریزد.» مهارت در علوم آقا سید هاشم حداد در علوم عرفانی و مشاهدات ربانی، استاد کامل بود و بسیاری از کلمات محیی الدین عربی را رد و به اصول آن اشکال می نمود. بر مشکل ترین مطالب و منظومه حاجی و اسفار آخوند و شرح فصوص الحکم و مصباح الانس و شرح نصوص بسیار مسلط بود. شاگردان از جمله شاگردان سید هاشم عبارتند از: علامه محمد حسین طهرانیآیت الله حاج شیخ صالح کمیلی خراسانیحاج آقای شرکتحاج عبد الزهراو... 

سید هاشم با دختری به نام هدیه که بعدها به «امّ مهدی» شناخته شد و از دختران سر شناس یکی از قبایل عرب به نام "جنابی" بود، ازدواج کرد. در عرب ریشه و اصیل بودن خانواده عروس و داماد مهم است. وقتی برای ثبت ازدواج به دفتر حاکم محلی می روند، حاکم به آن دختر می گوید: «تو با این اصل و ریشه حیف نبود با این سیّد بی اصل و ریشه و هندی ازدواج کردی؟» "امّ مهدی" جواب می‏دهد: «بی‌اصل و نَسَب شما هستید، نه این سیّد که فرزند رسول خدا و أمیرالمؤمنین و فاطمهٔ زهرا است. اینست نسب این سیّد، ولی حالا بمن بگو نسبت تو در صد سال پیش به که می‏رسد تا به 1000 و 1400 صد سال.»ظاهراً شغل سید هاشم نعل بندی بوده که پس از بازگشت از نجف در کربلا بدان مشغول بوده است. فرزندانایشان دارای 6 پسر به نامهای سید مهدی، سید قاسم و سید حسن و سید صالح و سید برهان و سید عبدالامیر و دختری بزرگتر از اینها که او را "عَلویه" می‏نامیدند و اسم اصلی او زهرا بود و به وی فاطمه و بَیگم نیز می‏گفتند؛ اما علت نامگذاری وی به فاطمه و به بَیگم به سبب آن بود که آقای حدّاد دو دختر قبل از ایشان داشته‌اند که در کودکی فوت نموده‌اند و نام آنها را بعضاً به ایشان اطلاق می‌کرد.سید هاشم حداد در این خصوص می‏گوید: «بَیگم که دوساله بود، از دنیا رفت، در آنوقت من حالی داشتم که ابداً مرگ و حیات را تشخیص نمی‏دادم و برای من علی‌السّویّه بود. چون جنازهٔ او را برداشتیم و با پدر زنم "أبو عَمْشَه" برای غسل و کفن و دفن بردیم، من ابداً گریه نمی‌کردم. امّا او بقدری محزون و متأثر بود و گریه می‏کرد که حال درونی او تغییر کرده بود و می‌گفت: این سیّد عجب دلِ سخت و بی‌رحمی دارد؛ اصلاً گریه و زاری ننمود و حتّی اشکش هم نریخت و مدتی چون با او در یک منزل زندگی می‏کردیم با من قهر بود.» عظمت روحی کودکان در مشاهدات سید هاشمپس از بَیگم، دختر دوسالهٔ دیگر ایشان به نام فاطمه فوت می‏کند. سید هاشم می‏گفت: «مرگ او در شب بود، و ما او را در کنار اتاق نهادیم تا فردا دفن نمائیم. من قدری به او به نظر بچه نگاه می‏کردم؛ یعنی کودکی از دنیا رفته است و آنقدر حائز اهمیت نیست. همان شب دیدم نفس او را که از گوشهٔ اتاق بزرگ شد و تمام خانه را فراگرفت. کم‌کم بزرگتر شد و تمام کربلا را گرفت، و بدون فاصله تمام دنیا را گرفت و آن طفل حقیقت خود را نشان می‏داد که من با اینکه کودکم چقدر بزرگم.» علت احترام به کودک نوزاد؛ دستور العملی از سید هاشم حدادسید هاشم می‏گفت: «این عظمت حقیقی او [کودک] است. فلهذا ما باید به اطفال خود احترام گذاریم و به نظر بزرگ به آنها بنگریم. زیرا که بزرگند؛ و ما ایشانرا خُرد می‌پنداریم. ابراهیم پسر دوسالهٔ رسول الله بقدری بزرگ بود که اگر می‌ماند، به مثابهٔ خود پیغمبر بزرگ می‌شد. کأنه پیغمبر همان فرزندش ابراهیم است که بزرگ شده و ابراهیم همان پیامبر است، نهایت امر در دوران خردسالی و طفولیت؛ «ذُرِّیَّةً بَعْضُهَا مِن بَعْضٍ»لهذا برای احترام کودکان نوزاد، خوب است انسان تا چهل روز مجامعت نکند و قنداقهٔ نوزادان را تا چند ماهگی در مجالس علم و محافل ذکر و حسینیّه و محالّ [محلهای]عزاداری که نام حضرت سیّد الشّهداء برده می‌شود ببرند؛ چرا که نفس طفل همچون مغناطیس است و علوم و اوراد و اذکار و قُدّوسیت روح امام حسین علیه السلام را جذب می‏کند. طفل گرچه زبان ندارد ولی ادراک می‏کند، و روحش در دوران کودکی اگر در محل یا در محالّ معصیت برده شود، آن جرم و گناه او را آلوده می‏کند و اگر در محلّ و یا محالّ ذکر و عبادت و علم برده شود، آن پاکی و صفا را به خود می‏گیرد.شما اطفال خود را در کنار اتاق روضه‌خوانی یا اتاق ذکری که دارید قرار بدهید. علماء سابق اینطور عمل می‌نمودند؛ زیرا آثاری را که طفل در این زمان به خود اخذ می‌نماید تا آخر عمر در او ثابت می‌ماند و جزو غرائز و صفات فطری وی می‏گردد. چرا که نفس بچه در این زمان، قابلیت محضه است؛ گرچه این معنیِ مهمّ و این سرّ خطیر را عامّهٔ مردم ادراک نکنند. درگذشت نوه سید هاشمجناب حداد نوه ای نیز داشت که شبیه مرحوم علامه قاضی بود و بسیار به او علاقه داشت. این کودک نیز به علت بیماری که در اثر مشکلات و سختی های زندگی بوجود آمده بود از دنیا رفت و ایشان بدون اختیار اشک می‏ریخت. علامه طهرانی می گوید: به آقا گفتم مگر میل به حیات این طفل نبود تا خداوند اراده حیات کند و مرگ را برگرداند. فرمودند: «آری، اما بعضی اوقات امر از آن طرف غلبه می کند و میل و اراده را از این طرف می رباید.» نحوه زندگی حاج سید هاشم حداد، زندگیش با فقر و سختی می گذشت. حدود دوازده سال در منزل پدر زن خود زندگی می کرد و زندگی زاهدانه ای داشت. خود می گوید: «ما زیرانداز و روانداز نداشتیم و در سرما برای گرم نگهداشتن خود، نیمی از زیلوی کف پوش اتاق را به روی خود می انداختیم.»ایشان با جدیت کار می‏کرد ولی مراجعه فقیران و نسیه دادن به مشتریها که گاهی بر نمی گرداندند و نصف کردن درآمد با شاگرد خود، چیزی برای وی باقی نمی گذاشت.  حال ایشان را به گونه ای بیان کرده اند که نمی توانست بر خلاف این رویه عمل کند؛ چرا که استفاده از محضر استاد علامه قاضی چنین اجازه ای به وی برای جمع مال و رد فقیر و نسیه ندادن به ایشان نمی داد. زمانیکه به نیازمند می رسید، دست در جیب می کرد و بدون شمارش پول می داد و گاهی هر چه داشت به آن مستمند می‏داد. از خدمت کردن به دوستان بسیار خوشحال می شد و از هیچ کاری چه تهیه کردن غذا، شستن ظرف ها و جارو کردن اتاق فروگذار نمی کرد. در هدیه دادن دست بازی داشت و به دوستان هر چه بود می داد. سجاده، تسبیح، انشگتر. به طور معمول از فروشندگان فقیری که کنار صحن می نشستند، خرید می نمود و همیشه از عطر استفاده و اغلب در اتاقش عود روشن می نمود. غذایش نان با کمی سبزیجات بود. 

سید هاشم حداد می‏گوید: «چندین بار خدمت آقای قاضی عرض کردم که اذیت های قولی و روحی، امّ الزوجه (مادر زن) من، به حد نهایت رسیده است و من حقاً دیگر تاب و صبر شکیبایی آن را ندارم و از شما می خواهم اجازه دهید زنم را طلاق دهم.» مرحوم قاضی فرمودند: از این جریانات گذشته، تو زنت را دوست داری؟ عرض کردم: آری. فرمودند: آیا زنت هم تو را دوست دارد؟  عرض کردم: آری. فرمودند: ابداً راه طلاق نداری. برو صبر پیشه کن، تربیت تو به دست مادرزنت می‏باشد، با این طریق که می گویی خداوند چنین مقرر فرموده است که ادب تو به دست مادرزنت باشد. باید تحمل کنی و بسازی و شکیبایی پیشه کنی. من هم از دستورات مرحوم آقای قاضی ابداً تخطی و تجاوز نمی کردم و آن چه این مادرزن بر مصایب ما می افزود تحمل می‏نمودم تا این که یک شب تابستانی خسته و گرسنه و تشنه به منزل آمدم، داخل اتاق بودم که مادرزنم تا فهمید من آمده ام شروع کرد به ناسزا گفتن و فحش دادن و همین طور به این کلمات مرا مخاطب قرار دادن، من هم داخل اتاق نرفتم، یکسره رفتم پشت بام تا در آن جا بیفتم؛ ولی این زن صدای خود را بلند کرد به طوری که نه تنها من بلکه همسایگان هم می شنیدند و به من سبّ و شتم و ناسزا گفت، گفت و گفت و همین طور می گفت تا حوصله ام تمام شد ولی بدون این که به او پرخاش کنم و یا یک کلمه جواب بدهم از خانه بیرون رفتم و سر به بیابان نهادم. بدون هدفی و مقصودی همین طور داشتم می رفتم، در این حال ناگهان دیدم من دو تا شدم، یکی سید هاشمی است که مادرزن به او تعدی می کرده و سبّ و شتم می گفته و یکی، من هستم که بسیار عالی و مجرد و محیط می باشم و ابداً فحش های او به من نرسیده و اصلاً به این سید هاشم، فحش نمی داده و مرا سبّ و شتم نمی نموده.در این حال برایم منکشف شد که این حال بسیار خوب و سرور آفرین و شادی زا فقط در اثر تحمل آن ناسزا ها و فحش هایی است که وی به من داده است و اطاعت از فرمان استاد مرحوم قاضی برای من فتح باب نموده است و اگر من اطاعت نکرده، تحمل اذیت های مادرزن را نمی‏نمودم تا ابد همان سید هاشم محزون و غمگین و پریشان و ضعیف و محدود بودم. الحمدلله که الان این سید هاشم هستم که در مکانی رفیع و مقامی بس ارجمند و گرامی هستم، که گرد و خاک تمام غصه های عالم بر من نمی نشیند و نمی تواند بنشیند. فوراً از آن جا به خانه بازگشتم و به دست و پای مادرزنم افتادم و می بوسیدم و می گفتم: مبادا تو خیال کنی من الان از آن گفتارت ناراحتم از این پس هر چی می خواهی به من بگو که آن ها برای من فایده دارد.»  آقای قاضی می فرمودند: «انسان هیچ وقت نباید مأیوس شود و از دیر کرد نتیجه نباید دست از سیر و سلوک بردارد زیرا ممکن است کسی با ناخن زمین را بخراشد و سپس ناگهان به اندازه گردن شتر آب زلال و روان جاری شود.» 

سید هاشم حداد در پایان عمر به بیماری مبتلا شد و نزدیکان هر چه تلاش کردند سودی نکرد و پس از 86 سال زندگی در این دنیا با کوله باری از بندگی و یگانه پرستی در 12 رمضان سال 1404 ق (21 خرداد 1363) رحلت کرد و در قبرستان وادی الصفا در شهر کربلا به خاک سپرده شد. ماجرای وفات ایشان را به دلیل بیماری در بیمارستان بستری کردند. خود ایشان می‏گفت: حال من خوب است شما چرا اینقدر خود را به زحمت می اندازید. ولی نزدیکان تحمل نداشتند. طبیب مخصوص ایشان، "سید محمد شروقی" بود. روز 12 رمضان حدود سه ساعت به غروب سید هاشم می‏گوید: مرا مرخص کنید. سادات در منزل، منتظرم می باشند. دکتر می گوید: امکان ندارد. ایشان می گوید: تو را به جده ام فاطمه زهرا علیها السلام قسمت می دهم. بگذار بروم؛ سادات منتظر هستند و من تا یک ساعت دیگر از دنیا می روم. دکتر با شنیدن قسم، او را مرخص می نماید. ایشان به منزل می آیند. جمعی آنجا بودند و در مورد آیه «انا سنلقی علیک قولا ثقیلا» از آقا می پرسند. وی می‏گوید: جبرئیل در برابر عظمت رسول الله ثقلی ندارد تا از آن تعبیر به قول ثقیل گردد. مراد از قول ثقیل، اوست. «لا هو الا هو» بعد درخواست حنا می‏کند و به رسم دامادها حنا می بندد و می‏گوید اتاق را خلوت کنید و رو به قبله می‏خوابد. لحظاتی می گذرد و اطرافیان وارد اتاق می شوند می بینند ایشان جان به جان آفرین تسلیم کرده است. ایشان را شبانه غسل و کفن کردند. جمعیت انبوهی غیر منتظرانه و نشناخته برای تشییع از کربلا و اطراف با چراغهای زنبوری آمدند. سید هاشم را پس از طواف در حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و حضرت اباالفضل العباس علیه السلام در وادی الصفای کربلا در مقبره شخصی که برای ایشان تهیه شده بود، به خاک سپردند.  

علامه طهرانی در روح مجرّد می‌نویسد: «گاهی واردات قلبیه به حد اعلا بود و چنان صورت ایشان سرخ و چشمان متلألی می‌شد که سیمایشان در نهایت زیبایی بود و بعضی اوقات چنان بی‌حال، افسرده و زرد می‌شد و استخوان‌ها درد می‌گرفت که حکایت از واردات جلالیه داشت». یکی از شاگردان ایشان می‌گوید: «زمستان و تابستان همیشه ظرف پر از یخ با آب کنارشان بود و می‌نوشیدند؛ با ایشان زیاد حمام می‌رفتیم و من می‌دیدم وسط سینه‌شان قرمز بود، مثل گوشتی که تازه روی آتش بگذارند و قبل از سوختن تغییر رنگ دهد و این را همه می‌دیدند و همیشگی بود.»  صفای اصفهان  آقا سید هاشم در سفری که به اصفهان داشتند؛ فرمودند: «اصفهان را دو چیز صاف نگه داشته است؛ یکی وجود موحدان و عارفان و حکمای اسلام که در مدت قرون متمادی در این قبرستان تخت فولاد آرمیده اند و دیگری وجود دختران جوان معصوم که شبها سجاده هایشان را برای عبادت و طاعت خداوند پهن می کنند. هیچ جا من به قدر اصفهان دختران متهجد ندیده ام. جانهای پاک ایشان در شبها، فضای اصفهان را به صورتی دیگر در می آورند.» چشم بینا  آقا سید هاشم در گفتارشان و تغییر از حالتی به حالتی کلمه یا «صاحب الزمان» را خیلی بر زبان جاری می کردند. یک روز فردی از ایشان پرسید: «آیا شما خدمت حضرت ولی عصر ارواحنا فداه رسیده اید.» فرمودند: «کور است هر چشمی که صبح از خواب بیدار شود و در اولین نظر نگاهش به امام زمان نیفتد.» نورانیت شیخانمرحوم آقای حداد از قبرستان شیخان قم بسیار خشنود بودند و می فرمودند: «بسیار پر نور و برکت است و خدا می داند، چه نفوس پاک و طیبی در آن مدفون است. پس از قبر حضرت معصومه علیها السلام که فضای قم و اطراف آن را نورانی و سبک کرده است و به واسطه برکات آن بی بی، گویی خستگی از زمین قم برداشته شده است؛ هیچ مکانی در قم به اندازه این قبرستان، نورانی و با رحمت نیست و سزاوار است، طلاب بیشتر توجه داشته باشند و نگذارند این آثار محور و دستخوش فراموشی شود.» تفسیر سوره توحید علامه طهرانی نقل می کند: «در سفری که به همراه حضرت استاد به مشهد مقدس داشتیم و تمام دوستان نیز در آن سفر بودند؛ آقا به بنده فرمودند که در این چند روز اقامت در مشهد سوره توحید را تفسیر کنم. بنده در ابتدا با خود برنامه ریزی کردم و فکر می‏کردم که نهایتاً با معلوماتی که دارم در سه جلسه تفسیر خاتمه یابد. تفسیر شروع شد و روز اول "بسم" تفسیر شد. روز دوم "الله"، روزسوم "الرّحمن"، روز چهارم "الرّحیم"، روز پنجم "قل"، روز ششم "هو"، روز هفتم "احد" روز هشتم "صمد"، روز نهم "لم یلد"، روز دهم "ولم یولد" و جلسه ی یازدهم که در اصفهان بر گزار شد: "و لم یکن له کفواً احد". نکاتی که شایان ذکر است اینکه: اول: آقای حداد تمام مدت تفسیر ساکت بوده و فقط گوش می دادند. دوم: بنده آن مطالبی که می‏گفتم را تا کنون اصلاً حتی نشنیده بودم وتماماً جدید بودند. سوم: در حین تفسیر می فهمیدم که تمامی این تفاسیر با این عمق وظرائف از ناحیه مقام سید هاشم حداد و توسط ایشان بر زبان من جاری می شود و من مانند بلند گویی بودم که فقط حرف استاد را پخش می کند. چهارم: تعداد جلسات که جمعاً 11 جلسه شده بود برابر بود با عدد ابجد اسم مبارک "هو" که بسیار مورد علاقه حضرت استاد بود؛ "هو" نیز یعنی تو حید. بعد هر چه فکر کردم آن مطالب یادم نیامد و از استاد پرسیدم: آن مطالب چه شد؛ یادم نمی آید. فرمودند: «از هر جا آمده بود به همانجا رفت.» این فرمایش استادشان آقای قاضی بود که در جلسات توحیدی به شاگردان می‏فرمودند و ایشان نیز به بنده چنین پاسخ دادند.» 

شبها که معمولا همه خواب بودند حاج سید هاشم حداد به نیایش می پرداخت. شبها تقریبا خواب نداشت؛ با صوتی دلربا قرآن می‏خواند و به قرائت قرآن با صدای حزین بسیار علاقه مند بود. اول شب کمی استراحت می کرد و سپس برای مناجات بر می خاست؛ چهار رکعت نماز می گذارد، که مدتی طول می کشید. سپس رو به قبله حال تفکر و توجه مدتها می نشست. سپس قدری استراحت می نمود و دوباره نماز می‏خواند. تا نزدیک اذان صبح، همین رویه ادامه داشت.علامه طهرانی می گوید:  «در ماه رمضانی که خدمت جناب حداد بودم در جلساتی که شبها داشتند، یکی از شاگردان ایشان که درِ مکاشفه برایش باز بود؛ بسیار منقلب بود و شور و وله و آتش داشت. چنان می گریست، که دیگران را تحت تأثیر می گذاشت و گریه هایش از ساعت می گذشت. چشمانش سرخ و متورم می گشت. یک بار جناب حداد به بنده فرمود:  "سیدمحمد حسین این گریه ها و این حرقت دل را می بینی؟ من صد برابر او دارم؛ ولی ظهور و بروزش به گونه دیگر است."» تأکید بر شرعیات ایشان نیز چون استاد گرامیشان آقای قاضی رسیدن به خداوند را جز از طریق شریعت ندیده و در انجام تمام مستحبات و ترک مکروهات بسیار حساس بودند. تا چه رسد به محرمات و واجبات...  مهربانی با خانواده ایشان خیلی شوخ بود و شوخیشان هم واقعاً مؤدبانه بود. تأکید داشت که انسان متعلق به خانواده است و سلوک انسان از خانه و زن و بچه شروع می‏شود. در خانه بسیار صبور و مهربان بودند و فرزندان و عروسها و دامادها را جمع می‏کرد تا دور هم غذا بخورند. اگر کسی پولی هم می خواست به قدر توانش پرداخت می کرد. میهمان نوازی درب منزل ایشان همیشه به روی میهمانها باز بود و ایشان خود از میهمانها پذیرایی می‏کرد وهیچگاه از ایشان روی ترش و یا ردّ مهمان دیده نشد. گاهی از تهران و شهرهای دیگر شاگردانشان می آمدند و تا حدود یک ماه هم منزلشان می ماندند و ایشان در تمام ایام خوش رو بود.  خدمت در منزل فرزندان نقل می کنند: خیلی در منزل کمک می کردند و گاهی می دیدیم دارند غذا درست می کنند. به مادرم می گفتند: «دوست دارم شما بنشینید تا من غذا درست کنم.» اخلاقشان با مادرمان خیلی خوب بود. خیلی دوستش داشت. خرید منزل را خودشان انجام می دادند وحتی از شستن دستشویی هم دریغ نمی کردند. حتی تشک شاگردان را هم خودشان می انداختند. اگر کسی می گفت: فلان چیز خوب است، ولی حیف من دسترسی ندارم، خود را هر طور که شده به زحمت می انداختند و آنرا تهیه می کردند و به آن شخص می رساندند.  بر خورد با شاگرد یکی از شاگردان نقل می کند: "روزی با پدرم اختلاف پیدا کردم وهمان موقع از خانه بیرون آمده و با ماشین، خود را از بغداد به کربلا و به منزل سید هاشم حداد رساندم. همین که مرا دیدند پرخاش کردند که: «چرا با پدرت اختلاف پیدا کردی؟ بر گرد و از او عذر خواهی کن.» و من چنین کردم." 

همت عالی دار، به چیزهای کوچک قانع مشو، اینقدر دور خود نگرد، به او بسپار و جلو برو. مرد باید عالی همت باشد. حیف است کسی که می خواهد به محضر سلطان السلاطین حضور یابد در راه مثلاً از گدای سر گذر چیزی بخواهد.  هر جا غصّه دار شدی استغفار کن. استغفار امان انسان است. به این کاری نداشته باش که چرا محزون شده ای، اذیتت کرده اند؟ گناهی کرده ای؟ بعضی وجود خودشان را گناه می دانند. شما می گویی چرا من درست کار نمی کنم، او خودش را گناه می داند. محزون که شدی استغفار کن. چه غم خود را داشته باشی و چه غم مؤمنین را، استغفار غم ها را از بین می برد. همان طور که وقتی خطا می کنی همه صدمه می خورند، مثلاً وقتی چند نفر کفران نعمت می کنند به همه ضرر می رسد؛ استغفار هم که می‏کنی به همه ماسوای خودت نفع می رسانی. در حدیث است که هشت چیز شما دست خداست: موت و حیات مرض و صحت فقر و غنا خواب و بیداری چه چیزی می ماند که دست خودمان باشد؟ مصنوعی عصبانی شوید، نه جدّی و واقعی، تا نه به خود آسیب برسانید و نه به طرف مقابل. اگر گاهی از مردم دوری می‏کنید به این نیّت دوری کنید که نفس گناه کار و غیر موّحد شما به روح لطیف و فطرت پاک مردم آسیب نرساند، نه بالعکس. محال است کسی جز از طریق اهل بیت طعم توحید را بچشد. از قول استادشان میرزای قاضی می فرمودند: «هر وقت نفس چیزی جز رضایت حضرت دوست را طلب کرد، واجب است که به قتال و جنگ با نفس بشتابید».  در زمانی که جناب سید هاشم به ایران سفر کرده بود، شهید مطهری با ایشان ملاقات خصوصی داشت. ساعتی با هم بحث می‏کنند. موقع برگشت، شهید با شادابی می گوید: این سید حیاتبخش است.  در دیدار بعدی، استاد مطهری از ایشان درخواست دستورالعمل می نماید. سید عارف نیز دستوراتی به ایشان می دهد. این دیدارهای پر خاطره می گذرد تا اینکه شهید مطهری سفری به عتبات عالیات می کند. در آنجا چند بار به خدمت حاج سید هاشم می رسد.  استاد مطهری می گوید: «یک بار که به دیدن ایشان رفتم از من سؤال کردند: نماز را چگونه می‏خوانی؟ گفتم با توجه کامل به معانی و کلمات آن، نماز را می‏خوانم. ایشان فرمودند: پس کی نماز می‏خوانی؟ در نماز توجه ات فقط به خدا باشد و به معانی توجه مکن.» سید هاشم به شهید مطهری علاقه مند بود و وقتی خبر شهادت ایشان را شنید، متأسف گردید. 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۲:۵۰

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۲:۵۱

سید هاشم حداد

خلاصه زندگی نامه

 سید هاشم حداد از عرفای ممتاز قرن معاصر و از شاگردان عارف بزرگ، میرزا علی قاضی می‏باشد که دارای کرامات خاصی بود. 

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع