سید محمد علی جمالزاده در 23 دی 1274 در اصفهان درخانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. او فرزند سید جمال‌الدین واعظ اصفهانی بود. واعظ اصفهانی دراصفهان زندگی می‌کرد، اما غالباً برای وعظ به شهرهای مختلف سفر می‌کرد.  جمال‌ زاده پس از 10 سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می‌کرد. وی به همراه خانواده در سال 1321 به تهران مهاجرت کرد. جمالزاده حدود دوازده سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت، اوضاع سیاسی ایران تغییر کرد، درآن زمان محمد علی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از آزادی‌ خواهان با مشکلاتی مواجه شدند.  پدرجمال‌ زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن‌جا دستگیر و به بروجرد برده شد. امیرافخم، حاکم بروجرد دستور اعدام او را صادر کرد.  
جمالزاده در بیروت با ابراهیم پور داود و مهدی ملک‌ زاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال هم دوره بود. در سال 1289ش، تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد.  در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. سید محمدعلی تا سال 1290ش، در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از دانشگاه آن شهر گرفت.  
همزمان با جنگ جهانی کمیته‌ ای به نام کمیته ملیون به رهبری سید حسن تقی زاده برای مبارزه با روسیه و انگلیس در برلن تشکیل شد. این کمیته جمالزاده را به همکاری دعوت نمود. جمالزاده در سال 1294 به برلن رفت و تا سال 1309 در آن جا اقامت داشت.  پس ازاقامت کوتاهی دربرلن برای ماموریت از طرف کمیته ملیون به بغداد و کرمانشاه رفت و مدت شانزده ماه در آنجا اقامت داشت. در بازگشت به برلن مجله کاوه که 3 بهمن ماه 1292 اولین شماره آن به چاپ رسید، وی را به همکاری دعوت کرد و تا تعطیلی مجله در9 فروردین ماه1301 به همکاری خود با تقی زاده ادامه داد.  پس از تعطیلی مجله کاوه، سرپرستی محصلین ایرانی در سفارت ایران را به عهده گرفت. او به مدت هشت سال این مسئولیت را به عهده داشت، تا اینکه در سال 1310 به دفتر بین المللی کار وابسته به جامعه ملل پیوست.  پس از بازنشستگی در سال 1335 از برلن به ژنو رفت و تا پایان عمر در آنجا اقامت داشت. جمالزاده بیشتر عمر خود را در خارج از ایران سپری کرد. اما می‌توان گفت که تمام تحقیقاتش در باره ایران و زبان فارسی و گسترده کردن دانش ایرانیان بود. علیرغم اینکه در رشته حقوق تحصیل کرد ولی در باره حقوق مطلبی ننوشت.  
محمدعلی جمالزاده را همراه با صادق هدایت و بزرگ علوی سه بنیانگذار اصلی ادبیات داستانی معاصر فارسی می‌ دانند. داستان کوتاه «فارسی شکر است» را که در کتاب یکی بود یکی نبود او چاپ شده‌ است، عموماً به عنوان نخستین داستان کوتاه فارسی به شیوهٔ غربی می‌شمارند.  این داستان پس از هزار سال از نثرنویسی فارسی نقطه عطفی برای آن به شمار می‌رفت. به علاوه، مقدمهٔ جمالزاده بر کتاب یکی بود یکی نبود سند ادبی مهم و در واقع بیانیه نثر معاصر فارسی است. در این مقدمه جمالزاده مواکداً بیان می ‌کند که کاربرد ادبیات مدرن نخست بازتاب فرهنگ عامه و سپس انعکاس مسائل و واقعیتهای اجتماعی است.   توصیف های پراطناب و نیش آلود «ویلان الدوله از آن گیاه هایی است که فقط در خاک ایران سبز می شود و میوه ای بار می آورد که نخود هر آش می نامند.» «دارالمجانین»   عنصر طنز و شوخ مآبی «شاهزاده تویسرکانی که از بس پر فیس و افاده بود، تف می انداخت و سبحان الله تحویل می داد، اسمش را «شاهزاده اخ تف سبحان الله» گذاشته بود.» (از مجموعه یکی بود، یکی نبود)   ویژگی های سبک واژگانی و بافت صرفی و نحوی نکات صرفی: به کار بردن واژه های کوتاه شده ی گفتاری با بسامد کم، مثلا «ماسها» به جای ماست ها، «بلات» به جای بلایت، «بش» به جای بهش. به کار گرفتن فعل ها و کلمات ساده به جای فعل های مرکب و پیشوندی: «به فراش های چنانی» به جای «آن چنانی» (فارسی شکر است) به کار بردن فعل ها به جای یک دیگر در زمان مختلف: «از یک طرف بوی کباب تازه به دماغشان رسیده است (به جای رسیده بود) و ابدا بی میل نیستند (به جای نبودند)(کباب غاز) به کارگیری صفات شمارشی ناآشنا و غیرمتعارف: «ده رأس حمال»، «هشت رأس انگشت»، «مبلغی سرخ و سفید شد»، «یک شکم کتک». آوردن ترکیبات اتباعی که یکی از آن دو مهمل است: «هارت و هورت»، «باد و بروت»، «سیت و سوت»، «هاج و واج».(فارسی شکر است) داشتن واژه های نامانوس عربی که در روزگار نویسنده رواج داشته است: واحد یموت، ما به النزاع، عنق منکسر و منحوس، طرفة العین، کما هو حقه، تحت الحنک، سلس القول (فارسی شکر است) به کار گرفتن تعابیر و اصطلاحات و لغات عامیانه: «عادت هم حقیقتا مثل گدای سامری و گربه ی خانگی و یهودی طلب کار و کوت کش (یا به قول تهرانی کناس) اصفهاین است که هزار بار از این در بیرونش کنی، از در دیگر می آید.» (یکی بود، یکی نبود) نکات نحوی: به کار گرفتن «را» نشانه ی مفعولی بعد از مضاف الیه جزء نخستین فعل مرکب یا انداختن آن: «چیزی جلب نظرم را کرد.»، «قلبم با کمال شدت بنای زدن را گذاشت.» (یکی بود، یکی نبود) به کارگیری جمله های پیچیده و مرکب: «قلتشن دیوان اسم بامسمایی بود و صاحبش چنان که لابد خودتان حدس می زنید، مرد سیاه توه ی چاق و بلند و سیبیلوی آبله رویی بود با یک دنیا هارت و پورت و یک خروار اخم و تخم و یک عالم فیس و افاده.» (قلتشن دیوان)   زیبایی شناسی نثر جمال زاده «ولی ما فریب این قارت و قورت ها نمی خوریم و تیو دلمان می دانستیم جعفرخان چند مرده حلاج است ولو لنگش چه قدر آب می گیرد...» (یکی بود، یکی نبود) تشبیه به ویژه تشبیهات مرکب در نثر جمال زاده بسیار است: «کرجی بان های انزلی مثل مورچه هایی که دور ملخ مرده ای را بگیرند.» فراوانی ترکیب های تشبیهی و استعاری: «بیرق جوع»، «تف سلیم»، «خمره ی شکم»، «نوک جمع»، «کنسرت آروغ»، «دیگ آشنایی» و ... (یکی بود، یکی نبود) تنسیق الصفات (توالی صفات معطوف و بدیع): «جوانی لات و لوت آسمان جل و بی دست و پا پخمه گاگول و تا بخواهید بدریخت و بدقواره» جناس: «انکر و منکر»، «قیانم قیامت»، «تام و تمام»، «زار و نزار»، «خالص خلص.» (یکی بود، یکی نبود) سجع: «گویی حنجره اش دو تنبوشه داشت: یکی برای بلعیدن لقمه و دیگری برای بیرون دادن حرف های قلنبه» (کباب غاز) به کارگیری مراعات نظیر: از این رهگذر است که جمال زاده به اطناب گراییده است: «اشاره های کج و کوله و چشم بستن ها و چشم گشودن های گوناگون و به جلو آوردن و به عقب بردن لب و لوچه و حرکات مختلف الشکل و سر و گردن و شانه و دست ها و انگشت ها که به راستی محتاج یک تفسیر کشاف و فرهنگ جامعی است مطالب و معانی و مضامین بسیار دیگری را می رسانید.» (امنیت شکم). تلمیحات: «کله ی اشپختر، شارژدافرروس، سایه روشن، صادق هدایت، کشف امریکا، شیکاگو، پاریس، منچستر.» (کباب غاز)  
جمالزاده‌ با انتشار اولین‌ مجموعه‌ داستان‌ کوتاهش‌، یعنی‌ یکی‌ بود یکی‌ نبود، به‌ شهرت‌ رسید. این‌ مجموعه‌، که‌ شامل‌ یک‌ دیباچه‌ و شش‌ داستان‌ کوتاه‌ است‌، به‌ نظر بسیاری‌ از منتقدان‌، مهم‌ترین‌ اثر جمالزاده‌ است‌ که‌ او را به‌ عنوان‌ نویسنده‌ای‌ پیشگام‌ در میان‌ داستان‌نویسان‌ معاصر شناسانده‌ است‌. دیباچه‌ مجموعه‌ یکی‌ بود یکی‌ نبود را بسیاری‌ از منتقدان‌، «مانیفستِ» ادبیات‌ جدید فارسی‌ دانسته‌اند. در این‌ دیباچه‌ جمالزاده‌، با نقد ذهنیت‌ سنّت‌گرای‌ نویسندگان‌ و ادبای‌ زمان‌ خود در ایران‌، که‌ به‌ عقیده‌ او «همان‌ جوهر استبداد سیاسی‌ ایرانی‌» است‌، به‌ دفاع‌ از آنچه‌ «دموکراسی‌ ادبی‌» می‌نامد می‌پردازد. به‌زعم‌ جمالزاده‌، داستان‌، یا به‌ قول‌ او رمان‌، بهترین‌ نوع‌ ادبی‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ دموکراسی‌ ادبی‌ است‌ و این‌ دموکراسی‌ می‌تواند از دو منظر جلوه‌ یابد:  یکی‌ از منظر موضوع‌ و محتوای‌ داستان‌، که‌ در این‌ صورت‌ نویسنده‌ باید با انتخاب‌ شخصیتهای‌ داستانی‌ خود از میان‌ مردم‌ عادی‌، به‌ شرح‌ آداب‌ و رسوم‌ آنان‌ بپردازد و دیگر اینکه‌ نویسنده‌، به‌ جای‌ استفاده‌ از «انشاهای‌ غامض‌ و عوام‌ نفهم‌»، زبان‌ روزمره‌ مردم‌ عادی‌ را در نوشته‌ خود به‌ کار گیرد.  به‌ عقیده‌ جمالزاده‌، چنین‌ داستانهایی‌ نه‌ تنها به‌ جمع‌آوری‌ و حفظ‌ «کلمات‌ و تعبیرات‌ و ضرب‌المثلها و اصطلاحات‌ و ساختهای‌ کلام‌ و لهجه‌های‌ گوناگون‌ یک‌ زبان‌» می‌انجامد، بلکه‌ مردمِ طبقات‌ و مناطق‌ مختلف‌ کشور و دیگر مناطق‌ دنیا را با یکدیگر آشنا می‌سازد. جمالزاده‌ به‌ طور کلی‌ ساده‌ نویسی‌ را به‌ نویسندگان‌ ایرانی‌ توصیه‌ می‌کند و شاید به‌ همین‌ سبب‌، مضمون‌ اولین‌ داستان‌ مجموعه‌ یکی‌ بود یکی‌ نبود، یعنی‌ «فارسی‌ شکر است‌»، در باره‌ ساده‌نویسی‌ و ساده‌ گویی‌ است‌. در این‌ داستان‌ جمالزاده‌ آدمهایش‌ را از طبقات‌ مختلف‌ برمی‌گزیند تا آشفته‌ بازار زبان‌ خواص‌ و پیامدهای‌ آن‌ را برای‌ مردم‌ عادی‌ و زبان‌ فارسی‌ نشان‌ دهد. زبانی که‌ معجونی‌ است‌ از واژه‌ها و عبارات‌ عربی‌، و گفتار نامفهوم‌ فرنگی‌ مآب‌ تازه‌ از فرنگ‌ برگشته‌ای‌ که‌ ترکیبی‌ نامأنوس‌ از لغات‌ فارسی‌ و فرانسه‌ است‌، نمونه‌های‌ طنزآمیزی‌ از آشفتگی‌ زبان‌ فارسی‌ را به‌ خواننده‌ نشان‌ می‌ دهد.  داستان‌ در زندانی‌ اتفاق‌ می‌افتد که‌ جوان‌ روستایی‌ بخت‌ برگشته‌ای‌ بی‌جهت‌ در آن‌ گرفتار آمده‌ است‌ و در آن‌ یک‌ شیخ‌ و یک‌ مرد فرنگی‌مأب‌ هم‌ زندانی‌ هستند. جوان‌ روستایی‌ که‌ نمی‌داند چرا زندانی‌ شده‌، علت‌ را از آنها می‌پرسد ولی‌ از فارسی‌ نامفهومشان‌ چیزی‌ نمی‌ فهمد و می‌ پندارد که‌ با زبان‌ جنیان‌ صحبت‌ می‌ کنند.  
به طور کلی، در خاطرات جمالزاده پنج گروه از زنان حضور دارند: مادربه عنوان «زن آقا» که دارای موقعیت اجتماعی خوبی است، به تحصیل و تربیت فرزندش سخت علاقه مند و کوشاست و در نبود شوهرش، فرزندان خود را بزرگ می کند؛  زن دایی حسین، به عنوان زنی باسواد و مؤمن و هنرمند خاله فاطمه، به عنوان زنی سنتی و خرافاتی زن فرنگی، که سر و وضع و هیأت عجیب او کودک گریز پای از مکتب را تا فاصله های دور به دنبال خود می کشاند. دختران همسایه، دخترهایی بودند که دختر سعدی باید به آنها خراج بدهد و کتفشان را ببوسد. بسیاری از ویژگی های این تیپ ها را می توان در شخصیتهای داستان نویسنده جستجو کرد. در کتاب جمالزاده و افکار او از قول جمالزاده درباره زن دیگری که آوازه خوان بوده و در خاطرات او حضور داشته است، چنین آمده: «صرف نظر از عزا و تعزیه، در تمام دوره طفولیت سه چهار بار بیشتر موسیقی نشنیده بودیم. من خیلی طفل بودم و این زن برای مادرم و زنان دیگر با آواز خوبی که داشت، تصنیف های مردم تهران را می خواند. خوب یادم است که این تصنیف را می خواند: «بیا تا بریم می خوریم، شراب ملک ری خوریم، حالا نخوریم کی خوریم». برای من سخت تازگی داشت و خیلی خوشم آمد و هرگز فراموش نکرده ام.»   
جمالزاده نسبت به مسائل زنان بی تفاوت نبوده و در جای جای نوشته هایش درباره آنان اظهار نظر کرده است. در "صحرای محشر" درباره جنس زن می نویسد: «افسوس وقتی که پای جنس زن به میان می آید، چشمها کور و گوشها کر و عقل بیچاره ابتر می گردد. زن مانند همه چیزهای خوب و نازنین این دنیا گلی است که خارهای گزنده دارد و شرابی است که خمارش دود از نهاد برمی آورد.»  در مقاله ای با عنوان «داستان سمک عیار و حیلت زنان» در نشریه رستاخیز، با انتقاد از شاعران گذشته که مطالبی در نکوهش زنان نوشته اند و همچنین درباره دیدگاه برخی مذاهب درباره زن چنین می نویسد: «شعرای ما با آنکه سرتا پای دیوانهای آنان همه در مدح و ثنای روی دلبر و موی مهوش و قد موزون شاهد است و مدام قسم و آیه می خورند که حاضرند دل و دین را فدای یک تار موی معشوق و معشوقه نمایند، معهذا گاهی نیز حرفهای خیلی سخت درباره زنان می زنند و حتی یک تن از بزرگترین شعرای ما، کار را به جایی رسانیده که به زنهای خوب هم ابقا نکرده و فرموده است:                                  «چه خوش گفت شاه جهان کیقباد        که نفرین بد بر زن نیک باد» در بیشتر داستانهای جمالزاده، رد پایی از زنان تحقیر شده و مورد ستم قرار گرفته دیده می شود. او در چند مورد از زنان تأثیرگذار بر همسر سخن گفته است. از زن شیخ جعفر در رجل سیاسی گرفته تا زن رحمت در "قصه ما به سر رسید". خود جمالزاده در مقاله ای، ضمن بیان این موضوع می نویسد: «حتی در کتاب صحرای محشر- که نباید جای این صحبتها باشد - راوی پس از دودلی و دست به دست کردن بسیار چنانکه افتد و دانی، دستگیرش می شود که وقتی پای جنس زن به میان آمد، چشمها کور و گوشها کر و عقل بیچاره و قوه تمیز ابتر می گردد. از این رو، آخرین پری را که رفیق شفیقش، شیطان به او سپرده بود، آتش می زند و از او زن می طلبد و بی نصیب نمی ماند.»  در مورد برابری حقوق زن و مرد باید گفت که اسلام برای زن، همپای مرد، حقوقی قائل است که این حقوق را عین هم نمی داند. به عبارتی دیگر، برابری و تساوی حقوق زن و مرد را می پذیرد و تصدیق می کند، نه همانندی و یکسانی آنها را، چون معتقد است که هر یک با ویژگیهای فطرت و سرنوشت خویش آفریده شده اند و بنابراین، هرکدام باید به انجام وظیفه خاصی که به عهده او و متناسب با ساحت وجودی اوست، بپردازد. جمالزاده بر لزوم احترام به زنان بسیار تأکید می ورزد: «قبل از هر چیز باید زن را محترم شمرد و تمام شرایط احترام را در حق او رعایت نمود».  در دفتر یادداشتهای جوانی اش، از ظلم و بی انصافی مرد در حق زن یاد کرده، می نویسد: «غیرت و حسادت؛ همانا یک صفت است که پیش مرد اسم غیرت می گیرد و پیش زن حسادت. وقتی زن از بی وفایی و هرزه گردی شوهر شیون می کند، می گوییم از حسادت است، ولی وقتی مرد در حق زن هوسرانش سخنی روا می دارد، می گوییم از غیرت است. پس غیرت و حسادت، در حقیقت یکی بیش نیست و خالق این اختلاف در معنی که یکی را خوب و پسندیده و یکی را زشت و ناپسند لقب می دهد؛ همانا ظلم و بی انصافی مرد است. شاید جمالزاده ناز و استغنای زن، کانون مهر بودن او و حفظ کیان خانواده را بر مبنای احکام الهی فراموش کرده و الا چنین سخن نمی گفت و راه مغالطه را نمی پویید. در هر حال، این نکته را باید در نظر گرفت که جمالزاده اگر چه پایه گذار داستان نویسی به شیوه نوین در ایران است، اما تا حدی هنوز متأثر از متون نثر گذشته است و نباید از او انتظار داشت که همانند داستان نویسان بعد از خود، زن و مسائل او را مضمون داستانهای خود قرار دهد. در واقع، او راهگشای جریان داستان نویسی است و مقایسه او با نویسندگان دوره بعد چندان شایسته نیست.  
جمالزاده دو بار ازدواج کرد و هر بار زن فرنگی گرفت: ازدواج اول در فرانسه در خرداد 1293 ش، و ازدواج دوم در سال 1310 در ژنو.  همسر اولش، زنی کاتولیک مذهب بود به نام «ژوزفین» که هیچ گاه به آیین و اعتقادات جمالزاده روی خوش نشان نداد و سرانجام بر اثر بیماری استسقا درگذشت. همسر دومش، زنی آلمانی الاصل بود که «مارگرت اگرت» نام داشت و ازدواج جمالزاده با او اسلامی بود. این زن بنا به قول جمالزاده، مسلمان شده و اسمش را فاطمه گذاشته بود. این مسأله می تواند بیانگر اعتقاد جمالزاده به آیین اسلام باشد.جمالزاده با زن فرنگی ازدواج کرد. ارتباط او با محیط و فرهنگ غرب و زنان فرنگی و تصور منفی او از زن ایرانی، در این امر بی تأثیر نبود. خود جمالزاده در جواب این پرسش که چرا زن خارجی گرفته است، می گوید: «وقتی من پانزده ساله بودم، از ایران خارج شدم و آمدم بیروت و بعد آمدم اینجا (ژنو). همسایه ما در ایران دخترکی داشت به اسم ملکه که من عاشق او بودم. به پدر و مادرم گفته بودم ملکه را برای من نگاه بدارید. پدرم چند ماه بعد از اینکه از ایران آمدم بیرون، کشته شد. اولین سفری که رفتم به ایران، مادرم صدایم زد و گفت: ملکه آمده به دیدنت. لذت بردم. ملکه تا مرا دید، گفت شوهر کرده ام... این طور شد که من در همین اروپا زن گرفتم.» جمالزاده بی سوادی و عقب ماندگی زنان ایرانی را دلیل دیگر این مسأله فکر می کند و می گوید: «زن من فارسی را به قدری خوب یاد گرفته بود که گاهی من از او می پرسیدم و او غلطهای من را اصلاح می کرد. فرانسه می دانست، آلمانی، انگلیسی، فارسی، چهار زبان می دانست. چرا من این زن را نگیرم و بروم زنی بگیرم که بی سواد باشد؟!» مهرداد مهرین در این باره چنین می نویسد: «همسر دوم جمالزاده، نمونه ای از یک زن ایده آل است که علاوه بر آلمانی، فرانسه و انگلیسی و فارسی هم می داند و در خیاطی و خانه داری مهارت دارد».  
محمدعلی جمالزاده در سیزده سالگی برای تحصیل به بیروت فرستاده شد و دو سال بعد، چون متمایل به تحصیلات دانشگاهی اروپایی بود، قصد عزیمت به آنجا کرد و از آن هنگام تا پایان عمر 106 ساله اش، جز چند بار که برای مأموریت شغلی به ایران آمد، دیگر به وطن بازنگشت. در واقع، سالهای زندگی او در ایران تنها حدود پانزده سال بود و تقریباً نود سال را بیرون از ایران زندگی کرد. اگرچه در سراسر این مدت با ایران زیست، هر روز کتاب فارسی می خواند و بی وقفه به دوستان ایرانی خود نامه می نوشت، هرچه تألیف می کرد، درباره ایران بود و اگر هم درباره ایران نبود، به زبان فارسی و برای بیداری و گسترش معارف ایرانیان بود. اگرچه خانه اش آراسته به قالی و قلمکار و قلمدان و ترمه و تافته و مسینه و برنجینه های کرمان و اصفهان و یزد بود و مکرر در مکرر و با همه کس از اصفهان دوره کودکی خود و محله بیدآباد حکایت می کرد، اما خواه ناخواه پاره ای از مسایل از دید او دور ماند و از برخی تحولات فرهنگی که بخصوص درباره زنان ایرانی به وجود آمده بود، خبر نداشت. ایرانی که او از آن سخن می گوید، ایران دوره کودکی اوست و زنان ایرانی عموم قصه های او، همان زنان ستم کشیده و عقب مانده هستند.  
مسأله دوری جمالزاده از وطنش، توجه بسیاری از هموطنانش را برانگیخت و انتقادهای فراوانی را در پی داشت. جلال آل احمد در نامه ای به او دراین باره چنین می نویسد: «من اگر جای شما بودم، به جای اینکه راه همچون رهروان بروم، ده بیست سال پیش قلم را غلاف می کردم و یا دست کم قدم رنجه می کردم، سرپیری هم شده، به وطن برمی گشتم و یک دوره کامل درسم را مرور می کردم. به هر صورت من، وقتی می بینم قلم شما بوی الرحمن گرفته است و ناله تان در هر ورقی که صادر می کنید، از این بلند است که ای وای در غیاب من فلان اتفاق افتاد و در زبان فارسی فلان تغییر تازه متداول شد، تأسف می خورم. دنیا سالها پس از من و شما خواهد زیست! چرا نمی نشینید و برای ما نمی نویسید که چرا از این ولایت گریختید و دیگر پشت سرتان را هم نگاه نکردید؟»  رضا براهنی، بازگشت جمالزاده را در تبادل فرهنگی غرب و شرق مؤثر دانسته، می نویسد: «برج عاج ایرانی که در قلب اروپا به وسیله جمالزاده ساخته شده، از درون پوسیده است. صاحب این برج باید قدم رنجه می کرد و پایین می آمد و در سرزمین خود می زیست و هنگامی که به سرزمین خود می آمد، اصالتهای فرهنگی غرب را نیز با خود می آورد، البته، نه برای اینکه فرهنگ ایران را در قالب این اصالتها منعکس کند، بلکه برای آنکه از عواملی که در فرهنگ غرب به حال شرق مفید بود، استفاده بکند و پلی فرهنگی بین غرب و شرق درست کند. جهت ها را بشناسد و بعد ایجاد کند، چرا که رسالت هر نویسنده بزرگی، شناختن جهت، ایجاد آنها و شناساندن آنهاست.» بسیاری از صاحب نظران علت بی لطفی زبان و فضای برخی از داستانهای جمالزاده را دوری او از محیط ایران می دانند. عبدالله وزیری در مقدمه کتاب جمالزاده و افکار او چنین می نویسد: «زیان دور ماندن جمالزاده برای ادبیات فارسی جبران ناپذیر است. جمالزاده به سبب اقامت در خارج کم کم، نسبت به اوضاع ایران و روحیه و عادات و طرز فکر هموطنان خود ناآگاه ماند. جمالزاده، ایران امروزی را خوب می شناسد و آنچه درباره آن می نویسد، از روی پندار است. در برابر خود، همان مردم پنجاه سال پیش را می بیند و جز کوچه های تنگ و خانه های بی روزنه، مسجدها، میدانها، کاروانسرا، فراشهای دارالحکمه، خان نایبها، گزمه ها، ملاها، فکلیهاو... چیزی را نمی تواند ببیند. مانند اصحاب کهف در جستجوی خانه ای است که پیش از خواب در آن سکونت داشته است، مانند کسی است که ناگهان بینایی اش را از دست داده است و جز تصاویری که در روزگار بینا بودن دیده، نمی تواند چیزی در خیال مجسم کند.» برخی علت عدم بازگشت جمالزاده را، گسستن روابط عاطفی و قومی او با میهنش می دانند: «به هر حال، جوانی که از پانزده سالگی از ایران خارج شده و در همان زمانها پدرش را از دست داده است و جز مادری که باید به تنهایی بار گران تربیت فرزندانش را به دوش بکشد، کسی را ندارد و این مادر نیز با امکانات مالی محدود، توان کمک به این فرزند دور از خانه و کاشانه را در خود نمی بیند، طبیعی است که بند ارتباطهای عاطفی و قومی، سست تر و نازکتر شود و شوق دیدار از ایران - و حتی انجام خدمتی - جز به ضرورت شغلی، در وجودش رنگ ببازد (اگر کتاب خلقیات ما ایرانیان را نوعی انتقام جویی دیرهنگام از سوی مردی بدانیم که هنوز اثری از زخمهای روحی دیرینه را در وجودش احساس می کند و گاه و بیگاه دستی بر آنها می کشاند، شاید سخنی به گزاف نگفته باشیم)، هر چند خود جمالزاده این تعبیر را قطعاً نه می پذیرد و نه می پسندد.»  
جمالزاده در پاسخ نامه ای که در سال 1330 به او نوشته شده و از او در این باره سوال شده است که «چرا در دیار سویس نشسته و بی خبر از درد و رنج هموطنان نفرین شده، کبکش خروس می خواند؟» چنین می نویسد: «من اگر به ایران بیایم، دیر یا زود یا وزیر خواهم شد یا وکیل و یا سناتور و در آن صورت، معلوم نیست کمتر از الان که دور از این عوالم در خارج هستم و نه بر اشتری سوارم و نه چون خر به زیر بارم، مردم به من اعتراض نداشته باشند.»  همچنین طی مصاحبه ای با کیهان فرهنگی، عدم بازگشت خود را چنین ذکر می کند: «من اگر به ایران آمده بودم، بلاشک کشته شده بودم، یا مرا هم مثل خیلی ها حبس ابد می کردند یا حتی ممکن بود محمدرضا شاه یک جوری مرا سربه نیست بکند. محمدرضا شاه دل پری از من داشت.» کامران پارسی نژاد در این باره چنین می نویسد: «جمالزاده در طول اقامتش در ژنو، هیچ گاه از یاد ایران دور نماند و همیشه در یاد ایران بود و برای حل مشکلات ایران و ایرانیان فکر می کرد. او حتی نسبت به برخی فعالیتها و عملکردهای دولت پهلوی واکنش نشان می داد و شجاعانه حرف خود را می زد؛ هر چند توسط ساواک در خارج از کشور مورد اذیت و آزار قرار می گرفت. او همیشه خود را یک شهروند ایرانی و معتقد به وطن و فرهنگ می دانست و از این که او را کسانی کافر می دانستند، احساس ناراحتی بسیار می کرد.  
به شهادت رسیدن پدر، مرگ پدر جمالزاده ضربه سهمگینی برای او بود. او که تحت تأثیر افکار پدر قرار داشت، به شدت از اوضاع ایران و جریانات سیاسی آن دوران متنفر شد؛ به طوری که جان مایه اغلب داستانهایش را بعدها به دوران پرتزویر، بی سامان و پرتلاطم مشروطیت اختصاص داد.  تصاحب مستمری دیوانی پدر توسط یکی از دوستانش مقایسه اوضاع و احوال اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی ایران با غرب اوضاع نابسامان و پر از ننگ و هرج و مرج دوران مشروطیت (قبل از ترک ایران) ترک وطن در سن نوجوانی؛ سنی که هنوزشخصیتش قوام نیافته بود از هم گسستن پیوند عاطفی و قومی با مرگ مادر ازدواج با زن فرنگی احساس سرخوردگی از گذران دوران سخت بی پولی، نا امنی و غربت  
جمالزاده حتی در سالهای پایانی عمرش، نگران جهالت و ستم کشدیدگی زنان ایرانی است و به نظر می رسد نا آگاهی از شرایط اجتماعی موجب شده است تا قدری به افراط و از روی احساس داوری کند؛ در حالی که موضوع تحصیلات اجتماعی زنان یکی دو دهه اخیر، در پاره ای موارد به لحاظ آماری از مردان نیز پیشی گرفته است. او طی مصاحبه ای در سال 1372 با مجله کیهان فرهنگی می گوید:«... راجع به زن حرفهایی دارم... می خواهم ببینم آیا این انصاف است که در ایران ما، سی میلیون مرد با سی میلیون زن بد رفتاری کنند. زن را از تعلیم و تربیت محروم بداریم؟» در حالی که طبق آمار سازمان سنجش در سازمان 1372 حدود 40 درصد شرکت کنندگان آزمون ورودی دانشگاهها را دختران تشکیل داده بودند که در دهه بعد به بیش از 60 درصد نیز رسید. در سالهای بعد از انقلاب اسلامی، کسی در ایران زنان را از تعلیم و تربیت و درس خواندن و مشارکت در امور سیاسی یا اجتماعی منع نکرده و ممنوعیتی هم برایشان قائل نشده است. فقط در زمینه هایی رعایت برخی موارد که با احکام و موازین اسلامی منطبق باشد، واجب و لازم است و تا آنجا که ما شاهد بوده ایم، هم اکنون زنان در همه سطوح نظامی یا مجلس شورای اسلامی یا دانشگاهها و مجامع آکادمیک و... پا به پای مردان، با جدیت مشارکت دارند و کسی مانعشان نیست. حجاب دور از افراط و تفریط هم وسیله ای است تا زن را به عنوان انسان در جامعه حضور بخشد؛ نه به عنوان وسیله بازی و هرزگی و یا عامل تحریک جاذبه های جنسی. دربخش دیگری از این مصاحبه می گوید: «ما باید این حدیث را به طور جدی دنبال کنیم که «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة»؛ یعنی دخترها فریضه دارند که علم یاد بگیرند، ولی ما دخترها را در سن یازده سالگی شوهر می دهیم» حال آنکه در سال 1372 ش، دیگر آن روزگار سپری شده است که کسی دختر یازده ساله را شوهر بدهد. روایت جمالزاده حداقل بیش از نیم قرن با حکایت سال 1372 فاصله دارد. شاید او نمی دانسته است که دهها سال است ازدواج دختران در آن سنین غیرقانونی اعلام شده است.  
برای نویسندگان، شاعران و هنرمندان می توان دو نوع شخصیت قائل شد: شخصیت واقعی و شخصیت هنری. گاهی این دو شخصیت برهم منطبقند، گاهی کاملاً برخلاف همدیگر و گاهی نیز می توان بخشی از هر کدام را در دیگری مشاهده کرد. در مورد جمالزاده هم می توان گفت آنچه ما را از روی نوشته های داستانی او درمی یابیم و به او نسبت می دهیم، مربوط به شخصیت هنری اوست و گرنه، دستیابی به شخصیت واقعی انسانها و واقعیت درون آنها، گاه کاری غیر ممکن است. در داستان «بیله دیگ، بیله چغندر» و کتاب «صحرای محشر» مطالبی آمده که حکایت از نوعی طعنه به مذهب و به مسخره گرفتن برخی تعالیم دینی دارد؛ اگرچه برخی هدف جمالزاده را از این سخنان مبارزه با تعصب و قشریگری و مقدس مآبی دانسته اند، اما انتشار این مطلب از سوی نویسنده ای که خود را مسلمان می داند، قابل توجیه نیست. خود جمالزاده هم عکس العمل مردم را در مقابل این نوشته ها بیان می کند و می نویسد: «انتشار کتاب یکی بود یکی نبود ولوله ای در تهران به راه انداخت، چماقهای تکفیر به حرکت در آمدو فریادهای«وا شریعتا» بلند شد. نویسنده یکی بود یکی نبود را در آن حیص و بیص نه تنها تکفیر کرده بودند، بلکه مهدور الدم هم اعلام شده بود» جمالزاده در یکی بود یکی نبود در داستان «بیله دیگ، بیله چغندر» از زبان یک مستشار فرنگی می نویسد: چیز غریبی که در این مملکت است، این است که گویا اصلاً زن وجود ندارد. تو کوچه ها دخترهای کوچک چهار پنج ساله دیده می شود، ولی زن هیچ در میان نیست. من شنیده بودم که در دنیا «شهر زنان» وجود دارد که در آن هیچ مرد نیست، ولی «شهر مردان» به عمرم نشنیده بودم. در فرنگستان می گویند ایرانیها هر کدام یک حرمخانه دارند که پر از زن است، الحق که هموطنانم خیلی از دنیا بی خبرند. در ایرانی که اصلاً زن پیدا نمی شود، چطور هر نفر می تواند یک خانه پر از زن داشته باشد؟!»  در کتاب صحرای محشر هم معاد و وقایع روز محشر به طنز بیان شده و گاهی به مسخره گرفته شده است، که اگر در قلمرو طنز اجتماعی قلمداد شود، باز نیز بی مهری و عدم آشنایی عمیق نویسنده را به آرای کلامی و اندیشه های فلسفی می رساند.  
در مجله کیهان فرهنگی، سال 1366، شماره 11گفتگویی با جمالزاده انجام گرفته که در بخشی از آن سوال شده که: «در بعضی آثار شما مثل صحرای محشر یا یکی بود یکی نبود و یا در برخی نوشته های دیگر، مردم از بعضی عبارات شما رنجیده و کدورتی دارند، آیا فکر نمی کنید این آثار به تجدید نظر نیاز داشته باشند؟» و جمالزاده پاسخ می دهد: «نمی شود کسی حرفهایش را بزند و عده ای پیدا نشود که از آنها خوششان نیاید؛ این محال است؛ من سرنوشتی داشته ام که خدا می داند. من خودم را مسافر می دانم. هر شب که به رختخواب می روم، فکر می کنم چه بسا فردا دیگر بیدار نشوم، من مسافرم و آدم مسافر نمازش عقب می افتد، روزه اش عقب می افتد، خداوند از او در روز قیامت باز خواست نخواهد کرد. می گوید تو پیر و ناخوش بودی. من در کتابهایی که شما اسم بردید، چیزهایی نوشته ام که نتیجه تجربه خودم بوده. من مسلمانی را در چیزهایی می دانم که پشت این قرآن نوشته است: الناس ملّه واحده. المومنون اخوه، خواهر من تا وارد اینجا شد، اولین کاری که کرد، این بود که نماز خواند. خود من به همه پیری گاهی خوشم می آید یک روز روزه می گیرم، ولی مذهب و خدا چیزی غیر از اینهاست. قرآن را اگر بخوانید، در قرآن می گوید: «ذلک الکتاب لاریب فیه هدی للمتقین». آدم با تقوا کسی است که ظلم نکند به کسی، مال کسی را نخورد و مردم را هدایت نماید.» شاید بهتر بود آن نویسنده نامدار نگاهی جامع به اندیشه دینی داشته باشد و بخشی از دین مثل عبادات یا احکام را به نام بخشی دیگر، مانند مسائل اجتماعی نادیده نگیرد. در فرهنگ اسلام محمّدی اهمیت عبادات و مسائل اجتماعی هر دو در سطحی بلند و قابل اهمیت است.  
یکی از مواردی که می توان اندیشه جمالزاده را درباره آن نادرست خواند، دیدگاه او درباره حجاب است. او با نگاهی احساسی و دور از تأمل، شاید به دلیل شکل نادرست حجاب در نزد پاره ای از متعصبان، آن را برای زن اسارت می داند و کشف حجاب توسط رضاخان را در ایران به عنوان اقدامی مهم در جهت آزادی زنان و احقاق حق آنان معرفی می کند.جمالزاده وضع زنان ایرانی و حجاب آنان را در داستان «بیله دیگ بیله چغندر» اسف بار توصیف کرده، می نویسد: «یک قسمت عمده مردم که تقریباً نصف اهل مملکت هستند، خودشان را سرتاپای توی کیسه سیاهی می بندند و حتی برای نفس کشیدن هم روزنه ای نمی گذارند و همین طور در همان کیسه سیاه تو کوچه رفت و آمد می کنند. این اشخاص هیچ وقت نباید صدایشان را کسی بشنود و هیچ حق ندارند در قهوه خانه یا جایی داخل شوند. در مجلسهای عمومی هم، از قبیل روضه و عزا جای مخصوصی دارند. این اشخاص تا وقتی تک تک هستند، هیچ صدا و ندایی از آنان بلند نمی شود، ولی همین که با هم جمع می شوند، غلغله غریبی راه می افتد». حجاب چنانچه به دور از افراط و تفریط رعایت شود، پوششی است که جنسیت و جاذبه دلربایی زن را در اجتماع می پوشاند و به او اجازه می دهد تا در فعالیتهای اجتماعی حضوری انسانی داشته باشد. بعلاوه، عشق را عمیق تر و متعالی تر می سازد و زن را از دستبرد هرزگیهای کالا گونه بیرون می آورد. به راستی آیا مشکل اصلی زن در فرهنگ گذشته ما حجاب بوده است که جمالزاده و بسیاری از روشنفکران آن روز، رفع آن را احقاق حق زن ایرانی و آزادی او می دانسته اند؟ آیا این حق زنها بود که پس از واقعه کشف حجاب، به عنوان اولین مصرف کننده لوازم آرایشی و لوکس غربی، وقت و نیروی خود را صرف خودآرایی و مدگرایی نماید؟ و آیا پرداختن به امر آموزش و شرکت در پیشرفت کشور فقط با رفع حجاب برای بانوان ممکن بوده؟ و... در هر حال جمالزاده درباره کشف حجاب چنین نظر می دهد: «خدا را شکر که ورق برگشته و روزهای فرخنده هفده دی ماه 1314 ش و رفع حجاب و روزهای خجسته ششم بهمن 1314 و 16 اسفند همان سال در تاریخ احقاق حق زنان ایرانی، تاریخهای خجسته ای هستند که همیشه در خاطر ایرانیان باقی و مبارک خواهند بود». در بخش دیگری از همین کتاب آمده: «... من همانا در نخستین کتابم؛ یعنی یکی بود یکی نبود چهل سال پیش از آنکه در روز فرخنده 17 دی 1314ش، زنان ایران دارای آزادی و حقوق خود گردند، در ضمن داستان «بیله دیگ بیله چغندر» شرح حال و روزگار غم افزای زنان ایرانی را از زبان یک مستشار فرنگی قلابی بیان کرده ام.»  
یکی بود، یکی نبود 1300 سر و ته یه کرباس 1323 دارالمجانین 1321 زمین، ارباب، دهقان صندوقچه اسرار 1342 تلخ و شیرین 1334 فارسی شکر است راه‌آب‌نامه قصه‌های کوتاه برای بچه‌های ریش‌دار 1352 قصهٔ ما به سر رسید 1357 قلتشن دیوان 1325 صحرای محشر هزار پیشه 1326 معصومه شیرازی 1333 هفت کشور قصه‌های کوتاه قنبرعلی 1338 شاهکار 1337 کهنه و نو یاد و یاد بود قیصرو ایلچی کالیگولا اطورروم غیر از خدا هیچکس نبود 1340 شورآباد 1341 خاک و آدم آسمان و ریسمان 1343 مرکب محو 1344
آزادی وحیثیت انسانی 1338خاک وآدم 1340زمین، ارباب، دهقان 1341 خلقیات ما ایرانیان 1345   تصویر زن در فرهنگ ایران 1357  
گنج شایان (چاپ برلین، 1335ه. ق.) تاریخ روابط روس با ایران (چاپ برلین، چاپ تهران 1372) پندنامهٔ سعدی یا گلستان نیکبختی (1317) قصه قصه‌ها (از روی قصص‌المعمای تنکابنی، 321) بانگ نای (داستان‌های مثنوی معنوی، 1337) فرهنگ لغات عوامانه (1341) طریقهٔ نویسندگی و داستان‌سرایی (1345) سرگذشت حاجی‌بابای اصفهانی (1348) اندک آشنایی با حافظ  (1366)  
قهوه خانه سورات یا جنگ هفتاد ودو ملت (برناردن دو سن پیر) 1340 ویلهلم تل (شیللر) (1334) داستان بشر (هندریک وان لون) (1335) دون کارلوس (مولیر) خسیس (مولیر)  داستانهای برگزیده  دشمن ملت (ایبسن)  داستانهای هفت کشور (مجموعه)  بلای ترکمن در ایران قاجاریه (بلوک ویل)  قنبرعلی جوانمرد شیراز (آرتور کنت دوگوپینو)  سیر وسیاحت در ترکستان و ایران (هانری موزر)  جنگ ترکمن (آرتورکنت دوگبینو)  کشکول جمالی صندوقچه اسرار  

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۷:۰۷

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۷:۰۹

سید محمد علی جمالزاده

خلاصه زندگی نامه

 سید محمدعلی جمالزاده، نویسنده و مترجم معاصر که او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع‌ گرایی در ادبیات فارسی می‌ دانند. او نخستین مجموعهٔ داستان‌ های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود، یکی نبود در سال 1300خورشیدی در برلین منتشرساخت. داستان‌های وی درمورد انتقاد از وضع زمانه، ساده، طنزآمیز، و آکنده از ضرب‌ المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه‌ است. 

درخت واره
ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع