سيد يحيى (رحيم) صفوى، فرزند سید عباس متولد 1331 مى‏باشد. نام جدش سيد ميرزا و زادگاهش روستاى همام از بخش باغ بهادران شهرستان لنجان از توابع استان اصفهان است.پدرش صاحب مزرعه‌ای بوده و تا زمانى كه در روستا زندگى مى‏كردند، شغل ايشان كشاورزى بود. كمبود آب زراعتى‏ و پیشنهادهای اقوام، باعث شد كه خانواده صفوی از روستا به شهر اصفهان مهاجرت كنند. مادرش، ملوك آغا رئيسى که به تربيت مذهبى فرزندانش بسیار اهمیت می‌داد در سال 1348 بر اثر بیماری سرطان درگذشت. وی در دوران اوج‌گیری انقلاب، در اصفهان بسیار فعال بود و در روزهای اول انقلاب به همراه علی صیاد شیرازی به ساماندهی انقلابیون اصفهان پرداخت. 
مادر ایشان سه فرزند دختر و شش فرزند پسر به دنيا آورد و سه شهيد به اسلام و انقلاب هديه كرده است.فرزند اول خانم كتايون صفوى است كه پسر ايشان به نام عليرضا خسرويان دانشجوى سال سوم دانشگاه صنعتى اصفهان بود و در دوران دفاع مقدس، در منطقه‌ی عملياتى فاو در سال 1364 به شهادت رسيد.فرزند دوم خانواده، سيد مرتضى صفوى برادر بزرگ‌تر سید يحيي است؛ وى هم اكنون سرهنگ بازنشسته‏ ارتش مى‏باشد. فرزند سوم سید اکبر صفوى مى‏باشد و بعد از ايشان هم خواهر دیگرشان منیره سادات صفوى، مدير مدرسه‏اى در اصفهان است و بعد از اين خواهر، سيد يحيي به دنیا آمد. بعد از سيد يحيي فرزند ششم خانواده سید مهرداد (محسن) صفوى مى‏باشد كه فرمانده قرارگاه مهندسى صراط در دوران جنگ بود و در عملیات كربلاى 5، به درجه‏ى رفيع شهادت نائل گرديد.بعد از ايشان برادر دیگرش سید همایون صفوى مى‏باشد كه پاسداراست. فرزند دیگر خانواده سید سلمان صفوى است كه در لباس روحانيت مشغول خدمت می‌باشد. برادر دیگرش سيد مصطفى مى‏باشد و يك خواهر كوچك‏تر به نام محبوبه سادات - كه شهيد حجت‌الاسلام والمسلمين جلال افشار همسر او بود- هم‏ اکنون در بنياد شهيد انقلاب اسلامى مشغول خدمت‌گزاری به خانواده‏ى شهدا است. 
اولين سال مدرسه را در دبستان شيخ بهايى واقع در محله‏ى خواجوى اصفهان سپرى کرد و دو سال از تحصيلات ابتدايى را در اين مدرسه درس خواند در سال‏های اول زندگى در اصفهان، وضعيت اقتصادى پدرش خوب نبود.بعد از دوران ابتدايى وارد مقطع متوسطه شد و از سال اول تا آخر را در دبيرستان نشاط تحصيل كرد. در دوران دبيرستان در مسائل درسى دقت زيادى داشت و درس‌ها را خوب مى‏خواند.روشن در کلاس صحبت می‏کرد و در دوران دبیرستان تحت تأثیر صحبت‏های آقاى عبدالله زاهد دبیر علوم طبيعى كه معلمى بسیار آگاه، فهيم و متدين بود و خيلى در فعاليت‏هاى سياسى و مذهبی حضور داشت و مخالف رژيم شاه بود؛ به اتفاق يكى از دوستانش به نام آقاى اکبر کوهیان  فعاليت سياسى انجام می‌داد. در سال 1349 موفق به اخذ ديپلم از دبيرستان نشاط شد. 
در دوران تحصيلش در دبيرستان به ورزش علاقه‏ى زيادى داشت، مخصوصاً در دو زمينه‏ واليبال و کشتی. در ورزش واليبال جزء بازيكنان خوب دبيرستان بود و موفقيت‏هايى هم در واليبال به دست آورد.در كشتى به اتفاق يكى از دوستانش به نام محمود بیگلری به باشگاه دخانيات كه در كنار رودخانه زاينده‏‏رود اصفهان قرار دارد مى‏رفت، تمرينات آن براى او فرصت خوبى بود و به آمادگى جسمانى‏اش كمك مى‏كرد، هرچند در كشتى چون واليبال موفقيت چشمگيرى نداشت، اما براى شكست‏ها و پيروزى‏ها در زندگی آینده‌اش سرمشق بود. بعدها به ورزش كاراته نیز علاقه‌مند شد و تا اخذ كمربند سبز پیش‌رفت، تمام اين دوران در روحياتش اثر سازنده‏اى داشت. 
در سال 1350 در رشتۀ زمین‌شناسی دانشگاه تبریز قبول شد. روز قبولی‌اش در دانشگاه مصادف بود با روز ازدواج برادرش سید مرتضى همه‏ اقوام و میهمانان در خانۀ پدری‌اش‏ در اصفهان جمع شده بودند.اما عواملى كه باعث شد در رشتۀ زمين‏شناسى قبول شود، علاقه‏اى بود كه در دوره‌ی دبيرستان به درس زمين‏شناسى پيدا كرده بود. در اوقات فراغت زمانى‏ كه به کنار رودخانه‌ زاینده‌رود می‌رفت جمع‏آورى‏ فسیل حیوانات برایش خیلی جالب بود، یا وقتی كه همراه دوستانش براى كوهنوردى‏ به کوه‏ كلاه‏ قاضى‏ مى‏رفت،‏ فسيل‏هاى كوچكى را می‌یافت كه بعد از گذشت سال‏هاى بسيار، بقاياى حيوانات بر آن‌ها نقش بسته بود. براى ثبت‌نام دانشگاه مى‏بايست به شهر تبریز مى‏رفت، به همين خاطر مبلغ 2000 تومان براى ثبت‌نام و ديگر مخارج سفر از پدرش پول گرفت. عليرغم اينكه‏ اين مبلغ در سال 1350 خيلى ارزش داشت، با كمال ميل آن را در اختيارش قراردادند؛ و او به تنهایی عازم شهر تبریز شد.
زمانى كه وارد تبريز شد با مشكلاتى روبه‏رو بود؛ ازجمله اينكه با زبان آذرى آشنا نبود و يك كلمه از زبان آذرى را نمى‏فهميد اين مشكل باعث شد كه از همان ماه‏هاى اول مصمم شود زبان آذرى را فراگيرد. از دیگر مشکلات اين ايام، نداشتن خوابگاه بود. در سال اول دانشگاه به او خوابگاه نمى‏دادند، وضع مالى خوبى هم نداشت. البته پدرش هردو ماه سيصد تومان پول برايش مى‏فرستاد، يك مقدار هم برادرش كمك مى‏كرد و چند ساعتى در هفته هم در دبیرستان‌های تبريز تدريس مى‏كرد و این‌گونه، مخارج زندگى‏ دانشجويى‏اش تأمين مى‏شد. 
روزهاى اول با روحیهٔ خاصى وارد دانشگاه شده بود و افكار مذهبى داشت. در سال 1350 يك عده از دانشجویان مؤمن و معتقد از مناطق مختلف ايران به دانشگاه تبريز آمده بودند؛ در دانشکده‌ی فنى با سرلشكر شهيد مهندس مهدى‏ باکری شهید مهندس ابوالحسن آل‏ اسحاق، شهيد مهندس حميد سليمى‏ و مهندس احمد خرم آشنا شد و با عده‏ى ديگرى از نیروهای مؤمن و مذهبی كه در دانشکده‌های مختلف‏ حضور داشتند دور هم جمع شدند و از همين جا مقدمات اولين تشكل‏هاى دانشجويى دانشگاه تبریز شکل گرفت.در همان سال با اصرار زیاد و فشار آوردن به مسئولين، يك اتاق به مساحت 2*2 را تبديل به نمازخانه كردند. اين اقدام در ديگر دانشكده‏ها نیز انجام گرفت و اتاق‌هایی براى اقامه‏ى نماز اختصاص داده شد. دانشگاه تبريز، پنج يا شش دانشكده داشت و تقريباً همه‏ بچه‏هاى مؤمن و متعهد و مذهبی دانشكده‏ها خيلى زود همديگر را شناختند و گرد هم جمع شدند و کم‌کم کنترل مسائل سياسى دانشگاه به دست آن‌ها افتاد.در اولین قدم سه تا از اتاق‌های خوابگاه را تبديل به نمازخانه كردند و نمازها را به‏ جماعت‏ برگزار مى‏كردند. در همان نمازخانه كلاس‏هاى تفسير قرآن و تفسير نهج‏البلاغه را تشكيل دادند. اين كلاس‏ها به صورت رسمى و منظم برگزار مى‏شد. مسئوليت سازمان‌دهی و برگزارى ‏برنامه‏هاى مذهبى به عهده‏ى شوراى دانشجويى بود و در همان خوابگاه وليعصر تصمیم‌گیری اصلى انجام مى‏گرفت. فعاليت‏هاى اعتقادى و مذهبی را در آن ‏زمان با دعوت از شخصیت‌ها و بزرگانی چون مرحوم استاد محمدتقى جعفرى، آقاى فخرالدين حجازى‏ و آقای علی (محمد) بشارتى انجام مى‏دادند. 
سازمان‏دهى اعتصابات و تظاهرات دانشجويى در خوابگاه وليعصر انجام مى‏گرفت. محور تمام اعتصابات دانشجويى در دانشگاه تبريز از سال 52 به بعد، دانشجويان مؤمن و متعهد بودند.برنامه‏ريزوسازمان دهنده و رهبرى كننده‏ تمام اعتصابات نيزهمان شوراى مزبور بود.يكى از روزهايى كه همواره براى دانشجويان مهم بود و هر سال مورد تجليل قرار مى‏گرفت، 16 آذر روز دانشجو بود؛ كلاس‏هاى درس در اين روزتعطيل مى‏شد و دانشجويان با دادن شعارهاى سياسى دردانشگاه وبعضاً خارج ازدانشگاه راهپيمايى مى‏كردند. بيشتر شعارها پيرامون آزادى بود. مثلاً شعار «زندانى سياسى آزاد بايد گردد» فرياد زده مى‏شد.اوج اعتراضات درسال‏هاى 1353 و 1354 بود و دانشجویان دراعتصابات با گارد دانشگاه نيز درگير مى‏شدند؛ شيشه‏هاى دانشگاه شكسته مى‏شد و نيروهاى گارد از ترس اينكه مبادا دامنه‏ى اعتراضات به‏ خيابان‏هاى شهر كشيده شود، به زد و خورد و ضرب و جرح و دستگيرى دانشجويان مى‏پرداختند.اما حضور دانشجويان و راهپيمايى در خيابان‏هاى شهر تبريز ادامه مى‏يافت و حتى در يك ترم تحصيلى در سال 54، اكثر كلاس‏هاى دانشكده‏هاى مهندسى، پزشكى وعلوم‏ تعطيل شد و امتحانات نيز به تعويق افتاد.گارد دانشگاه در همين سال با كمك ساواك به دنبال دستگيرى فعالان بود؛ در همان سال رئيس دانشكده دو مرتبه یحیی صفوی را به دفترش فراخواند و به او اين جمله را گفت: «شما چوب توى‏لانه‏ى زنبورمى‏ كنيد و اين زنبور بالاخره شما را مى‏گزد و زهرش هم ممكن است كشنده باشد.»اما یحیی صفوی و دوستانش از اعتصاب و تظاهرات دست نمى‏كشيدند و در واقع اقدامات آنها موجب آگاهى ديگر دانشجويان مؤمن و مذهبى كه از شهرستان‏ها آمده بودند گرديده، باعث جذب آنان به تشكل‏ها شده بود. 
در سال 1354 از دانشگاه تبریز فارغ‏التحصيل شد و به اتفاق آقاى احمد فضائلى و مهدی يزدى به تهران آمد و براى خدمت سربازى خود را به پادگان 01 ارتش‏ واقع در اتوبان افسريه معرفى كرد.دوران سربازى در زندگی یحیی صفوی از جمله دوران‏هايى است كه روحيه‏ى نظامى و شخصیت رزمى او را پرورش داد و شاید تقدير خداوند بود كه اكنون در مسئولیتی قرار گیرد كه با توجه به رشته تحصيلى‏اش در دانشگاه، آينده‏ ديگرى برايش رقم بخورد و در واقع‏ آموزش‏هاى مختلف زمان خدمت بود كه در دوران‏ پيروزى انقلاب و جنگ تحميلى نقش مؤثرى را در زندگى نظامى، سياسى‏اش داشت.بعد از گذراندن دوره‏ى آموزشى تمام ليسانس، وظيفه‏هاى گروهان، به مراکز مختلف آموزش‏هاى تخصصى، تقسيم شدند. سردار صفوی و آقای احمد فضائلى‏ آموزش پياده شیراز منتقل شدند و پس از چند ماه آموزش‏هاى تخصصى به يگان‏هاى سازمانى ارتش تقسيم شدند. 
در طول آن ايامى كه در شيراز در حال گذراندن خدمت سربازى بود، هرگز فعالیت‌های مذهبى و سیاسی خود را کنار نگذاشت.در ایام خدمت كه بعضى وقت‏ها افسر نگهبان گردان مى‏شد، صبح‏ها سعى مى‏كرد سربازان گروهان خود را براى اقامه‏ى نماز بیدار کند؛ اگرچه نمازخانه‏اى در پادگان وجود نداشت، ولى تعدادی از سربازها در همان خوابگاه نماز مى‏خواندند.مدتى كه در پادگان مرکز پیاده شيراز، خانه‏ى سازمانى گرفته بود، بعضى از دوستان را دعوت مى‏كرد و جلسه مى‏گذاشت. اين کار مورد استقبال دوستان قرار گرفت. آرام، آرام با درجه‏داران متدين شروع به صحبت كرد و البته جانب احتياط را رعايت مى‏كرد كه مبادا مورد شك و تردید نيروهاى ركن دوم ارتش قرار گیرد.كتاب‏هاى مذهبى و سیاسی را بيرون از پادگان با منشى گروهان، غلامرضا اسلامى كه فردى مؤمن و آشنا با مسائل مذهبى بود رد و بدل مى‏كرد. بعد از مدتى متوجه شد كه خانه‏ سازمانى در داخل پادگان شديداً تحت كنترل قرارگرفته و از آن به بعد تصميم گرفت در شهر شيراز براى خود خانه‏اى اجاره كند.به همراه‏ آقاى فضائلى يك اتاق در زیرگذر بازارچه‏ قديمى شهر شیراز، اجاره كردند و به همين خاطر فعاليت‏هایشان بيشتر شد. در همین خانه‏ى اجاره‏اى‏ کلاس‌های‏ قرآن برگزار می‌کرد. در کتابخانه‌ی مسجد امام جعفر صادق (ع) در خیابان اصلاح‏ نژاد شهر شيراز جلسات آموزش و تفسير قرآن مى‏گذاشت.در کلاس‌های قرآن از کتاب‌های ساده كه چگونگى روش يادگيرى قرآن را ارائه مى‏نمود استفاده مى‏كرد و در كلاس‏هايى كه شاگردان آن از سطح بالاترى برخوردار بودند از کتاب الميزان براى تفسير سوره‏هاى كوچك قرآن استفاده مى‏شد.در خلال همين فعالیت‌ها با فردى به‏ نام آقاى سيف آشنا شد. ايشان مدير يكى از دبيرستان‏هاى شيراز بود. بنا به تقاضاى ايشان كلاس‏هاى آموزش و تفسير قرآن را كه هفته‏اى يك روز بود، براى دانش‏آموزان دبيرستانى كه ايشان مديرش بود، برگزار مى‏كرد. محور آموزش در کلاس‌های فوق عمدتاً سوره‏هاى كوچك قرآن بود.آشنا شدن با فرد مؤمن و محترم ديگرى به نام آقاى سيفى محور فعالیت‌های بعدى در روستاهای اطراف شيراز شد در رفت و آمدها به روستاها برخوردهاى محبت‌آمیز روستاييان، سادگى و صفای آن‌ها و میهمان‌نوازی‌شان و احترامی كه روستاييان مى‏گذاشتند، بسیار دلگرم كننده بود. 
زمانى كه در شيراز در حال گذراندن خدمت افسر وظیفه بود، مطلع شد كه آیت‌الله مدنى در نورآباد ممسنى در تبعید به سر می‌برد. به اتفاق آقاى فضائلى بعضى از روزهای پنج‏شنبه كه از پادگان مرخص مى‏شدند، به نورآباد ممسنى مى‏رفتند و خدمت ايشان مى‏رسيدند. وى‏ ایشان را به گرمى مى‏پذيرفت و تا نيمه‏هاى شب از معارف ايشان استفاده مى‏كردند.در باب تفسیر قرآن سؤالاتى ازایشان مى‏پرسيدند وايشان از آن درياى علم و اخلاق و معرفت خودش، آن‌ها را بهره‏مند مى‏كرد. شهيد مدنى‏ از شخصیت امام خمينى (ره) سخن مى‏گفت. در آن دوران خدمت سربازى رژيم و در آن ظلمات ارتش شاهنشاهى، سخت شيفته‏ى شخصيت امام شده بودند. امام خمينى (ره) را نديده بودند، اما مقلد ايشان‏ بودند و به خاطر عشقی كه از وجود امام در قلب‏ آن‌ها ايجاد شده بود، مجذوب كلمات آیت‌الله شهيد مدنى شده بودند.شهيد مدنى شاگرد امام (ره) بود و از اخلاقيات و روحيات امام برایشان‏ مى‏گفت و محبت امام را عمیقاً در دل‏ آن‌ها جا مى‏انداخت. در آن اوضاع و احوال، روحيه‏ فوق‏العاده و معنویت و اخلاق و رفتار ايشان در آن‏ دو تأثیر عجیبی گذارده بود و هرگز در كنار ايشان احساس خستگى نمی‌کردند. 
در ماه‌های محرم و صفر در كلاس‏هاى درس آیت‌الله شهيد دستغيب حاضر می‌شد و از محضر ايشان استفاده مى‏كرد. در همان زمان در مسجدی كه مربوط به آیت‌الله محلاتى بود به مدت ده روز كلاس‏هاى تفسير قرآن، توسط آقاى محسن قرائتى برگزار مى‏شد.در همان ماه‏هاى آخر خدمت يعنى سال 56، رفته‌رفته مقدمات انقلاب در حال شكل گرفتن بود. دانشگاه‏ها شلوغ شده بود؛ اعتصاب دانشجويان دانشگاه شيراز، سخنرانى‏هاى افشاگرانه‏ى شهيد دستغيب عليه فساد رژيم، اعتراضات مردم و همه‌ی اين مسائل باعث وحشت رژيم شده بود و به كليه‏ى نيروهاى نظامى آماده‌باش داده بودند.حتى به تيپ 55 هوابرد كه سردار در آن خدمت مى‏كرد دستور داده بودند كه كليه‏ى نيروها بايد شب‏ها با پوتين و اسلحه در محوطه‌ی پادگان حضورداشته باشند و ماشین‌های نظامى هم آماده و مهيا باشد. 
با پايان گرفتن دوران خدمت سربازى در سال 1356، به همراه آقاى احمد فضائلى، مصمم شدند كه به قم بروند و شروع به آموختن دروس حوزوى كنند. به عشق یادگرفتن علوم اسلامى به قم رفتند و در نزديكى راه‏آهن خانه‏اى اجاره كردند.تحصيلات حوزوى را از جامع المقدمات شروع كردند. در ایامی كه در قم بودند، در کلاس‌های تفسیر قرآن آيت‏الله مشكينى شركت مى‏كردند و در مسجد اعظم قم از مباحث ايشان كه درباره‏ى خلقت انسان بود، استفاده مى‏كردند و از جمله كسانى بودند كه در این درس تفسیر به‏ طور مرتب حضور داشتند و هرگز اين كلاس را ترک نمى‏كردند.در روزهای پنج‏شنبه كلاس درسى از طرف استاد شهيد مرتضى مطهرى‏ در قم برگزار می‌شد به هر صورتی كه بود خود را به اين كلاس مى‏رساندند و از محضر آیت‌الله شهيد مطهرى استفاده مى‏كردند.هم‏چنين در منزل حجت‏الاسلام والمسلمين حاج شيخ محمد آل اسحاق در قم، كلاس درسى با موضوع روانشناسى اسلامى تشكيل مى‏شد. خدمت ايشان مى‏رسيدند و از این كلاس نیز استفاده مى‏كردند. در کلاس ديگرى اخوى ايشان جناب حجت‏الاسلام‏والمسلمين حاج شيخ على آل اسحاق موضوع ولایت‌فقیه و ساختارهای تشكيلاتى و نحوه اداره حكومت اسلامى را براى جمع چندنفره آن‌ها تدریس مى‏كردند كه بسيار راهگشا بود. 
چند روز بعد از شهادت مردم و طلاب در قم، خبر رسید كه تبریز شلوغ شده و مردم به اعتراض عليه رژيم شاه دست‏ زده‏اند. سردار صفوی‏ كه دوران دانشجويى را در تبريز گذرانده بود و دوستان زيادى در آن شهر داشت جهت فعاليت سياسى و انقلابى از قم به تبریز رفت و در خانه يكى از همین دوستان ساكن شد.چند روزبه چهلمين روز شهدای قم بود كه مردم تبریز بنا به توصيه‏ى آیت‌الله قاضى طباطبايى در روز 29 بهمن سال 56 براى گراميداشت چهلم شهداى قم در مسجدی‏ كه نزديك بازار بود تجمع كردند.سردار صفوی‏ به همراه دو يا سه تن از دوستان كه سوار یک پيكان بودند، در خیابان منصور در نزديكى محل تظاهرات حضور داشتند؛ ناگهان يك خودرو که سرنشينان‏ آن ساواكى بودند جلوى آن‌ها‏ می‏پيچيد و يكى از آن‌ها با كلت كمرى به طرفشان تيراندازى می‌کند كه بعد از اصابت تیر به درب جلوى خودرو، گلوله به ران پاى چپ سردار صفوی‏ اصابت می‌کند.سردار به کمک دوستانشان به بيمارستان پهلوى كه در نزدیکی دانشگاه تبریز بود، منتقل می‌شود. برای فرار از دست ساواکی‌هایی که برای دستگیری افراد تیرخورده به بیمارستان وارد شده بودند، به کمک دوستانشان از طریق زیرزمین بیمارستان به وسیله یک موتورسیکلت فرارمی‏کند و به منزل آقاى مهندس رضا آيت‏اللهى‏ كه در آن زمان رئيس كارخانه‏ى سيمان صوفيان تبریزی می‏رود.يك هفته‏اى به اين صورت‏ می‌گذرد تا اينكه زمينه‏ى حركتش به تهران فراهم می‌شود. در تهران به منزل پدر آقای حميد سليمى منتقل می‌شود ولى از آنجا كه تردد مبارزان به آن‌ها زياد و امکان داشت هر لحظه مورد حمله ساواك قرار گیرد به‏ منزل‏ آقاى مجيدى منتقل می‌شود.مدتى نزد خانواده‌ی ايشان بود و بعد به قم‏ می‌رود و در منزل حجت‏الاسلام والمسلمين جناب آقاى حاج شيخ محمد آل اسحاق پزشك جراحى را به منزل می‌آورند و این جراح بعد از سِرْكردن پا ران پا را جراحی و گلوله را از پای‏ سردار خارج‏ می‌کند. 
در ایامی كه سردار در تبريز،  تهران و قم جهت درمان پايشان بسترى بودند، ساواك بعد از گرفتن نشانی منزل از پرونده‏ دانشگاه تبريز، حکم دستگیری او را به ساواك اصفهان اعلام می‌کند.بنا به گفته‏ى برادرانش، در روز چهارم يا پنجم اسفندماه همان سال، صبح زود ساواكى‏ها به خانه‏ى پدری‏ واقع در محله‌ی خواجوى اصفهان هجوم می‏آورند. منزل‏ را تفتيش و هرچه كتاب و جزوه آن‌ها بوده را جمع مى‏كنند.در حین جستجو، يك كيف سامسونت كه كتاب‏ها و اعلامیه‌های امام (ره) داخل آن بود را پيدا مى‏كنند و دو نفر از برادران سردار (سید سلمان و سید همایون) را با خود به ساواك مى‏برند.اطلاعاتى كه ساواك از دانشگاه و پادگان در خصوص سردار به دست آورده بود و نیز گزارش مجروح شدنش در تبریز و سپس‏ غيبت و اختفای طولانى‏ باعث‏ شده‏ بود‏ ساواك به شدت حساس شود؛ و هر روز به عناوين مختلف خانواده‏ى ایشان را مورد اذيت و آزار قرار دهد.ادامه‏ى اين وضعيت سردار را مجبورمی کند كه از ایران خارج شود. براى انجام اين كار، به قم خدمت آیت‌الله مشكينى رفته و جریان را خدمت ايشان‏ توضيح داده و کسب تكليف می‌کند، ايشان در جواب می‏فرمایند: به كجا مى‏خواهيد برويد و رابط شما كيست؟سردار خدمت ايشان عرض می‌کنند: سوريه يا لبنان و رابط و آشناى من [شهيد] محمد منتظرى است. آیت‌الله مشكينى موافقت كرده و می‌فرمایند: اگر رابط شما فلانى است برويد. بدين ترتيب مقدمات خارج شدن سردار از ايران فراهم‏ می‌شود. 
براى خارج شدن از ایران نياز به پاسپورت و عبور قانونى از مرز بود و با توجه به شرايطى كه داشت امكان دستگیریش توسط نيروهاى رژيم وجود داشت، اما این کارتن‌ها راه خلاصى از دست ساواك بود.از آنجا كه قبل از وارد شدن به جريانات و حوادث قم و قبل از تير خوردن در تبریز، تقاضاى پاسپورت كرده بود دفترچه‏ پاسپورت در شهربانی اصفهان آماده‏ بود اما در این زمان كه براى خروج از كشور به آن احتياج داشت از رفتن به شهربانى خوددارى مى‏كرد، زيرا ممكن بود كه ساواك به شهربانى اسمش را داده باشد و به محض حضورش در آنجا دستگیر شود.برادرش سید سلمان كه قيافه‏اش تا اندازه‏اى شبيه سید یحیی است به شهربانى رفته و پاسپورت یحیی رامی گیرد و بحمدالله هيچ اتفاقى هم نمی‏افتد. بعد از اين با خانواده خداحافظى كرده، به‏ تهران می‏آید، بلیت سوريه را تهیه‌کرده‏ و با يك اتوبوس عازم سوریه می‌شود.بعد از ورود به خاك تركيه به شهر ارزروم (ارضروم) و سپس به غازیان‏تب، گمرك تركيه به سوريه، رسید. حلب اولين شهرى بود كه به آن وارد شد و سپس شهر دمشق. در دمشق در يك مسافرخانه، اتاقى براى خود اجاره کرد.فرداى روزى كه به دمشق می‌رسد، بنا به توصيه‏ى دوستان، نامه‏اى می‏نویسد و مشخصات خود و محل اتاق مسافرخانه را در نامه قيد كرده و به داخل صندوق پستی که‏ دوستانش شماره‏ى آن را در خیابان (حميديه) دمشق براى ارتباط با [شهيد] محمد منتظرى به او داده بودند، می‏اندازد و منتظر برقرارى تماس از سوی ایشان می‌شود، اما خبری از ایشان نمی‌شود. اين انتظار يك ماه طول كشيد.شبى كه دیگر هیچ پولى نداشت و برای نماز به حرم حضرت زينب (س) رفته بود و بيرون حرم و پياده در خيابان راه مى‏رفت شخصی جلو می‌آید و برای فرداى آن شب قرارى در کافه‌ای نزديك خيابان حميديه می‌گذارد. در آنجا برای اولین بار با آقای مهندس غرضى با نام مستعار حیدری دیدارمی‏کند.ایشان شرایط اقامت سردار را در کنار حرم حضرت زینب (س) فراهم می‌کند ارتباط و ملاقات با آقاى حيدرى باعث شد كه سردار صفوی با آقای علی جنتى نیز آشنا شود و با ايشان ارتباط برقرار کند. مدتى بعد از ساکن شدن در آن خانه، آقاى احمد فضائلی هم از ایران آمده و به سردار ملحق می‌شود. 
بعد از ماه رمضان آقاى حيدرى يك دوره كلاس‏هاى مختلف سياسى و روش‌های مقابله و مبارزه با ساواك را توسط خودشان براى سردار صفوی و آقای فضائلى گذاشت و آموزش‌های چريكى و ساختن انواع بمب‏هاى دست‌ساز و مواد منفجره را در یکی از اردوگاه‌های فلسطينى اطراف سوريه براى آن‏ دو نفر ترتيب داد.كلاس تاريخ سياسى ايران و اسلام را خود ایشان تدريس مى‏كرد. هم‏چنين آموزش‏هايى در ارتباط با روش‏هاى بازجويى ساواك بود كه در صورت دستگير شدن چگونه بايد از عهده‌ی سؤالات ساواكى‏ها برآيند و چه بگويند و چه نگويند. 
بعد از اتمام دوره‏ آموزشى كه نزديك به يك ماه طول كشيد، آقاى حيدرى، سردار صفوی و آقای فضائلى را با ماشين به جنوب لبنان برد. بعد از رسیدن به لبنان به يكى از مقرهای فلسطينى‏ها واقع در شهر بيروت وارد شده و آقای حيدرى آن دو را به نيروهاى مستقر در قرارگاه معرفى می‌کند.بعد از بازدید از خطوط جبهه‏ى نيروهاى مسلمان لبنانى به طرف شهرهاى صور و صيدا حركت كرده و در جبهه‏اى به نام نبطيه مستقرشده‏ و به يك واحد فلسطينى از سازمان الفتح معرفى شدند.نيروهاى مبارز سازمان الفتح بر انجام آموزش‏ها و تاکتیک‌های نظامى و چريكى تأكيد بسيار داشتند، على‏الخصوص در جبهه‌ی ليتانى و نبطيه كه خط مقدم جبهه‏ى جنگ با اسراييلى‏ها بود.سردار و آقاى فضائلى در واحد خمپاره‌انداز 81 ميلى‏مترى همين جبهه‏ ليتانى خدمت مى‏كردند و شب‌ها نيز به مدت 3 ساعت در باران شديد و وضعيت خيلى سخت نگهبانى مى‏دادند. 
با اوج‌گیری نهضت امام خمينى (ره) در سال 57 در ایران و آغاز حركت مردم عليه رژيم شاه و شروع اعتصابات، راهپيمايى‏ها و اعتراضات مردمى در همین سال، اخبار اين حوادث و رویدادها، به لبنان مى‏رسيد.در مهرماه خبر حركت امام (ره) از عراق به كويت رسيد، كه در پی ممانعت دولت كويت از ورود ايشان به آن كشور، امام خمينى (ره) به فرانسه حركت كردند.در اینجا بود كه سردار صفوی و آقای فضائلى از دوستان فلسطينى خود خداحافظى كردند. آقاى حيدرى مقدمات بازگشتشان از لبنان به سوريه را فراهم ساخت.در سوریه آقاى على جنتى، مقدمات سفرشان را به فرانسه مهيا ساخت. بلیت هواپيما براى سردار صفوی و آقای فضائلى تهيه كرد. در فرودگاه اورلى پاريس، آقاى مهندس غرضى به استقبالشان می‌آید. بعد از ملاقات با ايشان به منزلى كه از قبل پیش‌بینی شده بود رفتند و چند روز هم در پاريس ماندند تا اينكه به نوفل‌لوشاتو كه يك روستاى آباد و باصفا در حدود 45 كيلومترى شهر پاريس بود، منتقل شدند. 
سردار صفوی از اولین دیدارش با امام خمینی (ره) چنین می‌گوید:موقع ظهر وارد منزل مسكونى امام (ره) شدم. ايشان به اتفاق همراهان براى اقامه‏ى نماز ظهر و عصر آماده مى‏شدند. وقتى امام خمينى (ره) را ديدم، حالتى به من دست داد كه در طول زندگى و عمرم آن لحظه را هرگز فراموش نمى‏كنم.نورانيت چهره‏ حضرت امام، حالت چشم‏ها، قد رشيد و جذابیت سيماى ايشان، مرا غرق وجودشان ساخت. وقتى دست ايشان را بوسيدم بى‏اختيار گريه كردم، گريه‏اى از ته دل با تمام وجود و شیفتگی، از شدت گريه (كه از سر شادى بود) كنترل خود را از دست داده بودم.براى اولين بار بود كه امام و مرجع تقليد خود را مى‏ديدم و حالتی در وجودم احساس كردم كه وصف‌ناپذیر است. 
سردار رحیم صفوی از زندگی امام خمینی (ره) در نوفل‌لوشاتو چنین می‌گوید: امام خمينى (ره) درعین‌حال كه به عنوان رهبر و مرجع تقليد بزرگ شيعيان دنيا مطرح بودند و در اوج عظمت و قدرت و رهبری، هدايت يك انقلاب مردمى را به عهده گرفته بودند، اما هرگز از وظايف زندگى خصوصى خود غافل نبودند.انجام ظریف‌ترین نكات بهداشتى و مكلف نمودن مقلدين خود به رعايت آن و اجراى نظم و قانون از مواردى بود كه من در آن مدت كوتاه كه در خدمت امام‏ بودم مشاهده كردم و ذكر آن را به عنوان الگو در زندگی براى خود و دیگر پيروان ايشان لازم مى‏دانم:در خيابان‏هاى پاريس و ديگر شهرهاى بزرگ فرانسه باجه‏هاى تلفن متعددى وجود داشت كه مى‏توانستيم با تعدادى سكه‏ى چند فرانكى با ايران و ديگر كشورها تماس بگيريم؛ اما بعضى از دوستان ما و ایرانیانی كه در آنجا حضور داشتند، مى‏توانستند با روش خاصى و تنها با يك عدد سكه با ايران تماس گرفته و برای مدتى‏ با خانواده‏ى خود صحبت كنند و از پرداخت سكه‏هاى دیگر خودداری كنند.وقتى اين مطلب به گوش امام خمينى (ره) رسيد، ايشان شديداً اين عمل را نهى كرده و فرمودند: «تمام قوانين کشور فرانسه بايد از سوی ايرانيانى كه در آنجا حضور دارند رعايت شود. ايشان انجام چنين اعمالى را گناه مى‏دانستند.»از دیگر خاطراتی كه از این دوران در ذهن دارم، برخوردهاى اخلاقى امام (ره) با افراد، دانشجويان و ميهمانان بود. گاهى اتفاق مى‏افتاد كه در يك روز گروه زيادى از دانشجویان براى ملاقات با ايشان به خانه وارد مى‏شدند و همه‌ افراد مى‏خواستند دست امام (ره) را ببوسند؛ و یا زمانى كه دانشجويان مى‏نشستند و به صحبت‏ها و سخنرانی‌های كوبنده‏ى ايشان در آن مقطع حساس گوش مى‏دادند، به دليل کمبود جا، فشار به افراد وارد مى‏شد و همديگر را هل مى‏دادند، حتى به بدن امام (ره) هم فشار وارد مى‏شد؛ اما ايشان با گشاده‏رويى و برخورد محبت‏آميز و اخلاقی پيامبرگونه، دانشجويان و میهمانان را می‌پذیرفتند و به ابراز احساسات آن‌ها پاسخ می‌گفتند و در ميان دانشجويان مى‏نشستند و سخنرانی مى‏كردند. 
سردار صفوی و آقای فضائلى حدود يك ماه در فرانسه بودند تا اينكه امام خمينى (ره) به هر يك از دانشجويان كه از ايشان راجع به ادامه‏ى مبارزه و بازگشت به ايران سؤال مى‏كردند، فرمودند: «لازم است كه دانشجويان به ايران بازگردند.»امر ايشان سردار و جناب فضائلی را مكلف و مصمم نمود كه به سوى ايران حركت كنند. قرار شد كه براى رفتن به ايران اقداماتى هم انجام دهند و آن‏ بردن مهمات و اسلحه از طریق کشور سوریه به ايران و استفاده از آن عليه نيروهاى امنيتى رژيم شاه بود.به کمک مقدار قابل‌توجهی پول که از ایران براى آقاى فضائلى فرستاده شده بود. يك پژوى سفيد رنگ از فرانسه و از آلمان يك بنز سبز رنگ و تعدادی بى‏سيم (تاكى‏واكى) با بُرد 5 كيلومترى خريدارى كردند.بى‏سيم‏ها را در زير صندلى ماشين‏ها جاسازى كرده و بعد از خداحافظى از آقای غرضى و ديگر دوستان ویاران امام (ره) در نوفل‌لوشاتو، به طرف ايران‏ حركت كردند.بعد از گذشتن از فرانسه، آلمان و اتريش وارد كشور بلغارستان شدند؛ از آنجا كه اين كشور داراى نظام سياسى كمونيستى بود و هر كس كه از كشورهاى بلوك غرب اروپا وارد اين كشورها مى‏شد شديداً مورد كنترل قرار مى‏گرفت و بازرسى دقيقى از وسایل و خود شخص انجام مى‏شد، آن‌ها نيز شديداً بازرسى شدند.وقتى پليس مرزى بلغارستان ماشين‏هاى آن‌ها را تفتيش كرد، بى‏سيم‏ها را پيدا كرد و بعد از مصادره بى‏سيم‏ها هر دو نفر آن‌ها را دستگير كرد و راهی زندان کرد.فرداى آن روز مجبور شدند كه يك وكيل بلغارى براى خود بگيرند و بعد از ارائه‌ مداركشان و حتی مدرك ترجمه‌شده‌ی تحصيلى‏ كه در رشته‏ى زمين‏شناسى بود دادگاه و پلیس آنجا را متقاعد كردند كه بى‏سيم‏ها را براى تحقيقات زمين‏شناسى و رفت‌وآمد به بيابان‏ها و مناطق مختلف تهیه‌کرده و جزء وسایل تخصصى‏ حرفه‌شان است.  
به محض ورود به اصفهان و استقرار در مكانى مناسب به جذب جوانان مبارز و انقلابى ‏اصفهان پرداختند و آنچه  در خصوص انفجارت و تخریب در سوریه و لبنان تعلیم‌دیده بودند به آن‌ها آموزش مى‏دادند.آموزش‏ روش ساختن بمب دستى با دیگ زودپز و مواد منفجره و همچنین آموزش ساختن بمب دستى كه با كلرات پتاسيم و عناصر ديگر انفجارى و با كمك يك سه راهى لوله آب ساخته مى‏شد و در تخريب‏ها به كار گرفته مى‏شد.از دیگر اقداماتی كه انجام مى‏دادند در شب‌های حکومت‌نظامی در اصفهان با كمك يك يا دو نفر از دوستان و با يك دستگاه موتورسيكلت‏ و اسلحه‌ی كلاشينكفی‏ که تهیه‌کرده بودند را برمى‏داشتند و دستمال چفيه را به صورت بسته و در خيابان‏ها و کوچه‌ها به كمين نيروهاى نظامى مى‏نشستند و به محض اينكه خودروهاى ارتشى مى‏رسيدند به طرف چرخ‏هاى آن‌ها شليك مى‏كردند و نظامی‌ها به وحشت مى‏افتادند. 
در روز 23 بهمن با كمك مردم و جوانان انقلابى ساختمان مركزى ساواك اصفهان را به اشغال درآورند. با تصرف اين ساختمان و استقرار نيروها در آنجا اولين تشكيلات كميته‏ى دفاع شهرى به‏ وجود آمد.با سازمان‌دهی و تقسیم‌بندی نيروها از مراكز حساسى چون صدا و سيما، نيروگاه‏هاى برق، تصفيه‏خانه‏هاى آب شهرى و حتی با هماهنگى [شهيد] صياد شيرازى به علت نبودن سربازان در پادگان‏ها از زاغه‏هاى مهمات ارتش و ديگر مكان‏ها به دفاع و نگهبانى پرداختند.اعضاى اين كميته كه بعداً اعضاى شوراى سپاه پاسداران انقلاب اسلامى اصفهان شدند، كليه‏ كارها، فعاليت‏ها و تشکیلات را سازمان‌دهی مى‏كردند. ازجمله‏ كارهايى كه اين كميته انجام داد، صدور كارت عضويت براى كليه‏ اعضايى بود كه از سوى شورا مورد تأييد قرار می‌گرفتند. 
يحيي رحیم صفوی از اولین روزهای انقلاب در کمیته دفاع شهری به عنوان فرمانده عمليات كميته نقش مهمی را ايفا كرد.با تأسیس سپاه پاسداران، به عنوان يكي از مؤسسین آن در مسئولیت‌های فرماندهي عمليات سپاه اصفهان و با شروع غائله كردستان به عنوان فرمانده عمليات سنندج و فرمانده سپاه كردستان به مقابله با ضد انقلاب پرداخت. 
با آغاز جنگ تحميلي و شروع عمليات در جنوب كشور، به عنوان معاونت عملياتی منطقه جنوب، سپس معاون عمليات كل سپاه، فرمانده نيروی زميني سپاه و جانشین فرماندهی كل سپاه انجام وظيفه كرد و در اواسط سال 76 از سوی فرمانده معظم كل قوا (مدظله‌العالی) به عنوان فرمانده كل سپاه منصوب شد. 
خاطرات سرلشگر صفوی از حجت‌الاسلام والمسلمین سید حسن خمینی ایشان هنگام عملیات والفجر 10 به منطقه حلبچه آمده بود و در لشکر 17 علی‌ بن ‌ابی‌طالب (ع) حضور داشت. آن موقع آقا سید حسن 17- 16 سالش بود. خودش تعریف می‌کرد كه عید نتوانسته بود به تهران برود. می‌گفت كه من زنگ زدم به مادرم، كمی با ایشان صحبت كردم كه ایشان گفتند آقا (امام) می‌خواهند با شما صحبت كنند. ایشان می‌گوید تا امام آمدند صحبت كنند من بی‌اختیار بلند شدم و سرپا ایستادم.   خاطرات سرلشگر صفوی از شهید حسن باقری خاطره اول: در اوایل جنگ، یك روز مقام معظم رهبری كه در آن زمان نماینده حضرت امام (ره) در شورای عالی دفاع بودند در اهواز در جلسه‌ای حضور داشتند، پس از اینکه ركن دوم ارتش از آخرین وضعیت دشمن اطلاعات دادند، فرمانده عملیات می‌گوید: بگذارید ركن دوم ما نیز از وضعیت دشمن برایتان مطالبی بگوید و ایشان برخاسته و با آن بیان رسا و شیوا و گیرایش، نه تنها آخرین اطلاعات خام را از دشمن مطرح می‌کنند، بلكه به جمع‌بندی و تحلیلی عمیق می‌پردازد و حرکات احتمالی دشمن را در آینده نزدیك بیان می‌کند، كه بسیار مورد تحسین و تعجب برادران مخصوصاً ( مقام معظم رهبری) نماینده حضرت امام قرار می‌گیرد.   خاطره دوم: در آغاز جنگ كه بنی‌صدر ملعون و خائن در جبهه‌ها هم می‌آمد، من فرمانده عملیات خوزستان بودم. ما را به جلساتی كه راجع به جنگ بود راه نمی‌دادند. من با شهید بزرگوار (حسن باقری) با تلاش مقام معظم رهبری كه نماینده حضرت امام (ره) در آن زمان بودند، وارد جلسه شدیم. در آن هنگام بنی‌صدر با آن قیافه خاص خودش حضور داشت. وقتی كه نوبت ما شد، اول وضعیت دشمن قرار بود گزارش شود، سپس وضعیت خودی بیان گردد. به شهید بزرگوار اشاره‏ كردم و گفتم: «برو توضیح بده این مطلب را». من این قسمت را از زبان مقام معظم رهبری عرض می‌کنم، آقا می‌فرمایند: «تا شما اشاره كردی كه حسن پاشو برو، من دیدم كه یك جوان لاغراندام و كوچولو پاشد بدون اینكه سر ور‌یشی، محاسنی داشته باشد (البته ته ریش كمی داشت). من دلم ناگهان ریخت. گفتم: حالا این بنی‌صدر و این‌ها نشسته‌اند این جوان چه می‌خواهد بگوید تا آمد پای تابلو، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعیت دشمن را منطقه به منطقه تشریح كرد كه: «دشمن اینجا چند تانك دارد، اینجا چه تیپ و لشکری مستقراست، آنجا خاکریز زدند، اینجا میدان مین و آنجا سیم‌خاردار ایجاد کرده‌اند، هرچه زمان می‌گذشت قلبم روشن‏تر و چهره‌ام بازترمی شد، مثل یك روحانی كه مثلاً وقتی پسرش می‌خواهد به منبر برود نگران است كه آیا می‌تواند از عهده این منبر برآید یا نه. من چنین حالی داشتم ولی هرچه بیشتر صحبت می‌کرد من قیافه‌ام بازتر می‌شد. او در آن جلسه چنان گزارش دقیق، مصور و خوبی ارائه داد كه همه حضار حتی خود بنی‌صدر به شگفت درآمد كه این جوان این اطلاعات جالب را از كجا آورده است.»   خاطرات سرلشگر صفوی از شهید سردار مهدی باكری آقا مهدی باكری یك روز خودش پشت یكی از تویوتاهای وانت نشسته بود و می‌خواست بیاید اهواز. آمد تعمیرگاه لشکر عاشورا تا روغن ماشینش را عوض كند آن تعمیركار گفت: «بروآقا، روز جمعه است، می‌خواهیم استراحت كنیم. مگر نمی‌بینی دارم لباس می‌شورم؟» چون آقا مهدی همیشه لباس بسیجی می‌پوشید، آن تعمیر کار ایشان را نشناخته بود. آقا مهدی هم در آن لحظه گفت: «باشد برادر، بیا تو روغن ماشین من راعوض كن، من هم لباس‌های تو را می‌شورم» و آقا مهدی نشست و تمام لباس‌های روغنی آن تعمیرکار را شست.   خاطرات سرلشگر صفوی از آقا مصطفی خامنه‌ای (پسر بزرگ مقام معظم رهبری) در عملیات بدر كنار دجله، من فرزند بزرگ مقام معظم رهبری، آقا مصطفی خامنه‌ای را دیدم، آن هم در خط مقدم جبهه. خیلی تعجب كرده بودم. رفتم جلو و گفتم آقا مصطفی، چرا در خط مقدم هستی؟ اینجا، هم احتمال اسارت و هم احتمال شهادت شما زیاد است. اگر شما را خدای نكرده اسیر کنند، دشمنان همه‌جا می‌گویند ما پسر رییس‌جمهور (آن موقع مقام معظم رهبری رییس‌جمهور بودند) ایران را اسیر كرده‌ایم. ولی خب، همه جوان‌ها وقتی این صحنه‌ها را می‌دیدند که فرزندان بزرگان كشور به خط مقدم آمده‌اند و مانند آن‌ها می‌جنگند، خیلی روحیه می‌گرفتند.   خاطرات سرلشگر صفوی از سردار قالیباف دكتر قالیباف 17- 16 سالش بود كه به جبهه آمده بود. من آن موقع 2 دفعه به ایشان گفتم كه پسر جان، برای چی آمده‌ای جبهه؟ آن وقت دكتر قالیباف مثل الآن یك هیكل ورزشكاری و تپل نداشت، ریش سبیلی هم نداشت؛ اما با آن سن كم به عنوان یك رزمنده در لشكر 5 نصر خراسان بود و مدتی بعد شد فرمانده گروهان، فرمانده گردان و فرمانده لشگر 5 خراسان و واقعاً در طول جنگ نبوغ و استعداد بسیاری از خود نشان داد.   خاطرات سرلشگر صفوی شهید سید محسن صفوی (برادر سرلشكر صفوی) من شبی خواب برادر شهیدم را دیدم كه فرمانده قرارگاه مهندسی جنگ بود. در خواب به ایشان گفتم شما آنجا چه كار می‌كنید؟ آقا محسن گفت: «داداش، فكرمی‌ كنی ما اینجا بیكاریم؟ ما داریم اینجا مسجد می‌سازیم و بعد من را برد کنار پنجره مسجد و گفت: داداش، این مسجد ما کنار نجف است. ببین، از اینجا حرم امیرالمؤمنین (ع) دیده می‌شود.»   روایت رحیم صفوی از نقش مقام معظم رهبری در دوران جنگ‏ اما در رابطه با جنگ و حضور مقام معظم رهبری، آقا به عنوان نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع، همواره در جلسات شورا حضور داشتند. حضرت‌ آقا لباس رزم می‌پوشیدند، یك تفنگ كلاشنیكف قنداق تاشو به شانه‌شان می‌انداختند و از خود خرمشهر بازدیدشان را آغاز می‌کردند تا بالا. ایشان در حالی از خط مقدم خرمشهر بازدید می‌كردند كه قسمت غربی خرمشهر سقوط كرده بود. ایشان در قسمت شرقی شهر به سمت آبادان به این طرف پل و این طرف رودخانه تا خانه‌های کنار رودخانه كارون می‌آمدند و با بچه‌های خرمشهر‌های رزمنده از نزدیک دیدار می‌کردند یا اینكه در جبهه‌های سوسنگرد حضور پیدا می‌كردند. ایشان حتی در منطقه‌ای به اسم دُبّ حَردان، در نزدیکی اهواز كه نزدیك‌ترین فاصله‌ای بود كه دشمن به اهواز رسیده بود، حضور پیدا می‌كردند. حضور حضرت‌ آقا در خطوط مقدم جبهه، تأثیر بر رزمندگان خطوط مقدم داشت، از ارتشی گرفته تا بسیجی و دیگران، وقتی كه آقا را با آن هیبت به عنوان نماینده امام‏ می‏دیدند قوت قلب می‌گرفتند. در حقیقت، حضرت آقا پناهگاه بسیجی‌ها و پناهگاه سپاه بودند؛ یعنی هر جا كه ما به مشكلی برمی‌خوردیم، كمكی می‌خواستیم، تداركی‏ می‏خواستیم سلاح یا مهماتی می‌خواستیم، به آقا رجوع می‌كردیم كه ما پاسدارهای فلان‌ جاییم و در فلان جبهه‌ها هستیم ولی سلاح نداریم یا مهمات نداریم. من به خاطر دارم كه ما در جبهه‌ها به تعداد كافی آرپی‌جی نداشتیم؛ اولین محموله قبضه‌ها و موشک‌های آرپی‌جی كه به تهران آمد، حضرت آقا دخالت كردند و با اصرار و پافشاری ایشان، نیمی از آن قبضه‌ها و مهمات را به سپاه دادند و نصفش را هم به ارتش؛ یعنی اگر این دخالت حضرت‌ آقا نبود، از آن تسلیحات، هیچ‌چیزی به دست پاسدارها و بسیجی‌ها كه در جبهه‌ها بودند، نمی‌رسید. یكی دیگر از مقاطع، این بود که اگر تصمیم‌گیری و قاطعیت حضرت آقا نبود، واقعاً حصر آبادان شكسته نمی‌شد. طرح شكستن حصر آبادان را خود من به شورای عالی دفاع بردم. آن موقع در شورای عالی دفاع هنوز بنی‌صدر بود، آقا بودند، آقای هاشمی رفسنجانی، شهید محمد منتظری و همچنین آقای پرورش بودند. محل تشكیل شورای عالی دفاع هم در پایگاه هوایی دزفول بود. آقای بنی‌صدر با طرح‌ ما به شدت مخالفت می‌كرد. آقایان دیگر هم بعضی مخالفت می‌كردند ولی حضرت آقا چون شناخت مناسبی از سپاه و توانایی ‌ما داشتند، خیلی قاطع از ما حمایت كردند. در واقع، طرح شكستن حصر آبادان با دخالت شخص‌ حضرت‌ آقا در آن جلسه به تصویب رسید و اگر آن قاطعیت و آن درایت و آن برخورد ایشان نبود، این طرح در آن جلسه تصویب نمی‌شد.  
کتب:وحدت جهان اسلام - چشم‌انداز آيندهاز جنوب لبنان تا جنوب ايران (خاطرات سردار سید رحيم صفوی) مقالات:  نقش آمریکا در تحدید انقلاب اجتماعی-سیاسی مصر به اصلاحاتی فرمالیستی در نظام سیاسی ‏  مقدمه‏اى بر جغرافياى نظامى (شامل 5 قسمت  )  ملاحظاتی بر بلند مرتبه سازی در تهران   

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۴:۴۳

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۴:۴۶

سردار رحیم صفوی

خلاصه زندگی نامه

 سردار سرلشکر پاسدار سید یحیی ‏رحیم‌ صفوی، دستیار و مشاور عالی فرمانده معظم کل قوا در امور مربوط به نیروهای مسلح می‌باشد. 

درخت واره
ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع