توماس هابز، در پنجم آوریل 1588 در "وست ‌پورت" انگلستان به دنیا آمد. او که  فرزند یک روحانی رده پایین بود، در سن چهارده ‌سالگی به دانشگاه آکسفورد رفت و هنگامی که تنها نوزده سال داشت فارغ ‌التحصیل شد و به تدریس منطق در آکسفورد پرداخت.او معلم خصوصی "چارلز استوارت" (شاهزاده‌ تبعیدی ولز) و مدتی هم تحت حمایت خانواده‌ "کاوندیش" از اشراف بزرگ انگلیسی زندگی کرد. بدین‌ترتیب زمینه‌ رشد افکار و پیشرفت خود را فراهم آورد و به محافل علمی انگلستان فرانسه، ایتالیا و سایر کشورها راه پیدا کرد. در سال 1637  نخستین کتاب خود تحت عنوان رساله صغری را نوشت و نخستین رساله سیاسی او به نام عناصر قانون در سال 1640  به اتمام رسید. تا سال 1651  در فرانسه زندگی کرد و در همان سال‌ها نگارش دو کتاب اصول فلسفه سیاست و شاهکار خود، لویاتان را به اتمام رساند.از رسالات دیگر او می‌توان به رساله ‌ای درباره‌ تن و ماده و رساله‌ای دیگر با نام مسائل مربوط به آزادی و ضرورت و تصادف اشاره کرد. هابز در سان 84 سالگی زندگینامه خود را به زبان لاتین نوشت و دو سال بعد ایلیاد و ادیسه را به انگلیسی ترجمه کرد. او در سن 92  سالگی از دنیا رفت. 
هابز در جوانی تحت تاثیر فرانسین بیکن، که برانگیزانده او به علوم طبیعی بود، قرار گرفت و مطالعه در علوم طبیعی و فیزیکی رهیافت هابز به سیاست را تعیین کرد. پایه تفکر او ماتریالیستی بود و روش ایوکلید (اقلیدس) او را جذب کرد.هابز پس از آشنایی با هندسه، آن را به دلیل دقت روش، علم واقعی دانست. او تحت تاثیر انقلاب علمی، که نوید می داد جامعه را می توان به روشی دوباره نظم داد که به انسان زندگی تازه دهد و بهتر از هر زمان دیگر کند، معتقد بود که بیشتر رنج و اندوه بشر نتیجه روش نامناسب و غیرعلمی است که در جامعه های سیاست زده  متداول بوده است. به نظر هابز گرفتاری های سیاسی اروپا دو منشاء در گذشته ها داشتند: فلسفه ارسطو، و کلیسای کاتولیک و گفت که بسیاری از آموزش های سرنوشت سازکلیسا، که پایه های قدرت آن را هم به وجود می آورند، اوهام و خرافات هستند. هابز در مخالفت با گستردگی فلسفه ارسطویی در اروپای سده هفدهم گفت که هدف او این است که مردم را آگاه کند تا نگذراند از آنها بهره برداری کنند. هابز نظر دکارت را می دانست و می پذیرفت که روش ریاضی را می توان برای حل مسائل علوم دیگر به کار برد. او در این مورد شاید به سبب کم بودن دانش ریاضی خود، بیشتر از دکارت امیدوار و معتقد بود که اگر بتوان مانند روش ریاضی، ساده ترین فرضیه ها را به عنوان پایه ای به کار برد که بر اساس آن، گام به گام، ساختار پیچیده تری ساخت، می توان یک علم جامع ایجاد کرد. هابز به کاربرد روش استقرایی و تجربه گرایی مشهور شده بود. یا درس­های تاریخ به طور کلی بی­ارزش است. هابز به ندرت با اشاره به تاریخ استدلالی را مطرح کرد. 
اصالت ماده هابز فلسفه را دانشی سودمند می داند که با تبیین علت و معلولی سروکار دارد. او معتقد است فلسفه طبیعی و فلسفه سیاسی هر دو سودمند هستند ولی فلسفه شامل الهیات نمی شود زیرا موضوع آن واقعیتی غیر مادی و روحانی است که فوق فهم ما قرار دارد. همچنین تاریخ و ستاره بینی را نمی توان جزء فلسفه دانست. فلسفه تنها درباره علل و خواص ماده سخن می گوید. بنابراین، فلسفه هابز نوعی اصالت ماده روشی است، به این معنا که او به بحث از ماده اهمیت می دهد و خدا و امور غیرمادی را خارج از فلسفه قرار می دهد. او نمی گوید خدا وجود ندارد، بلکه بحث از خدا را در فلسفه جایز نمی شمارد. البته هابز اساسا الهیات را غیرعقلانی می داند. او در جایی می گوید که تعبیر جوهر غیرمادی، تناقض آمیز است. ما هیچ تصوری از موجود نامتناهی نداریم و الفاظی از این گونه یاوه و بی معنی هستند. به اعتقاد هابز وقتی نام خدا را بر زبان می آوریم، منظورمان ستایش اوست وگرنه درکی از خود او نمی توانیم داشته باشیم.   ماهیت انسان هابز بر اساس اعتقاد به اصالت ماده، انسان را نوعی ماشین می داند و به روح اعتقاد ندارد. انسان موجودی طبیعی و بخشی از جهان طبیعت است و طبیعت نیز مفهومی مکانیکی و ماشینی دارد. کل جهان طبیعت از ماده و حرکت ساخته شده است. مهم ترین نکته در فهم فلسفه هابز، مفهوم حرکت است. فیزیک گالیله نشان داد که ویژگی اصیل و دایم حهان، حرکت است و این بیشترین تاثیر را در دیدگاه هابز داشت. به اعتقاد او نه تنها حهان طبیعت و زمین و اجرام آسمانی بر طبق قوانین حرکت تبیین می شوند بلکه سیاست و روانشناسی نیز مقهور این قوانین هستند. توضیح آنکه تصور هابز از سیاست مبتنی است بر استناطش از روان شناسی. بنابر روان شناسی او که بر مادیت است، رفتار آدمی حاصل انفعالات اوست و انفعالات نتیجه واکنشی است که انسان نسبت به حرکات ناشی از اشیاء خارجی انجام می دهد. هابز می گوید غالب ترین انفعالات وحشت از مرگ غیرطبیعی و میل به قدرت است. اینها فقط تجلیات بنیادی ترین سائقه­ها در انسان هستند که هابز آنها را انگیزه صیانت نقس می خواند. او این سائقه بنیادی را حق آدمی می­داند و آن را حق طبیعی می خواند. بنا به گفته هابز همه افراد بشر به یکسان از غریزه صیانت نفس یا به اصطلاح حق طبیعی برخوردار است. تاثیر این انگیزه چندان وسیع است که انسان به خود حق می­­دهد تا هر آنچه برای صیانت نفسش ضرورت دارد انجام دهد؛ از جمله اینکه به خود حق می­دهد بر دیگران سلطه یابد، آنان را از بین ببرد و یا اموالشان را تصاحب کند. از نظر هابز جامعه انسانی دائما در حال حرکت است. انسان همیشه از هدفی به سوی هدف دیگر حرکت می­کند. برای انسان چیزی به نام آرامش وجود ندارد و ماهیت زندگی، حرکت از خواسته­­ای به خواسته دیگر است. رسیدن به هر هدف، مقدمه­ای برای رسیدن به اهداف بعدی است. در مورد عطش انسان به قدرت نیز همین قاعده حاکم است. انسان با به دست آوردن قدرت سیر نمی­شود، بلکه به دنبال قدرت بیشتر می­رود و آرامی تنها در مرگ است.   ماهیت احساس هابز در تحلیل ماهیت و کار حواس از مفهوم حرکت استفاده می­کند. به نظر او کیفیت­هایی که ما در مورد امور می­یابیم، ذهنی هستند. علت واقعی این امور ذهنی، حرکت­های عینی اشیاء است. ادراک حسی تنها نمودی از ماده در حال حرکت به ما می­دهد. بدین ترتیب می­توان گفت که تحلیل هابز از جریان شناخت مبتنی بر اصالت تجربه است. تمام مفاهیم ذهنی، نتیجه تجربه حسی هستند. مفاهیمی که به ظاهر با حس در ارتباط نیستند، از تداعی و نوعی پیوستگی به مفاهیم تجربی حاصل می­شوند.   نام گرایی هابز برای زبان اهمیت خاصی قائل است و کاربرد آن را انتقال گفتار از مرحله ذهنی به مرحله لفظی می داند. او مانند اکام سخن را نوعی علامت می داند که برای دلالت بر اشیاء اختراع شده است. در مبحث کلیات، طرف دار «اصالت نام» است، یعنی معتقد است که کلی صرفا نام یا اسمی بیش نیست. او می گوید که واژه کلی نه به واقعیتی طبیعی در جهان خارج اشاره دارد و نه نام تصوری است که در ذهن حاصل شود، بلکه همواره گونه­ای واژه یا اسم است. هابز میان نام ها یا الفاظ مربوط به «مفاهیم اولیه» و نام های مربوط به «مفاهیم ثانویه» تفاوت می نهد. واژه هایی مانند سنگ، چوب، گربه و انسان از نوع اول و واژه هایی مانند نوع، جنس و فصل از قسم دوم هستند. این تمایز یادآور تمایز فیلسوفان مسلمان میان «معقولات اولی» و «معقولات ثانیه» است. 
جبر و آزادی هابز برای همه انسان­ها تا جایی که توان عقلی آنها اجازه می دهد، آزادی قایل است. او آزادی را به عدم مانع در راه رسیدن به اهداف تعریف می کند. در عین حال او به نوعی جبر نیز اعتقاد دارد و آزادی آدمی را درون آن جبر تصویر می کند. مثال خود او این است که آزادی همانند آبی است که اجبارا باید از کانال مشخصی عبور کند. کانال آزادی همان زنجیره علت و معلول است که همه کارها بر اساس رابطه ضروری آن، محقق می گردد.   طبیعت انسان به اعتقاد هابز انسان به طور طبیعی موحودی خودخواه و خودپرست است. اعمال انسان از امیالی سرچشمه می گیرند که نیازمند کامیابی هستند. همه اعمال انسان بر اساس میل به غذا، مسکن، شهرت، ثروت و شهوت قابل تبیین هستند. هنگامی که انسان­ها با یکدیگر زندگی می کنند ارضاء امیال آنها با هم تزاحم پیدا می­کند و بنابراین جنگ پیش می آید. زندگی میدان نبرد میان انسان هاست و کسی پیروز می شود که قوی تر باشد. اما انسان قوی نیز سرانجام در این نزاع شکست خواهد خورد. بنابراین زندگی انسان در حالت طبیعی، تنها، گوشه گیر، فقیر، پست، زشت، کوتاه و نفرت انگیز است. انسان گرگِ انسان است و طبیعت او برای زندگی اجتماعی مناسب نیست. او نظریه مدنی بالطبع بودن انسان را نادرست می داند و معتقد است که انسان از روی اجبار به زندگی اجتماعی تن در می دهد. در دیدگاه هابز انسان ابتدا به صورت طبیعی و در شرایط طبیعی قبل از تشکیل دولت و جامعه زندگی می­نمود. وضعیت انسان در این حالت را «انسان فطری» می­نامد که در وضع طبیعی به سر می­برد و از طریق وسائل اولیه در جنگل و کوه بدون دستکاری در طبیعت معیشت خود را تنظیم می­نمود. لکن این انسان فطری به انسان اجتماعی تبدیل شد، بدین صورت که با تغییر دادن و دستکاری نمودن طبیعت از وضع طبیعی به وضع اجتماعی درآمد و به زندگی ادامه داد. در این حالت آموزش و پرورش و حکومت شکل گرفت و انسان در شرایط بهتری زندگی نمود. تا این مرحله بحث از استدلال برخوردار است لکن از این مرحله به بعد نظریات وی حالت فرضی به خود می­گیرد؛ زیرا هابز می­گوید انسان فطری دارای مجموعه صفاتی است که وی را شرور، زیاده­طلب، پلید، دروغگو و درنده می­نماید. جمله معروف هابز «انسان گرگ انسان است» گویای همین ادعای اوست.   قرارداد اجتماعی اگر آدمیان بخواهند در وضع طبیعی به سر برند چنین وضعی نمی تواند ادامه پیدا کند. بنابراین برای پایان یافتن جنگ، جامعه تشکیل می­شود. انسان ها سرانجام درمی­یابند که برای بقای خویش باید از وضع طبیعی خارج شوند و کارهایی را که از روی انگیزه­های خودخواهانه انجام می دادند، ترک نمایند. بنابراین، جامعه نوعی صلح و سازش است که آدمیان به آن تن درمی­دهند تا بتوانند به زندگی خویش ادامه دهند. این صلح و سازش بر اساس توافق میان انسان­ها برقرار می­شود و «قرارداد اجتماعی» نامیده می­شود. همچنین قوانین جامعه حاصل قرارداد اجتماعی است. 
لویاتان عناصر قانون طبیعی و سیاسی عناصر بنیادین سیاست 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۸:۵۶

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۸:۵۷

توماس هابز

خلاصه زندگی نامه

 توماس هابز، فیلسوف سیاسی برجسته بریتانیایی که بیشترین شهرت وی به خاطر نوشتن کتاب"لویاتان" در باب اصول فلسفه سیاست است. 

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع