آریستو کلس در سال 428 ق. م، در "آتن" در یک خانواده متشخص آتنی متولد شد. و نام افلاطون (Plato)، بعد ها به مناسبت پیکر تنومندش به او داده شد. پدرش، "آریستون" و مادرش "پریكتیونه" بود. بعد از مدتی مادرش با یكی از رهبران و بزرگان آتن ازدواج كرد و افلاطون در خانه پدرخوانده خود بزرگ شد. پرورش یافتن در چنین خانواده‌ای كه هم خود سیاستمدار بودند و هم با سیاستمداران ارتباط داشتند افلاطون را آرزومند رسیدن به رهبری سیاسی كرد و او در جوانی برای تصدی مقامات سیاسی آتن آماده شد.وی تحت تاثیر آموزشهای سقراط قرار می گیرد و در فلسفه صاحب نظر می شود. فلسفه افلاطون یک فلسفه منسجم است که در اخلاق و هنر و سیاست و دیگر حیطه های فلسفه به طور گسترده ای وارد می شود.آراء او در زمینه های مختلف فلسفی، تاثیرات شگرفی بر فلسفه و فرهنگ بشری تا به امروز گذاشته است.وی در 80 سالگی درگذشت. 
افلاطون در یک خانواده اشرافی بزرگ شد. دوره جوانی او همراه بود با دوره درخشندگی فرهنگ آتنی و در همان دوران، در سن بیست سالگی با سقراط ملاقات کرد و شاگرد او شد. بستگانش اصرار داشتند که او به حرفه خانوادگی خود یعنی سیاست بپردازد، اما وقتی محاکمه و مرگ استادش را به دست سیاستمداران مشاهده کرد، سیاست را رها کرد. 
افلاطون در محاکمه سقراط حاضر بود و اتفاقات آن را در آثار خود ثبت کرده است. پس از مرگ استاد، افلاطون آتن را ترک و به مناطق مختلفی نظیر "مگارا" و "سیسیل" سفر کرد که خطرات بزرگی هم برایش در بر داشت؛ تا جایی که اسیر شد و حتی در معرض مرگ قرار گرفت؛ اما سرانجام آزاد شد و به آتن باز گشت. در این سفرها با اندیشه های متفاوتی آشنا شد که تاثیر آنها در افکار افلاطون هویدا است. هنگامی که افلاطون به آتن بازگشت 40 سال داشت. 
وی در بازگشت به آتن در سال 388 ق.م، آکادمی خود را با هدف ترویج و تشویق بی طرفانه علم، در این شهر بنا کرد. آکادمی افلاطون را به حق می توان نخستین دانشگاه اروپایی نامید، زیرا در آنجا مطالعات و تحقیقات محدود به فلسفه محض نبود، بلکه رشته های وسیعی از علوم دیگر مانند ریاضیات، نجوم و علوم طبیعی را نیز در بر می گرفت.جوانان از شهر های دور و نزدیک به آن جا می آمدند و علوم مختلف را فرا می گرفتند. یکی از همین جوانان، ارسطو بود که بعدها در زمره بزرگ ترین فلاسفه جهان قرار گرفت.افلاطون علاوه بر سرپرستی آکادمی و رهبری مطالعات، خود به تدریس نیز می پرداخت و شاگردانش از درس های او یادداشت بر می داشتند. بسیاری از آثاری که از او باقی مانده، حاصل این درسهاست. 
شهرت و اعتبار افلاطون به عنوان یک فیلسوف بزرگ و آگاه، سبب شد تا حاکم "سیراکوز" در "سیسیل" ایتالیا از او دعوت کند تا برای تربیت جانشینش به آن جا برود. این سفر به علت حوادثی که پیش آمد، برای افلاطون جز رنج و دشواری در پی نداشت و او به آتن بازگشت. وی بعدها سفر دیگری هم به "سیراکوز" داشت که آن هم بی نتیجه بود. 
افلاطون از سال 360 ق.م که پایان سفر سومش به "سیراکوز" بود، تا آخر عمر به فعالیت های علمی و فلسفی خود ادامه داد و در سال 348 ق.م درگذشت. 
مسئله عمده ای که افلاطون با آن روبرو بود، این بود که آیا جهانی که انسان در پیرامون خود درک می کند، واقعیت دارد یا ندارد؟ اگر واقعیت دارد، چرا متغییر است و ثابت نیست؟ و اگر واقعیت ندارد، پس آنچه هست، چیست؟او می دید که همه چیز در حال تغییر و تحول است و حقیقت، چیزی است که همواره ثابت است و اصولا ما به چیزی که مدام در حال دگرگونی باشد، واقعیت نمی گوییم. در واقع او در پی کشف رابطه میان دو امر در اشیا و موجودات بود، میان ثبات موجودات و میان دگرگونی موجودات و جهان. عالم مثال از دید فلسفی افلاطونمانند فلاسفه پیش از سقراط، افلاطون عقیده داشت که تمام طبیعت در حال حرکت و تغییر است. تمام چیزها از ماده ساخته شده اند و در اثر زمان دچار فرسایش می شوند.اما چیزهایی هم هستند که جاودانه و تغییر ناپذیرند. آنها قالب ها یا صورت های موجوداتند.مثلا تمام انسان ها به وجود می آیند و می میرند، اما یک چیزی هست که همه انسان ها به طور مشترک دارند، چیزی که سبب می شود آنها را انسان بدانیم.آن چیز، الگو، قالب و یا همان صورت انسان است. این صورتها، جاودانه و تغییر ناپذیرند و در واقع الگوهایی غیر مادی هستند که تمام چیزها از روی آنها ساخته شده است. تمام انسان ها صورت انسان و تمام فیل ها صورت، یعنی قالب و ساختار فیل را دارند.افلاطون به این نتیجه رسید که در ورای جهان مادی، باید حقیقتی نهان باشد. وی این حقیقت را عالم مثال (عالم این صورت ها) خواند.در این عالم، صورت های جاودان و تغییر ناپذیر موجودات طبیعت وجود دارند. حقائق و واقعیات عالم که جاودان و دگرگونی ناپذیرند، تنها این صورتها هستند و آنچه ما با حواس خود درک می کنیم (یعنی پدیده های طبیعی و محسوسات)، چیزی جز سایه های این حقائق نیست.وجود حقیقی متعلق به مثال ها است و عالم طبیعت فقط نمود آنها است. تمام امور عالم چه مادی مانند حیوانات و جمادات و نباتات و چه غیر مادی مانند شجاعت، عدالت و تمام فضایل اخلاقی، صور و حقایقی دارند که نمونه کامل این امور بوده و در عالم مثال قرار دارند. 
در نظر افلاطون، ما قادر نیستیم از چیزی که پیوسته در حال تغییر است، شناخت حقیقی پیدا کنیم. جهان طبیعت پیوسته در حال تغییر است و شناخت حقیقی نمی تواند به آن تعلق بگیرد. در مورد عالم ظاهر، یعنی عالم محسوسات، فقط می توان با حدس و گمان حرف زد.بلکه شناخت حقیقی فقط به صورت ها یا مثال های عالم تعلق می گیرد؛ زیرا شناخت حقیقی شناختی است که عقل به دست دهد و عقل نیز فقط با امور جاودان و تغییر ناپذیر عالم، یعنی با مثال ها سروکار دارد.بدین ترتیب در نظر افلاطون، حقیقت به دو بخش تقسیم می گردد:الف) جهان محسوسات که شناخت ما از آن از راه کابرد حواس و بنابراین ناقص است. در این جهان همه چیز در حال تغییر است و هیچ چیز ثابت و دائمی نیست. در حقیقت در این جهان، هیچ چیز هستی و بود ندارد؛ بلکه این جهان، جهان نمودها و شدن ها است. چیزها می آیند و می روند و هیچ چیزی پایدار نیست و واقعیت ندارد.ب) بخش دیگر، عالم مثال است که فقط با عقل می توان از آن شناخت کامل و حقیقی به دست آورد و این عالم را نمی توان با حواس ادراک نمود. 
به گفته افلاطون، انسان نیز موجودی دوگانه است. ما بدنی داریم که به جهان محسوسات پیوند خورده و متغیر است، ولی ما روح فنا ناپذیری نیز داریم که چون مادی نیست، می تواند به عالم مثال وارد شود.افلاطون معتقد بود روح پیش از آنکه در جسم حلول کند، در عالم مثال وجود داشته و "مثل" یعنی حقایق را درک کرده است. اما همین که به این دنیا آمد و در بدن انسان حلول کرد، همه مثالها را از یاد می برد.با این حال، خاطره ای مبهم از آن ها را داراست، طوری که وقتی در جهان طبیعت با موجودات مختلف و شکل ها و صورتهای آنها روبرو می شود، به یاد عالم مثال و صورتهای آن می افتد و همین امر در روح، حسرت بازگشت به جهان اصلی را بر می انگیزد. علم یعنی یادآوری حقایق اصلی عالمبدین معنا علم و شناخت حقیقی انسان، چیزی جز یاد آوری نیست؛ یادآوری صورتهای جاودانه و حقائق اصلی عالم.افلاطون در عین حال می گوید که انسانها نمی خواهند روح خود را آزاد کنند تا به عالم مثال باز گردد. اکثر مردم به محسوسات یعنی سایه های حقایق چسبیده اند و به دنبال خود حقایق نیستند.وی این وضعیت را در مثال و داستان مشهور خویش، معروف به تمثیل غار نشان داده است. 
افلاطون در کتاب "جمهوری" خود در مورد شناخت حقیقی انسان داستانی را تعریف می کند: «ما در عالم هستی در انتهای غاری هستیم و روی صندلی‌هایی نشستیم كه ته غار را می ‌بینیم. از ابتدای غار نوری می ‌آید و افرادی در حال عبورند. سایه و شبح حركت آنها روی دیوار می ‌افتد. آنچه كه ما از عالم معنا و عالم وجود می ‌بینیم همین سایه ‌هاست. شخصی بلند می ‌شود و بیرون می ‌رود. یعنی خود را آزاد می‌ كند. در بیرون حقیقت را می‌بیند. واقعیت را درك می‌ كند. برمی ‌گردد بقیه را آزاد می ‌كند و با خود بیرون می‌ برد.»این روندی كه در غار افلاطون یا مثل افلاطونی رقم خورده همانی است كه ملاصدرا آن را به یك فلسفه تبدیل كرده است. فلسفه حكمت متعالیه "اسفار اربعه" یا سفرهای چهارگانه؛ سفر اول؛ سفر از خلق به حق، یعنی از ته زندان به بیرون است. سفر دوم؛ سفر در حق، یعنی در نور، روشنایی و عالم آزاد است. سفر سوم؛ سفر از حق به خلق، یعنی دوباره به انتهای غار برمی‌ گردد و سفر چهارم؛ سفر با خلق به حق، یعنی اینها را آزاد می ‌كند و با خود بیرون می ‌برد. 
کتابجمهوری (مهم ترین ومشهور ترین اثر افلاطون که جزء ده کتاب برتر تاریخ محسوب می شود.) رساله هاتیمائوستئتتوسمهمانیفیدونپارمنیدس 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۸:۱۴

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۸:۱۵

اسناد و مراجع