ابو بحر صخر بن قیس بن معاویه بن حصین، معروف به "اَحْنَف بْن قِیس" از افراد معروف صدر اسلام است که در فتح ایران و حوادث مهم دوران خلافت امام علی(ع) و آغاز دولت اموی نقش مهمی داشت.وی گذشته از هوشِ بی ‏نظیرش، سخنگویی فصیح و ناطقی جسور بود و از نظر حلم و بردباری و بزرگی ضرب‏المثل عرب است.در باره شخصیت او گفته اند در مواقع خطر بیش از آنکه به دنبال عقیده ‌اش باشد، به فکر سود و زیانش بوده است. به همین جهت، از "جنگ جمل" کناره گرفت، در "جنگ صفین" شرکت کرد، به "امام حسین(ع)" یاری نرساند و به "عبیدالله بن زیاد" اظهار وفاداری کرد و سرانجام در نبرد با "مختار"، از طرفداران "عبدالله بن زبیر" شد. سن او را بنا بر اقوال مختلف حدود 70 سالگی می دانند. 
احنف از "بنی تمیم" و از تیره بنی مُرّه بن عبید بود و پدرش را در جاهلیت "بنی مازن" کشته بودند. نام احنف را به اختلاف "صخر" و هم "ضحاک" گفته اند اما این نام اخیر درست نمی‌ نماید.از روایت "بلاذری" نیز برمی آید که منشأ اطلاق این نام بر "احنف" فقط روایات "کلبی" بوده است. افزون بر آن احنف در صدر پیمان صلحی که با "مرزبان مرورود" بست، خود را "صخر" خوانده است. در وجه تسمیه وی به احنف، همه منابع اتفاق نظر دارند که چون زاده شد، در پایش علتی بود و بدان سبب او را "احنف" خواندند. 
ام احنف نخستین بار در شرح وقایع عصر پیامبر (ص) آمده است. هنگامی که پیامبر اکرم (ص) گروهی را برای تبلیغ اسلام به میان بنی تمیم یا "بنی سعد" شاخه ای از تمیم فرستاد، "احنف" اسلام آورد و قبیله خود را نیز بدان توصیه کرد و گفته‌اند که پیامبر (ص) او را بدین سبب دعای خیر فرمود. 
در "فتنه سجاح"، پیامبر دروغین، در زمره "بنی تمیم" بدو پیوست، اما به زودی او را به نادانی منسوب کرد و راه خویش گرفت. 
مورخان نقل می‏کنند؛ احنف که رئیس قوم خود و مردی دانا و بصیر و ساکن بصره بود، در زمان خلافت عمر بن خطاب در میان جمعیتی از مردم بصره، به مدینه آمد و خطبه ‏ای بسیار جالب و گیرا خواند و چون "عمر" او را مردی بسیار زیرک و دانا و با دیانت یافت، دستور داد تا او را در مدینه نگه دارند و مانع مراجعت وی به بصره شوند.عمر یک سال به او اجازه بازگشت نداد و در توجیه کار خود گفت: «تو را این مدت در مدینه نگاه داشتم و حرکاتت را زیر نظر گرفتم و ایمانت را آزمودم؛ تو مؤمن و مسلمانی، پس سپاسگزار باش و اینک به تو اجازه بازگشت می ‏دهم.»در پی بازگشت "احنف بن قیس" به بصره، عمر نامه‏ ای به ابو موسی اشعری، والی وقت بصره نوشت و در آن متذکر شد که: «احنف از بزرگان بصره است، او را به خود نزدیک و در امور کشور با وی مشورت کن.» 
درباره سال‌ها و نیز شهرهای ایران که به دست او فتح شد، روایات مختلف است. از روایت "بلاذری" برمی آید که "عُمر" در اواخر حیات خود "احنف" را به "خراسان" فرستاد. در حالی که به نوشته "طبری"، در 17 یا 20 قمری احنف و ابو موسی اشعری، "هرمزان" را از "فارس" به "مدینه" آوردند، پس می ‌بایست لااقل در همان سنوات به ایران رفته باشد مگر آنکه رفتن او به خراسان پس از بازگشت از سفر جنگی اولش به فارس بوده باشد. فتح کاشان"بلاذری" آورده است که احنف در 23 قمری از سوی "عبدالله بن بُدَیل" به "یهودیه اصفهان" تاخت و آنجا را به صلح گشود و به روایتی همراه "ابن بدیل" در مقدمه سپاه "ابوموسی اشعری" آنجا را تصرف کرد. به نظر می ‌رسد که فتح کاشان به دست احنف نیز در همین ایام رخ داده باشد. احنف در پی شاه ساسانیدر این وقت "یزدگرد ساسانی" که در صدد گردآوری لشکر بود، به خراسان رفت و احنف نیز از طریق "طبسین" وارد آن دیار شد و پس از "فتح هرات" به "مرو شاهجان" رفت و کسانی را به "فتح نیشابور" و "سرخس" فرستاد.یزدگرد "مرو شاهجان" را رها کرد و احنف سر در پی او نهاد و "مرو رود" را نیز گرفت و به تعقیب "یزدگرد" به "بلخ" راند. اما لشکر کوفه پیش از او یزدگرد را گریزانده، و بلخ را تصرف کرده بودند. فتح بلخاحنف به "مرو رود" بازگشت و کسانی را به "فتح طخارستان" فرستاد و خود فتح نامه به عمر نوشت. خلیفه دستور داد که به همان اندازه بسنده کند و از "جیحون" نگذرد. احنف یک بار دیگر هم یزدگرد را که به خراسان بازگشته، و بلخ را گرفته، و به مرو رود تاخته بود، هزیمت کرد و بلخ را گرفت. فتح مرو رود با صلحاز آن پس تا چند سال بعد، از احنف خبری در دست نیست. چنین می‌نماید که او مشغول فتح یا تجدید فتح شهرهای ایران بوده که هر چند گاه بر ضد حاکم عرب می‌شوریدند. چنانکه در 30 قمری به روایت "خلیفه بن خیاط"  در مقدمه لشکر "عبدالله بن عامر بن کریز" هرات را باز تصرف کرد  و زان پس "قهستان" را نیز گرفت. و به سوی "طخارستان" راند.در راه، یکی از دژهای مرورود را که به قصر احنف مشهور شد "رستاق" آن نیز "رستاق احنف" نام گرفت، تصرف کرد و لشکر متحد طخارستان و جوزجان و طالقان و فاریاب را درهم شکست و سپس مرورود را از باذان مرزبان به صلح گرفت. تصرف دوباره مرو رودپس از آن بلخ را که شوریده بود، به اطاعت آورد و روی به خوارزم نهاد و چون زمستان در رسید، بازگشت. به روایت "طبری" او یک بار دیگر در 33 قمری به خراسان تاخت و "مرو شاهجان" و "مرورود" را دوباره تصرف کرد. 
احنف پس از قتل عثمان با امام علی(ع) بیعت کرد، اما چون داستان خون خواهی عثمان و "جنگ جمل" پیش آمد، احنف کناره گرفت و با هیچ طرف همراه نشد و به همین سبب "تمیمیان" نیز بی‌ طرفی اختیار کردند و بر ضد علی(ع) وارد جنگ نشدند. از یک روایت برمی آید که احنف خود مایل به یاری امام علی(ع) بود، ولی "بنی تمیم" مخالفت می‌کرد. در حالی که گفته‌اند پس از جنگ جمل، علی(ع) او را به سبب کناره جویی‌اش سرزنش کرد، ولی احنف آن کار را درست شمرد. در جنگ جملمورخان می نویسند زمانی که "عایشه" آهنگ بصره نمود دعوت نامه ای برای قبیله "احنف" (بنی سعد) فرستاد و آن ها را به همکاری و شرکت در "جنگ جمل" دعوت کرد؛ اما قبیله بنی سعد از یاری عایشه خودداری کرده و به منطقه الحلجا که در دو فرسخی بصره بود، کوچ کردند و در این جنگ شرکت نکردند. او در مدت زمان جنگ توانست چند هزار مرد جنگی اش را در بی طرفی نگه دارد ولی بعد از جنگ و شکست اصحاب جمل، اولین کسی بود که فرمانبرداری خود و قبیله اش را به "امام علی علیه السلم" عرضه کرد. در جنگ صفیناحنف پس از عدم حضور در جنگ جمل برای جبران آن، زمانی که حضرت به همراه تعدادی از بزرگان بصره از این شهر به کوفه آمد احنف که یکی از همراهان ایشان بود، خطاب به امام(ع) گفت: «ای امیرالمؤمنین اگر بنی سعد در جنگ جمل شما را یاری نکردند با دشمن شما نیز همراه نبودند... ای امیرالمؤمنین بستگان ما در "بصره" زندگی می کنند اگر ما را به سوی آن ها بفرستی عده  زیادی از ایشان همگام با ما به یاری شما خواهند آمد و کوتاهی گذشته را جبران خواهند کرد.»حضرت در پاسخ به این سخن به او فرمود: «نامه ای برای قوم خود بنویس و آن ها را به قیام علیه معاویه دعوت کن» احنف نیز به  دستور حضرت نامه ای نگاشته و آن را توسط فردی بنام "حارث" به اهالی بصره رساند. گفته می شود وقتی نامه احنف به بستگانش رسید، اهالی بصره به قصد یاری علی(ع) به کوفه آمدند و در جنگ صفین شرکت کردند.احنف در جنگ صفین از جانب علی(ع) فرماندهی "بنی تمیم" را بر عهده گرفت و در ماجرای حکمیت او از مخالفین ابوموسی اشعری بود و او را شایسته این کار ندانست، گفته اند دلیل مخالفت او با ابوموسی به این خاطر بوده است که او خودش را شایسته این کار می دانسته اما با مخالفت حضرت علی(ع) ابوموسی برای حکمیت انتخاب شد. در جنگ نهرواندر جنگ نهروان، به دستور علی علیه السلام، همراه مالک اشتر نزد خوارج رفت و چون آنان مخالفت با علی علیه السلام و جنگ را شروع کردند، احنف، با لشگر بصره، به یاری علی علیه السلام شتافت. پس از جنگ نهروان اطلاعات دقیقی از دیگر اقدامات او تا زمان شهادت امام علی (ع) وجود ندارد. 
از بعضی روایات به صراحت  عنوان کرده اند که او پس از شهادت حضرت علی(ع) به معاویه پیوست و از جمله کسانی بود که در سال 50 قمری، معاویه او را خریده است و به تعبیر خود معاویه «دینشان را به مال خرید». از آنچه "ابوالفرج" نیز آورده، معلوم می ‌شود که احنف در زمان حضرت علی(ع) هم به معاویه نزدیک بوده است.تندزبانی احنف نسبت به معاویه و بردباری معاویه در برابر او را بیشتر نویسندگان آورده ‌اند. همچنین در 59 قمری نیز معاویه به سبب سخنان احنف، امیر عراق یعنی "عبیدالله بن زیاد" را عزل کرد و چون باز امارت را به "زیبریان" داد، سفارش کرد که احنف را در نگاه دارند و ابن زیاد نیز احنف را کاتب خاص خویش گرداند و بعدها نیز احنف نسبت به عبیدالله وفاداری‌ها نشان داد. 
براساس نقل تاریخ، امام حسین (ع)، نامه ای خطاب به سران بصره نوشت و ایشان را به اطاعت و یاری خود دعوت نمود، بزرگانی چون "مالک بن مسمع البکری"، "مقتدر الجارود" و "احنف بن قیس" و... مخاطب نامه بودند. زمانی که نامه امام حسین(ع) به دست بزرگان بصره رسید، همه این افراد به جز "منذر"، نامه را مخفی کردند؛ اما "منذر" نامه را به همراه قاصد آن به نزد حاکم بصره؛ یعنی "عبیدالله بن زیاد" فرستاد و عبیدالله نیز قاصد را گردن زد.بنابر نقل تاریخ در نهایت احنف این دعوت امام را پاسخ مثبت نداد و در واقعه کربلا شرکت نکرد و در نامه ای امام را به خویشتن داری دعوت کرده بود؛ گرچه شاید بتوان گفت یکی از دلایل مهم، عدم حضور اکثر بصریان در کربلا، سخت گیری بسیار شدید حکومتیان از تردد مردم بصره به سمت کوفه و کربلا باشد. 
پس از مرگ یزید عبدالله بن زبیر خود را خلیفه خواند، "عبیدالله بن زیاد" به تشویق احنف کوشید تا از مردم برای خود بیعت بگیرد، اما زمانی که طرفداران "ابن زبیر" ظاهر شدند، عبیدالله به "ازدیان" پناه برد و به خانه "مسعود بن عمرو عَتَکی" رفت. احنف که می‌خواست "بنی تمیم" را به طرفداری از ابن زیاد وا دارد، با اتحاد "تمیمیان" و "ازدیان" مخالفت کرد و ازدیان نیز بر ضد "بنی تمیم" با "بنی ربیعه" متحد شدند و از این رو ابن زیاد به آنها پناه برد. و نبردی سخت میان "ازدیان" و "بنی تمیم" در "بصره" آغاز شد. 
در روزگار حکومت زبیریان بر حجاز خوارج توانستند به شهر بصره حمله کرده و آنجا را در محاصره خویش درآورند در همین زمان حاکم زبیریان، "مهلب بن ابی صفره" را که مردی بسیار شجاع و آشنا به جنگ بود حاکم "خراسان" کرد. "مهلب" برای رفتن به خراسان باید از بصره عبور می کرد.وی زمانی وارد بصره شد که خوارج مردم آنجا را محاصره کرده و بر همه اطراف و اکناف آن دست یافته بودند. بزرگان شهر فرصت را غنیمت شمرده و برای بیرون راندن خوارج، دست به دامن "مهلب" شدند، "احنف بن قیس"، "منذر بن جارود" و "مالک بن مسمع" با عشایری که همراه آنها بود نزد مهلب رفته و از او درخواستند تا در بصره بماند تا شر خوارج را دفع کند. لذا گفتند: «ای ابوسعید تو مهتر مردم و شمشیر عراقی و می بینی مردم شهرت از خوارج از دین برون رفته، چه می کشند، اکنون ماندنت برای نگهداری شهرت و دفاع کردن از ناموست سزاوارتر است تا رفتن به خراسان.»مهلب نیز با این شرط که هرچه از خوارج با زور یا غیر آن بگیرد که برای خود وی باشد ماندن را پذیرفت، سپس اهالی بصره و بزرگان آن با کمک مهلب توانستند خوارج را از شهر و دیار خود بیرون کنند. 
معاویه بعد از انتخاب و معرفی یزید به عنوان جانشین خود برای امر خلافت، باید به گونه ای این مسئله را عنوان می کرد که مردم نواحی مختلف سرزمین اسلامی آن را می پذیرفتند.معاویه نسبت به مردم "شام" آسوده خاطر بود، چرا که آن ها از ابتدا حکومت معاویه، با وی همراهی کرده بودند؛ اما مشکل در "عراق" و "حجاز" هنوز باقی بود. لذا معاویه در عراق از راه جلب  توجه سران عراق وارد شد.وی در یکی از دیدارهایش در سال 59 هجری با برخی از سران و قبایل که در آن، تعدادی از چهره ها سیاسی عراق و در رأس آن ها "احنف بن قیس" حضور داشتند، طی تمهیداتی قصد بیعت گرفتن از آنان را داشت. به همین منظور، زمانی که در مسجد قصد ایراد خطابه ای را داشت با قرار قبلی، "ضحاک بن قیس" و "عبدالرحمان بن عثمان" و دو تن دیگر که از هواداران او بودند با ترتیب خاصی در مسجد سخنانی بیان کردند و طی بیاناتی، گفتار معاویه مبنی بر ولایت عهدی یزید را تصدیق نمودند."احنف بن قیس" در پاسخ به این ترفند گفت: «مردم دوران بدی را پشت سر گذاشتند و دوران بهتری در پیش دارند. یزید محبوب و نزدیک توست اگر ولیعهدی به او دهی به واسطه سال خوردگی یا مرض سخت نیست. تو روزگاران دیده ای و کارها آزموده ای، بنگر ولیعهدی به که می دهی و پس از خود کار را به که وا می گذاری، و از کسانی که می گویند و دقت نمی کنند و نظر می دهند و صلاح ترا در نظر ندارند فرمان مبر.»پس‌ از سرکوب‌ "ازارقه‌"، قیام‌ "مختار" به‌ خونخواهى‌ امام‌ حسین‌(ع‌) رخ‌ داد، "مثنّى‌ بن‌ مخرّبه عبدی"‌ در 66 قمری‌ در بصره‌ مردم‌ را به‌ بیعت‌ با "مختار" خواند و بر سر حمایت‌ از او نزدیک‌ بود میان‌ "ازدیان"‌ و "بنى ‌تمیم‌" و متحدانشان‌ کار به‌ جنگ‌ کشد که‌ "احنف‌" به‌ وساطت‌ پرداخت‌ و سرانجام‌ "مثنّى"‌ بصره‌ را ترک‌ کرد."مختار"‌ به‌ "احنف"‌ نامه‌ نوشت‌ و او و قومش‌ را دوزخى‌ خواند. گویا احنف‌ نیز مختار را دروغ‌ زن‌ خوانده‌ بود. 
پس از آنکه میان‌ "مصعب‌ بن‌ زبیر" و "مختار" جنگ‌ آغاز شد "احنف"‌ با "بنى ‌تمیم‌" به‌ مدد "مصعب"‌ رفت‌ پس‌ از این‌ واقعه‌ احنف‌ همراه‌ مصعب‌ به‌ کوفه‌ رفت‌ و تا زمان مرگش که اندکی بعد از سال 67 قمری بود در همان جا ماند. "ابن‌ خلکان‌" آورده‌ است‌ که‌ او به‌ هنگام‌ مرگ‌ 70 سال‌ داشته است. 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۲۲:۰۰

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۲۲:۰۲

اسناد و مراجع