سال ولادت او متفاوت ذکر شده است. برخى آن را ده سال پیش از "عام‌الفیل" یعنى حدود 560 میلادى دانسته ‌اند. پدرش "حرب ندیمِ عبدالمطلب" و از بزرگان مکه بود؛ از این رو پس از مرگ او زنان قریش گویا مدت‌ها در سوگوارى‌ها با نوحه "واحربا" از او یاد مى‌کردند. ابوسفیان خود از اشراف حاکمان و از "جراران مکه" (کسانى‌ که بر بیش از هزار تن فرماندهى دارند) و ندیم "عباس‌ بن عبدالمطلب" بودو پس از پدر رهبرى قریش را در جنگ ‌ها و کاروان‌ هاى تجارى برعهده گرفت.او را از زنادقه قریش نام برده‌اند و تاریخ از بى ‌بندوبارى او سخن‌ ها دارد. ماجراى هم ‌خوابگى او با سمیه (زن بدکاره معروف) و تولد زیاد بن ‌ابیه، بحث‌هاى بسیارى را در تاریخ برانگیخته است. به هر حال جزئیات زندگى او پیش از اسلام روشن نیست و پس از آن نیز به جهات سیاسى و اقتدار امویان، آنچه در مسلمانى و تنزیه او نقل شده محل نقد است.با مبعوث شدن پیامبر(ص) با توجه به اینکه موقعیت اجتماعی و مالی اش رو به خطر بود به مخالفت با آن حضرت برآمد و او از جمله کسانى است که مى‌کوشید پیامبر(ص) را از حرکت باز دارند.نخستین مواجهه نظامى مشرکان با مسلمانان، هشت ماه پس از هجرت در "بطن ‌رابُغ" (ده میلى جحفه) به رهبرى "ابوسفیان" بود که بدون درگیرى پراکنده شدند.او سرانجام به هنگام فتح مکه با وساطت عباس بن عبدالمطلب، نزد پیامبر رفت و اسلام آورد. پیامبر نیز خانه او را در مکه پناهگاه اعلام فرمود.پس از رحلت پیامبر، وی نخست سعی کرد که خود را به حضرت علی(ع) نزدیک کند و برای رسیدن به خلافت، به امام پیشنهاد کمک داد ولی چون در اندیشه فتنه انگیزی بود، امام پیشنهاد او را رد کرد و او را طرد فرمود. 
مادرش "صفیه" دختر "حَز‍ن بن بُجَیر بن هُزَم" بود و پدرش، "حرب"، در روزگار خود پیشوای "بنی امیه" و فرمانده آنان در "جنگ‌های فجار" بود.از ابوسفیان، فرزندان متعددی برجای ماندند. بنام ‌ترین آنان "معاویه" است که نقش سیاسی مهمی در سده اول قمری ایفا کرد و سلسله خلافت اموی را بنیاد نهاد. فرزند دیگر او "یزید" بود که "ابوبکر" او را فرمانده سپاه کرد و سپس عمر او را به امارت گمارد.دیگر فرزند او "عتبه" بود که با "عایشه" در جمل شرکت کرد و معاویه او را به امارت مصر فرستاد. یکی از دختران او به نام "ام حبیبه" است که به "حبشه" هجرت کرد و سپس به "مدینه" بازگشت و پیامبر(ص) با او ازدواج کرد. 
پس از برانگیخته شدن پیامبر(ص)، ابوسفیان با دیگر سران مکه از سَر حسادت و رقابت دیرینه قومى قبیله ‌اى، به ‌دشمنى با حضرت برخاست؛ چون با حضور پیامبر دیگر جایگاهى براى او نمى ‌ماند و در قدرت اجتماعى او ضعف و سقوط راه مى‌یافت.ابوسفیان خود نیز به این مسأله اذعان کرده در پاسخ پرسش پیامبر(ص) که چرا با این ‌که مى ‌دانى من رسول خدایم با من مى ‌جنگى، گفت: «مى‌ دانم تو راست مى ‌گویى؛ اما تو جایگاه مرا در قریش مى‌ دانى و چیزى آورده‌ اى که با آن، دیگر بزرگى و شرفى براى من نمى ‌ماند؛ پس با تو از سر حمیت و کراهت مى‌جنگیم.»او از جمله کسانى است که مى ‌کوشیدند پیامبر(ص) را از حرکت باز دارند و چون با اصرار پیامبر و پایدارى او بر اهدافش مواجه شدند، از او خواستند تا پیامبرى خویش را اثبات کند و ‌بخشى از مشکلات زیستى مردم مکه را به اعجاز برطرف سازد.آنگاه در جمع شاکیان بر ضد پیامبر نزد "ابوطالب" رفته، گفتند: «برادرزاده ‌ات به خدایان ما بد مى‌ گوید. دین ما را زشت، بزرگان ما را نادان و پدران ما را گمراه مى ‌شمارد. یا او را از این کار بازدار یا از ما دورش کن.»هنگامی که ابوسفیان از تصمیم پیامبر براى هجرت به مدینه آگاه شد با شرکت در "دارالندوه" و ‌براى ‌پیشگیرى از گسترش اسلام، پیشنهادِ مطرح شده ترور را پذیرفت.پس از هجرت پیامبر(ص) با "اُبىّ ‌بن ‌خلف جمحى" به ‌مردم مدینه نامه نوشته از پناه دادن حضرت ابراز ناخرسندى کرد و براى فرو نشاندن خشم خویش، دارایى ‌هاى مهاجران مسلمان را مصادره نمود و خانه "جحش ‌بن ‌ریاب اسدى" از پسرعمه‌هاى پیامبر، را به فروش گذاشت. این عمل نکوهش و هجو "ابواحمد بن ‌جحش" را  با این ‌که دخترش "رفاعه" در کابین ابواحمد بود در پى داشت.به رغم همه این دشمنى‌ها او از جمله کسانى است که پنهان و شبانگاه، پشت خانه رسول خدا(ص) مى‌نشستند و بى ‌خبر از هم، آیات الهى را مى ‌شنیدند و هنگامى‌ که "اخنس" نظر او را درباره آیات قرآن پرسید، گفت: «اى "ابوثعلبه"! به خدا چیزهایى شنیدم‌ که مى ‌فهمم و منظور از آن را نیز مى‌دانم. چیزهاى دیگرى نیز شنیدم که نه مى ‌فهمم و نه مقصود آن را مى‌ دانم». 
او از زمان مبعوث شدن پیامبر با او مخالفت کرد و اقدامات مختلفی را انجام داد تا پیامبر از دعوت مسلمانان به اسلام کنار برود که در زیر به مهمترین اقدامات او اشاره شده است. 
ابوسفیان هشت ماه پس از هجرت در بطن ‌رابُغ (ده میلى جحفه) نخستین مواجهه نظامى مشرکان با مسلمانان را رهبری کرد که بدون درگیری پایان یافت. 
ابوسفیان دوسال پس از هجرت در بازگشت از شام که ریاست کاروان تجارى قریش را بر عهده داشت در نزدیکى مدینه از بیم رویارویى با مسلمانان از بیراهه و جاده ساحلى کاروان را به سلامت به مقصد رساند اما در واقع با تقاضایش از اهل مکه براى حمایت از کاروانش باعث پیدایش "جنگ بدر" شد.مشرکان در مسیر راه اُحد در منطقه "ابوا" بر آن شدند تا قبر "آمنه" مادر پیامبر را نبش و خاکه استخوان‌هاى او را با خود ببرند تا ضمانتى براى مصونیت زنانشان در جنگ باشد اما در رایزنى ابوسفیان با اهل نظر از بیم آن ‌که "بنى ‌بکر" و "بنى‌ خزاعه" به عمل مشابهى بر ضد آنان دست زنند از انجام آن منصرف شدند.ابوسفیان در این جنگ یک فرزند خود به نام "حنظله" را از دست داد و فرزند دیگرش "عمرو" اسیر شد و وقتى مسلمانان براى ‌آزادى او از ابوسفیان فدیه خواستند، گفت: «مال و خون با هم جمع نمى ‌شود.»ابوسفیان پس از شکست مشرکان در بدر به روش‌هاى گوناگون به تحریک قریش پرداخت. گریستن بر مردگان را براى همه و استعمال بوى خوش و همخوابگى با زنان را براى خویش تا انتقام حرام کرد. 
شکست در بدر، چنان بر قریشیان گران آمد که تصمیم گرفتند، دوباره به پیکار با پیامبر(ص) و مسلمانان مدینه روند. پس ابوسفیان با 200 سوار از قریش آهنگ مدینه کرد و پس از مذاکره با "سلّام بن مِشْکم" رئیس "بنی نضیر"، کسانی را به مدینه فرستاد و آنان در جایی به نام "‌عُریض‌" نخلستان هایی را به آتش کشیدند و گریختند. پیامبر(ص) به تعقیب ابوسفیان پرداخت، اما به او دست نیافت و بازگشت. 
در سال 3 قمری، ابوسفیان در رأس سپاهی بزرگ به قصد انتقام از مسلمانان، به سوی مدینه حرکت کرد. در احد، نزدیکی مدینه، جنگ سختی روی داد که مسلمانان شکست خوردند و نخبگانی از آنان چون "حمزه"، عموی پیامبر(ص) به شهادت رسیدند.  
ابوسفیان در بازگشت از اُحد بر فراز کوه ضمن ستایش بتان، پیامبر(ص) را براى سال دیگر به نبردی دوباره، در"بدر" وعده داد که پیامبر در آن موعد به کارزار آمد. ابوسفیان و یارانش از مکه بیرون آمدند و تا "مجنّه" (مرالظهران) پیش رفتند اما به بهانه سخت ‌سالى برگشتند. این جریان به "غزوه بدرالصغرى" مشهور شده است.در سال چهارم پس از واقعه "بنى ‌نضیر" ابوسفیان فردى را براى ترور پیامبر(ص) به مدینه فرستاد که بعد از دستگیرى او و افشاى توطئه، "عمرو بن امیّه ضمرى" و "سلمه ‌بن ‌اسلم" را براى کشتن ابوسفیان به مکه روانه کرد که به انجام آن توفیق نیافتند.رسول خدا(ص) در پاسخ به هجو ابوسفیان نیز به "حسان ‌بن ‌ثابت" فرمان داد تا او را هجو کند. 
سال دیگر، ابوسفیان با یاری یهودیان مدینه، پیکار خندق را بر ضد پیامبر(ص) ترتیب داد، اما با تدبیر و هوشمندی پیامبر(ص)، سپاه ابوسفیان و متحدان او، ناکام بازگشتند و مدینه رهایی یافت.با آنکه در جریان "صلح حدیبیه"، ابوسفیان مداخله آشکاری نداشت، پیش از "فتح مکه"، از سوی مشرکان به مدینه آمد تا درباره تمدید مدّت صلح با پیامبر(ص) مذاکره کند، اما کسی به او اعتنا نکرد و بی‌نتیجه به مکه بازگشت. 
در سال 8 قمری، سرانجام پس از دشمنی و پیکارهای متعدد، ابوسفیان به هنگام فتح مکه به یاری و وساطت "عباس بن عبدالمطلب"، نزد پیامبر اکرم(ص) آمد و اسلام آورد و پیامبر(ص) خانه او را پناهگاه امن اعلام کرد.پس از آن ابوسفیان و خانواده‌ اش در شمار مسلمانان درآمدند و پیامبر(ص) او را به "امارت نجران" فرستاد و در همان سال در "غزوه حنین"، ابوسفیان فرماندهی گروهی جنگ جو را بر عهده داشت و در پایان جنگ، پیامبر(ص) به ابوسفیان و فرزندانش غنایم بیشتری بخشید.البته از کرده‌ها و گفته‌هاى او پس از اسلام آوردنش به خوبى مى‌توان ظاهرى بودن اسلامش را دریافت؛ چنان‌ که وقتى تجمع مردم را بر گرد پیامبر دید به ‌حسادت گفت: «اى کاش این جمع از او برگردند!» پیامبر بر سینه ‌اش کوفت و فرمود: «خداوند خوارت‌ کند!» او استغفار کرد و گفت: «به خدا سوگند! آن را فقط به جهت آن ‌چه در خاطرم گذشت، بر ‌زبان راندم و... اکنون‌ یقین کردم که تو رسول ‌خدایى.»گفته ‌اند؛ در "غزوه طائف" بود که ابوسفیان یک چشمش را از دست داد. پس از آن، پیامبر(ص) ابوسفیان را برای گردآوری صدقات به "طائف" فرستاد. 
از پاره‌ای روایات چنین برمی ‌آید که هنگام رحلت پیامبر(ص)، ابوسفیان "والی نجران" بود و آنگاه به مکه آمد و چندی در آنجا ماند، سپس به مدینه رفت و در آن شهر ساکن شد. 
پس از رسیدن ابوبکر به خلافت، ابوسفیان از اینکه مردی، از کم ارج‌ ترین قبائل به خلافت برگزیده شده، ناراضی و آشفته به نظر می ‌رسید و احتمالاً در اندیشه فتنه انگیزی بود."عمر" که فتنه‌ گرى او را مى‌دانست به "ابوبکر" پیشنهاد کرد تا او را تطمیع کند و بدین ‌گونه بر جاى نشست و بیعت کرد. در حجى که با ابوبکر همراه بود موجب خشم او شد. "ابوقحافه" (پدر ابوبکر) که حاضر بود، گفت: «پسرم! صدایت را نزد "ابن ‌حرب" پایین بیاور.» 
در زمان خلافت عمر، مورد احترام خلیفه بود و بر فرشى که اختصاصى او و عباس بود مى ‌نشست؛ در سال 13 هجرى قمری در نبرد "یرموک" همراه فرزندش یزید شرکت ‌کرد و چشم دیگر خود را در آن از دست داد و نابینا شد.اما از برخی روایات چنین برمی آید که ابوسفیان، فرزندش "معاویه" را از مخالفت با "عمر" بر حذر داشت و به او سفارش کرد که باید از وی پیروی کند؛ ابوسفیان در روزگار عمر، ظاهرا مرتکب خلاف‌هایی شده و بدین سبب مورد نکوهش وی واقع شده است. 
در دوره خلافت عثمان که در یک دگرگونى چندین ساله امویان بر رقیب خود برترى یافتند، منزلتى مضاعف یافت.پس از رسیدن عثمان به خلافت، ابوسفیان نزد وی و در جمع امویان گفت: «اکنون که گوی خلافت به دست شما افتاده، آن را در میان خود بگردانید و نگذارید که از دستتان بیرون افتد.» 
وفات ‌ابوسفیان را نیز به اختلاف، سال‌هاى 30، 31، 33 یا 34 نقل کرده‌اند؛ بنابراین، هنگام مرگ 88 یا 93 سال داشت. از او فرزندانى‌ چون معاویه‌ سر سلسله امویان و "امّ‌ حبیبه" همسر پیامبر(ص) ماند.از "مدائنى" نقل شده که پیامبر سائلى را عطایى داد و او ثنا گفت و شکر کرد. رسول خدا(ص) فرمود: «اگر به ابوسفیان بخشش شود ثنا نمى ‌گوید و شکر نمى ‌گزارد.» 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۲۱:۲۸

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۲۱:۳۱

اسناد و مراجع