آیت الله محمد تقى مصباح یزدى، 11 بهمن ماه سال 1313، برابر با 25 شوال 1353 هجرى قمرى، در  خانواده اى مذهبى در شهر یزد به دنیا آمد. نام خانوادگی ایشان در ابتدا "گیوه چی" بوده که بعدها به "مصباح" تغییر پیدا کرده است. (با استناد به کتاب "زندگی نامه مصباح یزدی" نوشته "محمد تقی اسلامی" ص 283) علاقه محمد تقی به تحصیل علوم دینی موجب مهاجرت خانواده به نجف و اقامت در عراق شد اما مشکلات اقتصادی آنها را مجبور کرد تا پس از یکسال به ایران بازگردند. آیت الله مصباح یزدی نزد اساتید بزرگی همچون: علامه طباطبایی، امام خمینی(ره) و آیت الله بهجت به کسب علوم دینی پرداخت. استعداد و نیز وجود اساتید مطرح باعث شد ایشان در سن 23 سالگی به درجه اجتهاد برسد. وی در زمینه فلسفه مطالعات فراوان داشت و حاصل این مطالعات دو کتاب آموزش فلسفه (به فارسی) و حاشیه بر نهایة الحکمة (به عربی) می باشد. آیت الله مصباح علاوه بر دروس حکمت و فلسفه، فقه و اصول، تفسیر و عرفان علاقه مند و جویای علوم روز (تجربی و انسانی) بود، به طوری که به دروس غیر حوزوی مانند فیزیک، شیمی، بیولوژی، جامعه شناسی، روانشناسی، ریاضی، زبان انگلیسی و فرانسه نیز آشنایی پیدا کرد. بعد ها به علت رواج افکار مارکسیستی تصمیم گرفت آشنایی با مبانی فلسفه غرب را نیز در دستور کار قرار دهد.   دوران کودکی زندگى پدر و مادر محمد تقی در منزل میراثى مادریشان با سختى بسیار مى گذشت. مادر با كمک خاله ها، در خانه جوراب مى بافت تا پدر براى گذران زندگى جوراب ها را در مغازه بفروشد. این شغل بسیار كم درآمدى بود، به طورى كه پدر مى بایست هر از چندى مبلغى قرض مى كرد تا به كارش سامان دوباره دهد. آیت الله مصباح درباره آن روزگار چنین مى گوید: «یادم مى آید بهترین غذایى كه دوست داشتیم و هفته اى یک مرتبه مى خوردیم این بود كه با برادرم از مدرسه كه مى آمدیم، دو ریال و ده شاهى سرشیر مى خریدیم، و مادر كمى آب قند درست مى كرد و با این سرشیر قاطى مى كرد، و این بهترین شام آخر هفته بود.» با وجود همه سختى ها این خانواده مذهبى در دوران خفقان رضاخانى، كه برپا كردن مراسم عزادارى مطلقاً ممنوع بود، شب هاى محرم در زیرزمین منزل، مجلس توسل و عزادارى برقرار مى كردند، و شب هاى جمعه دعاى كمیل و ذكر حدیث و صبح هر جمعه نیز دعاى ندبه، به طورى كه پدر دعاى ندبه را حفظ شده بود و آن را از بر مى خواند.   خواب مادر پیش از تولد محمدتقى، مادر خواب مى بیند كه "قرآن" به دنیا آورده است. با نگرانى خواب خود را نزد معبّرى به نام سید محمد رضا امامیه، كه از علماى یزد بود، بازمى گوید. سید در پاسخ مى گوید: «فرزندى كه متولد مى شود پسر است، و بشارت باد كه او عالم و حامى قرآن خواهد بود.» این خواب، هرچند بعدها به فراموشى سپرده شد، ناخودآگاه موجب علاقه شدید والدین، و به خصوص مادر محمدتقى به وى و آینده اش گشت.  
روزگار كودكى محمدتقى در آغوش خانواده اى اين چنين پاكدل و باصفا، با اندوخته هايى ارزشمند از تربيت ناب دينى سپرى شد، و او براى كسب دانش و معرفت بيشتر راهى دبستان گرديد. محمد تقى چنان مشتاق دانستن بود كه همه ساله در امتحانات پايانى، شاگرد ممتاز مدرسه شناخته مى شد و همين امر موجب محبوبيت او نزد مدير و معلمان مدرسه گشته بود، و آنان وى را تشويق مى كردند كه با ادامه اين شيوه درس خواندن، از مخترعان و مكتشفان و دانشمندان برجسته ميهن باشد. اما محمدتقى آرزويى ديگر داشت. او تنها به تحصيل علوم دينى و كسب معارف الهى مى انديشيد، و بر همين اساس بود كه در انشاى كلاس چهارم نوشت مى خواهد به نجف برود و درس دينى بخواند. اين انشا آموزگار و هم شاگردى هاى محمدتقى را شگفت زده كرد، چه هم كلاس ها كه خود آرزو داشتند روزى خلبان، سرهنگ، وزير، وكيل يا... شوند، مى ديدند شاگرد ممتاز مدرسه عجب پيشه اى براى آينده اش در نظر گرفته است!اين شگفتى در آن دوران بى سبب نبود. دورانى كه جامعه هيچ اقبالى به علوم دينى نداشت. از اين گذشته روحانى و عالم دينى به ديده تحقير نگريسته مى شد، و دستگاه تبليغات رضاخانى بيشترِ مردم را به روحانيان بدبين ساخته بود. البته پيرمردها و پيرزن هايى بودند كه به طور سنتى علايقى مذهبى داشتند، اما براى نسل جوان آن روز، از اسلام جز نامى نمانده بود. اغلب روحانيان، به زور يا به دلخواه، از لباس روحانيت خارج شده، به كسب و كار مشغول بودند، و علماى اسلام در فقر بسيار شديدى، كه تصور آن براى مردم اين زمان دشوار است، به سر مى بردند. حال در چنين روزگارى اگر كسى مى گفت كه مى خواهد آخوند شود، بسيار شگفت انگيز بود. افزون بر تربيت و آموزش هاى پدر و مادر، آنچه محمدتقى را به اين سوى مى كشيد جذبه معنوىِ شيخ احمد آخوندى بود. شيخ احمد، روحانى دل سوخته و متعهدِ ساكن نجف بود. او هر از چندى براى سركشى به موقوفه اى كه متولى آن بود به يزد مى آمد و ميهمان خانه آنان مى شد. حالات عرفانى و عبادى او بسيار زيبا و باشكوه بود. شيخ نيمه هاى شب بيدار مى شد و وضو مى ساخت. سپس فانوس كوچكى به دست مى گرفت و به مسجد مى رفت و بين الطلوعين به خانه باز مى گشت. مشاهده اين حالات، تأثيرى عميق بر روحيه محمدتقى گذاشت، و اين تأثير آن گاه دو چندان شد كه شيخ به او گفت: «بچه اى كه به اين خوبى نماز مى خواند و به اين خوبى درس مى خواند چه بجا و مناسب است كه طلبه و عالم دينى بشود». اينچنين بود كه عشق به فراگيرى علوم و معارف الهى در جان او زبانه كشيد، و بعد از آن ديگر هيچ ذوق و شوقى نداشت جز هجرت به نجف و تحصيل علوم دينى. 
محمدتقىِ نوجوان در سال تحصیلى 1326 دوره ابتدایى را به پایان برد. انتظار به سر آمده بود و شیفتگى به فراگیرى علوم دین موجب شد كه او به جاى گذراندن تعطیلات و تفریحات، از همان ابتداى تابستان وارد حوزه علمیه یزد شود. محمدتقى در یكى از حجره هاى مدرسه شفیعیه ـ واقع در میدان خان ـ ساكن شد و بى اعتنا به وضع نابسامان حوزه، و مخروبه بودن مدارس و حجره ها، و نیز فقدان استاد و برنامه درسى منظم، چنان به درس و بحث و مطالعه اهتمام ورزید كه در مدت چهار سال، تمام مقدمات و سطوح متوسطه را تا رسایل و مكاسب، با تحقیق و جدیت فوق العاده اى به پایان برد، حال آنكه گذراندن این مدارج، به طور معمول حدود هشت سال زمان مى طلبید.البته او این پیشرفت ها و موفقیت ها را بیشتر مرهون عنایات و زحمات استادان خود، به خصوص مرحوم حاج شیخ محمدعلى نحوى مى داند، چه آن مرحوم براى تعلیم وى وقتِ زیادى صرف مى كرد و به صورت خصوصى درس مى گفت، و هرقدر كه او آمادگى داشت، كوتاهى نمى كرد. همچنین به جاى مباحثه، پرسش هایى براى او مطرح مى ساخت، یا از او مى خواست كه خلاصه درس ها را بنویسد و بعد آن خلاصه ها را به عربى برگرداند، آن گاه این نوشته هاى عربى را مى گرفت و تصحیح مى كرد. استادان دیگرى كه او در این دوره از محضرشان بهره برد از این قرارند: مرحوم حاج محمدعلى نحوى كه در همان مدرسه شفیعیه حجره داشت. او ادبیات و بخش چشم گیرى از سطوح را نزد مرحوم نحوى آموخت. مرحوم شیخ عبدالحسین عرب و عجم كه استاد شرح نظام او بود، مرحوم آقا سیدعلى رضا مدرسى ـ شاگرد آقا ضیا عراقى ـ مقدارى از شرح لمعه و رسایل را به او تعلیم داد، و بالاخره حاج میرزامحمد انوارى، كه قسمت هایى از قوانین الاصول را در محضر ایشان فرا گرفت.محمدتقى، همچنین در كنار دروس رسمى حوزه، با انگیزه علم دوستى و حقیقت جویى، برخى علوم روز از قبیل فیزیك، شیمى، فیزیولوژى و زبان فرانسه را نزد روحانى فرهیخته اى به نام «محقّقى رشتى» كه بعدها از سوى مرحوم آیت الله العظمى بروجردى به آلمان اعزام شد، مى آموخت. 
طلبه جوان، با ذوق و شوق فراوان گرم تحصيل بود كه بار ديگر شيخ احمد آخوندى كه اول بار انفاس قدسى اش او را دلباخته معارف قرآن و عترت (عليهم السلام) ساخته بود، به ميهمانى شان آمد. شيخ با مشاهده آن همه علاقه و پيشرفت، وى را تشويق كرد كه براى ادامه و تكميل تحصيلات به نجف اشرف هجرت كند و خانواده را نيز ترغيب نمود تا براى حمايت از او به نجف مهاجرت كنند و مقيم آن ديار شوند.به اين ترتيب پدر و مادر كه دلبسته فرزند بودند، تصميم گرفتند خانه و وسايل كارشان را بفروشند و به نجف هجرت كنند. هرچند پيشنهاد اوليه محمدتقى اين بود كه به او اجازه دهند به قم سفر كند و در آن حوزه ادامه تحصيل دهد، اما خانواده اصرار داشتند كه از همان ابتدا به نجف بروند. به هرحال مجاورت مرقد اميرمؤمنان(عليه السلام) و رونق فراوان حوزه نجف سبب شد كه آنان در اين تصميم جدى تر باشند و سرانجام به نجف هجرت كنند. از اين رو، اواخر سال 1330 بود كه همگى راهى نجف شدند.قرار بود طلبه جوان با خيال آسوده به درس و تحقيق بپردازد و پدر و مادر كار بافندگى خود را در آنجا از سر گيرند، اما پس از شش ماه كه به زحمت در آنجا ماندند، وضع كارى خانواده رونقى نگرفت و تلاش هاى فراوانِ پدر براى كسب درآمد كارگر نيفتاد، و در نهايت مجبور شدند به ايران مراجعت كنند. محمدتقى اصرار داشت كه دست كم اجازه دهند او براى مدتى به تنهايى در نجف بماند و وقتى وضع مالى شان در ايران سامان يافت نزد آنان بازگردد، اما والدين او و به خصوص مادر به هيچوجه رضايت نمى دادند. مرحوم آقا شيخ محمدعلى سرابى و مرحوم آقا سيدعلى فانى (علامه فانى) به منزل آنان آمدند و به پدر اصرار كردند كه بگذاريد فرزندتان اينجا بماند. يكى از آنان گفت: «اگر شما پسرت را با اين استعداد سرشار، از اينجا ببرى و نگذارى به تحصيل ادامه دهد، امام زمان(عليه السلام) از شما راضى نخواهند بود». اما پدر گفت: «من مى توانم تحمل كنم ولى مادرش نمى تواند، و آن قدر به او دلبستگى دارد كه جانش در فراق او به خطر مى افتد.به هر روى، تقدير نبود كه محمدتقى در نجف بماند و تقريباً پس از يك سال تحصيلى، اواخر ارديبهشت يا اوايل خرداد سال بعد همراه خانواده به تهران عزيمت كرد، و چون هنوز سر و سامانى نداشتند و از طرفى پايان سال تحصيلى فرا رسيده بود، محمدتقى تابستان آن سال را در تهران و با خانواده سپرى كرد.اقامت در نجف، هرچند كوتاه بود، خاطرات بسيارى به يادگار گذاشت. گرمى بازار درس و بحث و حضور علماى بزرگى چون مرحوم حكيم، مرحوم شاهرودى، مرحوم سيدعبدالهادى شيرازى، مرحوم ميرزا آقا استهباناتى كه آن روزها از علماى تراز اول بودند و امثال مرحوم خويى كه در رتبه بعد قرار داشتند، شكوه و جلال خاصى به حوزه نجف بخشيده بود.او از همان آغاز مى كوشيد ضمن احترام به همه بزرگان حوزه، به هيچ بيتى وابسته نشود. از همين روى، تمام مدتى كه در نجف بود به خانه هيچ يك از مراجع رفت وآمد نمى كرد; مگر در يكى از اعياد كه به اتفاق استادش، آقاى فانى، براى عرض تبريك، چند دقيقه اى به خانه همسايه شان مرحوم آقاسيدجمال گلپايگانى رفتند. او اين شيوه را در قم نيز ادامه داد، و با وجود ارادت و محبتى كه از بزرگان حوزه در دل داشت، جز براى درس گرفتن، يا شركت در مجالس سوگوارى اهل بيت(عليهم السلام) كه در منزل مرحوم آيت الله العظمى بروجردى برپا مى شد، به بيوت آنان رفت وآمد نمى كرد. 
خانواده از نجف بازگشتند و قرار شد براى مدتى در تهران بمانند. اما محمدتقى تصميم داشت براى تحصيل به قم عزيمت كند. خانواده ابتدا بناى مخالفت گذاشت كه «ما هنوز استقرار پيدا نكرده ايم و درآمد قابل توجهى نداريم كه به تو كمک كنيم تا بتوانى درس بخوانى» و حتى از بعضى بستگان اهل علم خواستند تا او را قانع كنند كه دست كم يک سال در تهران بماند تا پس اندازى براى خرج تحصيلش فراهم كنند. ولى او به هرحال نمى پذيرفت، زيرا معتقد بود درس خواندن در حوزه يک واجب شرعى است كه رضايت والدين در آن دخالتى ندارد، هرچند سرانجام توانست با گفتوگوهاى مؤدبانه و دلايل متين خود، آنان را قانع سازد و رضايتشان را جلب كند. به اين ترتيب، محمدتقى تابستان آن سال را در انتظار آغاز سال تحصيلى همراه خانواده در تهران ماند. مهدى، برادر كوچک تر محمدتقى بود، و در يک فروشگاه ظروف آلومينيوم شاگردى مى كرد. او از پس انداز ناچيز خود در طول تابستان، يک چراغ فتيله اى، يک بشقاب، يک قابلمه، يک قاشق و يک قورى فلزى براى برادر خريد تا با خاطرى آسوده تر در قم زندگى كند و درس بخواند. البته محمدتقى نيز در تابستان بى كار نبود و با تدريس در كلاس هاى تابستانى توانست شصت تومان به دست آورد. با چهل تومانِ آن يک پتو خريد و بيست تومان باقى مانده را خرج راه ساخت. او حدود بيست روز مانده به آغاز درس ها راهى قم شد تا بلكه بتواند حجره اى بگيرد و سامانى بيابد.   محمد تقی و یافتن حجره يافتن حجره كار آسانى نبود. آن روزها دو ـ سه مدرسه كوچك در گوشه و كنار قم، و دو مدرسه بزرگ در نزديكى حرم مطهر وجود داشت: يكى مدرسه فيضيه و ديگرى مدرسه حجتيه. احتمال اينكه در اين دو مدرسه به كسى حجره بدهند، بيشتر بود، اما با وجود اين، شرط ورود به مدرسه تازه ساز حجتيه آن بود كه طلبه مى بايست بيست سال تمام داشته باشد، و محمدتقى هنوز 19 ساله بود. به اين ترتيب تنها مدرسه فيضيه باقى مى ماند. پيدا كردن متولى مدرسه بسيار مشكل بود. «مى بايست هر روز ساعت ها كنار حسينيه اى كه نزديك منزلش بود مى نشستى كه اگر يك وقت از منزلش خارج شد، پيدايش كنى و دست به دامنش شوى و از او حجره بخواهى! او هم اگر سرِحال بود و حوصله داشت، برخورد خوبش اين بود كه "حالا شما چند روز صبر كنيد، شايد حجره خالى پيدا شود!" و از اين جور جواب هاى سربالا». يكى دو ماه به همين صورت گذشت و او موفق نشد حجره اى پيدا كند. در اين مدت، هر چند روزى ميهمان يكى از دوستان و همشهرى ها بود، و كم كم احساس مى كرد ميزبان ها از حضورش خسته شده اند. از طرفى درس ها شروع شده بود و او هنوز سرگردان بود، و از سويى پس اندازش نيز تمام شده بود. اين گرفتارى ها عرصه را بر او تنگ كرده بود، تا اينكه سرانجام روزى متولى را در حياط مدرسه ديد و با ناراحتى به او گفت: «آقا! من دو ماه است اينجا سرگردانم و شما هم با اينكه حجره خالى داريد، مرتب وعده مى دهيد و عمل نمى كنيد. شاهدش هم اين است كه شخصى كه بعد از من آمده بود، به شما مراجعه كرد و به او حجره داديد، و با اينكه من قبل از او آمده بودم، به من حجره نداديد!..». متولى مدرسه نيز در پاسخ، جواب تندى داد و كاملا مأيوسش كرد. بر اثر نا­­­اميدى و احساس غربت، بغضش تركيد و با گريه زمزمه كرد: «اگر به من حجره ندهيد، از شما به حضرت معصومه(عليها السلام) شكايت مى كنم!» اما متولى مدرسه هيچ متأثر نشد. طلبه جوان با حالت گريان از او دور مى شد كه مشهدى ماشاءاللّه، خادم مدرسه فيضيه، صدايش كرد و گفت: «آقاى يزدى! چرا گريه مى كنى؟! و بعد آهسته گفت: ناراحت نباش، من به شما حجره مى دهم. مشهدى اين را گفت و از او دور شد. مدتى گذشت و او همچنان در انتظار آمدن مشهدى ماشاءاللّه بود. بالاخره خادم مدرسه با طلبه ديگرى به نام سيدعلى محمد پيدا شد. او نيز جوانى يزدى بود و دنبال حجره مى گشت، و به اين ترتيب با هم به حجره مورد نظر رفتند. «حجره كه چه عرض شود، يك فضاى باريكه اى بود كه در واقع انبارى زير پله هاى واقع در زاويه مدرسه به شمار مى رفت و اسباب آبپاشى و جارو و از اين قبيل را آنجا نگهدارى مى كردند. تخت شكسته اى هم در يك گوشه آن افتاده بود. ديوارها تا سقف نم داشت و ابداً آفتاب به آنجا نمى تابيد، و درِ آن هم شيشه نداشت. با اين حال هر دو آن قدر خوشحال شدند كه گويى بهشت را به آنان داده اند. محمدتقى و سيدعلى محمد، حجره را تميز و مرتب كردند و تصميم گرفتند در آن زندگى كنند. با وجود آنكه روزها بيشتر بيرون حجره به سر مى بردند و شب ها نيز فقط براى چند ساعت استراحت به آنجا مى آمدند، بعد از ده ـ دوازده روز هر دو، بر اثر رطوبت، دچار پادرد و كمردردى شديد شدند. مدتى با همين وضع گذشت تا اينكه روزى يكى از طلبه هاى يزدى نزد آنان آمد و گفت كه رفيق هم حجره اش ازدواج كرده به منزل منتقل شده است، و وسايل حجره آنان را به حجره خودش برد، و به اين ترتيب از آن به بعد ايشان حجره دار شدند، حجره اى كه به اصطلاح آبرومند بود و مى شد در آن زندگى كرد. سال اول به اين منوال در مدرسه فيضيه گذشت.   محمدتقى روزانه در چهار درس شركت مى كرد. درس خيارات مكاسب مرحوم آقامرتضى حائرى، كه صبح ها در منزل ايشان برقرار مى شد، جلد اول كفايه مرحوم آقاشيخ عبدالجواد جبل عاملى كه اول طلوع آفتاب در مسجد عشقعلى برگزار مى شد، و او با يكى از دوستانش پيش از طلوع آفتاب اين درس را مباحثه مى كردند، جلد دوم كفايه نزد مرحوم آقامرتضى حائرى كه عصرها در منزل ايشان برگزار مى شد، و ديگرى درس منظومه بود. آموختن و مطالعه و مباحثه اين دروس، تمام وقت او را پر مى كرد، و در شبانه روز پنج تا شش ساعت براى استراحت و ديگر امور باقى مى ماند. اما وى با علاقه و شوقى وصف ناپذير مشكلات و كاستى ها را به جان مى خريد و دل مشغولى عمده اش پرداختن به درس و بحث بود.   او مشكلات خود را در آن دوران اين گونه توصيف مى كند: نهايت كمكى كه خانواده ام مى توانستند به من بكنند ماهيانه حدود بيست تومان بود، كه آن هم مرتب نمى رسيد، و گاه مى شد كه حتى يك لقمه نان براى شب نداشتيم. طورى برنامه ريزى كرده بوديم كه روزى 6 تا 7 قران بيشتر خرجمان نشود، و اين، تنها پولِ يك نان سنگك و يك سير پنير مى شد. بعضى وقت ها هم نصف نان سنگك مى خريديم و براى شب هم بعد از نماز سى شاهى مى داديم و از خشكه پزى كنار درب فيضيه يك نان كسمه كوچك مى گرفتيم و اين شام ما بود.... يك روز پولمان كاملا تمام شده بود و من تصميم گرفتم پولى قرض كنم. در خلوت با خدا نجوا كردم كه «خدايا مى خواهم براى رضاى تو و براى اعتلاى دين تو درس بخوانم! خودت مى دانى كه توقع زيادى هم ندارم! هرگونه كه خودت صلاح مى دانى وسيله اى فراهم كن كه من مقدارى پول از كسى قرض كنم يا بگيرم! مى دانى كه من آدمى نيستم كه بتوانم پيش كسى بروم و تقاضاى حاجت كنم. خودت برسان! اگر هم صلاح نمى دانى، توفيق بده تا بتوانم صبر كنم گذشت تا اينكه عصر يك روز، كه ظهرش ناهار حسابى نخورده بودم، داشتم در حياط مدرسه فيضيه قدم مى زدم كه شنيدم پستچى از طلبه ها سراغ محمدتقى يزدى را مى گيرد. جلو رفتم و با ناباورى از اينكه كسى برايم نامه بفرستد، نامه را گرفتم. از يكى از علماى يزد بود كه آن وقت ها ارتباطى با ايشان نداشتم. ايشان يك حواله بيست تومانى براى من فرستاده بودند، كه بعد از چند ماه سفره مان رونق گرفت... . آن زمان مرحوم آقاى حجت به طلبه ها مُهر نان مى داد. من هم به فكر افتادم از ايشان تقاضاى مُهر نان كنم، اما نمى خواستم به دستگاه ايشان مراجعه كنم. بنابر اين نامه اى به اين مضمون نوشتم: حضرت آيت الله حجت، من شخصى به اين نام هستم و در قم درس مى خوانم و در درس آقاى حائرى شركت مى كنم. شنيده ام كه مُهر نانى به طلبه ها مى دهيد. اگر شامل من هم مى شود، من هم طلبه هستم. صبح كه مى خواستم نامه را ببرم فكر كردم نكند اين كار، خلاف قاعده و برنامه حوزه باشد، و اين نان به كس ديگرى تعلق داشته باشد و به ملاحظه شاگردى آقاى حائرى بخواهند به من بدهند! اين بود كه نامه را پاره كردم. با وجود همه اين دشوارى ها شيخ محمدتقى در مدت يك سال، باقى مانده دروس سطح را به اتمام رساند، و از سال بعد در دروس خارج فقه مرحوم آيت الله بروجردى و خارج اصول امام خمينى (رحمه الله) حضور يافت. از سوى ديگر، بيست سالش تمام شده بود و با احراز شرايط اقامت در مدرسه حجتيه، در آنجا حجره گرفت. توفيق آشنايى با بزرگان و علماى وارسته اى همچون امام خمينى (رحمه الله)، علامه طباطبايى (رحمه الله) و آيت الله بهجت چنان لذت بخش بود كه تازه مى فهميد هجرت از نجف به قم از تقديرات بسيار نيكوى خداوند در حق او بوده است.  
شیخ محمدتقى از همان سال اول ورود به قم، با امام خمینى(رحمه الله)، كه از سال ها پیش استاد برجسته حوزه بود، آشنا شد و خدمت ایشان ارادت یافت. با اینكه هنوز كفایه و مكاسب مى خواند، گاهگاهى براى كسب آمادگى در درس خارج ایشان شركت مى جست و از سال دوم به بعد به طور مرتب در آن درس حاضر مى شد. از جمله خصوصیات بارز امام(رحمه الله)، دقت نظر، نقادى آزادانه و آزادى اندیشه بود كه در درس هاى دیگر اساتید كمتر دیده مى شد. این ویژگى ها براى ذهن پویاى طلبه اى چون او بسیار جذاب بود. از سوى دیگر تعطیلى درس اخلاق امام(رحمه الله) افسوس برانگیز بود، درس اخلاقى كه از جذابیت، تأثیرگذارى و بى نظیرى آن حكایت ها نقل مى كردند، و البته گواه نقل هاى دوستان در رفتار و منش امام(رحمه الله) كاملا آشكار بود. متانت و وقار در شخصیت ایشان موج مى زد. امام خمینى(رحمه الله) در مجالس بسیار كم سخن مى گفت و گاه سراسر مجلس را با سكوت برگزار مى كرد و فقط به پرسش هاى علمى و دینى افراد پاسخ مى داد. ابّهت ایشان مانعِ آن مى شد كه در حضورش مسائل متفرقه و بى فایده مطرح شود. از دیگر ویژگى هاى برجسته امام(رحمه الله) این بود كه اجازه نمى داد هیچ كس در مسیر، كنار ایشان یا پشت سرشان حركت كند و غالباً تنها راه مى رفت، و اگر كسى سؤالى داشت، مى ایستاد و پاسخ مى داد و دوباره حركت مى كرد. به طور كلى ایشان در عین تواضع و فروتنى، وقار و سنگینى به خصوصى داشت، كه جمع بین این دو ویژگى جز از كسانى كه با عوالم دیگر ارتباط روحى و معنوى دارند، میسر نیست. تنها كسانى مبتلا به كبر نمى شوند و در عین حال متانت و وقار خود را حفظ مى كنند كه توجه قلبى خاصى به خداوند داشته باشند. 
آن روزها كه تازه به قم آمده بود، در مدرسه حجتیه، كنار ساعت آفتابىِ پهلوى حوض، سیدى نورانى توجه او را به خود جلب كرد. او مردى بسیار نحیف بود كه عمامه اى كوچك بر سر داشت، و لباس هاى بى پیرایه اش از ساده زیستى او حكایت مى كرد. محمدتقى درباره او از دوستانش پرسید. گفتند: او قاضى كوچك است، و این ساعت آفتابى را نیز خودش ساخته و اینك براى تشخیص ساعت آمده است. تازه تنها این نیست. آشنایى با هیئت و ریاضیات نیز یكى از خصوصیات ایشان است. ایشان امتیازات دیگرى هم دارند: درس تفسیر مى گویند، استاد فلسفه هستند، و... .مدتى از این ماجرا گذشت تا اینكه یكى از دوستان به او پیشنهاد كرد در درس تفسیر استاد كه روزهاى پنجشنبه در مسجد سلماسى تشكیل مى شد شركت كند. او نیز پذیرفت، و پس از مشاهده حالات معنوى و روحانى علامه، و نیز روش تدریس بسیار عالى شان مجذوب و شیفته ایشان شد و آرزو كرد همواره در خدمت و مصاحبت ایشان باشد.محمدتقى پس از آن در پى موقعیتى بود تا با علامه ارتباط بیشترى برقرار كند، ولى روحیه اش چنان بود كه نمى توانست خود را نزد استاد مطرح سازد. از طرفى برخورد علامه نیز به گونه اى بود كه به صورت افراد نگاه نمى كردند. به هرحال در درس ایشان شركت مى جست و گاه نكته هایى كه به نظرش مبهم مى رسید، پس از درس مى پرسید و گاهى هم كه سؤال كنندگان زیاد بودند دنبال ایشان به راه مى افتاد و اگر فرصتى دست مى داد سؤالش را مطرح مى كرد.سرانجام سؤال هاى هوشمندانه محمدتقى توجه علامه را جلب كرد و موجب عنایت خاص ایشان به وى گردید، و این زمینه اى شد كه او به تدریج بتواند درخواست هاى دیگرى مطرح سازد، و از ایشان بخواهد كه در زمینه مسائل اخلاقى و معنوى او را راهنمایى كنند.رابطه محمدتقى با علامه چنان قوت گرفت كه گاه به طور خصوصى از ارشادات اخلاقى آن بزرگوار بهره مند مى شد، و علامه نیز نسخه هاى دست نویس تفسیر خود را پیش از چاپ به وى مى داد تا مرور كند و اگر نكته اى براى اصلاح به نظرش مى رسد، تذكر دهد. 
از جمله دیگر بزرگانى كه محمدتقى در همان سال هاى اول با ایشان آشنا شد، حضرت آیت الله بهجت(مدظله العالى) بود. منزل آیت الله كنار مدرسه حجتیه قرار داشت و معمولاً در رفت و آمدها، و به خصوص صبح ها كه ایشان از حرم باز­مى­گشتند، در كوچه با ایشان برخورد مى كرد. مدتى گذشت و از دوستان شنید كه آیت الله بهجت از نظر علمى بسیار برجسته اند و سال هاى قبل، از شاگردان ممتاز آقاى بروجردى بوده­اند، همچنین از نظر اخلاقى و معنوى برگزیده و اهل مقامات اند، و در نجف از شاگردان عارف كامل، مرحوم سیدعلى آقاى قاضى بوده اند، كه دیگر شاگردان آن مرحوم، از مقامات عالى معنوى او خبر مى داده اند. یكى از شاگردان مرحوم قاضى كه جانشین ایشان نیز به شمار مى آمد، مى گفت: «آقاى بهجت هنوز محاسنش درست در نیامده بود كه به مقامات بسیار بالایى رسیده بود. همچنین مرحوم حاج آقا مصطفى خمینى(ره) مى گفت: پدرش، وجود این مقامات را در آقاى بهجت تصدیق مى كند.این اوصاف، محمد تقى را كه همیشه تشنه فضیلت و معنویت بود، ترغیب مى كرد كه از چنین شخصیتى بهره برد، ولى از آنجا كه آیت الله بهجت به آسانى كسى را نمى پذیرفت، با عده اى از دوستان تصمیم گرفتند براى تقویت بنیه فقهى شان از ایشان بخواهند به طور خصوصى براى آنان فقه بگوید و به این طریق بتوانند از خصوصیات اخلاقى ایشان نیز بهره گیرند. آیت الله بهجت پذیرفتند و درس فقه پربارى همراه با دقت نظرهاى كم نظیر و استقلال رأىِ تحسین برانگیز، ارائه فرمودند. نظر آیت الله مصباح  در مورد آیت الله بهجت:شیخ محمدتقى كه مدت پانزده سال در آن درس شركت نمود، محضر درسى آن آیت حق را این گونه توصیف مى كند:درسى بسیار پرمحتوا، دقیق و خوب بود، و آنچه بر خوبى آن مى افزود این بود كه ایشان غالباً پیش از درس تشریف مى آوردند و به مناسبتى ـ كه گاهى در آن زمان آن مناسبت را درك نمى كردیم ـ حدیثى مى خواندند، یا داستانى نقل مى كردند، و ضمن آن، مطالب اخلاقى و دینى اى را كه مورد نظرشان بود مى فهماندند، و عجیب این بود كه هم من و هم دوستان دیگر، تجربه كرده بودیم مطالبى كه آنجا گفته مى شد و ظاهراً بدون مناسبت به نظر مى رسید، در واقع نكته هایى بود كه براى افراد سازندگى داشت، و اشاره به مسایلى بود كه به بعضى از افراد حاضر در جلسه مربوط مى شد و خود آنها درك مى كردند، و گاهى هم با خیره شدن در چشم شخص، گویا به او مى فهماندند كه «دارم به تو مى گویم!...» و همین طور گاهى درباره یك مسئله سیاسى، جریانى را قبل از وقوع آن پیش بینى مى كردند. مخصوصاً آن زمان ها در كوران انقلاب و حملاتى كه دژخیمان شاه به فیضیه مى كردند، ایشان اصرار داشتند كه باید این وقایع را نوشت و منتشر كرد. طرح این مسائل از طرف ایشان انگیزه اى شد كه ما نیز بیشتر در فعالیت ها و مبارزات، مشاركت داشته باشیم.این آشنایى پانزده ساله، زمینه ارتباط و علاقه هر چه بیشتر استاد و شاگرد را فراهم ساخت، و رفته رفته استاد نیز به استعداد و نبوغ علمى و اخلاقى شاگرد خود پى برد، و این امر سبب شد كه آیت الله بهجت، او را در مقام مدرس اخلاق به مردم معرفى كند. حجت الاسلام والمسلمین، دكتر مرتضى آقاتهرانى در مورد شیخ این چنین مى گوید:قبل از پیروزى انقلاب، عده اى از بازاریان قم خدمت آیت الله بهجت آمده و از ایشان درخواست كرده بودند كه خودشان یا یك نفر از روحانیون مورد تأییدشان یك درس اخلاق برگزار نمایند. آیت الله بهجت فرموده بودند كه جناب آقاى مصباح یزدى در این زمینه مورد تأیید من است. بروید از ایشان بخواهید و من هم از ایشان مى خواهم كه درس اخلاق را بیان كنند. این درس اخلاق تا مدت ها در منزل مرحوم اسلامى در قم كه بعداً به حسینیه یا مسجد تبدیل شد، ادامه داشت. 
شیخ محمدتقى در دوران تحصیلش، و به خصوص در مدرسه حجتیه، معمولاً با طلبه هایى طرح دوستى صمیمانه مى ریخت كه علاوه بر سخت كوشى در درس و بحث و مطالعه، از روحیات و سجایاى معنوى و اخلاقى نیز برخوردار بودند. از میان بهترین دوستان او مى توان افراد ذیل را نام برد:شیخ محمدحسین بهجتى اردكانى كه ذوق و طبع شعرى خوبى دارند و اینك امام جمعه اردكان هستند، برادر ایشان مرحوم شیخ على بهجتى كه ایشان نیز از طلبه هاى بسیار فاضل و باصفا بودند، شیخ على پهلوانى كه از بزرگان سیر و سلوك اند، آیت الله میرزاحسین نورى كه از مراجع تقلید به شمار مى روند، و برادر ایشان مرحوم میرزاحسن آقا كه خطیب، نویسنده و خطاط بودند، و شیخ على اكبر مسعودى خمینى كه اكنون تولیت آستانه مقدسه حضرت معصومه(علیها السلام) را بر عهده دارند.پس از ازدواج و انتقال به منزل نیز رفت و آمدهاى فراوان شیخ محمدتقى به مدرسه حجتیه، سبب شد دوستان صمیمى دیگرى از جمله شهید باهنر، حضرت حجت الاسلام و المسلین هاشمى رفسنجانى و مقام معظم رهبری پیدا كند كه بعدها این دوستى زمینه ساز همكارى هاى بسیارى در دوران مبارزه با طاغوت گردید. 
تشکیل درس اخلاق در حوزه استاد مصباح پس از ورود به قم، با گروهی از طلاب فاضل آشنا شد و جلسات هفتگی با آنها برگزار کرد. هدف از تشکیل این جلسات، پی بردن به کمبودها و نارسایی های حوزه بود. یکی از نیازهای حوزه علمیه، برگزاری درسهای اخلاق بود، از این رو، استاد نامه ای به حضرت آیت الله بروجردی نوشت و از ایشان تقاضای تشکیل درس اخلاق را کرد. در پی این نامه و به درخواست استاد، آیت الله مشکینی نیز نامه ای در این باره به آیت الله بروجردی نوشت و آن را به امضای دویست نفر از فضلای حوزه رساند. این امر مورد تایید زعیم مسلمانان قرار گرفت و در پی آن دروس اخلاق حوزه شروع شد.   مبارزه با مارکسیست ها و افکار التقاطی استاد مصباح در آغاز ورود به قم مشاهده نمود که مارکسیست ها در سراسر کشور، به طور گسترده دست به فعالیت زده اند. در بیشتر کتابفروشی ها کتابهای مارکسیستی به فروش می رسید و جوانان مشتاق حقیقت، جذب این گروهها شده بودند. آنها دانشجویان را به سوی خود می کشاندند و کمتر کسی می توانست به رویا رویی با تبلیغات و فعالیتهای آنها بپردازد. استاد مصباح تصمیم گرفت با علوم دانشگاهی آشنا شود، تا بتواند به مقابله تهاجم فرهنگی بپردازد، از این رو از دکتر بهشتی درخواست کرد درسهایی همچون: زبان انگلیسی، فلسفه و جامعه شناسی را به طلاب بیاموزاند و آموزش دهد. استاد در این باره می گوید: «در طول مدتی که مشغول تحصیل علوم طلبگی بودم تا اواخری که حتی به عنوان تحقیق در دروس فقه و اصول شرکت می کردم، از دروس غیر حوزوی هم استفاده می کردم. در طول این مدت، وقت زیادی صرف فراگیری زبان انگلیسی، ریاضیات، فیزیک، شیمی، فیزیولوژی، بیولوژی، جامعه شناسی، روانشناسی و سایر علومی که در دانشگاهها مطرح بود، می کردم... منظورم این است که در عین اشتغال به دروس حوزوی، از این دروس هم غافل نبودم. هم علاقه شخصی داشتم و هم احساس می کردم که برای یک روحانی که بخواهد مؤثر باشد، لازم است که با این علوم آشنا گردد.» استاد مصباح در محضر چندین استاد به فراگیری دانشهای نو پرداخت. وی می گوید: «گاه در گرمای تیر و مرداد از قم به تهران می رفتم، تا در یک جلسه ریاضی شرکت کنم.»   جلساتی تحت عنوان ولایت در ادامه این درسها و به پیشنهاد شهید بهشتی، مباحثی با نام «حکومت» شروع شد، ولی برای آن که رژیم طاغوت از تشکیل این جلسات جلوگیری نکند، بحث این نشستها به «ولایت» تغییر نام یافت. هدف از برگزاری این جلسات، گفتگو درباره حکومت اسلامی بود. مسئولیت برگزاری این جلسات پس از عزیمت دکتر بهشتی به آلمان بر عهده استاد مصباح گذاشته شد. متاسفانه تمامی یادداشتها و دستاوردهای این جلسات با لو رفتن آن توسط ساواک از بین رفت. پیش از انقلاب، اندیشه های التقاطی نیز در میان افراد تحصیل­کرده رسوخ کرد. حوزه علمیه آن زمان برنامه سامان یافته ای برای مقابله این افکار نداشت. از این رو برخی افراد به احزاب سیاسی چپ، گرایش پیدا کردند. این انحراف در میان افراد مذهبی نیزدیده می شد. همچنین برخی از حوزویان اعتقاد داشتند: باید اقتصاد سوسیالیسم را اجرا کرد تا کشور اصلاح شود. آنها می گفتند: حقیقت اسلام دو چیز است، یکی اعتقاد به خدا و معنویات و دیگری عدالت اجتماعی. مارکسیست ها عدالت اجتماعی را گرفته اند و ما اعتقاد به خدا را. اگر ما افکار مارکس را با اعتقاد به خدا توأم کنیم، اسلام واقعی ایجاد خواهد شد. استاد مصباح خطر رواج این افکار را می دانست و به مقابله با آن پرداخت. از این رو به رسواکردن این کژاندیشی اهتمام ورزید. او در جلساتی که برگزار می کرد، به پاسخگویی می پرداخت و هرگونه شبهه ای را جوابگو بود.   نظر علامه مصباح در مورد مارکسیسم ها و افکار التقاطی ایشان در این باره می گوید: «در آن زمان، مسائل مارکسیسم و فلسفه ماتریالیسم دیالکتیک رواج زیادی داشت و به دلائل مختلف سیاسی، دست احزاب چپ در فعالیت تبلیغی باز بود و روزنامه ها و مجله های متعدد داشتند. آنها در بین جوانها از دانش آموزان دبیرستان گرفته تا دانشگاهیان، نفوذ روز افزونی داشتند و خط فکریشان جوانهای ما را تهدید می کرد. هر جوان مسلمانی که علاقه مند به اسلام و دفاع از اسلام بود، احساس نیاز می کرد که خود را مجهز به سلاحی نماید که بتواند با آنها مبارزه کند.» آیت الله مصباح می افزاید: «همیشه بادوستان این نکته را مطرح می کردیم که همه فعالیتهای ما برای این است که روزی بتوانیم حکومت اسلامی را در ایران و بعد هم انشا الله در سایر کشورها بر قرار کنیم. از حالا ما باید مساله حکومت اسلامی را مطرح کنیم. معمولا از طریق بعضی از دوستان پاسخ داده می شد که حکومت اسلامی همان حکومت امیرالمومنین(ع) است ولی به نظر من، این جوابها کافی نبود و می گفتم باید در این زمینه ها مطالعات و تحقیقات عمیقی انجام دهیم و پاسخ مدونی برای این سوالات تهیه کنیم که دیگر در مسائل حکومتی به این سادگی ها نمی توان برخورد کرد. ما باید درباره اقتصاد اسلامی، روابط بین الملل و مسائل دیگرمربوط به حکومت، طرح و برنامه مشخص داشته باشیم. در این زمینه ها کار چشمگیری انجام نگرفته بود. این بود که سعی می کردیم کارهایی شروع شود. از جمله کارهایی که آن وقت با ابتکار شهید بهشتی آغاز شد، تشکیل گروهی از بین شخصیتهای معروف از جمله آقای هاشمی رفسنجانی و مرحوم شهید قدوسی بود. اسم این گروه را «گروه ولایت» گذاشته بودند، برای اینکه اسم حساسی نباشد و به اصطلاح، دستگاه (رژیم پهلوی) را خام کنند. معنای ولایت هم، حکومت بود، همین که امروز به آن «ولایت فقیه» می گوییم. محور بحث هم حکومت اسلامی بود و طرحی برای تحقیق در مسائل حکومتی تهیه شده بود؛ حتی وقتی شهید بهشتی (رحمه الله)  بعد ازجریان قتل «منصور» (نخست وزیر وقت) به آلمان رفتند، باز ما این کار را اینجا ادامه می دادیم و با جذب افراد دیگری، توانستیم هزاران برگه در زمینه حکومت اسلامی تهیه کنیم. ایشان بعد از برگشت، مرکزی در تهران ایجاد کردند که متاسفانه به وسیله ساواک اشغال شد و تمام آن برگه ها از بین رفت.»   تدریس در مدرسه حقانی در سالهای آخر عمر آیت الله بروجردی، گروهی از فضلای قم، که درمیان آنها دکتر بهشتی و آیت الله ربانی شیرازی به چشم می خورد، مدرسه ای تاسیس کردند که دروس حوزه با برنامه ای شایان توجه در آن تدریس می شد. هدف از تاسیس این مدرسه، تربیت طلاب فاضل و آگاه بود. استاد مصباح در این مدرسه (حقانی) تفسیر قرآن و فلسفه تدریس می کرد. ایشان تدریس درسی تربیتی با عنوان «خودشناسی برای خودسازی» را نیز بر عهده داشت. همچنین وی یکی از اعضای هیات مدیره این مدرسه بود و مدت ده سال با شهید بهشتی و شهید قدوسی همکاری کرد. استاد در این باره می گوید: «پس از اینکه تحصیلاتم را به جایی رساندم و توانستم در بعضی از رشته های علوم اسلامی مثل فقه و اصول و تفسیر و فلسفه، کم و بیش اظهار نظری بکنم، و باتوجه به کمبودهایی که در این زمینه ها به خصوص در زمینه علوم عقلی و قرآن وجود داشت، تصمیم گرفتم در این زمینه ها تدریس و تحقیق داشته باشم. با تاسیس مدرسه حقانی (منتظریه) که برنامه اش را مرحوم دکتر بهشتی تدوین کرده بود. مرحوم شهید آیت الله قدوسی رضوان الله علیه از بنده دعوت کرد که در آنجا تدریس کنم. من هم براساس همین طرز فکری که به آن اشاره کردم، دو ماده درسی پیشنهاد کردم: فلسفه و تفسیر قرآن. درزمینه تفسیر در چند کلاس در سطوح گوناگون مطالب تفسیری را تدریس می کردم. اما در زمینه فلسفه با توجه به گرایشهای انحرافی که در فلسفه جدید آن زمان پیش آمده بود و تحت شرایط خاص فرهنگی و سیاسی آن زمان ترویج می شد و مقداری از آن را فلسفه های مارکسیستی تشکیل می داد به نظر رسید که شیوه تدریس فلسفه باید به گونه ای باشد که طلاب و دانشجویان درمقابل این افکار، موضعگیری صحیحی داشته باشند و از مواضع اسلام دفاع کنند و افکار انحرافی را دفع نمایند. برای این درس، کتاب «فلسفتنا» تالیف مرحوم آیت الله صدر رحمه الله را پیشنهاد کردم. در آن زمان این کتاب به عنوان کتاب درسی درجایی مطرح نشده بود و از جهات متعددی آن را برای کتاب درسی مناسب دیدم. به هرحال این کتاب را پیشنهاد کردم و مدرسه هم قبول کرد، به خصوص مرحوم دکتر بهشتی (رحمه الله) آن را تایید کردند. بنابراین «فلسفتنا» را تدریس کردم و چند سال هم در شورای مدیریت مدرسه به اتفاق مرحوم آقای قدوسی و جناب آقای جنتی حفظه الله مشارکت داشتم.»   تاسیس بخش آموزشی مؤسسه در راه حق مؤسسه در راه حق در سال 1348 شمسی در قم تاسیس شد. این مؤسسه، انجام خدمات فرهنگی و آموزشی به جوانان و نوجوانان را برعهده داشت و به مقابله با تبلیغات ضد اسلامی به ویژه مارکسیستها می پرداخت. به در خواست مسئولان این مؤسسه، بخش آموزش مؤسسه در راه حق در 1355 با مسؤولیت استاد مصباح شروع به فعالیت کرد. این بخش به تربیت پژوهشگرانی همت گماشت که بتوانند با افکار وارداتی شرق و غرب مقابله کنند. از این­رو آموزش علوم روز از دیدگاه اسلام با تدریس کتابهای چون «فلسفتنا»، «اقتصادنا»، «بدایه الحکمه » و «نهایه الحکمه » شروع شد. استاد مصباح علاوه بر تدریس این کتب، روش رئالیسم و تفسیر را نیز در این مؤسسه آموزش می­دادند.  
تشکیل گروه یازده نفر پس از پانزده خرداد 1342، مبارزان سیاسی به فکر افتادند با ایجاد تشکلهای سیاسی با مشارکت افراد صاحب تجربه و دارای موقعیت اجتماعی، به ساماندهی فعالیت های سیاسی بپردازند. استاد مصباح با همکاری برخی از روحانیون همچون مقام معظم رهبری، آیت الله هاشمی رفسنجانی، شهید قدوسی و آیت الله ربانی شیرازی، گروهی را تشکیل داد، که به «گروه یازده نفره» یا «هیات مدرسین» شناخته شد. استاد مصباح، مسؤول بخش تبلیغات این گروه بود و اساسنامه ای برای آن نوشت. در اساسنامه این گروه، چند کمیته و وسائل ارتباط جمعی پیش بینی شده بود. متاسفانه یک سال بعد از تشکیل این گروه، ساواک به وجود آن پی برد و فعالیتهای آن ناتمام ماند. آیه الله مصباح در این باره می گوید: «ما سعی کردیم که بین گروه یازده نفره با هیاتهای موتلفه ارتباط برقرار کنیم. این بود که چند نفر از جمله مقام معظم رهبری، آقای هاشمی رفسنجانی، مرحوم دکتر باهنر و اینجانب زیرنظر مرحوم دکتر بهشتی با هیاتهای موتلفه ارتباط بر قرارنمودیم و جلسات هفتگی آنها را اداره می کردیم. به اصطلاح تغذیه فکری این هیاتها به وسیله ما چهار نفر زیر نظر مرحوم دکتربهشتی انجام می گرفت. ضمنا کارهای تشکیلاتی خاصی هم بود که ما در آنها مشارکت داشتیم، منتهی من روی سلیقه شخصی خودم، تشخیصم این بود که رکن اساسی این فعالیتها رکن فرهنگی است و اساس اسلام، فرهنگ اسلام است و فرهنگ اسلام باید به وسیله روحانیت تقویت و آموزش داده شود. با اینکه در قسمت تبلیغات این هیات کار می کردم و مسؤولیت تهیه نشریات، اعلامیه ها و توزیع آنها با من بود، ولی علاقه شخصی من بیشتر به کارهای علمی، فرهنگی و تحقیقی بود.»   همکاری با نشریات بعثت و انتقام از جمله اقدامات آیت الله مصباح در سالهای پیش از پیروزی انقلاب چاپ و تکثیر نشریه "انتقام" و همکاری مستقیم با آیت الله هاشمی رفسنجانی در نشریه انقلابی "بعثت" بود. این نشریه که توسط آیت الله هاشمی منتشر می شد بیشتر به مسائل سیاسی روز می پرداخت. مجموعه مطالب نشریه "انتقام" بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در کتابی به همین نام گرآوری شد. آیت الله هاشمی رفسنجانی در خاطرات خود می گوید: «نشریه مخفی بعثت و انتقام در حقیقت ارگان همین جمعیت [گروه یازده نفر] بود که در کار های اجرایی نشریه انتقام آقایان سید محمود دعایی ، مصباح یزدی،علی حجتی کرمانی، سید هادی خسرو شاهی و من همکاری داشتیم. نشریه بعثت بیشتر جنبه سیاسی و پرخاش و افشاگری داشت و نشریه انتقام جنبه ایدئولوژیکی آن قوی بود که شاید بر اساس احساس چنین نیازی پس از نشریه بعثت منتشر شد. بعثت را من اداره میکردم و انتقام را آقای مصباح. (با استناد به کتاب "دوران مبارزه" نوشته آیت الله هاشمی رفسنجانی ص 195) آیت الله حائری نیز در این مورد میگوید: «نشریه انتقام که ایشان به تنهایی یا به کمک عده ای چاپ و منتشر میکرد، واقعا به گونه ای بود که پشت انسان را میلرزاند. ماموران ساواک آنقدر از این نشریه عصبانی بودند که حتی وقتی تیتر بالای صفحه آن را میدیدند که نوشته بود: " انا من المجرمین منتقمون" (سوره سجده آیه 22) بسیار ناراحت می شدند و اگر یک نسخه این نشریه را در دست کسی میدیدند زندگی او را نابود میکردند و به شدت به دنبال یافتن نویسندگان و ناشران آن بودند.» (با استناد به "زندگی نامه آیت الله مصباح" ص 40 و "گفتمان مصباح" ص 100، نوشته "رضا صنعتی")   شکایت از رژیم پهلوی به سازمان ملل چاپ شبنامه شکایت به سازمان ملل و کمیسیون حقوق بشر علیه رژیم خودکامه پهلوی از دیگر اقدامات آیت الله مصباح به شمار می رود. وی همچنین در یکی از مساجد خیابان ایرانشهر تهران، سلسله مباحثی را با عنوان "حکومت اسلامی" آغاز و در جلسات هیاتهای موتلفه نیز شرکت می نمود. این هیاتها به توصیه امام خمینی(ره) به وجود آمده و افرادی همچون شهید مطهری و شهید بهشتی آنها را رهبری می کردند. این افراد، نماینده حضرت امام به شمار می آمدند و فعالیتهای سیاسی به صلاحدید آنها انجام می گرفت. 
آیت الله مصباح یزدی بیش از آنکه یک شخصیت سیاسی - اجتماعی باشد، شخصیتی فکری - فرهنگی است چرا که وی همیشه بعد فرهنگی مبارزات را مهم تر و مقدم تر از بعد سیاسی آن میدانسته است. خود ایشان در این باره می گوید: «بنده از همان سال های اول نهضت به مسائل فرهنگی اهتمام بیش تری داشتم و سعی می کردم در طول دوران مبارزه، اصالت ها و ارزش های اسلامی محفوظ بماند و قربانی مبارزات سیاسی نشود. پس از انقلاب، امور گوناگون کشور بحمدالله متولیان خوبی پیدا کرد و همین طور که میدانید، بسیاری از اساتید معروف و شخصیت های علمی حوزه مجبور شدند کار های حوزوی را رها کنند و برای حفظ مصالح انقلاب، مسئولیت هایی در قوی قضاییه و حتی مجریه بپذیرند. بنده طبق همین تشخیصی که داشتم، احساس مسئولیت کردم که در حد توان مشغول کارهای حوزوی و حفظ مسائل اعتقادی اسلام بشوم. به این دلیل، تمام نیرویم را در حوزه متمرکز کردم و ارتباطاتی هم که با حضرت امام داشتم در همین مسائل بود. دیدم بقیه مسائل بحمد الله متولیان خوبی از قبیل مرحوم دکتر بهشتی، دکتر باهنر و … پیدا کرد و نیازی نیست که در آن جور کارها دخالت کنم، اما این طرف، نه تنها متولی ندارد، بلکه کسانی هم که باید اینجا فعالیت کنند به دلیل ضرورت، کار خودشان را رها کرده اند. به همین دلیل بود که وظیفه خود دانستم که فعالیت های خودم را در کار های حوزوی متمرکز کنم.» (با استناد به متن مصاحبه مصباح یزدی با موسسه امام خمینی(ره))   دفاع تئوریک از نظام جمهوری اسلامی  آیت الله مصباح یزدی پس از پیروزی انقلاب در دفاع از مبانی و اصول انقلاب اسلامی فعال بود بطوری که در سخنرانی به مناسبت پایان سال تحصیلی 1363 – 1364 به انتقاد از اشخاص و گروه هایی همچون انجمن حجتیه پرداخت. (با استناد به متن روزنامه "اطلاعات" مورخ 28 اردیبهشت سال 1364)   نقد اندیشه های التقاطی از دیگر فعالیت های فرهنگی وی میتوان به جلسات عمومی برای نقد اندیشه های التقاطی اشاره کرد. او با تفکرات مارکسیستی و التقاطی به شدت مقابله میکرد. استاد مصباح کتابی با عنوان نقدی بر اصول مارکسیسم نوشته اند.   مناظرات سیاسی و اعتقادی آیت الله مصباح مناظره با تئوریسین های احزاب سیاسی منحرف، چپ گراها و طرفداران تفکرات الحادی را در دستور کار خود قرار داده بود، این مناظره ها به صورت کتابی مستقل با عنوان "گفتمان روشنگر" منتشر شده است. وی با افرادی مانند عبدالکریم سروش مناظره داشته است.   شرکت در کنفرانس های بین المللی حضور آیت الله مصباح در قریب به یکصد کنفرانس و مجمع بین المللی از دیگر سوابق فرهنگی وی میباشد. سخنرانی ها و کنفرانس های وی مورد توجه اساتید بزرگی همچون "پرفسور آنتونی پرویس" قرار گرفت.    تدریس و تدوین کتاب آیت الله مصباح به عنوان یکی از شاگردان علامه طباطبایی همواره به تحصیل، تحقیق، تالیف و تدریس اشتغال داشت. تدوین کتابهایی همچون: آموزش فلسفه، چکیده چند بحث فلسفی، تعلیقه علی النهایه (حاشیه نهایه الحکمه) و برهان شفا دستاورد چندین سال تدریس وی است. همچنین شرح اسفار (حکمت متعالیه ملاصدرا) از سوی ایشان تهیه شده است.   تاسیس دفتر همکاری حوزه و دانشگاه پس از تشکیل ستاد انقلاب فرهنگی در دانشگاه و لزوم بازنگری متون آموزشی، آیت الله مصباحبه دعوت این ستاد عهده دار تهیه طرحی برای اسلامی کردن دانشگاهها شد که منجر به پیدایش دفتر همکاری حوزه و دانشگاه گردید. براساس این طرح، پنج رشته از علوم انسانی، انتخاب شد تا مسائل آن از دیدگاه اسلام و دیگر ادیان بررسی شود. حاصل این تحقیقات، اساس تالیف کتابهای درسی هر رشته، برای هرمقطع آموزشی می شد. بر اساس این طرح، پیش بینی شده بود در مدت پانزده ماه بابرگزاری 150 همایش، برای رشته های اصلی سایر علوم، یک کتاب درسی تالیف گردد. این همایشها از تابستان 61 با حضور صد نفر از استادان دانشگاه شروع شد. در این نشستها موضوع هرجلسه مشخص می گردید تا مقالات درباره آن تهیه شود. استاد در ضمن این کار، تدریس یک دوره معارف اسلامی را شروع کردند که بالغ بر صد جلسه شد. وی شبانه روز، شانزده ساعت فعالیت می کرد، تا انجام انقلاب فرهنگی به گونه مطلوبی صورت گیرد.   اعزام مبلغ برای مقابله با افکار التقاطی پس از پیروزی انقلاب و اوج گیری فعالیتهای گروههای التقاطی و احزاب چپ گرا، به منظور رویارویی با انحرافات فکری و تبلیغات مسموم این گروهها، افرادی در بخش آموزشی مؤسسه در راه حق، آموزش داده شده و برای پاسخ گویی و رد تفکرات التقاطی به مناطق محروم کشور اعزام شدند.   توسعه بخش آموزشی مؤسسه در راه حق امام خمینی(ره) پس از آگاهی از دستاوردهای مثبت این مؤسسه، به استاد مصباح دستور دادند که مؤسسه توسعه یابد. از این رو با پشتیبانی مادی و معنوی امام(ره) هر سال یک گروه جدید و کلاسی تازه به وجود آمد، تا آنجا که نزدیک به سیصد نفر از طلاب زیرپوشش برنامه های آموزشی مؤسسه قرار گرفتند. استاد در این دوران به تدریس سلسله مباحثی با عنوان "معارف قرآن" پرداخت. وی برای انجام این کار، معارف قرآنی را به ده گونه تقسیم کردند: خداشناسی، جهان شناسی، تاریخ و جامعه (انسان) شناسی، راه شناسی، راهنما شناسی، قرآن شناسی، اخلاق یا انسان سازی، برنامه های عبادی، احکام اجتماعی و حقوقی و سیاسی و اقتصادی. به دنبال توسعه برنامه های آموزشی مؤسسه، چند رشته تخصصی نیزایجاد شد. این رشته ها عبارت بودند از: اقتصاد، حقوق، علوم سیاسی، روان شناسی، جامعه شناسی، تعلیم، تربیت و مدیریت.   تاسیس بنیاد فرهنگی باقرالعلوم (ع) آیت الله مصباح از آنجاییکه معتقد به تخصصی کردن دروس حوزوی بود به منظور ارتقای بینش طلاب اقدام به تأسیس یک مؤسسه فرهنگی نمود. وی معتقد بود تخصصی کردن علوم اسلامی یک ضرورت است، که حفظ و بالندگی دین به آن بستگی دارد. تخصص در علوم مختلف اسلامی به رشد شناخت متخصصان و مردم کمک می کند و امکان راهزنی فکری دشمنان را از بین می برد. بنابراین تصمیم گرفته شد دانش پژوهان مؤسسه در راه حق به تحصیلات تخصصی بپردازند و بدین ترتیب مؤسسه جدیدی با نام «بنیاد فرهنگی باقرالعلوم(ع ») به وجود آمد. علوم قرآنی، فلسفه، اقتصاد، روان شناسی، جامعه شناسی، دین شناسی، تاریخ، تفسیر، علوم سیاسی، علوم تربیتی و مدیریت از جمله رشته هایی بودند که در این بنیاد فرهنگی تشکیل شدند. تعدادی از دانشجویان این بنیاد برای ادامه تحصیل به خارج از کشور اعزام شدند. از جمله دستاوردهای بنیاد فرهنگی باقرالعلوم می توان به تالیف دائره المعارف اسلامی، معجم موضوعی قرآن مجید، انتشار مجله معرفت اشاره کرد.   تأسیس مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی(ره) این مؤسسه به منظور گسترش امور آموزشی و پژوهشی به وجود آمد. ساختمان این مؤسسه به فرمان امام خمینی(ره) و از سوی آستانه مقدسه حضرت معصومه(س)، در بیست هزار متر مربع زیربنا، در هشت طبقه ساخته شد. این مؤسسه گنجایش بیش از هزار و دویست نفر دانشجو را دارد.   سفرهای تبلیغی آیه الله مصباح به منظور انجام رسالت دینی خویش، سفرهای تبلیغی بی شماری داشته اند، که به برخی از آنها اشاره می شود: سفر به لندن: این سفر دو ماهه بود و برای آشنایی فارغ التحصیلان ایرانی با فلسفه اسلامی و مسائل مربوط به حکومت اسلامی، یک سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی انجام گرفت. سفر به اروپا: این سفر، پس از پیروزی انقلاب در 1368 انجام شد. در طی این سفر، استاد عازم کشورهای آلمان، بلژیک، هلند، اتریش و سوئیس شدند و ملاقاتها و سخنرانیهایی انجام دادند. سفر به کانادا و آمریکا: این مسافرت به منظور دیدار با دانشجویان ایرانی مقیم کانادا و آمریکا انجام شد. استاد در این سفر از برخی مؤسسات دانشگاهی، انجمنها و نیز سازمان ملل دیدار داشتند. ایشان به چند کشور آفریقایی و آسیایی نیز سفرهایی داشته اند. 
وی در طول سالیان تدریس خود تعداد بسیاری از شاگردان را تربیت کرده‌است که اکثر آنان هم اکنون از اساتید حوزه و دانشگاه هستند از جمله:غلامرضا فیاضی «عضو جامعه مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم و استاد مؤسسه امام خمینی (ره)»محمود رجبی «عضو جامعه مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم و قائم مقام مؤسسه امام خمینی (ره)»محمود محمدی عراقی «داماد آیت الله مصباح یزدی»مصطفی ملکیان «استاد دانشگاه»سید محمدرضا طباطبایی «مدیر جامعة الزهرا»سیدابوالحسن نواب «رییس دانشگاه ادیان و مذاهب»مرتضی آقاتهرانی «استاد اخلاق حوزه علمیه و دولت احمدی‌نژاد و نماینده تهران در مجلس هشتم»عباسعلی شاملی «استادیار مؤسسه آموزشی امام خمینی (ره)»سید احمد رهنمایی «معاون اطلاع رسانی مؤسسه امام خمینی (ره)»محمد فنایی اشکوری «استادیار مؤسسه آموزشی امام خمینی (ره)»شمالی «استادیار مؤسسه آموزشی امام خمینی (ره)»محمد جواد زارعان «رئیس دانشگاه علوم انسانی»اکبر میرسپاه «استاد دروس معارف قرآن»سید محمد غروی «سخنگوی سابق و عضو جامعه مدرسین حوزهٔ علمیهٔ قم و مدیر سابق گروه روان شناسی مؤسسه امام خمینی (ره)»سید محمود نبویان «عضو هیئت علمی موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی (ره)»احمد عبدالله محمد سامبی «رئیس­­­­­­‌­­­­­­­­­­­­­جمهور کومور»پرویز داوودی «معاون اول دولت نهم»منوچهر محمدی «معاون وزیر امور خارجه»عباسعلی کدخدایی«سخنگوی شورای نگهبان»غلامحسین الهام «عضو شورای نگهبان، سخنگوی سابق دولت و وزیر سابق دادگستری»ابراهیم فیاضعلی مبشری«رئیس دادگاه‌های انقلاب اسلامی تهران»کیوان عزتی «استاد حوزه علمیه اصفهان»  
از جمله موضوعات مهمی که در مورد مواضع سیاسی آیت الله مصباح باید به آن اشاره کرد برخورد وی با دولت اصلاحات است. آیت الله مصباح یزدی در انتخابات 2 خرداد سال 1376 صراحتا از علی اکبر ناطق نوری حمایت کرد اما پس از پیروزی سید محمد خاتمی در انتخابات ضمن تبریک به وی در برخی سخنرانی ها نیز از رئیس جمهور منتخب حمایت نمود: «رئیس جمهور در جریان سفر به ایتالیا از فتوای امام خمینی (ره) مبنی بر قتل سلمان رشدی به خوبی دفاع کرد. از این بهتر کسی نمیتوانست در ایتالیا از حکم امام دفاع کند. به رغم وجود تمامی اختلاف سلیقه های جناحی، همگان انقلابی، پیرو امام و قرآن و حافظ ارزش های اسلام هستند، نباید کسی بگوید یک طرف همه بهشتی و طرف دیگر جهنمی هستند، این ها نباید منشاء اختلاف و خط کشی در جامعه باشد. (با استناد به "روزنامه سلام"، 25 اسفند 1377) اما عمر این حمایت ها کوتاه بود، چراکه آیت الله مصباح بسیار قاطعانه تر از آن چه دوم خردادی ها فکرش را میکردند در مقابل وا دادگی های اصلاح طلبان در فرهنگ و دین ایستاد و مواضع انقلابی اش را نشان لیبرال های فرهنگی داد. در حالی که پس از دوم خرداد سال 1376 مردم منتظر ایجاد تحولات گسترده در مدیریت ها و حل مشکلات بزرگ و اساسی کشور بودند، به ناگاه قوه مجریه عرصه را برای ورود لیبرال های فرهنگی آمده کرد و فضای کشور پر شد از تب های سیاسی و افتضاحات فرهنگی و… برخی از ارکان دولت همچون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی از طریق کتاب ها، فیلم ها، مطبوعات و … به ترویج افکار سکولاریستی و پلورالیستی پرداختند و ارزش های دینی و انقلابی را به چالش کشیدند. این مسئله با واکنش بسیاری از علماء و مراجع کشور مواجه شد در این بین آیت الله مصباح یزدی در خطبه های پیش از نماز جمعه که هر 2 هفته یکبار ایراد میکرد، به زبانی ساده به شبهات وارد شده از سوی اصلاح طلبان پاسخ می گفت. ایستادگی جدی آیت الله مصباح در مقابل انحرافات فکری دولت اصلاحات که منشاء آن وزارت ارشاد و شخص عطا الله مهاجرانی بود باعث شد تا از سوی مطبوعات مطبوع دولت وقت مکررا مورد تخریب قرار بگیرد. این تخریب ها تا جایی پیش رفت که سید محمد خاتمی، شخصا آیت الله مصباح را "تئوریسین خشونت" خطاب کرد.   متهم کردن مصباح به مخالفت با آزادی  زمانی که برخی تفکرات لیبرال دوران اصلاحات در قالب شعارهایی چون مبانی عقلی، نقلی، دینی و شرعی اسلام و نظام را به چالش میکشید، آیت الله مصباح یزدی در خصوص مباحثی چون حجاب، آزادی بیان، آزادی عقیده، آزادی عمل و… وارد میدان مناظره غیر حضوری شد. در شرایطی که آیت الله مصباح، آزادی به معنای غربی آن را اسلامی نمی دانست؛ اصلاح طلبان با تحریف و تقطیع سخنان وی در جهت منافع سیاسی خود، مدعی مخالفت آیت الله با آزادی های مدنی شده و در برخی مطبوعات با نگارش یادداشت هایی سعی در نشان دادن اختلافات و شکاف های عمیق در دیدگاه های شهید مطهری و آیت الله مصباح در مسئله آزادی بودند. برای مثال به مطالب زیر که قسمتی از یادداشت های یکی از روزنامه های اصلاح طلب است توجه نمایید: «مطهری میگوید: اسلام دین آزادی ست، دینی که مروج آزادی برای همه ی افراد جامعه است و مصباح در پانزدهمین سالگرد شهادت آن استاد مدعی میشود که آزادی یک ارزش اسلامی نیست. دیدگاه های مرتضی مطهری و مصباح یزدی حد اقل درباره ی آزادی نه تنها یکسان نیست بلکه در تضاد و تقابل جدی ست.(با استناد به روزنامه "صبح امروز"، 19 بهمن 1378) در حالی که اصل صحبت علامه مصباح در پانزدهمین سالگرد شهادت شهید مطهری این گونه بوده است: «متاسفانه بسیاری از مفاهیم فرهنگی غربی و فرهنگ ضد اسلامی در فرهنگی ما وراد شده است، حتی تعدادی از گویندگان و نویسندگان ما چه بسا خود آگاه این افکار را پذیرفته اند و افرادی تصور میکنند که این ها هیچ تضادی با اسلام ندارند. شاید تعجب کنید اگر عرض کنم که مفاهیمی که شاید ما در نوشته ها و گفته هایمان به کار میبریم، مفاهیم اسلامی نیست و یا چیز هایی که ما برای آن ارزش قائل هستیم، ارزش های اسلامی نیست، مانند دموکراسی، آزادی. البته به مفهومی که آن ها ارائه میدهند و بسیاری از ما منفعلانه میگوییم این ها همان چیز هایی ست که اسلام میگوید. (با استناد به "ویژه نامه روزنامه رسالت"، 11 اردیبهشت 1373، ص 6) به جرات میتوان گفت که تفکرات علامه مصباح در مورد آزادی ادامه و مکمل اندیشه های شهید مطهری در این باره است. علامه مصباح در کتاب "دین و آزادی" و کتاب "اندیشه های سیاسی اسلام" به تشریح اصل دیدگاه خود در مورد مسئله آزادی را بیان نموده است.   گزیده ای از اندیشه های علامه مصباح در مورد آزادی  - تبیین آزادی انسان، متوقف بر شناسایی اوست و هر مکتبی بنا به تعریفی که انسان دارد، آزادی او را به گونه ای معنا کرده است، آزادی در معنای رایج فرهنگ غرب که در اعلامیه حقوق بشر نیز منعکس شده به عنوان حق طبیعی انسان مطرح شده است. (کتاب "دین و آزادی"، نوشته محمد تقی مصباح یزدی، ص 70 تا 74)   - در هر جامعه ای تامین حقوق طبیعی در چارچوب قوانین و ضوابط انجام میشود. در هیچ جامعه ای انسان حق ندارد به اسم آزادی با تجاوز به حقوق دیگران و زیر پا نهادن مقررات اجتماعی، هر کاری که خواست انجام دهد. (کتاب "دین و آزادی"، نوشته محمد تقی مصباح یزدی، ص 70 تا 74)   - در فرهنگ اسلامی تعریف حقوق انسان و چگونگی بر آوردن آن ها بر اساس مبانی اسلام و نگرش واقعی به انسان انجام میشود و بدیهی ست که دستاورد های این فرهنگی در نگاه به آزادی ، از جمله آزادی عقیده جهان با دیگر فرهنگی ها متفاوت خواهد بود. (کتاب "دین و آزادی"، نوشته محمد تقی مصباح یزدی، ص 70 تا 74)   - آزادی عقیده به این معنی که دریافت و پذیرش قلبی قابل اکراه و اجبار نیست، سخنی درست است و در قرآن نیز در آیه ی لا اکراه فی الدین به آن اشاره شده است. زیرا پیدایش یک عقیده مبتنی بر مقدمات و آگاهی هایی ست که با وجود این مقدمات آن عقیده حاصل خوهد شد و کسی قادر به جلوگیری از آن نیست و چون پذیرش عقیده امری درونی و قلبی ست، در اختیار خود شخص بوده، قابل اجبار و اکره نیست اما اسلام این سخن که انسان آزاد است تا هر عقیده ای را بپذیرد و پذیرش آن عقیده در سرنوشت او بی تاثیر است را قبول ندارد. (کتاب "دین و آزادی"، نوشته محمد تقی مصباح یزدی، ص 70 تا 74)   - این گفته که کرامت انسانی به آزادی ست و هر چیزی که این آزادی را محدود کند ، محکوم و مطرود است (اشاره به سخنان سید محمد خاتمی در روزنامه همشهری 3 خرداد 77) شعار فریبنده ای ست که در دنیای غرب مطرح شده است و در کشور های دیگر نیز عده ای بدون توجه به لوازمش آن را پذیرفته اند و مرتب بر آن پای می فشرند. منظور از این که انسان باید مطلقا آزاد باشد و هیچ محدودیتی نداشته باشد چیست؟ آیا منظور این است که هیچ قانون الزام آوری نباید وجود داشته باشد؟ این را هیچ انسان عاقلی نمیپذیرد، زیرا معنایش این است که هر کس برای انجام هر کاری آزاد باشد. هر کس آزاد است که به قتل، تعرض با ناموس مردم و ایجاد ناامنی در جامعه اقدام کند! بی شک زیان و آفت چنین نگرشی متوجه گوینده اش می شود. اصلا مگر امکان دارد در اجتماعی که با چنین آزادی ای خو گرفته است زندگی کرد؟ پس مسلما آزادی نا محدود نیست و انسان آزاد نیست که در هر شرایطی هر کاری که خواست انجام دهد.حال که معلوم شد آزادی محدود و مشروط است این سوال مطرح میشود که حد و مرز آزادی را چه کسی تعیین میکند؟ اگر بنا باشد هر فردی خودش دامنه و حد و مرز آزادی را تعیین کند نتیجه این می شود که هر کس هر چه دلش خواست انجام دهد! و همان اشکالی که در ارتباط با آزادی مطلق بدان اشاره شد، خود می نمایاند. پس به ناچار باید برای ترسیم دامنه و حد و مرز آزادی مرجعی قانونی در نظر گرفت. (کتاب "نظریه سیاسی اسلام"  ج 1، نوشته محمد تقی مصباح یزدی، ص 75)   این ها تنها گزیده ای از عقاید آیت الله مصباح یزدی در مورد مسئله آزادی و موضوعات پیرامون آن است که به تفصیل در کتاب "دین و آزادی" و کتاب "نظریه سیاسی اسلام" و همچنین کتاب "پرسش ها و پاسخ ها" جلد 4 که هر سه تالیف آیت الله مصباح است آمده است.   مواضع آیت الله مصباح در قبال اوضاع فرهنگی کشور در دوران اصلاحات در شرایطی که دشمنان نظام جمهوری اسلامی تهاجم فرهنگی خود علیه دین، ارزش ها، احکام و نظام اسلامی  را با شدت دنبال میکردند، دولت اصلاحات از همان آغاز به جای اتخاذ استراتژی و تکنیک های خنثی سازی این تهاجم، با تکیه مبهم بر شعار هایی همچون آزادی، تساهل و تسامح فرهنگی، عملا زمینه تهاجم فرهنگی دشمن را بیش از پیش فراهم آورد. در این میان عملکرد وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به خصوص رفتار و گفتار سید عطاالله مهاجرانی که علاوه بر اجرای سیاست های فرهنگی دولت خاتمی، مسئولیت سخنگویی دولت وی را نیز بر عهده داشت، تاثیر شگرفی بر شتاب این روند گذاشت. تضعیف حوزه های علمیه، اعطای مجوز به بسیاری از فیلم ها و تئاتر های مسئله دار، نوار های موسیقی مبتذل ( متالیکا و…) رمان ها، کتاب ها، روزنامه ها و نشریاتی که مستقیما نظام و ارزش های اسلامی را زیر سوال میبردند و حتی اعطای جایزه به برخی از نویسندگان مسئله دار، احیای کانون منحله نویسندگان، بی توجهی در قبال نفوذ رژیم پهلوی در نشریات کشور، تلاش در جهت آزاد سازی استفاده از ماهواره، احیای سنت های خرافی و باطل، تجلیل مبالغه آمیز از شخصیت هایی همچون دکتر مصدق و… را میتوان از جمله افتضاحات فرهنگی دولت اصلاحات عنوان کرد.  افتضاحات وزارت فرهنگ تا جایی ادامه یافت که حتی مقام معظم رهبری نیز لب به اعتراض و انتقاد گشود: «وزارت ارشاد در این دو سال که ایشان (مهاجرانی) در راس کار هستند هیچ کار اسلامی به عنوان اسلام نکرده! من راضی نیستم از وزارت ارشاد.» با وجود تمام انتقاداتی که از سوی علما و بزرگان نظام و حتی شخص رهبری صورت می گرفت، حمایتهای سید محمد خاتمی از سیاست های وزارت ارشاد همچنان ادامه داشت تا بدان جا که حتی صدای آیت الله هاشمی رفسنجانی را نیز در آورد، وی در اعتراض به وضع فرهنگی دولت گفت: «مشکلی که الان در جامعه ی ما هست ، این است که عده ای میخواهند به آزادی به معنای غربی آن عمل کنند» (فصلنامه حکومت اسلامی شماره 4 ص 72) در چنین شرایطی آیت الله مصباح یزدی انتقادات شدیدی را متوجه عملکرد فرهنگی دولت خاتمی نمود. نه تنها آیت الله مصباح بلکه بسیاری دیگر از علماء و متدینین و اساتید در مقابل عملکرد ضعیف دولت در موضوعات فرهنگی موضع گرفتند. آیت الله مصباح مواضع و واکنش های بسیاری در قبال اوضاع فرهنگی کشور در دوران اصلاحات اتخاذ کردند که برای نمونه به چند مورد آن اشاره میکنیم:  تضعیف مبانی دینی از تجزیه کشور خطرناک تر است. (روزنامه صبح امروز 1 دی ماه 78) امروزه علاوه بر دشمن خارجی عوامل داخلی هم علیه انقلاب فعالیت میکنند. (صبح امروز 28 فروردین 79) در این چند سال به عقاید مردم هجوم آوردند، از حقوق بیت المال و بیوه زنان محروم به کسانی که زمان شاه جزو وازدگان هر جایی بودند به عنوان ترویج هنر با احترام جایزه میدهند برای این که یکبار دیگر بساط رقاصی در مملکت را راه بیندازند. (روزنامه ایران 16 خرداد 80) در این دوران که در دنیا همه تشنه حقایق اسلام هستند، در این کشور اسلامی از سوی بالاترین شخصیت اجرایی و در رسمی ترین جلسات کشور از کسانی حمایت میکنند و مدال میدهند که مروج بی دینی هستند و در کتاب هایشان مینویسند: انسان از یک سلول بر حسب تصادف به وجود آمده و خدایی و مدبری بر این عالم نیست. (روزنامه ایران 16 خرداد 80) برای این که رای اهل سنت را به دست بیاورند بالاترین سند تشیع یعنی ولایت علی(ع) را زیر سوال میبرند. (سخنرانی در مدرسه فیضیه 13 خرداد 80) با سیاست های غلطی که مسئولین فرهنگی اعمال میکنند که یا از روی جهل و ناآگاهی ست یا خدای ناکرده مزدور و بیگانه هستند، سیاسی ست که فرهنگ جامعه را به سوی فرهنگی بی دینی و الحاد سوق می دهد و در مقابل باید شما فعالیت علمی بکنید. اشتباه نشود همه دولت را نمیگویم، رگه هایی هستند در بعضی وزارت خانه ها که خط آمریکا را دنبال می کنند. (صبح امروز 31 فروردین 79) مسئولیت انحطاط فرهنگی در کشور ما در چند سال اخیر از عملکرد حوزه ی وزارت ارشاد ناشی می شود و عملکرد وزارت ارشاد باعث انحطاط کشور ماست. وزارت ارشاد نه تنها هیچ گونه نظارتی انجام نمی دهد بلکه چراغ سبز هم نشان می دهد و به زمینه ساز های فساد اخلاقی کمک مالی هم میکند. ما اصلاح مسائل فرهنگی کشور را به دست فردی داده ایم که ریشه های بسیاری از فساد ها در دستگاه تحت مدیریت اوست. با این حساب چگونه میتوان امید اصلاح در مسائل فرهنگی را داشت؟ (روزنامه رسالت 26 اردیبهشت 79)   مخالفت با شعار "ایران برای همه ایرانیان" یکی از جنجال های رسانه ای مطبوعات اصلاح طلب علیه آیت الله مصباح یزدی، ماجرای مخالفت او با شعار "ایران برای همه ایرانیان" بود. با شنیدن این شعار کمتر کسی است که بخواهد از نیت گوینده سوال کند. اما یکی از کسانی که نسبت به این شعار – که به شعار اصلی حزب مشارکت تبدیل شده بود – مشکوک و به آن واکنش نشان داد آیت الله مصباح یزدی بود. پس از موضع گیری آیت الله مصباح در برابر این شعار چند پهلو، روزنامه مشارکت در تیتر اصلی خود نوشت: "حمله مصباح یزدی به شعار ایران برای همه ایرانیان" (روزنامه مشارکت 17 بهمن 1378) روزنامه بهار نیز به نقل از مصباح یزدی (البته با کمی تحریف ) نوشت: «شعار ایران برای ایرانیان نشانه ملی گرایی و سقوط فرهنگ دینی ست. (روزنامه بهار 26 اردیبهشت 79) افرادی مانند عباس عبدی، عماد الدین باقی، سعید رضوی فقیه (از فعالان دفتر تحکیم وحدت)، اکبر گنجی، شادی صدر، میثم سعیدی (عضو جبهه منحله مشارکت) نیز علامه مصباح یزدی را آماج انتقادات تند خود قرار دارند. اما هدف اصلی طراحان این شعار باز کردن پای عناصری مانند بهاییان به حکومت به بهانه ایران برای همه ایرانیان بود. استدلال خود آیت الله مصباح در این مورد اینگونه است: «معاویه گفت: من با شما نمی جنگم که نماز بخوانید و روزه بگیرید. جنگ من سر این نیست، جنگ من سر حکومت است، میخواهید نماز بخوانید، میخواهید نخوانید، یعنی من با اسلام کاری ندارم. اگر اسلام بخواهد حاکم باشد با آن کار دارم و امروز مگر غیر از این است؟ مساوی کردن مسلمان با غیر مسلمان به بهانه اینکه ما دو جور شهروند نداریم، شهروند دو درجه ای نداریم، همه ایرانی هستند، ایران هم مال ایرانیان است نه مال مسلمانان. مگر تا حالا کسی گفته بود ایران مال آمریکاست یا مال انگلیس است یا مال عراق است؟ این چه شعاری ست؟ ایران برای ایرانیان، مگر مخالفان جبهه دوم خرداد میگویند ایران مال آفریقاست؟ همه می گویند ایران مال ایرانیان است، پس این چه شعاری ست؟ یعنی شما می گفتید مسلمانان اصل هستند، آنها باید حکومت کنند، بهایی رسمیت ندارد، از این پس باید بگوییم بهایی هم ایرانی ست، او هم مانند کسان دیگر حق دارد اما صاف این را نمیتوانید بگویند. دستور آمریکاست که بهاییت باید رسمیت پیدا کند. صاف که نمی توانند بگویند که ما به بهاییت میخواهیم رسمیت بدهیم. شعار می دهند، ایران مال ایرانیان، ایرانیان چه کسانی هستند؟ مسلمان در آن هست، بهایی هم هست، اما من و شما که متوجه نیستیم این شعار یعنی چه؟ برای چه میگویند؟ خب ایران برای ایرانیان، خب ما هم میگوییم مال ایرانیان است…شعار ایران برای ایرانیان، برای این است که اقلیت های مذهبی را جذب مناصب حکومتی بکنند. (سخنرانی آیت الله مصباح در جمع مسئولان حوزه علمیه آیت الله روحانی بابل – 15 خرداد 1380) و این پیش بینی آیت الله مصباح چند سال بعد به واقعیت بدل شد:  عیسی سحر خیز (مدیر کل مطبوعات داخلی وزارت ارشاد دولت اصلاحات) در مناظره اش با محمد حسن قدیری ابیانه در پاسخ به سوال ایشان مبنی بر اینکه آیا با توجه به شعار های انتخاباتی آقای مصطفی معین (کاندیدای اصلی اصلاح طلبان در سال 84) باید شاهد حضور یک بهایی در کابینه ایشان باشیم، گفت: «چه اشکالی دارد که یکی از وزرای دولت ایشان بهایی باشد؟» سحر خیز در ادامه گفت: «اگر تدوین قانون اساسی در دست من بود اجازه میدادم که هر ایرانی با هر گرایشی و با هر سلیقه ای اعم از ساواکی، بهایی و همجنس باز نامزد بشود، چون به نظر من میزان رای ملت است. (روزنامه کیهان 17 اردیبهشت 1384) آیت الله مصباح معتقد بود شعار ایران برای همه ایرانیان اگر به معنی بهره مندی تمام ایرانیان از حقوق شهروندی باشد، شعار بسیار خوبی است، اما وقتی این شعار محملی برای ورود غیر معتقدان به اسلام و تشیع در داخل حکومت اسلامی به بهانه وحدت ملی تبدیل شود، یک انحراف بزرگ از اسلام و قانون اساسی ست. 
آیت الله مصباح یزدی از جمله شخصیت هایی بود که در سالهای موسوم به دوران اصلاحات، حجم وسیعی از جوسازی ها برای تخریب شخصیت وی صورت گرفت.  آیت الله مصباح در دوران اصلاحات در نقطه مرکزی حملات رسانه ای  بدنه اصلاح طلبان بود. جالب اینکه در اکثر این مقالات، گزارش ها و مصاحبه ها دلیلی بر این مدعاهای توهین آمیز ذکر نمی شد. با مطالعه تمامی این مطالب به خوبی روشن می شود که کثرت استعمال و تکرار ادعا موثرترین روش آنان برای تأثیر اتهام در اذهان عمومی بوده است. در دوران اصلاحات از جمله اهانت هایی که به طور مداوم نسبت به آیت الله مصباح یزدی روا داشته شد، معرفی ایشان به عنوان "تئوریسین خشونت" بود.   محسن آرمین: سخنان او زهرآگین است!  ترور سعید حجاریان بهانه ای شد تا اصلاح طلبان برای تخریب علامه مصباح از هیچ اتهامی در روزنامه های پر شمارشان فروگذار نکنند. 26 اسفند ماه سال 1378، در روزنامه "فتح" و "همشهری" به نقل از "محسن آرمین" از نمایندگان متحصن مجلس ششم و از اعضای سازمان مجاهدین انقلاب،‌ بدون ذکر دلیلی، اتهام ترور به آیت الله مصباح نسبت داده شد: «سخنان زهرآگینی که توسط مصباح یزدی در خطبه های نماز جمعه ایراد شده، زمینه را برای کارهای تروریستی،‌ نظیر اقدام به قتل سعید حجاریان آماده ساخت.» محسن آرمین، بعدها با ظرافتی خاص، ترور حجاریان را به روحانیت و آیت الله مصباح نسبت داده و چنین می گوید: «کسانی که با انگیزه ایدئولوژیک دست به ترور می زنند، به مجوز شرعی نیاز دارند و تحت القائات ایدئولوژیک و سیاسی دست به این عمل زده اند که این موارد باید دنبال شود.» (با استناد به روزنامه "بامداد نو" 10 فروردین 79) روزنامه "آفتاب امروز" در تاریخ 24 اسفند 78، صریح تر از روزنامه های دیگر، اتهام صدور فتوای ترور را به ایشان نسبت داد و نوشت: «وقتی از برخی تریبون ها به طور رسمی فرمان قتل صادر می شود، کسانی هم خود را مجاز به اجرای آن می دانند.»)   روزنامه مشارکت در تاریخ 26 اسفند ماه 1378، با درج سخنان مسئول روابط عمومی دفتر تحکیم وحدت چنین نوشت: «از حاکمیت انتظار داریم و از مقامات می خواهیم که در وهله اول، نقش تئوری پردازان خشونت و شخص آقای مصباح یزدی را که با بیانات اخیر خود، مستند و با مدرک در تربیت دادن پتانسیل خشونت در فضای جامعه نقش داشت را بررسی کند.»   در تاریخ 29 اسفند ماه سال 1378، روزنامه "فتح" در این باره نوشت: «این اقلیت در تلاش است که به هر طریقی، حاکمیت را در حیطه خود حفظ کند... تئوری پردازان خشونت با استفاده از تریبون های رسمی کشور، این مسائل را ترویج می کنند. جای سوال است که چرا سخنان پیش از خطبه های نماز جمعه، به طرح چنین مباحثی اختصاص یافته است. حاکمیت باید توجه کند که [در ترور حجاریان] انگشت اتهام را مردم به کجا نشانه رفتنه اند.»   اکبر گنجی: کی گفته مصباح فیلسوف است! اکبر گنجی که خود زمانی از عاملان خشونت و حرکت های خودسرانه بود و بعدها به عنوان حامی فتنه سبز وجود مقدس حضرت ولیعصر(عج) را تکذیب و هم جنس بازی را روا دانست، در آن دوران به میدان آمد و گفت: «خشونت فقط معلول عملکرد شاه کلید و احکام عالیجنابان خاکستری نیست، بلکه جنایت و ترور، محصول روایتی است که قتل مخالفان فکری را توجیه می کند و این روایت، رسماً از منابر تبلیغ و از صدا و سیما پخش می شود. در واقع، بازداشت تئوریسین های خشونت که رسماً از منابر حکم ترور صادر می کنند، مهم تر از بازداشت دیگران است. آدمی که به طور علنی مجوز جنایت می دهد را باید محاکمه کرد!»(با استناد به روزنامه "صبح امروز" 23 اسفند 78)  و البته گنجی در جای دیگر گفت: «کی گفته مصباح فیلسوف است! و تازه اگر فقیه هم هست چرا مثل سایر فقها به درس و بحث نمی پردازد و با بسیجی ها و سپاهی ها جلسه می گذارد و تحلیل سیاسی می کند؟"  گفتنی است چندی بعد روزنامه های مدعی رحمت و ملاطفت- در همان روز- با بزرگ ترین تیتر خود، به نقل از اکبر گنجی نوشتند: «نظریه پردازان "قتل عام درمانی" ترور سعید حجاریان را به شاخه نظامی سفارش داده اند!»   مسعود بهنود: او می گوید دین ما دین خشونت است! مسعود بهنود،‌ همکار سابق روزنامه های دوره طاغوت و نویسنده دیروز روزنامه های زنجیره ای و حامی فتنه سبز و شخصی که در دادگاه به وجود طرح براندازی خاموش مطبوعاتی توسط خود و دوستانش اعتراف کرد، می نویسد: «ما از بزرگان دین در همه عمر شنیده بودیم که دین ما دین رحمت است و رأفت. حالا چه طور است که وقتی جهانیان به همین جا رسیده اند،‌ آقای مصباح کشف کرده است که دین ما دین خشونت ورزی است(!)» (عصر آزادگان 26 اسفند 78 )   کرباسچی: سخنانش را نخواندم ولی او تئوریسین خشونت است! کرباسچی- شهردار اسبق تهران و مشاور ویژه کروبی در انتخابات سال 88 در آن ایام در پاسخ به سؤال خبرنگار روزنامه «فتح» وقتی در برابر اصرار خبرنگار روزنامه «فتح» قرار گرفت تا نظر خود را درباره ارتباط سخنان آیت الله مصباح یزدی و ترور سعید حجاریان بیان کند، گفت: «من صحبت های آقای مصباح را نشنیده ام و متن صحبت های ایشان را هم نخوانده ام، ولی می دانم که ایشان صحبت هایی این چنین کرده اند(!) صحبت هایی که ترویج خشونت می کند، می تواند مؤثر باشد.»(روزنامه فتح 24 اسفند 78 )کرباسچی اعتراف می کند که این صحبت ها را نه شنیده و نه خوانده، اما در عین حال می گوید که «آیت الله مصباح، چنین صحبت هایی را کرده اند.» !؟ تیتر روزنامه ها هم از قول کرباسچی چنین شد: ایشان توریسین خشونت است!   سعید حجاریان: او مبلغ تروریسم لخت و عور است! پس از ترور سعید حجاریان، یکی از مقالات وی که پیش از این در هفته نامه «عصر ما» به چاپ رسیده بود، در اکثر روزنامه های اصلاح طلب به چاپ رسید. در این مقاله، حجاریان با تکیه بر جمله معترضانه ای که آیت الله مصباح در سخنان خود آن را بیان کرده بود، چنین وانمود میکند که استاد این جمله را تفسیر آیه «وأعدوالهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به وعدوالله ...» آورده و چنین نتیجه می گیرد که ایشان به تبلیغ تروریسم لخت و عور پرداخته اند!(عصر ما 27 مرداد 78 )   موسوی خویینی ها: او طرفدار خشونت است و باید نابود شود! در دوران اصلاحات آنها که به آیت الله مصباح نسبت تبلیغ و دفاع از خشونت و خونریزی را می دادند، خود خشن ترین فتواها را صادر کرده و صراحتاً به تبلیغ نابودی مخالفانشان می پرداختند. به طور مثال، سخن ذیل را که پس از ترور حجاریان از سوی موسوی خویینی ها از روحانیون برجسته جبهه دوم خرداد، صادر شده است برای قضاوت ذکر می کنیم. وی می گوید: «طرفداران خشونت شناخته شده هستند و باید نابود شوند.» وی سپس می افزاید: «دشمنان خاتمی، سعید حجاریان را ترور کردند.»(آفتاب امروز 26 اسفند 78 ) بر اساس سخن فوق و مشخصاتی که این شخص از طرفداران خشونت ارائه کرده است، باید تمام افرادی را که نسبت به برنامه های خاتمی انتقاد دارند، دشمن ریاست جمهوری، تروریست و طرفدار خشونت دانست و همچنین باید، همگی آنان را نابود کرد. حال سؤال این است که آیا سخنان آیت الله مصباح – که همیشه مستند به آیات و روایات بوده است- ترویج خشونت است، ‌یا این سخنان؟ به راستی بر اساس کدام قانون و مستند شرعی، مجازات مخالفین خاتمی "نابودی" است؟   آیت الله طاهری: باید ریشه قضیه کنده شود! نمونه دیگری از این دسته نظرات، فتوای آیت الله طاهری، امام جمعه سابق اصفهان است. وی نیز در حالی که عوامل ترور حجاریان را به عنوان خوارج یاد کرد و در حالی که به آیت الله مصباح کنایه می زد، ‌بیان داشت: «امیرالمومنین در یک روز چند صد نفر را کشت و فرمود که من چشم فتنه را کور کردم؛ حالا یکی دو نفر را اعدام کنند، این جواب نیست، برای این که دو نفر دیگر جایشان می آیند، باید ریشه قضیه کنده شود.»(کیهان 10 فروردین 79 )   عبدالکریم سروش: او چه نوشته ای دارد که من با استناد به آن با او مناظره کنم! از جمله مسائلی که به ابزاری برای تخریب شخصیت و ترور آیت الله مصباح مورد بهره برداری غیرمنصفانه قرار گرفت،‌ انجام نشدن مناظره بین آیت الله مصباح و عبدالکریم سروش بود. واقعیت آن است که آیت الله مصباح سال ها بود که عبدالکریم سروش را به حضور در یک مناظره زنده تلویزیونی دعوت می کرد، اما متأسفانه وی به بهانه های مختلف از انجام این مناظره طفره رفت.در آن ایام، سروش در دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران درباره مناظره با آیت الله مصباح چنین می گوید:‌ «جواب من همان بوده که هست، 20 جلد کتاب دارم که آقای مصباح می تواند سر هر سطری از آن یقه مرا بگیرد، اما ایشان چه نوشته ای دارد که من با استناد به آن با جناب مصباح مناظره کنم...» (صبح امروز 11 آذر 78 ). صرف نظر از این که آیا سروش مجموعه آثار پرحجم مکتوب استاد مصباح را دیده بود یا نه، تحلیل صاحب نظران از این دروغ بزرگ سروش آن بود که" هیبت علمی" استاد مصباح یزدی رعشه ای در سروش انداخته بود که وی به چنین اشتباه فاحشی افتاده بود. احتمالا سروش مناظره آیت الله مصباح یزدی با احسان طبری را به یاد داشت. (اوایل انقلاب مناظره احسان طبری، فرخ نگهدار و استاد محمدتقی مصباح یزدی پیرامون «اصول ماتریالیسم دیالکتیک» صورت گرفت و از طریق صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش گردید. در آن مناظرات عبدالکریم سروش نقش مجری را به عهده داشت)    مهاجرانی: من از پیشنهاد مناظره با او پشیمان نشدم ولی به جای آن مقاله می نویسم  البته عطاالله مهاجرانی نیز درآن دوران برای مناظره با آیت الله مصباح اعلام آمادگی کرد و پس از استقبال آیت الله مصباح، مهاجرانی با روش های مختلف رسانه ای درصدد فرار از مناظره برآمد و آخر سر یک طرفه به نامه نگاری سرگشاده و مقاله نویسی برای استاد پرداخت و اتهام تئوریسین خشونت را در رنگ و لعاب های مختلف به استاد وارد نمود.  آیت الله مصباح ناقد شدید سیاست های فرهنگی دولت اصلاحات بود و بالاخره اعتراض شدید رهبر انقلاب به مهاجرانی موجبات عزل شدن مهاجرانی را فراهم کرد. رهبر انقلاب فرموده بودند:«بارها گفته ام،‌ وزارت ارشاد در این دو سال  که ایشان در رأس کار هستند، هیچ کار اسلامی به عنوان اسلام نکرده... سوال من این است که وزارت ارشاد چند کتاب برای تقویت فکر اسلامی چاپ کرده؟ چند فیلم برای تقویت مبانی فکری اسلامی و انقلابی ساخته؟ الان مرتب در سالن های وابسته به ارشاد نمایش داده می شود. بعضی صد در صد ضد دین است، ضد انقلاب است، اگر در کنار این همه، چند نمونه تئاتر و فیلم اسلامی می ساختند که این مبلّغ اسلام است، من اعتراض نمی کردم. من راضی نیستم از وزارت ارشاد!»    منتجب نیا: او قبل از انقلاب درصدد نوشتن کتاب علیه حکومت اسلامی بود! در آن دوران تهمت عدم شرکت فعال در نهضت امام خمینی(ره) به آیت الله مصباح زده شد. رسول منتجب نیا گفته بود: «[آقای مصباح] قبل از پیروزی انقلاب و در حالی که حضرت امام(ره) در تبعید و اساتید و مدرسین مبارز حوزه علمیه قم در بازداشت و تبعید بودند و مردم در تظاهرات و حرکت های انقلابی شهید می دادند... حاضر نبودند یک سیلی در راه مبارزه با رژیم شاه تحمل کنند و بزرگان نقل می کنند که در صدد نوشتن کتابی علیه حکومت اسلامی بودند؛ به این معنا که هر حکومت قبل از پیروزی امام مهدی(عج) مشروعیت ندارد.» (روزنامه بیان 23 فروردین 78)  این شبهه ناجوانمردانه آن چنان نچسب و غیر اخلاقی بود که در همان دوران اصلاحات آقایان خسروشاهی و دعایی گرچه منتسب به جریان اصلاحات بودند اما نسبت به آن واکنش نشان دادند و در بیان مجاهدت های استاد مصباح در دوران شاه، سخنرانی کردند.  اما جالب تر از همه پاسخ خود آیت الله مصباح به این شبهه بود: «حالا من باید بیایم، در بوق بکنم که آقا ما چه مبارزاتی کرده ایم!... مسائل بسیاری بوده که من تا حالا ضرورتی ندیده ام منتشر کنم و الآن هم ضرورتی نمی بینم که برای خوش آمد کسانی تبلیغ از خود کنم و تازه مگر بنده از خودم تعریفی کرده ام و مردم را به خودم دعوت کرده ام که کسانی مرا تکذیب می کند؟! آقا! بنده، نه رأی می خواهم تا ریاستی یا وزارتی کنم و نه از کسی می خواهم پشت سر من نماز بخواند...»   هاشم آغاجری: او اصلا اعتقادی به نهضت امام خمینی(ره) نداشت! آقای مصباح یزدی تا زمانی که امام زنده بود، حضور چندانی در عرصه فکری و سیاسی نداشتند. ایشان قبل از انقلاب، اصلا اعتقادی به انقلاب و نهضت خمینی نداشتند و بعد هم تا همین چند سال اخیر، اصلا در صحنه های جمهوری اسلامی حاضر نبودند، ولی حالا مقدس شده اند!» (19 بهمن 78 ) این در حالی است که آغاجری ملعون در سال 81 به واسطه توهین به مراجع و اهل بیت به اعدام محکوم شد.    علی اکبر محتشمی: او مخالف مبارزه بود!  علی اکبر محتشمی پور هم که بعد ها به دلیل عملکردش در فتنه 88 از دبیرخانه حمایت از انتفاضه مردم فلسطین  برکنار شد، در آن دوران در حمایت از شبهه رفقای سیاسی اش گفت: «از بررسی این سابقه بر می آید که جناب مصباح با نهضت و انقلاب و قیام ملت و امام نظر موافق نداشته و همراه نبوده است. آقای مصباح بعد از سرکوب خونین قیام 15 خرداد توسط رژیم شاه، به شدت از جریان مبارزه و نهضت اسلامی سرخورده و مخالف آن شده و ابایی از طرح مخالفت خویش نداشت!» (روزنامه بیان 14 بهمن 78 )   مصطفی تاج زاده: معتقدان اسلام سلفی – مصباحی ...!  در همین زمینه می توان به گفته هایی که مصطفی تاج زاده اخیراً آنها را در گفت و گو با سایت ضد انقلاب کلمه پیرامون علامه مصباح یزدی بیان داشته است نیز اشاره کرد. او در این زمینه با ادامه خط اشاره شده در سال 78 می گوید: "البته از معتقدان اسلام سلفی – مصباحی انتظار ندارم که از نظریات و طرح های اصلاحی استقبال کنند و آن را بدعت ضد انقلابی و ضد نظام نخوانند."   روزنامه جمهوری اسلامی: چرا او رهبری را "تالی تلو معصوم” می داند؟! روزنامه جمهوری اسلامی نیز بعنوان یک رسانه نزدیک به اصلاح طلبان و  هاشمی رفسنجانی چندی قبل طی یادداشتی با انتقادات از مواضع نظری آیت الله مصباح یزدی در دفاع از مفهوم ولایت فقیه، نوشت:"اینکه عالمی محترم و استادی سرشناس، مثلا قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را بدون امضای ولی فقیه، به صراحت کاغذ پاره ای بیش نداند! و یا ... اینک به هر دلیل، مثلا به خاطر تبدّل رأی، ولیّ فقیه را مافوق قانون و اختیارات را مطلق بداند، مطلبی است که می توان با لحاظ برخی امور، امری طبیعی شمرد و در جای دیگر هم به بررسی آن پرداخت، اما آیا به کار بردن تعابیری چون "تالی تلو معصوم” برای اشخاص محترم دیگر، هرچند هم در نظر ما بزرگ باشند، ایجاد پرسش درباره مقامات حضرات معصومان (ع) نمی کند؟ آیا گفته چند روز پیش این استاد محترم، بنابر نقل "خبرگزاری فارس” و دیگر رسانه ها، که "باید توجه داشت همانند مقام معظم رهبری (را) به هیچ عنوان نمی توان بر روی زمین و آسمان ها پیدا کرد، چرا که ایشان نمونه برجسته ای از ائمه اطهار (ع) و اجدادشان است و یا این جمله که تنها کسی که می توان به آن ها (=انبیای الهی) تشبیه کرد امام راحل (ره) و مقام معظم رهبری است، اگر به ظاهر جملات اخذ شود، قابل قبول و درست است؟ و به مصلحت و منطبق بر اعتقادات جامعه ما می باشد؟"   سایت ضد انقلابی جرس: او مهره شاه بود! در همین زمینه اشاره ای به یکی از گزارش های سایت ضد انقلاب جرس نیز ضروری می نماید که از قول یک فعال فتنه در مقطعی نوشت: "تقصیر از خود ماست. برای چه آیت الله منتظری سالها در حبس بود؟ برای چه الان میرحسین موسوی ، همسرش و کروبی که از مهره های اصلی امام بودند الان باید در حبس باشند؟ و مصباح یزدی و ... که اصلا پا در انقلاب نگذاشتند و مهره های شاه بودند الان تئوریسینهای انقلاب می شوند و تمام مهره های انقلاب می شوند ضد انقلاب!...؟"( گفتنی است معلوم نیست کدام بی خبری از تاریخ انقلاب می تواند زهرا رهنورد و میرحسین موسوی را با سابقه گروهکی شان در قبل از انقلاب به عنوان مهره های اصلی امام(ره) بپذیرد و آیت الله مصباح با سوابق مبارزاتی و شاگردی حضرت امام را مهره های شاه محسوب نماید)   بالا گرفتن تهمت ها و نگرانی آیت الله بهجت برای جان آیت الله مصباح حضرت آیت الله مصباح از شاگردان خاص آیت الله بهجت بودند و در مکتب اخلاقی ایشان جزو ممتازین به شمار می آمدند. در دوران اصلاحات روشنگری های آیت الله مصباح تا مرز خطر جانی پیش رفت و چنان شد که آیت الله بهجت نگران شده بودند. حجت الاسلام و المسلمین دکتر مرتضی آقاتهرانی از اساتید اخلاق حوزه نقل می کند: «آیت الله بهجت – مدظله العالی- در آن موقع دغدغه جان آیت الله مصباح را داشتند و به ما فرمودند، مواظب ایشان باشید.»(با استناد به کتاب "مصباح دوستان" ص 79)   یک جواب؛ کفایت صدهزار تهمت! در آن دوران حضرت آیت الله مصباح در مصاحبه با روزنامه کیهان به نکته جالبی اشاره کرده و به مزاح گفتند: «در یک جمله به شما عرض می کنم که ما با بعضی از اشخاص که در جامعه هستند، تقسیم کار کرده ایم. ما در زمینه هایی حرف خشونت را می زنیم و آن را تأیید می کنیم و آنها عملش را انجام می دهند و متقابلاً؛ آنها تحمل و مدارا را در زبان ترویج می کنند و عمل آن را ما انجام می دهیم. یک همچون تقسیم کاری بین ما و بعضی از افراد انجام گرفته که ان شاءالله مبارک است!» (14 شهریور 1378، روزنامه کیهان)  
آیت الله مصباح یزدی پیروزی در انتخابات را متأثر از عوامل مختلفی میداند و معتقد است بعد از اینکه ما به طور کلی وظایف خود در خصوص حضور در انتخابات را انجام دادیم باید به نتیجه حسن ظن داشته و آنرا به مصلحت نظام بدانیم.به گفته ایشان در یازدهمین انتخابات ریاست جمهوری، خدا تدبیری کرد و کسی سر کار آمد که 20 سال نماینده مقام معظم رهبری در شورای امنیت ملی بوده است و نقاط مثبتی در زندگی اش داشته است و باتوجه به این شرایط هوای رهبری را دارد.ایشان معتقد است این انتخاب باعث شد مخالفان دیگر نتوانند نظام را متهم به تقلب و انتخابات برنامه ریزی شده و دیکتاتوری کنند.آیت الله مصباح در مورد عدم انتخاب کاندیدای جبهه پایداری میگوید: شاید اگر کسی که ما می‌خواستیم سر کار می‌آمد، چه بسا در اندک مدتی زمینه‌های شکست او را فراهم می‌کردند که در آن‌صورت، به معنی شکست اصولگرایی و شکست آرمان‌خواهی بود، زیرا همه‌ی گروه‌ها، از اصلاح‌طلبان تا کارگزاران و حتی احزاب و گروه‌های به اصطلاح اصولگرا با او مخالف بودند و همه اصولگرایان سابقه‌دار علیه او ائتلاف کردند و جبهه پایداری را خط قرمز خودشان قرار دادند. 
آیت الله مصباح یزدی در زمینه فلسفه اخلاق، فلسفه حقوق، فلسفه سیاست، فلسفه علم، فلسفه تاریخ، معرفت شناسی، انسان شناسی، جامعه شناسی، فلسفه غرب و ... تألیفاتی دارد که به برخی از آنها اشاره می شود: معارف قرآن: این کتاب به بیان معارف قرآن در زمینه های خداشناسی، جهان شناسی، انسان شناسی، راه شناسی، راهنما شناسی، قرآن شناسی، اخلاق یا انسان سازی برنامه های عبادی قرآن، احکام فردی قرآن و احکام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی می پردازد. جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن: این کتاب در دوازده بخش، شامل علوم اجتماعی، اصالت فرد یاجامعه، قانونمندی جامعه، تاثیر جامعه در فرد، نهادهای اجتماعی، دگرگونیهای اجتماعی و... نوشته شده است. اصول عقاید(2): این کتاب در بردارنده بحثهایی در زمینه نبوت، عصمت، طریقه شناخت انبیا و دین اسلام است. آموزش عقاید: این کتاب شامل شصت درس در زمینه های ذیل است: دین چیست؟ راه ساده خداشناسی، صفات خدا، جهان بینی مادی، جبرو اختیار، قضا و قدر، عدل الهی، عصمت انبیاء، معجزه، پیامبر اسلام، مصونیت قرآن از تحریف، امامت، حضرت مهدی، معاد، تصویر رستاخیز در قرآن، شفاعت و... شایسته ذکر است این کتاب بیش از هفت بار تجدید چاپ شده است. ایدئولوژی تطبیقی: این کتاب درباره شناخت شناسی و جهان بینی است. توحید درنظام عقیدتی و نظام ارزشی اسلام: این کتاب درباره موقعیت توحید درنظام عقیدتی اسلام است، و به بیان مفاهیمی مانند مفهوم ارزش، کرامت انسان، ارزش اخلاقی، تقوا، مراتب تقوا و... می پردازد. پاسداری از سنگرهای ایدئولوژیک: شامل جهان بینی، ایده آلیسم و رئالیسم، علت و معلول، دیالکتیک و... نقدی فشرده بر اصول مارکسیسم: در این کتاب اشکالهایی که برجهان بینی مارکسیسم وارد است، بررسی شده است. انسان، اسلام: ارزش مادی و الهی انسان، زن، امتیاز فطری او و آیا اسلام به نوسازی نیاز دارد، از جمله مباحث این کتاب است. مباحثی پیرامون مسائل اعتقادی و اخلاقی: راه یابی به سوی کمال، عبودیت و تکامل، ایمان و عمل و نماز و فلسفه آن، بحثهای این کتاب را تشکیل می دهد. اخلاق در قرآن: در این کتاب ده موضوع کلی بررسی شده است. از جمله: مفاهیم عام اخلاق در قرآن، تفاوت نظام اخلاقی اسلام با دیگر نظامها، اساس ارزش اخلاقی در اسلام، راه تحصیل ارزشهای اخلاقی، عوامل کلی سقوط اخلاقی و اخلاق در قرآن و... خلقت انسان از نظر قرآن: همان گونه که از عنوان کتاب پیداست، این اثر تفسیر آیات قرآن مربوط به آفرینش انسان است. خودشناسی برای خودسازی: کمال، شناخت کمال، آرای فلاسفه درباره کمال، قرب به خدا، حقیقت عبادت و موضوعات دیگر، مطالب این کتاب را تشکیل می دهد. اسلام و اخلاق: اخلاق چیست و چگونه پیدا می شود؟ نقش اخلاق در سعادت و شقاوت انسان و... حکومت اسلامی و ولایت فقیه: خواننده در این کتاب، مباحث ذیل را می خواند:ضرورت بحث حکومت اسلامی، علت تفاوت قوانین الهی در جوامع اسلامی و... دروس فلسفه اخلاق: به برخی از مطالب این کتاب اشاره می شود: مفهوم اخلاق، علم اخلاق و فلسفه اخلاق، مفاهیم ارزشی، مکتبهای اخلاقی، آیا اخلاق مطلق است یا نسبی؟ رابطه اخلاق بادین و... آموزش فلسفه   چکیده چند بحث فلسفی پرتوی از امامت و ولایت در قرآن کریم: این کتاب درباره اثبات اصل ولایت با قرآن و احادیث است. زن یا نیمی از پیکر اجتماع: در این کتاب امتیازات فطری زن، عامل اصلی تشکیل خانواده و... مورد بحث قرار گرفته است. در بخشی از این کتاب آمده است : باید دانست اسلام، زن را عضو کامل و مستقل جامعه شناخته، از نظر کمالات مشترک انسان فرقی قائل نشده و ملاک سعادت را فقط علم، عمل، تقوا و فضیلت دانسته است. بنابراین زن وظیفه شناس وپرهیزکار، با مرد متقی و درستکار تفاوتی ندارد. زن در جامعه اسلامی می تواند مالک باشد، در اموال خود تصرف کند، ازخویشاوندان ارث ببرد، تحصیل کند و حتی به طریق مشروع کسب و تجارت کند. در زمان رسول خدا(ص) «زینب عظاره » عطر می فروخت و پیامبر با خرید عطر از وی، کار او را تایید می کرد. برخی از کتابهای استاد به عربی ترجمه شده است. از جمله: معارف قرآن، دروس فی العقیده الاسلامیه، معرفه الذات لبنائها الجدید، کلمه حول فلسفه الاخلاق، محاضرات فی الایدیولوجیه المقارنه، و تعلیقه علی نهایه الحکمه. از دیگر آثار علمی استاد می توان عنوانهای ذیل را نام برد: راهیان کوی دوست، ره توشه، پرسشها و پاسخها، ترجمه تفسیرالمیزان، تعلیقه (حاشیه) بر بحارالانوار(ج 57 60) و تعلیقه بر معانی الاخبار.  

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۳:۴۰

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۳:۴۱

آیت الله محمدتقى مصباح یزدى

خلاصه زندگی نامه

 آیت الله محمد تقى مصباح يزدى، ريیس مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى (ره) که نماينده مردم خوزستان و تهران در مجلس خبرگان رهبری بوده است. ايشان داراى تأليفات و آثار متعددى در زمينه هاى فلسفه اسلامى، الهيّات، اخلاق و عقايد مى باشد. 

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع