جستجو در مطالب و اشخاص
آیت‏ الله العظمی میرزا محمدعلی بیدآبادی اصفهانی مشهور به شاه ‏آبادی، در سال 1292 قمری در اصفهان در خانه‏ای با اعتقادات عمیق مذهبی و علم و فقاهت متولد شد. پدرش میرزا محمدجواد، از شاگردان مرحوم شیخ انصاری بود. چون در آن زمان شناسنامه‏‏ای در کار نبود؛ پسر بزرگ میرزا محمدجواد که ساکن بیدآباد اصفهان بود، به نام حاج شیخ احمد بیدآبادی مشهور شد. او از همان کودکی استعداد فراوانی در آموختن علوم داشت. از سن 4 سالگی نزد پدرش مشغول یادگیری قرآن و دعا شد و بعد از 6 سالگی مقدمات علم و ادبیات را نزد پدر فراگرفت. 

میرزا محمدعلی بخش دیگری از معارف را از برادر بزرگترش که 12 سال از وی بزرگتر بود فراگرفت. علمای اصفهان در مورد برادرش مرحوم بیدآبادی نوشته بودند: «بلغ مجتهداً» یعنی وقتی بالغ شد مجتهد بود. تصدیق اجتهاد مرحوم بیدآبادی را پدرش به او داد و در آن نوشته بود: من تصدیق اجتهادت را به تأخیر انداختم تا حق تو ضایع نشود و نگویند به خاطر علقه پدری تصدیق دادم. صبر کردم علمای عصر همه تصدیق اجتهاد بدهند تا بعد نوبت من شود. فرزندان میرزا محمدجواد، همه عالم شدند که درخشان‌ترینشان میرزا محمدعلی بود که بعدها به میرزا محمدعلی ‏‏شاه‏آبادی اصفهانی مشهور شد.در دوران کودکی میرزا محمدعلی، ظل السلطان، والی اصفهان، پدرش، میرزا محمدجواد را به تهران تبعید کرد. در تهران مراتب علمیش تکمیل شد و در 18 سالگی به اجتهاد رسید. حوزه علمیه تهران در آن زمان در اوج قدرت بود. وی در تهران از محضر اساتید مهمی بهره جست. از جمله مرحوم میرزای آشتیانی از شاگردان برجسته شیخ انصاری که مدتی نزد وی فقه و اصول خواند. در فلسفه شاگرد فیلسوف بزرگ میرزای جلوه، از ارکان اربعه بود و  در عرفان شاگردی میرزا هاشم اشکوری -که چهره شاخصی در عرفان نظری و عملی بود- را کرد.  

در آن زمان، مرحوم آخوند خراسانی در نجف درس کفایه می‌داد و دوره اول درسش که تمام شد؛ آن را به عنوان کتابی با نام «کفایة الاصول» چاپ کرد‏‏. آیت‏الله میرزا محمدعلی شاه‏آبادی در آن زمان در حوزه تهران مدرس بود و حلقه درس و بحث داشت ‏اما زمانی که کتاب کفایه آخوند خراسانی را دید همه آنها را کنار گذاشت و برای آشنایی با مرحوم آخوند خراسانی، عزم عراق کرد و به نجف رفت و 9 سال از دوره‏های مرحوم آخوند استفاده کرد. در این مدت از درس مرحوم شیخ الشریعه اصفهانی و  حاج میرزا حسین خلیلی نیز بهره برد. سفر به سامرامیرزا محمدعلی بعد از فوت آخوند خراسانی، به سامرا مشرف شده و به محضر محمدتقی شیرازی (میرزای دوم) ‏که از شاگردان برجسته میرزای شیرازی بود و  بعد از وی ریاست جامعه تشیع را به عهده داشت، رسید.در سامرا میرزا از آیت‌الله شاه‏آبادی خواست که حوزه علمیه سامرا را اداره کند. همزمان که حوزه تدریس خودش را داشت در جلسات استفتائی شرکت می‌کرد. میرزای دوم توجه خاصی به میرزا محمدعلی شاه‏آبادی داشت. وی ‏‏به آیت‏الله شاه‏آبادی اجازه اجتهاد داد و برای ماندن او در سامرا و حفظ حوزه آنجا به میرزا محمدعلی، اصرار کرد‏‏؛ اما چون مادر میرزا محمدعلی در سامرا به همراه‏‏‏ ایشان بود؛ در سامرا طاقت نیاورد و اصرار فراوان کرد که باید به اصفهان برگردد.از آنجا که میرزا محمدعلی می‌دانست میرزای دوم به او اجازه هجرت نمی‌دهد، تصمیم گرفت بدون اطلاع وی بار سفر ببندد‏‏. آیت‏الله شاه‏آبادی می‌گفتند: «صبح همان روزی که قصد سفر داشتیم، صدای عصای میرزا را شنیدم و نمی‌دانم از کجا‏‏ ایشان مطلع شده بودند و برای خداحافظی‏ آمده بودند‏‏. ایشان عصایشان را دم در می‌زدند و می‌گفتند حرام است شما ‏‏به ایران بروی. من ‏‏به ایشان گفتم آقا من را بین محذورین قرار می‌دهی. مادرم از یک طرف فشار آورده که من را باید اصفهان ببری و الا من عاقت می‌کنم. شما هم میگویید حرام است پس من چکار کنم؟ اجازه بدهید من‏‏‏ ایشان را به اصفهان ببرم بعد اگر خدا توفیق داد من برمی‌گردم خدمتتان.» ‏‏به ‏این شرط مرحوم میرزای دوم اجازه دادند. 

میرزا محمدعلی از سامرا به اصفهان مهاجرت کرد و تهرانی‌ها که از بازگشت‏‏‏ ایشان مطلع شده بودند؛ با توجه به سابقه 16 ساله حضورشان در تهران، از‏‏‏ ایشان خواستند که مرکزیت کارشان را در تهران قرار دهند. پس‏‏‏ ایشان به تهران رفته و در خیابان شاه‏آباد ساکن شدند.در آن زمان، شرایط‏‏ ایجاب می‌کرد که عده‏‏ای را در تهران تربیت کنند؛ زیرا افرادی که در نجف و سامرا بودند، اساتید بزرگی داشتند و لزوم حضور‏‏‏ ایشان در تهران بیشتر احساس می‏شد. لذا به سامرا بازنگشتند.آیت‏الله شاه‏آبادی در مسجد سراج الملک که به دست پدرشان در خیابان شاه‏آباد ساخته شده بود هم منبر می‏رفت و سخنرانی می‌کرد و هم درس می‏داد‏‏. وی بعد از بیست سال تحصیل ‏‏به ‏ایران بازگشته بود و از هر جهت عالمی ساخته شده بود. به راحتی به زبان فرانسه صحبت می‌کرد و به دروس جدید هم تا اندازه‏‏ای مسلط بود. کتاب قانون بوعلی را نیز در اصفهان ‏آموخته بود. ایشان فیلسوف، عارف و فقیهی کم نظیری بود که متوجه شد در مکتب اهل‌بیت چگونه باید درس خواند.  

آیت‏الله شاه‏آبادی، عالمی جامع‌الاطراف بود. عارف، اصولی و منطقی بود و نیز ذکاوت خاصی در مسایل سیاسی داشت. ایشان قبل از به قدرت رسیدن رضاخان و علیرغم عوام‌فریبی‌هایش، چهره‏ی واقعی او را شناخت و فریب تزویر و تظاهر او را به دین‌داری نخورد و خطر او را به علما گوشزد کرده و می فرمود: «به ‏این ظاهرسازیهایش نگاه نکنید. من در پیشانی‏‏ این انسان ذره‏‏ای نور ‏‏ایمان نمی‏بینم.»ایشان تا سال 1347 هـ. ق. (1307 شمسی) به مدت 17 سال در تهران به فعالیت‌های علمی و تبلیغی و مبارزه با نظام جور و تشکیل جلسات سخنرانی و درس و بحث اشتغال داشتند. تحصن در حرم عبدالعظیم به نشانه اعتراضبعد از روی کار آمدن رضاخان، حضرت ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی به نشانه اعتراض از تهران به حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شدند. جمعیتی از علما را به مسجد شاه [امام خمینی (ره)] دعوت کردند و قرار شد 90 نفر از علما با‏‏‏ ایشان هماهنگ شده و به حرم حضرت عبدالعظیم بیایند‏‏. ‏اینجا بود که رضاخان نشان داد هدفش از کارهایی که قبل از رسیدن به پادشاهی می‏کرد چه بود. به طور مثال بازسازی ارتش، نه به عنوان برقراری‏ امنیت برای مردم، بلکه ‏ایجاد یک پایگاه قوی برای سرکوبی هر ندای مخالف خودش بود. از بین آن 90 نفر فقط دو نفر به وعده خود عمل کردند. مرحوم حجت‌الاسلامی قمی که شش ماه و یک سید دیگر که سه ماه در تحصن ماندند‏‏. انتقاد از اوضاع سیاسی و مکاتبه با علماآیت‏الله شاه‏آبادی، در محرم و صفر دستور برپایی مراسم عزاداری را داده و در حرم حضرت عبدالعظیم به منبر می‏رفتند و رسماً از اوضاع سیاست روز انتقاد می‌کردند. هم سخنرانی می‌کردند و هم از آنجا با تمام علمای بلاد مکاتبه می‌کردند. در دوران تحصن خود در حرم حضرت عبدالعظیم، یک دهه محرم منبر رفتند و یک موضوع را در هر شب 3 نوبت (اول منبر، وسط منبر، آخر منبر) بیان فرمودند. در شب دهم، در آخرین منبر فرمودند: «خدایا! تو شاهد و گواه باش که ‏این مرتبه که ‏این جمله را بگویم، در این ده شب سی مرتبه تکرار کرده‏ام و اتمام حجت نموده‏ام و برای علمای نجف، علمای قم، اصفهان و مشهد تمام نقاطی که می‌دانستم و توانستم هم نامه نوشته‏ام و‏ امشب هم برای آخرین مرتبه در این مجلس می‌گویم و آن‏‏ این است که رضاخان،‏‏ این چاروادار، دست‌نشانده‌ی انگلیس است و هدفش، اعدام قرآن و اسلام است و اگر با من روحانی مبارزه می‌کند، نه به خاطر خود من است، بلکه ‏‏به ‏این دلیل است که من مبلغ قرآنم، به دنیا اعلام می‌کنم که اگر حرکت نکنید،‏‏ این خبیث اسلام را از بین می‌برد.» خون ما، رنگین‏تر از خون گذشتگان نیست!در روزهایی که ‏‏‏آیت‏الله‏ شاه‏آبادی در اعتراض به ظلم و ستم‏های رضاخان، در حرم حضرت عبدالعظیم تحصن کرده بود، برخی از شخصیت‏های بزرگ، از علّت‏‏ این تحصن سؤال کرده بودند و‏‏‏ ایشان در جواب آنان فرموده بود: «ما وارث دینی هستیم که از زمان رسول اکرم (صلی‏الله‏علیه‏و‏آله) تاکنون، گذشته از شهادت ائمّه اطهار علیهم‏السلام و اصحاب و یارانشان، هزاران شهید از عالمان و بزرگان در به ثمر رسیدن آن نقش داشته‏اند. اکنون ما هستیم که ثمره آن همه فداکاری و جان‏نثاری را در اختیارداریم، از این رو، وظیفه ماست که تا جان در بدن داریم، در حفظ آن بکوشیم و این هدیه گران‏بهای الهی را که با خون بسیاری از شهیدان آبیاری شده، محافظت کنیم و اینک که می‏بینیم‏‏ این امانت الهی در معرض دستبرد و نابودی‏‏ این حکومت جبّار است. با همه وجود بایستی در نگهداری آن تلاش و از تجاوز به حدود آن ممانعت نماییم؛ چون معتقدیم که خون ما، رنگین‏تر از خون گذشتگان نیست.»متأسفانه عدم همراهی علما با‏‏‏ ایشان باعث شد که ‏این تحصن، آن نتیجه مطلوب را ندهد و بعد از یک سال جمعی از علمای تهران جمع شده و از‏‏‏ ایشان می‌خواهند که به تهران برگردند‏‏. ایشان به شرط آنکه دیگر در تهران نمانند به تحصنشان خاتمه می‌دهند. 

شیخ عبدالکریم حائری، مؤسس حوزه علمیه قم، از آیت‌الله شاه‏آبادی برای تدریس در آنجا که در آن زمان حوزه‏‏ای نوپا بود، دعوت کرد و ایشان نیز در سال 1347 ق، به دنبال یك دوره مبارزه سخت با رضاخان، برای تربیت طلاب و فضلای حوزه نوپای علمیه قم وارد ‏‏این شهر مقدس شد و در مدت هفت سال اقامت در قم عده زیادی از بزرگان از محضر پرفیضش بهره‏های علمی و معنوی فراوانی بردند. کتب فقهی که در قم تدریس کردند؛ کتاب طهارت، کتاب صلوة، کتاب حج و کتاب قضا می‏باشد. دروس فقه و اصول و فلسفه‏‏ ایشان همه در سطحی عالی بودند.‏اما ‏‏‏ایشان درس اخلاق را از همه مهمتر می‌دانستند و اصرار داشتند همه دروس خود خصوصاً اخلاق را در رفتار خود محقق کند‏‏. ‏ایشان معتقد بود که نیاز به حوزه‏‏ی علمیه در شهرستان‌ها بیش از حوزه مرکزی است. چون روحانیون موظفند که مشکلات دینی مردم همان شهر را برطرف کنند. پس باید در همان محل تربیت شوند و نیازهای همان محیط به آنها منعکس شود اگر به جای دیگر بروند نیازهای محیط دیگری به آنها منعکس می‌شود.‏‏‏ایشان در حوزه علمیه قم، روزانه حدود ده درس تدریس می‏کرد و نکته جالب‌توجه‏‏ اینکه، هر یک از علما که در درسی از درس‏های‏‏ ایشان شرکت می‏کرد، استاد را در همان رشته خاص بسیار مورد تمجید و ستایش قرار می‏داد و ‏‏‏ایشان را در آن رشته خبره می‏دانست، چنان که ‏امام خمینی (ره) که در درس‏های عرفان ایشان حاضر می‏شد، استاد را فراوان در عرفان می‏ستود. شاگردان آیت‌الله ‏‏شاه ‏آبادی در قم‏آیت‏ الله‏ بهاءالدینی‏‏‏‏آیت‏ الله‏ سید شهاب‏الدین مرعشی نجفی‏‏‏‏آیت‏ الله‏ میرزا هاشم‏ آملیآیت‏ الله‏ ثقفی تهرانی‏‏‏‏آیت‏ الله‏ سید مصطفی صفایی خوانساریحضرت امام ‏خمینی (ره 

درخشان‌ترین شاگرد‏‏‏ آیت‌ الله ‏‏شاه ‏آبادی در قم حضرت امام‏ خمینی (ره) بودند. ماجرای آشنایی ‏‏این دو بزرگوار با یکدیگر از زبان ‏امام خمینی (ره) ‏‏این‌چنین است:«من در قم ‏‏ایده‏‏ای داشتم و گمشده‏‏ای و کسی از ‏‏این مسأله خبر نداشت جز میرزا محمدصادق شاه‏آبادی، فرزند برادر ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی -که با من و مرحوم ثقفی [پدر خانم امام خمینی (ره)] رابطه دوستانه داشتند- روزی میرزا محمدصادق صدا میزند آقا روح‌الله گمشده‌ات در آن حجره (اشاره به سمتی از حوزه کرد) نشسته است. رفتم و دیدم آقای شاه‏آبادی به همراه‏‏ آیت‌الله حائری نشسته‌اند پس صبر کردم تا‏‏‏ ایشان از حجره خارج شد. سلام کردم و همراه‏‏‏ ایشان راه افتادم. خودم را معرفی کردم و گفتم من طلبه‌ای هستم و علاقه‌مندم از محضر شما استفاده کنم. ایشان تصور کردند من حکمت و فلسفه می‌خواهم. من عرض کردم آقا من فلسفه و اسفار و... خواندم آنچه که می‌خواهم دیگران در اختیار ندارند‏‏. ‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی گفتند نمی‌شود چون شرایط محیط ایجاب نمی‌کند که ‏این برنامه انجام شود. تا درِ منزل‏‏‏ ایشان من اصرار می‌کردم. در منزل هم که رسیدیم به من تعارف کردند و من هم رفتم داخل. وقتی‏‏ این درس را شروع کردیم همه خبردار شدند و خیلی‏ها‏ آمدند‏‏؛ اما وجود ثابت من بودم و هیچ غیبتی نداشتم.»مرحوم حجت‌الاسلام  سید احمد خمینی هم همین ماجرا را‏‏ این‌گونه نقل می‌کند: یک روز ‏امام  با مرحوم آقای الهی که از شخصیت‌های عارف مسلک قزوین بود در قم ملاقات می‌کنند و در جریان‏‏ این ملاقات، مرحوم ‏‏شاه‏آبادی را دیدند‏‏. امام دراین‌باره فرمودند:  «در مدرسه‌ی فیضیه،‏‏‏ ایشان را ملاقات کردم و یک مسأله ی عرفانی از‏‏‏ ایشان پرسیدم. شروع کردند به گفتن. فهمیدم اهل کار است. گفتم: می‌خواهم درس بخوانم‏‏‏ ایشان قبول نمی‌کردند، اصرار کردم تا قبول کردند فلسفه بگویند، چون خیال کردند که من طالب فلسفه هستم.  وقتی قبول کردند گفتم فلسفه خوانده‏ام و برای فلسفه نزد شما نیامده‏ام. می‌خواهم عرفان بخوانم، شرح فُصوص را.  ایشان اِبا کردند ولی از بس اصرار کردم قبول فرمودند.» علاقه عمیق استاد و شاگرددر مدت 7 سالی که ‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی در قم بودند ‏امام خمینی (ره) در همه زمینه‌ها از‏‏‏ ایشان استفاده می‌کرد و روزهای جمعه که درس اخلاق بود اگر هیچ کس نمی‌آمد؛ ‏امام می‏آمد. بعدها در مرقومات آقای شاه‏آبادی‏ آمده بود که آقا روح‌الله به گونه‏‏ایست که من اگر یک ربع درس بدهم گوش می‌دهد، یک ساعت هم درس بدهم گوش می‌دهد.این‌طور بیان‌شده که اولین کسی که در خانه ‏‏آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی برای درس خواندن در ابتدای روز حاضر می‏شد ‏امام خمینی (ره) بود و آخرین فردی که خارج می‏شد هم‏‏‏ ایشان بود. امام خمینی (ره) می‏فرمودند: «ایشان 7 سال در قم بودند اگر 70 سال هم بودند من درس‏‏‏ ایشان را می‌رفتم. چون هر روز مطلب تازه داشتند.»آیت‏ الله شاه‏ آبادی چنان علاقه‌مند ‏‏به امام بود که به اسم‏‏‏ ایشان را صدا می‌زد و می‌گفت: «روح‌الله» و نام یکی از فرزندانش را هم روح‌الله گذاشت. امام خمینی (ره) از هیچکدام از اساتیدشان به اندازه‏‏‏‏ آیت‏الله شاه‏آبادی تجلیل نمی‏کردند و با عناوین استاد کامل، شیخ بزرگوار ما و روحی فداه از‏‏‏ ایشان یاد می‌کردند. جز خود ‏‏این استاد و شاگرد چه کسی قدر آنان را می‌شناخت؟ و کار‏‏ این دو تن بی هم به کجا می‌رسید؟ 

آیت‌الله ‏‏شاه‏ آبادی بعد از 7 سال سکونت در شهر قم، با درخواست و اصرار مردم تهران مجدداً به این شهر بازمی‌گردند و این زمانی است که رضاخان به اوج قدرت رسیده و پس از دیدارش با آتاتورک مصمم به غربی کردن ‏‏ایران است.در آن زمان رضا پهلوی، ‏‏این فرد خائن به اسلام و‏‏ ایران؛ پس از بستن مدارس علمی دینی، اقدام به بستن مساجد و هیأتهای عزاداری می‏کند. شرایط آن وقت به گونه‏‏ای بود که اکثر علما، یا به زور افسران ارتش و یا از ترس آنها به اختیار خودشان منبرها را تعطیل می‌کردند. حتی بعضی‏ها لباس روحانیت را نیز دیگر بر تن نمی‌کردند. در چنین شرایطی ‏‏‏‏آیت‏الله‏ شاه‏آبادی هیچ‏گاه از نماز و سخنرانی‏اش دست نکشید. زمانی هم که رضاخان، پوشیدن لباس روحانیت را ممنوع کرد،‏‏‏ ایشان فرزندانش را به روحانی شدن و پوشیدن لباس مقدس روحانیت تشویق کرد و به برکت همین تلاش خالصانه، هفت تن از فرزندان‏‏‏ ایشان روحانی شدند. شکست حکومت در تعطیلی مساجدیکی از فرزندان ‏‏آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی نقل می‌کنند: وقتی که رضاخان دستور داد منبر را از مسجد‏‏‏ ایشان بردارند تا مانع سخنرانی‏‏‏ ایشان شوند،‏‏‏ ایشان دست از سخنرانی برنداشتند و به طور ایستاده سخنرانی می‌کردند و می‏گفتند: «منبر سخن نمی‏گوید. اگر می‏خواهید سخنرانی تعطیل شود، باید مرا ببرید.» مأمورین شهربانی هم مرتباً به مسجد می‏آمدند و مطالب منبر‏‏‏ ایشان را می‌نوشتند و گزارش می‌کردند. یک بار که رییس شهربانی به مسجد ‏آمده بود، چون می‌خواست با کفش وارد مسجد شود،‏‏‏ ایشان با صدای بلند فرمودند: «فاخلع نعلیک إنک بالوادی المقدس طوی»[آیه 12 سوره طه] آنچنان با مأمورین قاطعانه برخورد نمودند که آن‌ها ترسیدند و از مسجد بیرون رفتند و تا پایان سخنرانی‏‏‏ ایشان منتظر ماندند. وقتی که ‏آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی از مسجد خارج شدند، مأمورین هم به دنبال‏‏‏ ایشان رفتند و از‏‏‏ ایشان ‌خواستند که متعهد شوند که دیگر به منبر نروند، ولی‏‏‏ ایشان به مأمورین فرمودند: «برو به بزرگترت بگو بیاد.» بالاخره وقتی که اصرار مأمورین زیادتر شد،‏‏‏ ایشان ناگهان دستشان را به طرف مأمورین آوردند و فریاد زدند: «بگیرید مرا، می‌گویم مرا بگیرید»  مأمورین، آن چنان از این عمل و ابهت‏‏‏ ایشان، وحشت در دلشان افتاد که چند قدم عقب رفتند و بدون آن که هیچ‌گونه عکس‌العملی از خود نشان بدهند، مراجعت کردند.بعد از قضیه مسجد، تیمورتاش، وزیر دربار، وقتی گزارش تعطیلی تمام مساجد را به رضاشاه می‌دهد و می‌گوید همه مساجد را ترک کردند الا یک نفر و آن هم‏‏‏‏ آیت‏الله شاه‏آبادی در مسجد جامع شاه است؛ رضاشاه هم درحالی‌که راه می‌رفت زیر لب می‌گفت: «معلوم است که فلانی ‏‏ایمانش کامل است» با این حرکت‏‏‏‏ آیت‏الله‏العظمی شاه‏آبادی،‏‏ این برنامه حکومت یعنی تعطیلی مساجد با شکست روبرو شد. قاطعیت در برابر رضاشاهیکی از فرزندان‏‏‏ ایشان نقل می‌کند:زمانی که رضاخان منبر را تحریم می‌کند و اجازه برگزاری مراسم عزاداری را نمی‌دهد و هیأتهای رسمی تعطیل می‌شوند‏‏‏‏، آیت‏الله شاه‏آبادی، با ابتکار عمل خود هیأتهای سیار را تأسیس می‌کند.روزی شخصی از طرف رضاخان برای‏‏‏ ایشان پیام می‏آورد: «عمامه‌ات را بردار و نماز جماعت را هم تعطیل کن والا چکمه‌هایم را می‌پوشم و میام پیشت»؛ ایشان پاسخ می‌دهند: «برو ‏‏به ‏این مردک [رضاخان] بگو چکمه هات برای پات که گشاد است هیچ؛ برای سرت هم گشاد است.» بعد از چند روز رضاخان به مسجد جامع بازار می‏‏آید و تا چشمش ‏‏به ‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی می‌افتد تعظیم می‌کند و می‌خواهد که دست‏‏‏ ایشان را ببوسد که ‏آیت‌الله دستش را کنار میزند.یک نفر از مأموران مخفی زمان رضاشاه تعریف می‌کند: «به» مناسبتی [ظاهراً ماه رمضان] مأمور شده بودیم که مبالغی را به در خانه بعضی اشخاص ببریم. درِ خانه‏‏‏‏ آیت‏الله شاه‏آبادی که رفتم خودشان در را باز کردند و من گفتم آقا پاکتی هست که باید به شما بدهم و‏‏‏ ایشان تا پول را دیدند گفتند من این پول را نمی‌گیرم. من گفتم آقا بنا نیست کسی بداند حتی خود من هم نمی‌دانم چقدر هست و چه کسی ‏‏این را داده. ‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی فرمودند: «عجب! هیچ کس نیست؟ خدا نیست؟ خدا نیست؟ برو ‏‏این دام بر مرغ دگر نه که عنقا را بلند است آشیانه» در را بستند و رفتند داخل. 

آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی با‏‏ اینکه فقه و اصول را در ایران فراگرفته بودند‏ اما به دنبال مطالب بیشتر در همین زمینه راهی نجف شده و از آنجا به سامرا رفته و نزد اساتیدی بزرگ، فقه و اصول یاد گرفته و برای اجتهاد اجازه‌های متعددی داشتند. مرجعیت برایشان یک وظیفه بود و نه یک جایگاه و لذا وقتی در قضیه‏‏ای به نظری مخالف سایر علما می‌رسید با علم ‏‏به ‏اینکه مورد طعن سایرین قرار خواهد گرفت ‏اما با شجاعت آن را بیان می‌کرد.در زمان ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی قویترین حوزه عقلانی در عالم اسلام حوزه تهران بود. با بصیرت خاصی که داشت شاگرد بااستعداد را می‌شناختند و برایش به طور خاص وقت می‌گذاشتند‏‏. ایشان در طول سالیان طولانی، صدها شاگرد در طبقات مختلف چه حوزوی و چه دانشگاهی داشته است. تلاش و قدرت زیادی برای تدریس داشتند و گاهی در یک روز 9 درس می‌گفتند.به نظر ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی فقه و اصول یک رشته فقهی است که نتایجش به کمک ‏‏ایمان می‏‏آید‏‏؛ اما خواندنش الزاماً‏‏ ایمان نمی‌آورد. حتی عرفان نظری نیز‏‏‏ ایشان را سیراب نمی‏کرد‏‏. ‏‏ایشان علیرغم‏‏ اینکه مجتهد بودند ‏اما به دلیل فضای آن وقت و اینکه فلسفه محبوبیت نداشت -و حتی بعضی علمای کوته‌فکر، فیلسوف را نجس می‌دانستند و رفتارهایی آزاردهنده با آنها داشتند- لذا حوزه درس فقه و اصول‏‏‏ ایشان آن طور که باید مطرح نشد. بسیاری‏‏‏ ایشان را به زعم خود حکیم قلمداد می‌کردند و نه فقیه. کسانی بودند که الفبای تربیت دینی را نداشتند اما خود را در مقابل‏‏‏ ایشان قرار داده بودند.یکی از شاگردان‏‏‏ ایشان می‌گفتند: آقایی بود که ما نزد وی معالم می‌خواندیم با‏‏‏‏ آیت‏الله شاه‏آبادی مخالفت می‌کرد. یک روز من به آن آقا گفتم تو که اگر مأموم (نمازگزار) شب در نمازت حاضر نشود؛ سجده سهو به جا می‌آوری می‌توانی با کسی که ‏این همه کمالات و معارف دارد مبارزه کنی؟! 

آیت الله شاه آبادی خوش رو و خوش‌برخورد بود و هر که ‏‏به ایشان مراجعه می‌کرد؛ مجذوب نگاه گیرا و بانفوذ و آرامش تحسین‌برانگیز‏‏‏ ایشان می‏شد. هیچ‌وقت کلام بیهوده و بیجا و اضافه بر برنامه نمی‌گفتند. حسن خلقی مثال زدنی داشتند که نه تنها مردم عادی بلکه علما را نیز جذب خود کرده بود. از اولین کسانی که ذکر خیر ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی را می‌گفتند شیخ حسن قهرمانی قوچانی بود. وی شاعر و از منتخبان روزگار بود و مثنوی داشت که یک بیت آن چنین است:آنکه جان را موجب آزادی است   حجت‌الاسلام شاه‏آبادی استقهرمانی، قهرمان شد از تو شد    بر فراز آسمان شد از تو شد دیدِ باز در مسایلعلیرغم مرتبه بالای علمی‏‏‏ ایشان که به قول استاد شهید مطهری: «برخی اساتید ما برای‏‏‏ ایشان بیش از حاج عبدالکریم احترام قائل بودند»، ‏اما می‌گفتند پدیده‌های نوین هدایای خداوند به بشر هستند‏‏. ایشان فلسفه غرب را به زبان فرانسه فرا گرفته بود و برخورد منطقی با تکنولوژیهای جدید داشت. در کتابی‏‏‏ ایشان به نقد اقتصاد غرب می‌پردازد و می‌گوید که اقتصاد غرب پایه و اساسش رقابت ویرانگر است ‏اما در اسلام رقابت ویرانگر نداریم.ایشان اولین کسی بود که برق و پنکه سقفی را وارد مسجد کرد. زمانی که بعضی از علمای کوته اندیش استفاده از بلندگو را جایز نمی‌دانستند؛‏‏‏ ایشان برای سخنرانی‌هایشان در مسجد از بلند گو استفاده کردند و کراراً می‌گفتند: «ای کاش دستگاهی بود که به وسیله آن، ‏‏این معارف اسلامی را برای جهانیان اعلام کنیم.»یا در مورد رادیو می‌گفتند: «مثل زبان است که می‌توان با آن هم حرف ناسزا زد و هم قرآن خواند آنجا که حرف بد است آن را خاموش کن.» فیلسوف فطرتآیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی اعتقاد داشت که نقشه راه (برای سلوک الی الله) از روی حکمت در فطرت انسان قرار داده‌شده و رفتن ‏‏این راه لذت است و نافرمانی خداست که سخت است و به فرمایش ‏امام خمینی (ره) [چیزی که] انسان را معذب می‌کند راه فطرت را اشتباه رفتن است.یکی از بزرگان،‏‏‏ ایشان را به عنوان فیلسوف فطرت نام‌گذاری می‌کند زیرا تنها کسی بودند که مباحث اعتقادی را بر مبنای فطرت ارائه داده است‏ ایشانن می‌گفتند که اسلام دین فطرت و عقل است و از امتیازات اسلام‏‏ این است که به عقل بها می‌دهد. تربیت عمیق و معنوی عامه مردم‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی در مسجد جامع بازار تهران نماز می‌خواندند و بیش‌ترین جمعیت نمازگزار در شبستانی بود که ایشان اقامه نماز می‌کردند. به گونه‏‏ای که تا حیاط مسجد هم جمعیت می‏‏ایستاد. حتی برای نماز صبح قبل از اذان صبح از منزل راه افتاده و مسیر طولانی را طی می‌کردند و خادم مسجد در را برای‏‏‏ ایشان باز می‌کردند. گاهی نمازها را چند بار می‌خواندند که افرادی که به نماز نرسیده بودند بتوانند به جماعت نماز بخوانند.ایشان هر هفته چهار شب معارف الهی را برای توده مردم می‌گفتند. شبهای جمعه احیاء‏‏‏ ایشان ترک نمی‌شد و مردم هم از منبر‏‏‏ ایشان استفاده می‌کردند. حتی در ایام حکومت‌نظامی که از 10 شب اعلام می‌شد مردم می‏آمدند و تا سحر می‌ماندند و تمام‏‏ ایام ماه رمضان را‏‏‏ ایشان در مسجد احیاء می‌گرفت.شیوه‏‏‏ ایشان در سخنرانی‏‏ این بود که هرچه می‌گفتند همه از یک اصل بود و آن توحید بود و به همین دلیل هر که صحبت‌هایشان را می‌شنید به یک اصل و آن هم توحید می‌رسید. حتی بعضی افراد که سواد نداشتند مطالب‏‏‏ ایشان را گرفته و ضبط می‌کردند و ‏‏این از جذبه‌های کلام‏‏ این عارف بالله بود.شهید مطهری خاطره‏‏ای نقل می‌کند: زمانی که 20 سال داشتم به تهران‏ آمدم و در حواشی مسجد جامعه دو نفر مشغول صحبت باهم بودند یکی از آنها گفت‏‏ این چند سالی که به تهران‏ آمدیم اگر هیچ استفاده‏‏ای نکردیم ولی توحیدی از این مرد [آیت‏الله شاه‏آبادی]‏ آموختیم. من برخورد کردم با افرادی که بسیاری از سوره‌ها و‏‏ آیات قرآن را بسیار عمیق و فنی تفسیر می‌کردند. پرسیدم شما در کدام کتاب‏‏ این‌ها را مطالعه کردید و پاسخ دادند ما سواد نداریم‏ اما پای منبر آیت‌الله شاه‏آبادی بزرگ نشستیم.بعضی‌ها سؤال می‌کردند که ‏این مطالب سطح بالا را که ایشان در منبرها می‌گفتند مردم عادی متوجه می‌شوند؟ و ایشان جواب می‌دادند: «این‌ها صفحه دلشان پاک است روحشان زنگار ندارد ‏‏این مطالب را که میگوییم نقش روحشان می‌شود و همان‌ها مایه معرفتشان می‌شود و مانع از‏‏ این می‌شود که دیگر نقش‌ها در آنجا نقش ببندد.»مردم قدیم تهران می‏گویند: «‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی با مردم می‌نشست، به مردم محبت می‌کرد و خودش را از مردم جدا نمی‏کرد و درعین‌حال رفتارش فرسنگ‌ها با عوام‌زدگی فاصله داشت.» 

وقتی را که صرف وظایف دینی و سیاسی و اجتماعیشان می‌کردند کم نبود ‏اما‏‏‏ ایشان را از پرداختن به خانواده بازنمی‌داشت. با فرزندانشان مهربان بودند و برای‏ آموزش به آنها از روشهای غیرمستقیم استفاده می‌کردند. یکی از فرزندان‏‏‏ ایشان نقل می‌کند:«یک روز جمعه در حین بازی من را صدا زده و گفتند: بنشین و این صلواتی که میگویم 7 مرتبه تکرار کن بعد برو هر کار می‌خواهی انجام بده "اللهم ادفع عنی البلاء المبرمَ من السماء إنک علی کل شیء قدیر اللهم صل علی محمد و آل محمد" 7 مرتبه ‏این رو بخون و هر روز جمعه فراموش نکن‏‏. ‏این کار باعث شد تا دوران کهولت‏‏ این صلوات به یادم بماند.» همه فرزندان‏‏‏ ایشان از ‏‏این دست خاطرات فراوان دارند. به اعتقاد‏‏‏‏ آیت‏الله شاه‏آبادی راه رسیدن به محبت انجام مستحبات است و‏‏ این را از ته قلب می‌گفت.یکی از دخترانشان تعریف می‌کنند: «مرحوم پدر می‌گفتند: در هنگام سحر بیدار شوید ولو عبادت نکنید بنشینید و چیزی بخورید ‏‏این هوای سحری زیبایی بهت میده‏‏ این هوای سحری مزاجت رو خوب میکنه و طراوت میدهد اگر عبادت هم کردی که نور علی نور است. بخصوص اگر خواستی در سحر اهل عبادت باشی ‏‏این ‏‏آیات آخر سوره حشر را فراموش نکن...‏‏. ‏این‌ها را به کرات بخوان. یکی از خواصش‏‏ این است که شب اول قبر که نکیر و منکر ازت می‌پرسند "من ربک" اگر تو این‏‏ آیات را بخوانی آنها متحیر می‌مانند که از زبان خدا، خدا را معرفی می‌کنی و اگر ملاکِ ملکه درش ما نباشد نمی‌توانید بگویید. پس بعد از هر نمازی انجام دهید تا ملکه شما بشود؛ و یا به عنوان سجده آخر نماز دعای "الهی قَلْبِی محجوب وَ نَفْسِی معیوب وَ عَقْلِی مَغْلُوبٌ وَ هَوَائِی غَالِبٌ وَ طَاعَتِی قَلِیلٌ وَ مَعْصِیتِی كَثِیرٌ وَ لِسَانِی مُقِرٌّ بِالذُّنُوبِ فَكَیفَ حِیلَتِی یا سَتَّارَ الْعُیوبِ وَ یا عَلامَ الْغُیوبِ وَ یا كَاشِفَ الْكُرُوبِ اغْفِرْ ذُنُوبِی كُلَّهَا بِحُرْمَةِ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ یا غَفَّارُ یا غَفَّارُ یا غَفَّارُ بِرَحْمَتِكَ یا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ" را بخوانیم.»ایشان آن یقین قلبی که داشت مانند لقمه‏‏ای در دهان هم صحبتش می‌گذاشت. هر که او را دیده، خاطراتش را که مرور کند می‏بیند هنوز طعم آن یقین را در دهان دارد.رفتارش به گونه‏‏ای بود که خانواده هم او را به عنوان یک شخصیت بزرگ روحانی احساس می‌کردند. به گونه‏‏ای که همیشه در برخورد با پدر اول دستش را می‌بوسیدند و با اجازه او می‏نشستند و حتی در نحوه نشستن نیز فرزندان را تربیت می‌کرد.یکی از دخترانشان می‌گوید: «در عین سادگی ولی پاکیزه و شاداب بودند و ما هم خوشحال و بانشاط بودیم و همه از هم راضی بودیم درحالی‌که در حداقل‏ امکانات زندگی می‌کردیم.» 

آیت الله شاه آبادی از نگاه امام خمینی (ره)امام خمینی (ره) از لحاظ اخلاقی سخت تحت تأثیر مرحوم‏‏ آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی بودند و تعبیرشان‏‏ این بود که: «من در طول عمرم روحی به لطافت و ظرافت‏‏ آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی ندیدم.»تأثیر شخصیت‏‏ آیت‌الله العظمی ‏‏شاه‏آبادی بر حضرت امام (ره) به گونه‏‏ای بود که امام در پیامی به مناسبت شهادت مجاهد شریف و خدمت‌گزار‏‏ حاج شیخ مهدی ‏‏شاه‏آبادی چنین فرمودند: «این شهید عزیز علاوه بر آن که خود مجاهدی شریف و خدمت‌گزاری مخلص برای اسلام بود و در همین راه به لقاءالله پیوست، فرزند برومند شیخ بزرگوار ما بود که حقاَ، حقِ حیات روحانی ‏‏به ‏اینجانب داشت که با دست و زبان از عهده شکرش برنمی‏‏آیم. مرحوم ‏‏شاه‏آبادی مطالب را از شارح فصوص، بهتر بیان می‌کرد. هیچ کس به اندازه من‏‏‏ ایشان را نشناخته است. مرحوم آقای ‏‏شاه‏آبادی علاوه بر آن که یک فقیه مبارز و عارف کامل بودند، یک مبارز به تمام معنی هم بودند.» آیت الله شاه آبادی از نگاه میرزا هاشم آملیاز مرحوم آیت‌الله میرزا هاشم‏ آملی نقل است که فرمود: «مهارت‏‏‏ ایشان تنها در فلسفه و عرفان نیست. مهارتشان در فقه و اصول بیش از فلسفه است. لکن فقه و اصول‏‏‏ ایشان را، آن جنبه عرفان‏‏‏ ایشان مستور کرد و سبب شده که معروفیت‏‏‏ ایشان در فقه و اصول مکشوف نشود.» آیت الله شاه آبادی از نگاه میرزا اسماعیل دولابیمرحوم حاج میرزا اسماعیل دولابی، از شاگردان‏‏‏‏ آیت‏الله‏ شاه‏آبادی، درباره احوالات استاد خویش چنین می‏گوید: «مرحوم شاه‏آبادی، حیای زیادی داشت. من با مرحوم ‏‏شاه‏آبادی بسیار محشور بودم. بارها به منزل ما می‏آمدند. هیچ کس از علما را مثل او ندیدم که با آن همه علم، حیایش ‏‏به ‏این زیادی باشد. اگر در بین راه، یک بچه جلوی‏‏‏ ایشان را می‏گرفت و یک ساعت از‏‏‏ ایشان سؤال می‏کرد، او می‏ایستاد و به سؤالاتش پاسخ می‏داد و حیا مانع می‏شد که صحبت را قطع کند و به راهش ادامه دهد.» آیت الله شاه آبادی از نگاه فرزندانیکی از فرزندان‏‏‏ ایشان می‌گوید:مرحوم‏‏‏‏ آیت‏الله والد [پدر] (رحمةالله علیه) علاوه بر آنکه از مهارت کافی در فقه، اصول، فلسفه و عرفان برخوردار بود، در علوم دیگر مانند طب تبحر کافی داشت و استادی مسلم در بعضی از علوم غریبه و ریاضیات بود. دکتر ابوالقاسم گرجی از شاگردان ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی می‌گوید: «به نظر من بزرگترین فضیلتی که داشتند و بالاتر از آن نیست علم و تقوا بود.» آقای حق شناس می‌گفتند: «در اوایل طلبگی‏ام معالم می‌خواندم که جزو دروس ابتدایی حوزه است و عظمت ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی آن قدر بالاست که با آن درجه علمی ‏‏این درس را می‌گفتند و چون آن حوزه سطح بالایی داشت من هم مباحث نداشتم و لذا‏‏‏‏ آیت‏الله شاه‏آبادی به من گفتند خودم با تو مباحثه می‌کنم.» آیت‌الله ‏‏شاه‏آبادی از نگاه شهید مطهری«فضلا از محضرش کمال بهره را می‌بردند. در عرفان‏ امتیاز بی‌ رقیبی داشت. بسیاری از بزرگان حوزه قم از نظر معارف، دست‌پرورده‏‏ این مرد بزرگ بودند. یکی از اساتید بزرگ (امام خمینی رحمه‏الله)  ما در آن مدت از محضر پرفیض ‏‏این مرد بزرگ استفاده برده و او را بالأخص در عرفان بی‌نهایت می‌ستود. استادهای خودمان را می‌دیدیم که فوق‌العاده نسبت به او احترام می‌گذارند، حتی به اندازه‏‏ای که می‌دیدیم در معارف اسلامی برای آقای ‏‏شاه‏آبادی احترام قائلند برای حاج شیخ عبدالکریم‏‏ این قدر احترام قائل نبودند.»«آقای میرزا محمدعلی شاه‏آبادی، جامع معقول و منقول بود. در فلسفه و عرفان، شاگرد میرزای جلوه و میرزای اشکوری بوده است. در تهران به مقام مرجعیت و فتوا رسید. در سال‏های اقامت مرحوم شیخ عبدالکریم حائری در قم، سال‏ها به قم هجرت کرد و فُضَلا از محضرش کمال بهره را بردند.» 

شخص ذاکر باید در ذکر مثل کسی باشد که به اطفال کوچک می‌خواهد کلمه را تعلیم دهد تکرار می‌کند تا ‏‏اینکه او به زبان بیاید. همین طور کسی که ذکر می‌گوید باید به قلب خود که زبان ذکر باز نکرده ذکر را تعلیم دهد و نکته تکرار در اذکار آن است که زبان قلب گشوده شود و علامت گشوده شدن زبان قلب آن است که زبان از قلب تبعیت کند و زحمت و سختی تکرار مرتفع شود و پس از گشوده شدن زبان قلب، زبان به مدد غیبی متذکر می‏شود.اگر محبت دنیا صورت قلب انسان گردد و انس به دنیا شدید شود. در وقت مردن برای او کشف می‏شود که حق تعالی او را از محبوبش جدا می‌کند و مابین او و محبوبش جدایی می‏اندازد. آن وقت با ناخشنودی و بغض به حق تعالی از دنیا برود.تا قوای جوانی و نشاط آن باقی است، بهتر می‌توان قیام کرد در مقابل مفاسد اخلاقی و خوب‌تر می‌توان وظایف انسانی را انجام داد. مگذارید ‏‏این قوا از دست برود و روزگار پیری پیش آید که موفق شدن در آن حال، مشکل است و بر فرض موفق شدن، زحمت اصلاح خیلی زیاد است.میزان در ریاضت باطل و ریاضت شرعی صحیح، قَدَمِ نفس و قدم حق است. اگر سالك به قَدَم نَفْس حركت كند و ریاضت او برای ظهور قوای نَفْس و قدرت سلطنت آن باشد، ریاضت باطل و سلوك آن منجر به سوء عاقبت می‏باشد و دعوی‏های باطله نوعاً از همین اشخاص بروز می‏كند و اگر سالك به قَدَم حق سلوك كرد و خداجو شد، ریاضت او حق و شرعی است و حق تعالی از او دستگیری می‏كند. به نصّ‏‏ آیه شریفه: «وَالَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهدینّهم سُبُلَنا؛ كسانی كه در راه ما به جهاد و مبارزه بپردازند، حتماً آنها را به راه خودمان هدایت می‏كنیم.» 

تألیفات متعددی را می‏توان از‏‏‏ ایشان نام برد. ایشان کتابی در شرح مقامات سیر و سلوک دارند. خواجه عبدالله انصاری کتاب منازل السالکین را در صد منزل نوشته است و ‏‏‏‏آیت‏الله شاه‏آبادی‏‏ این کتاب را به 1000 منزل شرح کردند. اکثر تألیفات‏‏‏ ایشان به مرور زمان از بین رفت یا به دست ساواک افتاد. اثر مطرح‏‏‏ ایشان مجموعه رشحات البحار (نمی از دریاها) می‌باشد که متضمن مطالب عمیق اعتقادی است و به دلیل سنگینی مطالبی که دارد متأسفانه مهجور مانده است. ‏این کتاب شامل سه رساله القرآن والعترة، الانسان والفطرة، الایمان والرجعة و در واقع یک مجموعه عمیق عرفانی و اعتقادی و کلامیست که به زبان عربی است. رساله عملیه‏‏‏ ایشان برای مقلدانشان، نامش مفتاح السعادة بود. برخی آثار‏‏‏ ایشان ‏‏به ‏این شرح است:شذرات المعارف (مرام الاسلام) رشحات البحاررساله عملیه به نام مفتاح السعادة فی احکام العبادةرسالة فی العقل و الجهلحاشیة نجاة العباد صاحب جواهرمنازل السالکین - در علم اخلاق که در هزار منزل تنظیم شده استحاشیة کفایة الاصولحاشیة فصول الاصول در علم اصول 

سرانجام روح عارف كامل و فقیه بزرگ و مجاهد خستگی‌ناپذیر، آیت‌الله‏ ‏‏شاه‏آبادی پس از عمری تلاش علمی و مجاهدت، در روز پنجشنبه ساعت 2 بعدازظهر 3 آذر 1328 ش، (مصادف با سوم صفر سال 1369 ق) در سنّ 77 سالگی به ملكوت اعلا پیوست. ‏این واقعه زمانی بود که دولت سختگیریهای زیادی می‌کرد و حکومت‌نظامی بود. ‏‏به ‏این دلیل برای تشییع جنازه محدودیتهایی قائل شدند. به دستور دولت جنازه باید از مسیر مسجد جامع تا مسجد ‏امام و بازار توسط علما تشییع می‌گردید و باقی راه تا حضرت عبدالعظیم با ماشین حمل می‌شد. ولی روز جمعه 4 آذر که برای تشییع جنازه در نظر گرفته شد، جمعیت آن قدر زیاد شده بود که حکومت نتوانست جلوی جمعیت را بگیرد و پیکر پاک آن عارف بالله روی دست‏های هزاران نفر از مردم شیفته اهل‌بیت علیهم‏السلام، با تجلیل و تكریم تا حضرت عبدالعظیم تشییع شد و در مقبره شیخ ابوالفتوح رازی (صاحب روح‌الجنان) به خاک سپرده شد. 

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۰۹:۵۹

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۰:۰۲

آیت‏ الله‏ شاه‏ آبادی

خلاصه زندگی نامه

 آیت‌ الله‏ العظمی میرزا محمدعلی شاه‏ آبادی، از فقهای بنام و مبارز علیه حکومت جور رضاخان و استاد اخلاق و عرفان که برجسته‌ ترین شاگرد ایشان حضرت امام خمینی (ره) بودند. به نظر این عارف کامل، اسلام دین فطرت و عقل است. لذا لقب فیلسوف فطرت را بر ایشان نهادند زیرا ایشان مباحث اعتقادی را بر مبنای فطرت ارائه داده است. 

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع