جستجو در مطالب و اشخاص
آیت الله سید محسن طباطبایی حکیم معروف به سید محسن حکیم در سال 1306 ه.ق. در نجف اشرف به دنیا آمد. در قرن دهم امير سيد على، پزشک ويژه شاه عباس صفوى، همراه پادشاه به زيارت مرقد منور امير مؤمنان على(ع) شتافت. فضاى معنوى اين شهر آسمانى چنان قلب پاک پزشک دربار را شيفته ساخت که به تقاضاى اهالى نجف پاسخ مثبت داده، براى هميشه خادم آستان على(ع) و حکيم ساکنان آنجا شد. بدين ترتيب "سيد على" به "حکيم" شهرت يافت و اين نام بر خانواده ایشان باقی ماند. "سید مهدی حکیم"، پدر سید محسن، مرجع تقلید شیعیان "بنت جُبَیْل لبنان" بود. سید محسن حکیم در 7 سالگی پدرش را از دست داد و برادرش سید محمود، سرپرستی او را بر عهده گرفت و به تعلیم و تربیت او اقدام کرد. سید محسن حکیم دروس مقدمات و مبادی فقه و اصول را خواند و در درس خارج علما و مدرسان بزرگ نجف حاضر شد.   آیت‌الله حکیم در کمک به جنبش‌های آزادیبخش اسلامی، فعال بود و مسلمانان را به کمک و پشتیبانی از برادران مسلمان فلسطینی، تشویق می‌نمود و اعلامیه‌های متعدد و مهمی راجع به فلسطین و وحدت مسلمانان جهان برای نجات بیت‌ المقدس صادر نمود. ایشان به عنوان حامی شیعیان عراق در برابر لوایح ضد اسلامی "فیصل" پادشاه عراق ایستادگی و از تصویب آنها جلوگیری کرد؛ با بسته شدن دفتر پادشاهی عراق در مقابل نظام جدید که می دانست به دست استعمارگران هدایت می شود، از اعتقادات مردم پاسداری کرد؛ ایشان با تقویت حزب دعوت اسلامی و  تشکیل "جماعة العلما" حوزه نجف را در عرصه سیاست، فرهنگ و اجتماع عراق فعال کرد. پس از آنکه "عبدالکریم قاسم" کودتا کرد و به قدرت رسید، سیاست نزدیکی به اردوگاه کمونیسم را در پیش گرفت و کمونیست‌های عراقی نیز شدیداً به فعالیت و تبلیغ پرداختند و محیطی پر از رعب و وحشت ایجاد کردند. در این هنگام آیت‌الله حکیم، به معارضه با آنان برخاست و با فتوای معروف خود "الشیوعیۀ کفر و الحاد" قدرت آنان را در هم شکست. او پس از رحلت "آیت‌ الله بروجردی" به مرجعیت عامه شیعیان جهان رسید و گروه کثیری از شیعیان کویت، عراق، ایران، بحرین، افغانستان، هند و پاکستان از وی تقلید می‌کردند. در همه حوادث و منازعات سیاسی میان روحانیت و رژیم محمد‌رضا شاه، وی با صدور نامه، اعلامیه و تلگراف از مواضع علمای ایران به رهبری امام خمینی(ره)، حمایت کرد. ایشان که از مخالفان رژیم بعثی عراق بودند از هیچ مبارزه ای در این راه دریغ نکردند. آیت الله محسن حکیم در ربيع الاول 1390 ق. دارفانی را وداع گفت. 

سید محمود، برادر بزرگتر سید محسن، به عنوان نخستین استاد او بود که پس از فوت پدر سرپرستی او را نیز برعهده داشت. او برادر را به حفظ و قرائت قرآن علاقمند ساخت و سيد محسن در 9 سالگى به درسهاى حوزه روى آورد. سيد محمود، به عنوان نخستين استاد، برادر کوچکش را در آموختن ادبيات، منطق و بخشهايى از فقه و اصول يارى داد. سید محسن حکیم سپس در شمار شاگردان "شيخ صادق بن حاج مسعود بهبهانى" و "شيخ صادق جواهر" جاى گرفت و توانست 3 سال پيش از وفات "آخوند خراسانى" به درس خارج ایشان راه يابد. با درگذشت "آخوند خراسانى" در محفل درس "آقا ضياء الدين عراقى" حضور يافت و دو دوره اصول آن بزرگوار را درک کرد آنگاه به درس فقه "شيخ على باقر جواهرى" شتافت، پنج سال از محضر ایشان بهره برد. سيد محسن حکیم پس از اين دوره در شمار شاگردان "ميرزا محمد حسين نايينى" جاى گرفت و پس از ان نزد "سيد محمد سعيد حبوبى" در عراق فیض برد و از حمايتهاى معنوى ایشان برخوردار شد.  

در جریان جنگ جهانی اول ‌و پس از اعلام جنگ و جهاد عثمانی بر ضد متفقین، نیروهای انگلیسی در 25 ذیحجه 1332 بندر "فاو" در جنوب عراق را اشغال کردند و تصمیم به تصرف دیگر مناطق عراق گرفتند. از اینرو علمای شیعه عراق برای بیرون راندن دشمنان، بر ضد نیروهای انگلیسی فتوای جهاد صادر کردند. و خود پيشتر از ديگران رهسپار جبهه هاى نبرد شدند. يکى از پژوهشگران در اين باره نوشته است: «نيروى مجاهدان در جبهه شعيبيه 18000 تن و در منطقه قرنه 40000 نفر بود. رهبران مردمى مجاهدان را در سه جبهه مستقر کرده بودند: جبهه مرکزى قونه به فرماندهى شيخ الشريعه اصفهانى، مهدى حيدرى، مصطفى کاشانى. جبهه راست شعيبيه به رهبرى مجتهدانى مانند سيد محمد سعيد حبوبى، سيد محسن حکيم و باقر حيدر، جبهه پشت، هويزه به رهبرى حضرات آيات مهدى خالصى، محمد خالصى، جعفر شيخ راضى، عبدالکريم جزايرى و عيسى کمال الدين.» "سيد محمد سعيد" که به سبب کهولت سن توان اداره چنين سپاهى را نداشت، مهر ويژه خود را به سيد محسن حکيم سپرد و به رزمندگان گفت: «آقاى حکيم، حفظه الله، امين و مورد اعتماد من است. هر حکمى کند بايد انجام گيرد.» او علاوه بر این مالهاى بسيارى، تحت عنوان هداياى مردمى و کمکهاى دولت عثمانى را به سيد محسن داد و ایشان هرگز از آن مالها به سود خود استفاده نکرد حتى اسبى براى استفاده خود در جبهه تهيه نکرد. هجوم سنگين نيروهاى بريتانيا سـرانجام مجاهدان را عقب راند. در ناصريه "سيد محمد سعيد" بيمار شد و فوت کرد. اندکى بعد ناصريه سقوط کرد و حکيم با درسهاىی که آموخته بود، به نجف بازگشت.  

آشنايى با دردهاى مردم، فروتنى، تقوا، روشن بينى و دانش فراوان از سيد محسن شخصيتى دوست داشتنى ساخته بود. به گونه اى که مى توان گفت پيش از درگذشت حضرات آيات عظام "اصفهانى" و "بروجردى" بسيارى از عشاير بين النهرين به وى گرويده بودند. با درگذشت آن مراجع بزرگ بسایری از مردم از همه کشورها به آیت الله محسن حکیم رجوع کردند.  هرچند همه پيروان فقهى آن مرجع وارسته از شيعيان بودند ولى او خود را پدرى مهربان براى همه مسلمانان مى دانست. آن بزرگوار بارها به فرستادگان دربار که انديشه ستم به اقليتهاى نژادى و مذهبى را در سر مى پروراندند، فرمود: «ما مايل نيستم، جز آنچه مصلحت من و مردم، با همه گوناگونى نژادى و مذهبى، در آن است بر زبان رانم. در ديدگاه من کرد، عرب و ترک با يکديگر تفاوتى ندارند. همه آنها برادران و فرزندانم هستند. خوشبختى آنها را مى خواهم و با همه توان و قدرتم از آنان نگاهبانى مى کنم.»  

روزى "فيصل دوم"، پادشاه عراق، به نجف رفت. مقامهاى رسمى از حکيم خواستند تا به رسم ديرين در حرم حضرت امير مؤمنان(ع) به استقبال شاه شتابد و جاى خالى سيد ابوالحسن را که به دليل بيمارى در لبنان به سر مى برد، پُر کند. آن بزرگوار همراه دو تن از استادان حوزه به ملاقات "فيصل" رفت و مراسم بخوبى پايان يافت. چند سال بعد شاه دوباره قصد سفر به نجف را کرد و مقامهاى رسمى، حکيم را به استقبال خواندند. ولى مرجع بيدار شيعه نپذيرفت. "عبدالرسول خالصى"، فرماندار کربلا، خود به ديدار حکيم رفت، گفت: «آقا من شيعه ام، اين کار شما اهانت به من است، به مصلحت شيعه نيست.» حکيم فرمود: «اين کار من خدمتى به همه شيعيان عراق است. ما بخشى از جواهرات گنجينه همايونى نيستيم تا هر چند گاه پادشاه آنها را از نظر بگذراند. من بار اول به ديدارش شتافتم تا مشکلات مردم را با وى در ميان گذارم ولى گويا موضوع جدى نيست و تاکنون هيچ اقدامى انجام نداده است. هدف از اين سفر تبليغ شخصى است. من نمى توانم بخشى از جواهرات گنجينه همايونى باشم.» آیت الله حکیم در دفاع از کيان اسلام بدين امر بسنده نکرد، بلکه در برابر لوايح ضد اسلامى "فيصل" مردانه ايستاد و از تصويب آنها جلوگيرى کرد. علاوه بر اين وقتى نيروهاى دولتى به مؤمنانى که در حمايت از مصر عليه فرانسه، انگليس و اسرائيل به راهپيمايى پرداخته بودند، يورش برده گروهى را مجروح و زندانى ساختند، مرجع روشن بين شيعه ضمن نامه اى به "فيصل" انزجار خود را از اين کردار اعلام داشت و به عنوان اعتراض به مجروح و زندانى کردن مؤمنان از حضور در نماز جماعت چشم پوشيد. در پى اين اقدام همه نمازهاى جماعت نجف تعطيل شد و موجى از اعتراض و اعتصاب بيشتر شهرها را فراگرفت. دولتيان ناگزير پوزش خواسته، زندانيان را آزاد ساختند.  

با کودتاى 1958م دفتر پادشاهى در عراق بسته شد و شيوه جديدى از ديکتاتورى با نام جمهورى بر کشور سايه افکند. آیت الله حکیم که از سياستهاى پشت پرده استعمارگران آگاه بود، از مخابره تلگراف براى "عبدالکريم قاسم"، رهبر کودتا ممانعت کرد و بدين ترتيب خود را در برابر نظام جديد قرار داد. اندکى بعد کودتاگران لزوم کنار نهادن حجاب را اعلام داشتند و از انتشار کتابهاى اسلامى در اين موضوع جلوگيرى کردند. او در برابر اين حرکت استعمارى واکنش شديد نشان داد و پيام کوبنده اى براى مسئولان فرستاد. به گونه اى که آنان ناگزير عقب نشسته، اجازه چاپ کتاب های اسلامی را صادر کردند.  آیت الله محسن حکیم که اعتقادات مردم را در معرض خطر مى ديد نمايندگان بسيار به شهرهاى مختلف فرستاد و سايه مرجعيت خويش را تا دورترين نقاط عراق گسترش داد؛ فعال ساختن مسجدها، برگزارى گردهمايى بزرگ مذهبى و ايجاد شبکه اى از کتابخانه هاى زنجيره اى در سراسر کشور بخشى از برنامه هاى ایشان در پاسدارى از مرزهاى اعتقادى مردم به شمار مى آيد.  

آیت الله حکیم براى رويارويى با حزبها و گروههاى سياسى ساخته استعمارگران تدبيرى تازه انديشيد. آن بزرگ مرد حزب دعوت اسلامى را که توسط حضرات آيات "سيد محمد باقر صدر"، "سيد مرتضى عسکرى"، "سيد مهدى حکيم"، "سيد محمد باقر حکيم"، "سيد محمد حسين فضل الله"، "شيخ محمد مهدى شمس الدين" و گروهى ديگر از بزرگان حوزه نجف بنياد نهاده شده بود، تقويت کرد و با تشکيل "جماعة العلماء" که بسيارى از چهره هاى سرشناس حوزه نجف در آن شرکت داشتند، حوزه کهنسال حريم اميرمؤمنان(ع) را از چشمى بيدار و دستى توانا در عرصه سياست، فرهنگ و اجتماع عراق برخوردار ساخت. 

مرجع بزرگ شيعه در پى اين تحرکات، فتواى مشهور کفر حزب کمونيست را در 17 شعبان 1379 ه.ق. صادر کرد. ترجمه اين فتوا، که در پاسخ به نامه يکى از پيروانش نوشته شده، چنين است: "پيوستن به حزب کمونيست جايز نيست. اين کار کفر و بى دينى بوده، موجب گسترش کفر و بى دينى است. خداوند شما و همه مسلمانان را از آن حفظ کند و بر ايمان و تسليمتان بيفزايد." در پى اين پيام مردم، گروه گروه، حزب کمونيست را ترک گفتند و سرزمين عراق از خطر سقوط در گرداب کمونيزم جهانى رهايى يافت ولى اين پايان تحرکات ایشان نبود. آیت الله حکیم براى فرود آوردن ضربه نهايى بر پيکر کمونيستها ضمن پيامى به "شهيد صدر" لزوم نگارش کتابى در مقايسه کمونيزم و اسلام را يادآورد شد. پس از اين پيام بود که "شهيد سيد محمد باقر صدر" کتاب گرانسنگ "فلسفتنا" را به رشته نگارش کشيد.  

سال 1338 براى مسلمانان سالى ناگوار بود. شاه سرانجام پرده هاى تزوير کنار زده، رژيم اشغالگر قدس را به رسميت شناخت. آیت الله حکیم ضمن نامه اى به "آيت الله بهبهانى" در تهران، نگرانى خود را آشکار ساخت. علاوه بر اين آن بزرگوار بهره گيرى از کمکهاى مردمى در راه آزادى فلسطين را ستود و دورى مسلمانان از اسلام را سبب اصلى مشکل فلسطين شمرد. 

در 14 رمضان 1341 ق. کودتاى خونى طرفداران "عبدالسلام عارف" به بار نشست و "عارف" همراه هم پيمانان بعثى اش اداره عراق را در دست گرفت. در روزهاى آغازين اين حرکت شوم بسيارى از مردم کوچه و خيابان در خون خويش فرو غلتيدند و اعضاى گروههاى اسلامى با امواج سرکوب روبرو شدند. نمايندگان دولت از مرجع مسلمانان خواستند تا تلگراف تأييدى به "عبدالسلام" بفرستد ولى آیت الله حکیم که حزب بعث را مى شناخت، از اين کار خوددارى کرد و به عنوان اعتراض، ابراز وجود در برابر خودکامگان بعثى و روحيه بخشيدن به دين باوران سفرى الهى را سازمان داد. او در اين سفر همراه بسيارى از استادان، دانشوران و مؤمنان نجف از کربلا، کاظمين، سامرّا، بغداد ديدار کرد و پس از حدود يک ماه، بار ديگر به نجف بازگشت. اين سفر که همه جا با حضور يکپارچه مردم همراه بود، در واقع نوعى هشدار به کودتاگران شمرده مى شد. در پى اين مانور بزرگ مردمى کودتاگران به قدرت اسلام پى برده، تلاشهاى گسترده اى براى ارتباط با آيت الله العظمى حکيم آغاز کردند ولى مرجع بيدار شيعه هرگز اجازه ديدار و بهره گيرى از نام خويش را به آنها نداد.   ایستادگی در برابر "عبدالسلام عارف" "عبدالسلام" اندک اندک بر امور کشور چيرگى يافت، رقيبان را يکى پس از ديگرى از ميان برداشت و بعثيان را از مراکز قدرت دور ساخت. او براى دست يابى به حمايت مردمى از کردار بعثيان در روزهاى آغازين کودتا، ابراز انزجار کرده، خود را پيرو اسلام نماياند و براى از ميان بردن قدرت و عظمت مرجعيت تدبيرى ديگر انديشيد. تدبيرى که با برافراشتن پرچم قوم گرايى آشکار شد. در ديدگاه او اهل سنت همه اعرابى با نژاد اصيل بوده، شيعيان همگى غير عرب و فارس شمرده مى شدند و او مأمور نجات و سربلندى اعراب بود. مرجع بيدار شيعه در برابر اين حرکت استعمارى ايستاد. هيأت بلند پايگان بغداد را با اعتراض به قوم گرايى و احکام خلاف اسلام از خود رنجاند و ديدار با رهبر کودتا را به لغو ضد دينى مشروط ساخت. مجموعه اين برخوردها "عارف" را خشمگین ساخت در نتيجه بسيارى از پيروان و نمايندگان آیت الله حکيم تعبيد يا زندانى شدند. پيوند مرجع بيدار شيعه با مردم و دانشوران اهل سنت چنان بود که "عارف" خود را در برابر مردم و حتى روحانيان اهل سنت يافت، بنابراين ترجيح داد به ملايمت روى آورد و حوزه و گروههاى اسلامى را به حال خود رها کند.  

در چنين شرايطى "عبدالسلام عارف" در حادثه سقوط هواپيماى اختصاصى اش درگذشت و برادرش "عبدالرحمان عارف" اداره کشور را به دست گرفت. در روزگار او کشور به سمت فضاى باز سياسى هدايت شد. حزبهاى کمونيست و بعث که توسط "عبدالسلام" از عرصه سياست رانده شده بودند، ديگر بار فعاليت آشکار خود را آغاز کردند.   اعزام "محمد مهدی حکیم" نزد نخست وزیر آیت الله حکیم در نخستين گام براى مردمى شدن نظام، فرزندش محمد مهدى را نزد نخست وزير فرستاد،، تا پيام مهمش را به دستگاه حاکم ابلاغ کند. پيام کوتاه و روشن بود: «... بايد نظاميان کنار گذاشته شوند و شوراى رهبرى سه نفره زمام کشور را بدست گيرد. ما آماده ايم تا توافق کنيم شما يکى از آن سه نفر باشيد.» هرچند نخست وزير پيشنهاد مرجع نجف را نپذيرفت و عراق را از نيکبختى محروم ساخت ولى فضاى باز سياسى، جنگ اعراب و اسرائيل که به شکست اعراب انجاميد  و تدبير مرجعيت شيعه، روحانيان را از محبوبيت و توانى روزافزون برخوردار ساخت. پاسخ دادن به تلگراف "عبدالرحمان عارف" و يادآورى لزوم وحدت براى رويارويى با صهيونيزم، برپايى محفلهاى بزرگداشت براى شهيدان جنگ در کربلا، بصره، نجف و بغداد، فرستادن هيأت هايى مرکب از دانشمندان شيعه و سنى به کشورهاى گوناگون براى بررسى مسأله فلسطين و موقعيت مسلمانان بخشى از تدبيرهاى آن رهبر فرزانه بود.   

ناگفته پيداست که آیت الله سید محسن حکیم تنها به عراق نمى انديشيد. مطرح شدن "لايحه انجمنهاى ولايتى و ايالتى" در ايران و نيز پس از مدتى يورش مزدوران آمريکا به مدرسه "فيضيه" آیت الله حکیم را در اندوه فرو برد. بنابراين ضمن فرستادن تلگرافهاى گوناگون ناخشنودى خويش از حوادث ايران را آشکار ساخت. آمريکا که از آينده خويش بيمناک بود براى مهار قدرت مرجعيت شيعه سفيرش را، به همراه برخى از بلند پايگان سفارت آمريکا در بغداد، نزد آیت الله حکیم فرستاد. سفير آمريکا گفت: «اين وضع (حکومت عبدالرحمان عارف) برترين وضع سياسى عراق است. از اين نظام چه مى خواهيد...» و آیت الله صدر يک جلد "منهاج الصالحين" - رساله علميه آن بزرگوار - به سفير داد، فرمود: «اين است آنچه ما مى خواهيم.» با اين پاسخ زنگهاى خطر براى استعمار به صدا درآمد. آنها در انديشه نيرويى براى رويارويى با حکيم و قدرت حوزه بودند و البته براى اين مأموريت نيرويى مناسب تر از حزب بعث وجود نداشت.  

سرانجام نقشه هاى استعمارگران جامه عمل پوشيد و حزب بعث با کودتا به قدرت دست يافت. آیت الله محسن حکیم که بعثيان را خوب مى شناخت، بى درنگ، عشاير، دانشوران و مردم اهل سنت را در يک جبهه گرد آورد تا در انجام واکنشهاى مناسب يارى اش دهند ولى سياست کودتاگران آن فقيه روشن بين را از واکنش منفى بازداشت. حزب بعث، که به چيزى جز حذف اسلام از کشورهاى عربى نمى انديشيد، به پخش پيوسته قرآن و مراسم عزادارى سالار شهيدان از راديو و تلويزيون پرداخت. آیت الله محسن حکيم ناگزير سياست صبر و انتظار پيش گرفت. به نمايندگانش فرمان داد از هرگونه سازش يا رويارويى با کودتاگران بپرهيزند و خود نيز از پذيرش "صدام" خوددارى کرد.   اطلاعیه مهم مرجعیت شیعه مدتى بعد چون کودتاگران ارکان قدرت خويش را مستحکم يافتند، پرده از چهره زشت خويش برداشته، ضمن اطلاعيه اى "ارتجاع دينى" را بزرگترين مانع در برابر احزاب خواندند. در پى اين اطلاعيه تهاجم آشکار دولت بر مرزهاى دين آغاز شد برخى از مؤسسات فرهنگى مذهبى مصادره گرديد و خدمت وظيفه براى همه حتى طلاب الزامى شد. آیت الله حکیم فرزندش را براى اعتراض به تلاشهاى دولت نزد "احمد حسن البکر" فرستاد و چون اين اقدام را بى ثمر يافت، تصميم گرفت خود به بغداد رفته، کارگزاران استعمار را گوشمالى دهد. بنابراين مردم را به يک همايش بزرگ مذهبى فرا خواند در اين گردهمايى بزرگ که در صحن حضرت على(ع) برگزار شد، اطلاعيه مهم مرجعيت شيعه توسط فرزندش "محمد مهدى حکيم" خوانده شد: «... اى مسلمانان... نجف شما مستحکم، جهادگر و استوار در راه امامان معصوم ايستاده است... همه مردم مى دانند از زمانى که اعتقادات و جانهاى امت مورد تجاوز و ستم قرار گرفت و هويتشان را آماج ستمهاى اجتماعى، اقتصادى، قومى و ملى واقع شد حوزه علميه به رهبرى مرجعيت تنها جايى بود که سخن حق را هميشه مى گفت و بزودى نيز اين کلمه حق را خواهد گفت...»   دستگیری و شکنجه روحانیون نظام عراق که خطر را درک کرد، اهميت زمان را در رويارويى با دشمن خوب مى شناخت، در يورش ناگهانى گروهى از روحانيان را دستگير کرده، زير شديدترين شکنجه ها قرار داد تا در برابر خبرنگاران به جاسوسى خود و سيصد تن از روحانيان و مؤمنان سرشناس مانند سيد محسن حکيم، "امام خمينى(ره)"، "سيد موسى صدر" اعتراف کنند. شرايط روز به روز دشوارتر مى شد. مرجعيت شيعه پس از رايزنى با جمعى از روحانيان بغداد به پایتخت رفت تا به وضعيت موجود پايان دهد. گروهى از سران نظام به اميد کارگر افتادن تهديدها و اقدامهاى خشن دولت حضور آیت الله حکیم رسيدند ولى با قاطعيت آن رهبر فرزانه روبرو شدند، بويژه آنکه آن روزها مصادف با تولد پيامر اکرم(ص) بود و دولت هرگونه جشن و بزرگداشت را ممنوع مى دانست. حکيم ضمن اعتراض شديد به اين امر، درباره دستگيريهاى پياپى روحانيان و دين باوران به اتهام جاسوسى گفت: «اين کار درستى نيست اين لکه دار کردن عراقيان در سطح جهان است. شما مى گوييد اينها که گرفته ايد همه جاسوسند، دنيا مى بيند در اين کشور فرهنگيان، استادان و پزشکان جاسوسند آنگاه با خود مى انديشد کشورى که گروههاى ممتازش جاسوس باشند، حال باقى مردم آشکار است اگر بگويد اين افرا فکرشان با ما و سياست ما مخالف است، معقول مى نمايد ولى اينکه مى گوييد همه جاسوسند، ممکن نيست.» آن بزرگوار در ديدار با فرستاده "احمد حسن البکر" که وى را به دستگيرى تهديد مى کرد، فرمود: «اينک نفرت مردم از شما به اندازه اى رسيده است که اگر به شما دست يابند، با گلوله نمى کشند، زيرا به اندازه بهاى گلوله نمى ارزيد، بلکه شما را با دندانهايشان مى کشند.»  

سرانجام بعثيان آخرين بخش از داستان ساختگى جاسوسى را به نمايش گذاشتند؛ "مدحت الحاج سرى" يکى از دستگير شدگان در تلویزیون به جاسوسى خود و "سيد مهدى حکيم" اعتراف کرد. روز بعد نيروهاى دولتى به بهانه ايجاد فشار بر "سيد مهدى" محل زندگى مرجع شيعه را محاصره کردند و پس از چندى آن رهبر کهنسال را در حالى که تحت مراقبت بود با اتومبيل دولتى به کوفه فرستادند، خانه اش را زير نظر گرفتند و تلفن و آب و برقش را قطع کردند البته اين پايان بى حرمتى ها نبود. در نجف چماقداران بعثى به خيابانها ريختند، به خانه مرجع مسلمانان يورش بردند و در دو ديوارش را با گِل و کثافات آلوده ساختند.   بیماری و عزیمت به لندن پس از اين واقعه دستگيريها فزونى يافت و اندکى بعد آیت الله حکیم به دليل بيمارى رهسپار لندن شد. "سيد مهدى" که پيشتر از کشور خارج شده بود، نيمه شب خود را به بيمارستان رساند و پس از سلام درباره نتيجه حرکت مرجعيت در عراق با پدر گفتگو کرد. آیت الله سید محسن حکیم گفت: «درست است که من بر آنها پيرو نشدم... ولى مى دانم مردم عراق مرا دوست دارند. مظلوميتى که مردم عراق آن را درک کرده اند. دست کم براى ده سال در خاطرشان خواهد ماند و از پذيرفتن حزب بعث پيشگيرى خواهد کرد. هرچند نمى توانم ده سال ديگر زندگى کنم ولى خاطره ام باقى مى ماند و مانع پيشرفت حزب خواهد شد.»  

پس از مدتى آیت الله حکيم از لندن به بغداد بازگشت و سرانجام در 27 ربيع الاول 1390 ق. برابر با 1348 ش. براى هميشه ديده از جهان فرو بست. مردم عراق در تشييعى که در تاريخ آن کشور بى نظير بود، پيکرش را به نجف انتقال دادند و در کنار کتابخانه اى که خود بنياد نهاده بود، به خاک سپردند. 

آیت الله سید محسن حکیم کتابها، مسجدها، کتابخانه ها و مدرسه هاى بسيارى از خويش به يادگار نهاد. يادگارهايى که در کنار انبوه شاگردان دانشور و فرزندان شجاع و پاکدلش گنجينه آثار آن مرجع وارسته را پديد آوردند. گنجينه اى پر از نام شهيدان جاويد "سيد محمد باقر صدر"، "سيد محمد مهدى حکيم"، "سيد عبدالهادى حکيم"، "سيد عبدالصاحب حکيم"، "سيد علاء الدين حکيم" و "سيد محمد حسين حکيم" در شمار تابناکترين گوهرهاى آن جاى دارند. 

برخی از آثار آیت الله سید محسن حکیم عبارتند از: - مستمسک العروة الوثقی - نهج‌ الفقاهه - حقایق الاصول - دلیل المناسک - رساله فی ارث الزوجة من الزوج - تعلیقه بر کتاب ریاض - رساله در درایه - مختصر منهاج الصالحین - حواشی بر نجاة العباد - شرح تبصره علامه حلی - حاشیه بر رساله صلاتیة  

آنچه در زندگى مرجع بزرگ شيعه بسيار جلوه داشت شدت فروتنى و ساده زيستى او بود به گونه اى که هرچه بر موقعيت اجتماعى و مذهبى اش افزوده مى شد، فروتنى و ياد خدا نيز در وجودش زیاد می شد تاجاییکه آیت الله حکیم در مقام اندرز به برخى از شاگردان مورد اعتمادش فرمود: «روزى سوار بر اسب راه مى پيمودم. گروهى از مردم نيز در پى من روان بودند. چون به پيرامونم نگريستم، بسيارى و سران عشاير را مشاهده کردم، که پياده راه مى سپردند و رکاب نگاه مى داشتند. با خود گفتم علاقه و رويکرد مردم نيز نعمتى الهى است. بى اختيار اشک از ديدگانم روان شد. چون مى دانستم شايستگى اين نعمت را ندارم.» پرداختن به قرآن، دورى از گناه و مداومت بر مناجاتهاى سحرگاهى سيد را چنان عظمت و هيبتى بخشيده بود که مخاطب تحت نفوذ او قرار می گرفتاو در چنین شرایطی چنان با مهربانی سخن می گفت تا مراجعه کننده توان سخن پیدا کند. يکى از شاگردان آن بزرگوار در اين باره مى گويد: «روزى بر استاد وارد شدم دستش را بوسيده، نشستم. مدتى گذشت، هرچه تلاش کردم نتوانستم، خواسته ام را بر زبان آورم. او که مشکل مرا دريافته بود، سخن آغاز کرد. من با شنيدن گفتار وى توان سخن بازيافتم و خواسته ام را شرح دادم. او پيوسته مطالب ظريف بر زبان مى راند تا شرم بر من چيره نشود.» نکته مهم ديگر در زندگى آن مرجع وارسته مهربانى و ارتباط با تهيدستان و پابرهنگان بود. بسيارى از زندانيان، بيماران و درماندگان با وى مکاتبه داشته، از او يارى مى جستند.  

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۷:۲۷

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۷:۲۹

آیت الله سید محسن حکیم

خلاصه زندگی نامه

 آیت الله سید محسن طباطبایی حکیم، از علما و مراجع بزرگ شیعه عراق و از مخالفان رژیم بعثی عراق بودند.  

ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع