آندری آرسنیویچ تارکوفسکی (Andrei Arsenyevich Tarkovsky) در 4 آوریل 1932، در منطقه ایوانووای (Ivanova) شوروی سابق به دنیا آمد. او یکی از کارگردان فعال در عرصه فیلم‌نامه‌نویسی و اپرا بود. فیلمهای او "کودکی ایوان" (Ivan’s Childhood)، "آندری روبلف" (Andrei Rublev)، "سولاریس" (Solaris)، "آینه" (The Mirror)، "استاکر" (Stalker)، "نوستالژیا" (Nostalghia) و "ایثار" (Sacrifice) هستند که به‌غیر از دو فیلم آخرش، تمامی آنها را در روسیه ساخت. فیلمهای تارکوفسکی اکثراً با مضامین متافیزیک و در رابطه با مسیحیت هستند.بیشتر آثار تارکوفسکی به سوی مضامین فلسفی و عرفانی گرایش داشت. نوع نگاه او به مضامین عرفانی - فلسفی و ترکیب بندی قاب تصویر، نوع میزانسن، طراحی صحنه و لباس، نوع دیالوگ‏ها و اساساً نوع داستان پردازی در فیلم‌های تارکوفسکی او را به عنوان فیلمسازی مستقل و صاحب اندیشه در جهان قلمداد کرد. او گاه در آثارش به طرح مفاهیم مذهبی می‌پرداخت و گاه در صدد تصویر انسان تنها و غربت او در عصر مدرنیته بود. تارکوفسکی را باید از فیلمسازانی دانست که بعدها بسیاری به طریق او اقتدا کردند و در مسیر نوع نگاه فیلمی او شرکت جستند."اینگمار برگمن"، کارگردان سوئدی در توصیف تارکوفسکی گفت: «او برای من بزرگ‌ترین کارگردان سینماست که زبان جدیدی اختراع کرد و به ماهیت فیلم وفادار است.» تارکوفسکی سرانجام در سال 1986 در پاریس در گذشت. 
تارکوفسکی در مسکو به مدرسه رفت و در کنار آن به فراگیری دو هنر موسیقی و نقاشی پرداخت که این دو هنر تأثیر زیادی در فیلم‌سازی آندری داشت. او بعدها از رها کردن موسیقی به عنوان بزرگترین اشتباه زندگی‌اش یاد می‏کرد. تارکوفسکی بعد از فارغ التحصیلی از دبیرستان، در سال 1951 به دلیل عشق به فرهنگ شرق، در رشته ادبیات عرب ثبت نام کرد. یک سال بعد تغییر رشته داد و وارد رشته زمین شناسی شد و پس از آن در سال 1953 همراه گروهی پژوهشگر و زمین شناس در یک تحقیق یکساله شرکت کرد. در طول این مدت او تصمیم به مطالعه فیلم گرفت. تارکوفسکی در سال 1954 وارد مدرسه دولتی سینما (VGIK) در مسکو شد. او در دانشکده در کلاس‌های "میخاییل رُم" (Mikhail Romm) (یکی از بزرگ‌ترین کارگردان‌های شوروی سابق) شرکت کرد.  تارکوفسکی در هنگام تحصیل دو فیلم کوتاه ساخت: در سال 1959 "امروز مرخصی در کار نیست." (There Will Be No Leave Today) و در سال 1960، فیلم "غلتک و ویلن" (The Steamroller and the Violin) را که پایان نامه تحصیلی‌اش بود؛ این فیلم که فیلم‌نامه‌اش را با آندری کونچالفسکی (Andrei Konchalovsky) نوشت در جشنواره "فیلم نیویورک" در سال 1961 برنده جایزه شد. فیلم "غلتک و ویلن" درباره رفاقتی است که میان یک راننده غلتک خشن و پسربچه ویولونیست نحیفی ایجاد می‌شود و پسرک را از دنیای کوچک، راحت ولی خفقان آور به دنیایی وسیع تر و پرمشقت رهنمون می‌کند. داستان به شکل خلاقانه‌ای از دید پسربچه با «استفاده استادانه از نور ملایم و... تغییر ماهرانه فضا» دیده می‌شود.  
آرسنی تارکوفسکی (Arseny Tarkovsky)، پدر آندره تارکوفسکی، مترجم و شاعری جوان، گمنام و شیفته سمبلیسم روسی بود که در آخرین سال‌های دهه 1920 با ماریا ایوانوا (Maria Ivanova)، آشنا شد. آنها هر دو در دانشکده ادبیات درس خوانده بودند.  پدر و مادر تارکوفسکی در سال 1937 وقتی او 5 سال داشت، از هم جدا شدند. پدرش آنان را در شرایط بسیار سخت دوران جنگ جهانی دوم تنها گذاشت. تارکوفسکی هیچ‌گاه نتوانست خاطرات دوران کودکی را از ذهن خود دور کند تاجاییکه در اغلب فیلم‌هایش تأثیر این دوران دیده می‌شود. او مادرش را بزرگ‌ترین مشوق خود برای یادگیری ادبیات و سپس فیلمسازی می‌دانست.    ازدواج تارکوفسکی در سال 1957 با "ایرما راش" (Irma Raush)، ازدواج کرد و پسرش "آرسنی" در سال 1962 به دنیا آمد. او در سال 1970 به شیوه پدر، همسر و پسرش را ترک کرد. علت جدایی او آشنایی با "لاریسا کیزیلوا" (Larisa Kizilova) بود که بالاخره در همان سال به طور رسمی ازدواج کردند و پسرشان در آگوست 1970 به دنیا آمد.  
تارکوفسکی با ساخت اولین فیلم بلند خود با عنوان "کودکی ایوان" در سال 1962 موفق به دریافت 15 جایزه بین‌المللی از جمله "جایزه شیر طلایی" از "جشنواره بین‌المللی فیلم ونیز" شد. او پس از آن در سال 1965 فیلم " آندری روبلف" را ساخت که با مخالفت مقامات روسی تا سال 1971 به اکران درنیامد. "سولاریس"، "آینه" و "استاکر" دیگر آثاری بودند که تارکوفسکی در شوروی ساخت. او فیلم "نوستالژیا" را در سال 1383 در ایتالیا ساخت و پس از آن اپرای "بوریس گودونف" (Boris Godunov) اثر مورست موسورسکی را به رهبری "کلودیو آبادو"(Claudio Abbado) در لندن به صحنه برد.تارکوفسکی در ژوئیه سال 1984 به غرب پناهنده شد و اعلام کرد که تقاضایش برای تمدید اقامت در خارج از کشور از طرف مسکو بی جواب مانده و در صورت بازگشت به وطن به او اجازه ساخت فیلم نخواهند داد. او با اشاره به دشواریهایش در گذشته گفت: «من 24 سال برای اتحاد شوروی کار کرده‌ام، برای سازمانی دولتی که تمام فعالیت‌های فیلمسازی در آن متمرکز است و فقط 6 فیلم ساخته‌ام. می‌توانم بگویم که در این 24 سال، 18 سالش بیکار بوده‌ام.» به این ترتیب او در اروپای غربی ماند و فیلم "ایثار" آخرین اثر خود را در سوئد ساخت. 
تارکوفسکی اگرچه تنها هفت فیلم بلند ساخت اما کارنامه سینمایی‌اش سرشار از جوایز و افتخارات سینمایی است که کسب جوایز از جشنواره‏های "کن"، "بافتا" و "ونیز" تنها بخشی از آنهاست.   فیلم‌ها -"کودکی ایوان" (Ivan's Childhood) محصول سال 1962، برنده جایزه "شیر طلایی" از "جشنواره ونیز" و جایزه بزرگ جشنواره "سانفرانسیسکو" -"آندری روبلف" (Andrei Rublev) محصول سال 1965، برنده جایزه ویژه منتقدان جشنواره "کن" -"سولاریس" (Solaris) محصول سال 1972، برنده جایزه هیأت‌ داوران و فدراسیون بین المللی منتقدان فیلم جشنواره "کن" -"آینه" (The Mirror) محصول سال 1974  -"استاکر" (Stalker) محصول سال 1979، برنده جایزه بهترین فیلم معنوی جشنواره "کن" -"نوستالژیا" (Nostalghia) محصول سال 1983، برنده جایزه هیأت‌ داوران، فدراسیون بین المللی منتقدین فیلم و برنده جایزه بهترین فیلم معنوی جشنواره "کن" -"ایثار" (Sacrifice) محصول سال 1986، برنده جایزه بهترین فیلم معنوی، جایزه فدراسیون بین‌المللی منتقدین فیلم جشنواره "کن" و برنده جایزه "بافتا" بهترین فیلم خارجی در سال 1988   فیلمنامه ها  هوفمانیانا، 1975 ساردور (با همکاری الکساندر میشارین)، 1978 باد ملایم (با همکاری گرنشتاین)، 1986   مستند تلویزیونی  -"سفر در زمان" (Voyage in Time) محصول سال 1979   فیلمهای دانشجویی  -"آدمکش ها" (The Killers) محصول سال 1958  -"امروز مرخصی در کار نیست" (There Will Be No Leave Today) محصول سال 1959 -"غلتک و ویولن" (The Steamroller and the Violin) محصول سال 1961، برنده جایزه در جشنواره "نیویورک"   تئاترهای کارگردانی شده  -"هملت" (در مسکو)، 1977 -"بوریس گودونف" (در لندن)، 1983   کتاب‌ها  پیکرسازی در زمان (1986) ویرایش دوم (1989) زمان در دل زمان: خاطرات (1991) 
آندری تارکوفسکی، 29 دسامبر سال 1986 در سن 54 سالگی و تنها چند ماه پس از نخستین نمایش فیلم "ایثار"، به علت سرطان ریه در پاریس درگذشت و روز 3 ژانویه 1987 در همان جا به خاک سپرده شد. 
دوره تاریخی 1357 تا 1377 دوره گذار از جو داغ انقلابی و بی‌ثباتی، به سال‌های سازندگی و ثبات نسبی بود و نقطه گسست اصلی آن پایان جنگ و وفات رهبر کبیر انقلاب اسلامی و گرایش به اقتصاد و اندیشه‌های لیبرال بود.  در این دوره در میان روشنفکران، نقد اندیشه انقلابی از همه گونه و دوران تردید و بازاندیشی و نسبی‌گرایی وجود داشت. اندیشه‌های متفکران سده بیستم با دیدگاه‌های نسبی ‌گرایانه و شالوده ‌شکنانه توسط "بابک احمدی" و دیگران به روشنفکران ایرانی معرفی شد و از سوی دیگر عبدالکریم سروش با الهام از اندیشه‌های "پوپر" و با تفکیک قائل شدن بین ارزش و دانش، حوزه دین را هرچه بیشتر به حوزه ایمان شخصی محدود کرد. همه اینها به نوعی در حوزه‌های گوناگون تولید آثار هنری و سرگرمی نیز وارد شدند و در هر حوزه و رشته، رنگ و شکل مشخص خود را پیدا کردند.   سینمای ایران و بحران هویت در سینمای ایرانی گروهی از مدیران معتقد به ارزش‌های فرهنگی و متأثر از گرایش‌های شبه روشنفکری رایج در هنر به جریان سازی در هنر پرداختند و مقوله‌ای به نام "فارابی" را پایه‌گذاری کردند و گروهی از نیروهای جوان و متعهد و دلسوز به تأسیس "حوزه اندیشه و هنر" پرداختند و این دو جریان خواسته و یا ناخواسته در مقابل هم قرار گرفتند. بنیاد سینمایی "فارابی" مبتکر یک نوع سینمای اسلامی متعالی و روشنفکرانه بود که قرار بود با برنامه‌ریزی برای ساختن فیلم‌های عرفانی، اندیشه‌های اسلامی در قالب‌های امروزی و مأنوس برای روشنفکران سراسر جهان را ارائه نماید. این جریان هوادار ورود و نمایش و ترویج سینمایی از نوع سینمای "تارکوفسکی" و "برسون" و "اُزو" و "پاراجانف" با جانمایه به زعم آن‌ها دینی یا دست کم معنوی بود. حوزه هنری نیز از سینمای عامه پسند دفاع می‌کرد. انتشار کتاب قطور "هیچکاک همیشه استاد" توسط حوزه هنری بی‌تردید با همین دفاع از سینمای عامه پسند در برابر سینمای روشنفکرانه در پیوند بود. مشکل عمده این دو گروه این بود که گروه اول به اتصال و تداوم فرهنگی به صورت مطلق معتقد بودند و گروه دوم به انفصال و انقطاع فرهنگی به صورت مطلق و این افراط و تفریط در گرایش، عامل مهم عدم موفقیت کامل این دو گروه گردید.   تفاوت اساسی میان دیدگاه سینمای غرب و شرق به مفاهیم دینی  "شاپور عظیمی"، منتقد، در بحث پیرامون سینمای دینی در مردادماه 1389، اظهار داشت: «شاید در بحث پیرامون سینمای دینی آن‎چه که بیش از هر چیز دیگر اولویت پیدا می‌کند؛ نسبتی است که می‌بایست میان دین و سینما برقرار باشد تا اصلاً مقوله‎ای به نام سینمای دینی و فیلم دینی را بتوان از منظر نسبت دین و سینما بررسی کرد. برخی اصرار دارند که زیر ژانری به نام سینمای دینی در تاریخ سینمای جهان وجود دارد و دلیلش هم آثار فیلم‎سازانی مانند "درایر"، "تارکوفسکی"، "برسون"، "برگمان" یا حتی در مواردی "پاراجانف" است که پارامتر‌‎های دینی را در آن‎ها می‌توان بازشناسی کرد؛ اما یک تفاوت اساسی میان دیدگاه‌‎های آن‌‎هایی که در سینمای غرب به مفاهیم دینی پرداخته‎اند و فیلم‎سازی که می‎خواهد در دیار شرق به مفاهیم و آموزه‌‎های دینی بپردازد، به چشم می‌خورد. تفاوتی که در نگاه نخست، اغلب مورد غفلت قرار می‌گیرد. آموزه‌‎های مسیحی و نوع نگاهی که در این آموزه‌‌ها به انسان و جامعه وجود دارد؛ جان‌مایه اصلی نگاه فیلم‌سازانی است که دغدغه دین داشته‌اند و خواسته‌اند پیوندی میان سینما و چنین آموزه‌‎هایی برقرار کنند. درحالی‌که تفاوت دیدگاه‌ها در این سوی آب‌ها ماهوی است و آموزه‌‎های دینی در چهارچوب دیدگاه و نگاه اسلام به فرد و اجتماع، مسیر دیگری پیموده است. از این منظر، نخستین مانع برای آن‌که بتوان از رویکرد فیلم‎سازان سرشناس در این حوزه استفاده کرد، به چشم می‌خورد. دغدغه‌‎های فیلم‌سازی مانند "روبر برسون"، در چنین حوز‎ه‎ای اصولاً شخصی‌تر از آن است که حتی بتوان از آن به عنوان الگویی برای ساخت فیلم دینی یاری جست. "تارکوفسکی" در فیلم‌هایش، با نگاهی روسی و ارتدکس در پی عظمت از دست رفته انسانی است که خود را فراموش کرده و نمی‎داند که پیش از این چه بوده و در حال حاضر جغرافیای معنوی خود را از دست داده است. او چنین نگاهی را با ترسی که زندگی در جامعه توتالیتر ایجاد می‌کند، در هم آمیخته است...»  
نوامبر سال 2010 میلادی بود که دولت روسیه اعلام کرد در هشتادمین سال تولد تارکوفسکی، موزه این فیلمساز و کارگردان روسی در خانه محل سکونتش در مسکو راه اندازی خواهد شد و در این موزه که میراث فرهنگی روسیه خواهد بود، عکس‌های کم نظیر و اشیاء متعلق به تارکوفسکی به نمایش درخواهد آمد. حدود یکسال بعد، در یکی از مراکز حراجی معتبر شهر لندن لوازم "آندری تارکوفسکی" چوب حراج ‌خورد. این لوازم شامل نامه‌ها، تصاویر و... بود که ظرف 20 سال دوران فیلمسازی از او به جای مانده بود. یکی از این نامه‌ها، نامه ای بود که تارکوفسکی در سال‌های 1970 به "برژنوف" رئیس جمهور وقت روسیه نوشت تا از فیلمش "آندره روبلف" رفع توقیف کند.  اوایل سال 2012 میلادی، خبرگزاری مهر به نقل از صدای روسیه اعلام کرد که دست‌اندرکاران این موزه موفق شدند تا با پرداخت 1.3 میلیون پوند، مالک دست نوشته‌هایی از تارکوفسکی شوند که چندی قبل از آن به همراه دیگر آثار این فیلم ساز برای فروش در حراجی ساتبی لندن ارائه شده بود. پس از آن قرار شد که دست‌نوشته‌های فیلمنامه‌های تارکوفسکی، نامه‌ها و کاغذهای شخصی این فیلمساز روسی در خانه زادگاهش در یوریوتس در منطقه ایوانف در شمال شرق مسکو نگهداری شود. همچنین قرار شد نامه‌های تارکوفسکی که در میانشان نامه‌های سیاسی و از جمله نامه او به "برژنف" وجود داشت؛ در قالب یک کتاب منتشر شوند.  
تارکوفسکی در سال 1960 بعد از دفاع از پایان نامه خود، به استخدام "مُس فیلم" (Mosfilm) درآمد. در سال 1962، "کودکی ایوان" (Ivan’s Childhood) را براساس داستانی از "ولادیمیر گومولوف" ساخت و "آندری کونچالفسکی" نیز در نوشتن فیلم نامه او را یاری کرد. این فیلم که شیر طلایی جشنواره "ونیز" و جایزه بزرگ "جشنواره سانفرانسیسکو" را برد، نقطه عطفی در زندگی تارکوفسکی به حساب می‏آمد. خودش دراین‌باره گفت: «تا پیش از ساختن کودکی ایوان احساس نمی‌کردم که کارگردان سینما هستم و سینما به صورت یک ضرورت قاطع برایم مطرح نبود. فقط پس از این فیلم بود که دانستم دیگر ناگزیرم که در سینما کار کنم.» "میخاییل رُم" نیز در زمان نمایش فیلم "کودکی ایوان" گفت: «سینما دیگر نام تارکوفسکی را از یاد نخواهد برد.»   "کودکی ایوان" نخستین فیلم بلند تارکوفسکی نخستین فیلم بلند تارکوفسکی فیلم "کودکی ایوان" بود. فیلمنامه را "ولادیمیر گومولوف‏" از داستان کوتاهی به قلم خودش به همراه "میخائیل پاپاوا" با تغییرات اندکی که در داستان کوتاه "گومولوف" به وجود آوردند نوشته‏اند. تارکوفسکی با افزودن چهار صحنه رؤیا، با وفاداری کامل به متن داستان، آن را به فیلم برگرداند. از صحنه‏های رؤیا که بگذریم در سراسر فیلم کمتر نشانی از تارکوفسکی به چشم می‏خورد.   تحلیلی بر فیلم "کودکی ایوان" در این فیلم پسرکی 12 ساله به نام "ایوان باندارف" که شاهد بعضی جنایت‌ها در جنگ جهانی دوم است به انگیزه انتقام‏گیری از کودکی‏اش فاصله می‏گیرد، والدینش کشته شده‌اند، دهکده‌اش نابود شده و او از اردوگاه نازی‌ها فرار کرده و تنها هدف زندگی‌اش انتقام است. از همه آنچه که کودکی او را تشکیل می‏داده‏اند جز اندامی کوچک چیزی باقی نمانده‏ و جز در صحنه‏های رؤیا، نشانی از ایوان به عنوان یک‏ کودک یافت نمی‏شود.    صحنه‌های رؤیا، نماینده حضور تارکوفسکی در فیلم  داستان البته داستان خوبی است اما فاقد ظرافت‌های لازم برای خلق یک اثر برتر سینمایی است. تنها صحنه‏های رؤیا نماینده حضور تارکوفسکی‏ در فیلم هستند؛ مطابق نسخه نمایش داده شده، تنها دو صحنه از رؤیاها ساختاری زیبا و تازه دارند، صحنه‏ای که ایوان با مادرش بر لبه چاه نشسته‏اند، تصویرشان در زلالی آب پیداست و درباره حضور ستارگان هنگام روز در آب چاه صحبت می‏کنند. ایوان در ته چاه با نور ستاره بازی می‏کند که سطل به نشانه شروع‏ فاجعه بر روی او سقوط می‏کند و تصویر مادر محو می‏شود. در صحنه دیگر ایوان با خواهرش در کامیونی که‏ بار سیب دارد نشسته‏اند. پس‏زمینه منفی است: باران‏ می‏بارد. کامیون، سیب‌هایش را در ساحل دریا خالی‏ می‏کند و چند اسب به نشانه آرامش بی‏دغدغه زندگی‏ مشغول خوردن سیب‌ها هستند. در صحنه دیگر که‏ کلیسا مورد اصابت توپ قرار گرفته و شمایل‌های مقدس‏ روی دیوار فرو می‏ریزند، حضور تارکوفسکی را در این فیلم نشان می‌دهد.    گریز ناپذیر بودن جنگ تا پیروزی، فضای حاکم بر فیلم "کودکی ایوان" بر خلاف آنچه شهرت یافته، فیلم‏ دیدگاهی مخالف جنگ ندارد، تمامی فکر جریان یافته در فیلم، حول گریز ناپذیر بودن ادامه جنگ تا پیروزی بر قوای هیتلر است. اگر گاهی به فاجعه‏های ناشی از جنگ‏ اشاره شده بر لزوم ادامه آن تا حصول پیروزی هم‏ اشاره شده است؛ حتی اگر ایوان کشته ‏شود، حضور "سروان گالتسف" -که در داستان اصلی راوی‏ ماجراست- در روزهای پیروزی و حضور او بر جریان حمل‏ پرونده‏های اعدام شدگان به عنوان شاهدان جنایت نازی‌ها، تأکیدی دوباره بر این دیدگاه فیلمساز است.  
در سال 1965، تارکوفسکی با ساخت فیلم زندگی "آندری روبلف" (Andrei Rublev) که درباره‌ نقاش قرن 15 روسیه بود، موفقیت‌هایش را ادامه داد؛ اما با حساسیتهای مقامات شوروی سابق، تارکوفسکی برای نمایش فیلم مجبور به حذف قسمت‌هایی از آن شد. یک نسخه از فیلم در سال 1969 در جشنواره "کن" به نمایش در آمد و برنده جایزه ویژه منتقدان شد. این فیلم از همان آغاز مورد انتقاد نویسندگان حکومتی قرار گرفت و دستگاه سانسور با آن راه نیامد و تا سال 1971 در روسیه اکران نشد. گفته شده که علت توقیف این فیلم معلوم نشده است شاید موضوع مذهبی- فلسفی فیلم، اداره سانسور روسیه را نگران کرده بود، درحالی‌که این انتقاد که «فیلم با واقعیت تاریخی مطابقت ندارد» (که باعث شد فیلم را در جشنواره بلگراد 1971 نپذیرند) قانع کننده نیست، چرا که از زندگی "اندری روبلف" واقعی، تقریباً هیچ‌چیز وجود ندارد.   تحلیلی بر فیلم "آندری روبلف" در آغاز فیلم "آندری روبلف"، روبلف هنرمند شمایل نگار، مؤمن به معصومیت نهاد آدمی است و در وجود انسان خداوند را می‌جوید ولی وقتی شاهد کشتار مردم شهر ولادیمیر به دست تاتارها و به خصوص سربازان اجیر روسی می‌شود و برای نجات زنی، سربازی مهاجم را به قتل می‌رساند با خداوند عهد سکوت می‌بندد و دیگر کلمه‌ای بر زبان جاری نمی‌سازد تا این که در انتهای فیلم پسرکی معصوم ناآموخته و به گونه‌ای شهودی ناقوسی از دل خاک می‌آفریند و روبلف کلام و هنر خویش را بازمی‌یابد.  این فیلم به گونه‌ای حدیث نفس زندگی تارکوفسکی است چرا که در زندگی دشوار هنرمندی در سده پانزدهم، سرنوشت هنرمندی معاصر را در کشاکش با نظامی توتالیتر باز می‌یابیم همه فیلم‌های تارکوفسکی کم و بیش به نوعی حدیث نفس اوست. او در کتابش «پیکرسازی با زمان» چنین نوشته است: «در تمام فیلم‌های من مایه ریشه و تبار اهمیت زیادی دارد؛ وابستگی به خانه و خانواده، کودکی، سرزمین مادری و خاک» در پایان این فیلم وقتی روبلف معجزه آفرینش ناقوس را بدست پسرک معصوم می‌بیند، تصاویر سیاه و سفید فیلم قطع و به نماهایی رنگی و معجزه گونه از شمایل‌هایی که روبلف خلق کرده، می‌رسد.  
در سال 1972 تارکوفسکی ساخت فیلم جدیدش با نام "سولاریس" (Solaris) را به پایان رساند. این فیلم که اثری اقتباسی از یک رمان بود، در سال 1968 به جشنواره "کن" راه یافت و توانست جایزه بزرگ هیأت‌ داوران و جایزه "فدراسیون بین المللی منتقدان فیلم" را به خود اختصاص دهد. دهه 1970 را می‌توان از بسیاری جهات عصر رنسانس یا نوزایی فیلم‌های علمی ـ تخیلی به شمار آورد. فیلم "سولاریس" از جمله این فیلم‌ها محسوب می‌شود که بر اساس رمان "استانیسلو لم"، نویسنده لهستانی ساخته شد. برخلاف نمونه‌هایی از این دست، سال‌های نخستین دهه 70 شاهد بازگشت سلطه جهانی فیلم‌های علمی ـ تخیلی ساخت ایالات متحده بودند؛ اما فیلم‌های علمی ـ تخیلی ساخت ایالات متحده در مجموع در واکنش به جنگ ویتنام و حادثه سیاهی نفتی "واترگیت" در خاطره ملی آن زمان سمت و سوی بدبینانه به خود گرفتند و تصویری وهمناک و تأسف بار از آینده به نمایش گذاشتند.   نگاهی به مضمون فیلم دانشمندان یک ایستگاه فضایی که در مدار یک سیاره دوردست قرار دارد، دچار مشکلی عذاب‌آور می‌شوند، چرا که اقیانوس عجیب آن سیاره با جسمیت بخشیدن به بخش‌هایی از گذشته کسانی که به فضای سیاره نزدیک شده‌اند، آنها را مجازات می‌کند و کاری می‌کند که دردناک‌ترین اشتباه‌ها و گناهان زندگیشان را از نو تجربه کنند.   تحلیلی بر فیلم "سولاریس" فیلم "سولاریس" داستان نیاز آدمی به ایمان است. "کریس" در آغاز فیلم تنها به علم و خرد باور دارد، رابطه‌اش با زنش "هاری" به سردی گراییده است و همین امر موجب خودکشی "هاری" می‌شود و او در خلوت خویش با بازگشت "هاری" توسط اقیانوس اندیشمند سولاریس با احساس گناه و عشق یکجا آشنا می‌شود. در نمای هوایی پایانی فیلم او را که پاهای پدرش را در آغوش گرفته در روی زمین و در دل اقیانوس سولاریس می‌بینیم. به این ترتیب او در دل اقیانوس خاطرات، پالایش می‌شود و معنویت و عشق را بازمی‌یابد. خود تارکوفسکی در مورد فیلم اینطور توضیح داده است: «نکته ماجرا ارزش هر کدام از رفتارها و اهمیت هر کدام از اعمال ماست، حتی پیش پا افتاده ترینشان. هیچ عملی را نمی‌شود عوض کرد... غیر قابل برگشت بودن تجربه انسانی چیزی است که به زندگی و اعمال ما معنا و تشخص می‌بخشد.»  
تارکوفسکی در سال 1974 فیلم "آینه" (The Mirror) را که شرح‌ حال خودش از دوران کودکی و تجسم برخی سروده‌های پدرش بود ساخت. این فیلم اتوبیوگرافی خود تارکوفسکی را در سنین مختلف تا زمان ساخت فیلم نشان می‌داد و بیشتر بر نوجوانی‌اش در دوران وحشت استالینی متمرکز بود. او از سال 1967 بر روی فیلمنامه این فیلم کار کرده بود. این فیلم هم با مخالفت‌های مقامات شوروی سابق همراه شد و آن را جزء آثار رده سوم قرار دادند که تنها در سینماهای کوچک حومه شهر، نمایش داده شد. این مشکلات باعث شد تا تارکوفسکی متقاعد به ساخت فیلم خارج از صنعت فیلم شوروی سابق شود.   تحلیلی بر فیلم "آینه" تصاویر فیلم "آینه" چنان است که گویی خاطرات تارکوفسکی را در رویایی سحرانگیز شاهد هستیم. تارکوفسکی در این فیلم عمداً توالی زمانی خاطرات را بر هم ریخته، درست مانند این که تکه‌های زمانی گذشته را با منطق خواب به یاد آورده که در میان این خاطرات دو چیز پررنگ‌تر: مادر و خانه کودکی آشکار است. تارکوفسکی در فیلم "آینه"، مادر را با تمام حالات روحی‌اش به تصویر کشیده است، نماهای نزدیک از چهره مادر در حال اشک ریختن یا لبخند زدن را با جزئیات دقیق نشان داده است.    استفاده از موسیقی تأثیرگذار موسیقی در سینمای تارکوفسکی نقش اساسی دارد و اکثراً شامل قطعات آوازی مذهبی و کلیسایی است و این در القای فضای معنوی بسیار مؤثر است در "آینه" روی نماهای مستند شکستن رکورد پرواز بالن روسی قطعه آوازی "استابات ماتر" اثر "پرگولوزی" را می‌شنویم این قطعه درباره اندوه و مصایبی است که حضرت مریم در کنار مسیح مصلوب تحمل می‌کند. این جا تارکوفسکی با آوردن تصاویری مستند از وقایع جهانی و ملی، گویی خاطرات جمعی را به صورت خاطرات فردی درمی‌آورد و بر مصائب بشریت در به دست آوردن پیشرفت علمی در وجهی مثبت (پرواز بالن) و وجهی منفی (انفجار بمب اتمی در هیروشیما) تأکید می‌کند. در جایی دیگر قطعه آواز"ایستاتیف شماره 33" اثر "باخ" را روی تصاویر پدر که از جنگ بازگشته و پسر و دخترش را در آغوش می‌گیرد می‌شنویم که نشان از وضعیتی بحرانی در حال و تغییری در آینده آنان دارد؛ زیرا آواز درباره روز رستاخیز است.  
تارکوفسکی در سال 1976 نمایش‌نامه‌ "هملت" را در مسکو کارگردانی کرد و پس از آن آماده‌ ساخت فیلم "استاکر" (Stalker) شد که آخرین فیلمی بود که او در داخل شوروی کارگردانی ‌می‏کرد. پس از ارائه‌ این فیلم به جشنواره "کن"، تارکوفسکی جایزه بهترین فیلم معنوی را از این فیلم سینمایی کسب کرد. تارکوفسکی با ساخت "استاکر" باز به دنیای داستان‌های علمی خیالی با شالوده‌ای از جامعه‌شناسی و روانشناسی روی آورد که بر اساس داستان علمی- خیالی "گردش کنار جاده" نوشته "آرکادی و بوریس استروگاتسکی" ساخته شد. او در "استاکر" از همکاری برادران "استروگاتسکی" برخوردار بود؛ اما در متن دگرگونی‌های فراوانی ایجاد کرد که به ویژه مورد قبول "بوریس استروگاتسکی" نبودند.   چگونگی ساخت فیلم "استاکر" تارکوفسکی در ژانویه 1973، رمان "استروگاتسکی ها" را  خواند و خیلی آن را پسندید. او در 26 ژانویه در دفتر خاطراتش نوشت: «می‌توان فیلم‌نامه فوق‌العاده‏ای براساس این رمان نوشت.» در همان زمان "سولاریس" را در مسکو نمایش می‌دادند و او در فکر ساختن "آینه" بود اما هر روز بیش از پیش مجذوب آن فیلم نامه فوق‌العاده می‌شد. تارکوفسکی در مارس 1975 برادران استروگاتسکی را ملاقات کرد و با آن‌ها قرار گذاشت که با هم فیلم نامه را بنویسند. در پایان همان سال طرح نخست را برای "مس فیلم" فرستادند. فیلم نامه در طول مدت فیلم برداری مدام عوض شد. در آغاز سال 1977 فیلم ساخته شد؛ اما نسخه‌های آن در آزمایشگاه و هنگام ظهور، به دلیل بی‌دقتی و کار نابلدی کادر فنی که نمی‌دانستند با دستگاه‌های مدرنی که از غرب خریده بودند، کار کنند، از بین رفتند. در همان زمان تارکوفسکی دچار یک حمله قلبی شد و در نتیجه کار به تأخیر افتاد. تارکوفسکی فیلم نامه تازه‌ای نوشت و در پایان سال 1977 آماده کار شد. متن تازه به گفته تارکوفسکی از وحدت زمان و مکان و کنش برخوردار بود. دومین فیلم‌برداری در تابستان 1978 پیش رفت و فیلم در آغاز 1979 به نمایش درآمد. فیلم با استقبال تماشاگران رو به رو شد اما مسئولان حکومتی در برابر آن سکوت کردند. مثل همیشه، این سکوت نشان از نارضایتی آن‌ها داشت. آن‌ها توانستند مانع از نمایش فیلم در بخش خارج از مسابقه جشنواره "کن" شوند.    نگاهی به مضمون فیلم واژه استاکر از مصدر انگلیسی Stalk به معنای با قدم‌های کشیده رفتن و پاورچین، پاورچین نزدیک شدن آمده است. در رمان "گردش کنار جاده" استاکرها کسانی بودند که راز ورود به منطقه ممنوع را می‌دانستند. شخصی که در رمان و در فیلم، شخصیت مرکزی است و استاکر خوانده می‌شود، یکی از افرادی است که راه ورود به آن منطقه را می‌داند و با قانون‌های غیرمعمولی و فراطبیعی ای که در آن منطقه حاکم است، آشنایی دارد. داستان فیلم بیشتر در محوطه‌ای اسرارآمیز به نام "منطقه" می‌گذرد که در آن اتاقی هست که آرزوها و تخیلات انسان در آن عملی می‌شود؛ اما به این منطقه پرخطر فقط به کمک یک استاکر می‌توان سفر کرد که به شکل غیرقانونی برای عبور از محوطه ممنوع مسافران را راهنمایی می‌کند.   تحلیلی بر فیلم "استاکر" فیلم استاکر نیز داستان جستجوی ایمان است، استاکر و پروفسور و نویسنده به منطقه ممنوع می‌روند تا در اتاق آرزوها، پروفسور و نویسنده به آرزوهایشان دست یابند؛ اما در نهایت پروفسور می‌گوید که او تنها می‌خواهد به قوانین علمی حاکم بر این معجزه آگاه شود و نویسنده هم که خلاقیت خود را از دست رفته می‌بیند با وجود متفاوت بودنش با پروفسور و کوچک شمردن فن آوری انسان در مقابل آنچه او غم دوری از زندگی در سده‌های گذشته می‌نامد مانند پروفسور از رفتن به داخل اتاق آرزوها خودداری می‌کند، گویی در وجود او هم مانند پروفسور حتی بارقه‌ای از ایمان دیده نمی‌شود.   بحران معنوی جهان معاصر، درون‌مایه فیلم "استاکر"  جانمایه این فیلم و به طور کلی آثار تارکوفسکی بحران معنوی جهان معاصر را در خود دارد. در نمایی متحرک از چهره استاکر که در کنار نهر دراز کشیده و بعد با حرکت به جلوی دوربین از روی محتویات داخل آب می‌گذرد: سرنگ، سکه، شمایل مقدس، هفتیر و فنر. نماد دنیای معنوی که عوامل مادی و مرگبار آن را در برگرفته‌اند، دیده می‌شود. در انتهای این نما می‌رسیم به دست استاکر در آب که گویی در طلب معجزه‌ای است. در آغاز فیلم "استاکر" دوربین آرام از چهارچوب در می‌گذرد و وارد خانه می‌شود، به میزی نزدیک می‌شود که لیوانی روی آن قرار دارد، لیوان در میان حیرت ما خود به خود به حرکت درمی‌آید (توهمی از معجزه)، اما بعد درمی‌یابیم که حرکت لیوان به جهت عبور قطار است گویی در این دنیا تیره و غم زده معجزه جایی ندارد؛ اما در اواخر فیلم وقتی استاکر غم زده از منطقه ممنوع باز می‌گردد و گریه‌کنان به زنش می‌گوید که دیگر هیچ کس ایمان ندارد بعد در صحنه انتهایی فیلم، دختر فلج استاکر با نگاهش لیوان‌ها را روی میز به حرکت درمی‌آورد و دوربین مانند آغاز فیلم آرام به دخترک نزدیک می‌شود، سپس صدای عبور قطار را می‌شنویم، در اینجا بر خلاف آغاز فیلم که حرکت لیوان تابع عبور قطار بود اکنون صدای قطار تابعی از حرکت لیوان می‌شود و گویی این حرکت دوربین، نقبی به درون معجزه و ایمان است و این پیام اصلی فیلم هم هست.   اثرگذاری بیشتر با استفاده از موسیقی  تارکوفسکی در این فیلم نیز از موسیقی تأثیرگذار استفاده کرده است چنانچه در انتهای فیلم که دختر معجزه گونه فیض الهی را جاری می‌سازد، قطعه آوازی "ستایش شادی" از سمفونی نهم "بتهوون" نواخته می‌شود گویی دختر با این کارش تمام شادی جهان را به دست می‌آورد.   "استاکر"، دومین اثر برتر نظر سنجی انجمن فیلم بریتانیا در سال 2009 به مناسبت هفتادوپنجمین سالگرد راه‌اندازی انجمن فیلم بریتانیا، این انجمن طی نظرسنجی از کارشناسان و علاقه‌مندان سینما، فهرستی از فیلم‌هایی که نسل‌های بعد حتماً باید آن‌ها را تماشا کنند تهیه کرد که «استاکر»، ساخته تارکوفسکی به‌عنوان دومین اثر برتر نام گرفت. 
به دنبال موفقیت "گوئرا" فیلم ساز ایتالیایی و آشنایی او با تارکوفسکی در جشنواره‌ فیلم ونیز که تارکوفسکی جایزه‌ شیر طلایی را برای فیلم "کودکی ایوان" دریافت کرد، گوئرا از تارکوفسکی دعوت کرد که به ایتالیا بیاید؛ اما دولت شوروی سابق اجازه‌ سفر به تارکوفسکی را نداد تا این که در سال 1980 تارکوفسکی موفق شد به ایتالیا سفر کند و به کمک گوئرا فیلم مستند "سفر در زمان" را برای شبکه‌ تلویزیون "رای" بسازد که مقدمه‌ای برای همکاری آن‌ها در فیلم "نوستالژیا" (Nostalghia) بود؛ فیلمی به شدت شخصی که بیانگر وضعیت تارکوفسکی مهاجر و تبعیدی بود و گوئرا این وضعیت را به خوبی دریافته و در فیلم منعکس کرده بود. با وجود برخی مشکلات مالی، ساخت این فیلم در سال 1983 به پایان رسید و در جشنواره "کن" توانست جایزه بزرگ هیأت‌ داوران، جایزه فدراسیون بین المللی منتقدین فیلم و جایزه بهترین فیلم معنوی را به دست آورد و به این وسیله افتخارات سینمایی تارکوفسکی را کامل کرد؛ اما مقامات شوروی سابق مانع از آن شدند که نخل طلای کن در آن سال به "نوستالژیا" برسد و تارکوفسکی مصمم شد که دیگر در شوروی فیلم نسازد.   نگاهی به مضمون فیلم داستان فیلم "نوستالژیا" بر این اساس است: "آندری گورچاکف" برای پژوهشی درباره "پاول سوسنوفسکی" موسیقی‌دان فراموش شده قرن هیجدهم به ایتالیا می‌رود و او هم مانند سوسنوفسکی دچار تنهایی و غم غربت می‌شود. در سکانس عنوان بندی فیلم گورچاکف خاطره خانواده‌اش در روسیه را در چشم انداز تپه‌ای به یاد می‌آورد، صحنه‌هایی که به خوبی حس غم غربت او را به تماشاگر انتقال می‌دهد. گورچاکف در اواسط فیلم می‌گوید: «این نور مرا یاد پاییز مسکو می‌اندازد» این غم غربت «نوستالژیا» در حقیقت حدیث نفس خود تارکوفسکی است، چرا که تارکوفسکی پس از اینکه برای ساختن فیلم به ایتالیا رفت به دلیل فشارهای مقامات دولتی از بازگشت به شوروی سر باز زده بود و مقامات هم به خانواده‌اش اجازه خروج از کشور را نمی‌دادند بنابراین تارکوفسکی غم غربت خود را در فیلم «نوستالژیا» نشان می‌دهد.   نقدهایی بر فیلم "نوستالژیا" "وینسنت کنبی"، در نقد فیلم "نوستالژیا" در نیویورک تایمز نوشت: «گورچاکف خیلی کم تحقیق می‌کند و بیشتر در حال تفریح است که اغلب شکل فلاش‌بک‌ها و تخیلاتی زیبا به خود می‌گیرد... زیبایی، به نظرم، واقعاً موضوع این فیلم است... تارکوفسکی شاید یک شاعر سینما باشد اما شاعری ست با دایره لغات محدود. همان تصاویر در نهایت ملال‌آور، در همه فیلم‌هایش تکرار می‌شود. همان چشم اندازهای مرطوب، مرداب‌ها، تپه‌هایی در مه و ساختمان‌هایی مخروبه با سقف‌هایی که از آن آب چکه می‌کند» "ایوت بیرو" در "ویلج وویس" گرچه نگاهی انتقادی به تارکوفسکی داشت ولی نسبت به زیبایی فیلم گشاده روتر بود. او نوشت: «نوستالژیا به طرز باشکوه و آزاردهنده ای، چنان که در خود فیلم هم اشاره شده، زیباست، اما تا حدی به همین دلیل دچارعدم توازن می‌شود و متأسفانه در جستجوی نومیدانه‌اش برای یافتن زیبایی راه گم می‌کند.»  
تارکوفسکی در سال 1984 به غرب پناهنده شد و در سال 1986، با وجود ابتلا به سرطان ریه آخرین فیلم خود، "ایثار" (Sacrifice) را در جزیره "گوتلند" سوئد به پایان رساند و در حضوری دوباره در جشنواره‌ "کن"، جایزه بهترین فیلم معنوی و جایزه فدراسیون بین‌المللی منتقدین فیلم را کسب کرد؛ اما تارکوفسکی به‌علت بیماری قادر به حضور در مراسم اعطای جوایز نشد. "اینگمار برگمان" این فیلم را وصیت نامه معنوی هنرمندی بزرگ خواند.   نگاهی به مضمون فیلم "ایثار" قصه روشنفکر سالخورده‌ای است که ظاهراً موفق می‌شود با ایمانش دنیا را نجات دهد. الکساندر، خانواده و دوستانش در شب تولدش در خانه‌ای ویلایی در جزیره‌ای در سوئد دور هم جمع شده‌اند. میهمانی با بحث پیش می‌رود. فاجعه‌ای نامشخص – احتمالاً جنگ اتمی – در شرف وقوع است. نامه‌رسان محل که مهمان آنهاست به الکساندر می‌گوید که اگر شب را در خانه خدمتکارشان که میگویند ساحره است بگذراند، دنیا را نجات داده است. الکساندر این کار را می‌کند و صبح که از خواب بیدار می‌شود، همه چیز به حال اول برگشته است. آنچه که می‌تواند کابوس یک پیرمرد باشد شاید در واقع یک سفر مخاطره‌آمیز معنوی باشد اما الکساندر نمی‌تواند ما را راهنمایی کند چون عقلش را از دست داده است. تارکوفسکی در مصاحبه‌ای در سال 1986 درباره ایثار گفت: «این فیلم بحثی را مطرح می‌کند که به نظر من خیلی اهمیت دارد؛ فقدان فضای فرهنگی برای معنویت. ما حوزه امکانات مادی و تجربه‌های مادی‌مان را گسترش داده‌ایم، بی آنکه به تهدیدی فکر کنیم که محروم کردن انسان از ابعاد معنوی به وجود خواهد آورد. انسان در رنج است؛ اما نمی‌داند چرا، دلم می‌خواست نشان دهم که انسان می‌تواند با تجدید پیمان با خود و سرچشمه‌های معنوی‌اش، رابطه‌اش با زندگی را عوض کند و یک راه بازیابی کمال اخلاقی ... یافتن توان برای ایثار است.»   تحلیلی بر فیلم "ایثار" شخصیت‌های تارکوفسکی در فیلمهایش در جستجوی ایمان و در اشتیاق دستیابی به مطلق هستند. آشکارترین شکل دغدغه معنوی تارکوفسکی نماد تک درخت خشک ایمان در فیلم «ایثار» است که نشان از بحران معنوی در جهان معاصر دارد و وقتی در انتهای فیلم الکساندر خانه‌اش را برای نجات جهان ایثار می‌کند و تک درخت ایمان توسط پسربچه‌ای معصوم آب داده می‌شود جهان نجات می‌یابد. معروف‌ترین قطعه آوازی فیلم‌های تارکوفسکی را در ابتدای «ایثار» (1986) می‌شنویم؛ روی نقاشی «ستایش شاهان مجوس» اثر داوینچی زنی غمگینانه می‌خواند: «مرا ببخش خدایا، اشک‌های تلخ اندوهم را ببین». این قطعه «آریای آلتو» نام دارد و قسمتی از "پاسیون سن ماتیو" اثر "باخ" و غم انگیزترین بخش این اثر است و نوحه و اشک‌های پطرس (از حواریون مسیح) را پس از سه بار انکار مسیح در جریان محاکمه‌اش بیان می‌کند. آریای آلتو تأملی ژرف بر مرگ مسیح است که هم سوگناک و هم بخشاینده است و موسیقی باخ روی تصویر تک درخت داوینچی در ابتدای فیلم نوید دهنده است و در انتهای فیلم نشان دهنده تحقق فیض خداوندی در آغاز دوباره جهان است.   نگرش مذهبی تارکوفسکی در فیلم "ایثار" "چارلز اچ. برانتِس" در سال 1986 از طرف مجله‌ "فرانس ‌کاتولیک"، پس از موفقیت فیلم ایثار در جشنواره‌ کن، با آندری تارکوفسکی، کارگردان فیلم دیدار کرد و به بهانه‌ این فیلم، از وی سؤالاتی در ارتباط با دین و سینما پرسید. این مصاحبه در ژانویه 2013 میلادی، منتشر شد.   کافر یا کاتولیک بودنِ من اهمیت ندارد؛ آنچه اهمیت دارد خودِ اثر است تارکوفسکی در پاسخ به این سؤال که فیلمهای شما، مخصوصاً فیلم «ایثار»، با گره خوردن موتیف های مذهبی، ایده‌هایی کهن‌تر و غیرمذهبی‌تر، نظیر شخصیت ماریا "جادوگر خوب"، مواجه‌ایم. این امر مخاطب را با سردرگمی مواجه ساخته... آیا شما واقعاً فیلمسازی مسیحی هستید یا خیر؟ گفت: «اگر حقیقتش را بخواهید، بنده اعتقاد دارم که کافر بودن یا کاتولیک بودن یا ارتدکس بودن یا اصلاً مسیحی بودنِ من از اهمیت چندانی برخوردار نیست. آنچه اهمیت دارد خودِ اثر است. به نظرم به جای آنکه افرادی به دنبال تناقض در من و آثار من باشند، بهتر است با دیدگاهی جامع‌تر به قضاوت اثر بپردازند. اثر هنری همواره به بازتابِ آینه ‌وار مافی‌الضمیر هنرمند نمی‌پردازد، به خصوص زمانی که پای ریزترین جزئیات زندگی در میان باشد. حتی امکان دارد با عقاید شخصی هنرمند در تضاد قرار داشته باشد. همچنین، وقتی که من این فیلم را ساختم، مطمئن بودم که همه جور بیننده‌ای را مخاطب قرار می‌دهد.»   فیلم را می‏توان به طرق مختلف تفسیر کرد تارکوفسکی در ادامه گفت: «وقتی خیلی جوان بودم، از پدرم پرسیدم: «بابا خدا وجود دارد یا نه؟» و او به شکل بی نظیری پاسخ داد: «برای آدم مؤمن، آره، برای آدم بی ایمان، نه.» این مسئله خیلی مهم است. من در ارتباط با همین بحث می‌خواهم بگویم که فیلم را نیز می‌توان از طرق مختلف تفسیر کرد. مثلاً کسانی که به پدیده‌های ماورا علاقه‌مندند می‌توانند معنای فیلم ایثار را در پیوند میان پستچی و جادوگر جست‌و‌جو کنند زیرا از نظر آن‌ها این پیوند هسته‌ مرکزی فیلم را تشکیل می‌دهد. مؤمنان به عبادت الکساندر در محضر خدا حساسیت بیشتری نشان می‌دهند و به نظر آن‌ها تمام فیلم حول این محور شکل می‌گیرد و سرانجام گروه سوم که به چیز به‌خصوصی اعتقاد ندارند تصور می‌کنند الکساندر ناخوش احوال است و جنگ و ترس تعادل روانی وی را از بین برده است. نتیجه آنکه بسیاری از بینندگان فیلم را به طرق خاص خود درک می‌کنند. من اعتقاد دارم که باید بیننده را آزاد گذاشت تا فیلم را براساس بینش خاص خود تفسیر کند، نه منظری که منِ فیلمساز بر وی تحمیل می‌کنم. هدف من این است که زندگی را به نمایش بگذارم، تصویری تراژیک و دراماتیک از روح انسان مدرن ترسیم کنم. در نهایت، آیا شما می‌توانید تصور کنید که آدمی بی ایمان چنین فیلمی بسازد؟ من که نمی‌توانم.»  

تاریخ ایجاد:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۱:۵۰

آخرین بروزرسانی:۱۳۹۶/۱۱/۲۹ ۲۰:۱۱:۵۲

آندری تارکوفسکی

خلاصه زندگی نامه

 آندری آرسنیویچ تارکوفسکی، فیلمساز و کارگردان روسی که با ساخت اولین فیلم بلند خود به نام "کودکی ایوان" در سال 1962، برنده جایزه شیر طلایی جشنواره "ونیز" شد و به شهرت جهانی رسید. 

درخت واره
ورود/ثبت نام

اسناد و مراجع